سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » برای حاج اسماعیل دولابی، عارفی که عطر محبت می‌افشاند...

برای حاج اسماعیل دولابی، عارفی که عطر محبت می‌افشاند

چکیده :هشتم بهمن ماه سالروز ارتحال نسخه کم بدیل عرفان مرحوم آقا محمد اسماعیل دولابی (متوفی 1381) است. ایشان هیچگاه در کسوت اهل دین درنیامد ولی علما دستشان را بوسیده و در محضرشان زانوی ادب به زمین می...


غلامعلی رجایی

هشتم بهمن ماه سالروز ارتحال نسخه کم بدیل عرفان مرحوم آقا محمد اسماعیل دولابی(متوفی 1381) است. که در منطقه دولاب تهران به دنیا آمد ودر جوانی به شغل کشاورزی پرداخت. پدرشان مالک و بزرگ ومعتمداهل محل بود که منزلش محل رفت وآمدعلما وبزرگان دین بود .

ایشان که هیچگاه در کسوت اهل دین درنیامد ولی به چشم خود می دیدم که علما دستشان رابوسیده ودر محضرشان زانوی ادب به زمین می نهادند تربیت یافته عرفای بزرگی بود که در زیر به آنها اشاره می شود.

آقای دولابی درباره اولین ملاقات با آخرین استادش مرحوم آیت الله انصاری همدانی چنین گفته است:

واسه من يک خورده مشکله راجع به ايشون صحبت کنم. من جوان بودم و برای من اسم برده بودند که يه همچنين کسی هست، بنده رو هم برای ايشان اسم برده بودند که فرد مجهوليه در تهران. ولی من نرفتم که پيداشون کنم، ببينم شون، اصولاً از بچگی اين طوری بودم که اگرميگفتند فلان ادم به فرض عرش رو هم سير مي کند اگر همسن من بود، بنده نمی رفتم ديدنش.

اما ماجرا اين طوری شد که، يه مسجدی بود، مسجد معزالدوله ، بنده هم به اون جا خيلی علاقه داشتم. مراسم و مجالس و نماز جماعت اون جا رو استفاده ميکردم، تا اينکه يه روز ديدم يه آقايی اومد که چهار ، پنج نفر ديگه هم همراهش بودند.آدم احساس ميکرد مثل پروانه دورش ميگردند.

پرسيدم کيه؟ گفتند آقای انصاری. بله همان که شنيده بودم، اما نديده بودمش.خب چه کار بايد مي کردم،‌از دور تماشا کردم. توحال خودم بودم قران مي خواندم. دعا مي خواندم.حافظ مي خواندم و نشانش را مي گرفتم.

آقای انصاری رفتند گوشه حياط، برای تجديد وضو. به هيچ قيمتی حاضر نشدند کس ديگری ظرف را برايشان پرکند، اما با زيرکی فراوان خودشان اين کار را برای شاگردانشان انجام دادند، حالا يکی را وقتی حواسش نبود ، يکی را با بازی و دست به دست کردن و با همان زيرکی هم اجازه نمی دادند کسی کارهايشان را انجام دهد.

وارد يکی از حجره های مسجد شدند، من هم رفتم نشسته بودند و صحبت مي کردند. داخل جا نبود. دم در روی کفش ها نشستم، ايشان هم کمی بالاتر نزديک در نشسته بودند، مي شد روبروی من . مثل اين که آمده بودند يک دو شب بمانند بعد بروند مشهد، پرسيدند بليط گرفتيد برا مشهد؟

يک اتوبوس مي خواست راه بيفته مشهد، در ادامه گفتند: مثل اينکه کربلايی اسماعيل هم همراه ما می آيد! من غريبه، بی هيچ پرس و جويی!

او گفتت و ماهم رفتيم،‌دارم ميرم ولی مشغول خودم بودم. خيلی باهاشون قاطی نبودم، کنار بودم. رسيديم يه جايی وسط راه مشهد،‌ پر از درخت انگور، چشمه آبی هم داشت. نشستند کنار چشمه. من هم مثل آدمهای داغدار، مثل زنی که شوهرش مرده ،‌ داره غصه مي خوره ،‌ تو زندانه، نشستم.

از نگاهشون فراست و محبت می باريد، طوری که در عين اضطرار در نگاهشون کمال محبت را حس مي کردی. طوری که فکر مي کردی تمام توجهشان به توست.

اصولاً روششان اينگونه بود.حرفها را مستقيم نمی گفتند، عموماً در قالب داستان بيان مي کردند و داستان ماهم از اينجا شروع شد.

و با داستانی از کربلا آغاز نمودند:

از آبادی يی دوازده نفر رفتند کربلا، يکی شون گفت من چند روز بيشتر می مانم.خلاصه ،‌يازده نفری که برگشتند محض شيرين کاری با صحبت ها و قرارهايی که باهم گذاشتند چنين وانمود کردند که دوازدهمی مرحوم شده،‌ مراسم هفتم و چهلم که برگزار شد و همه چيز به حال عادی خودش برگشت.يار دوازدهم شبانه به درخانه رسيد، در زد، زن داغديده پشت درآمد و پرسيد: کيستي؟

مرد با صدايی سوخته جواب داد: زن منم ديگه، از مسافرت اومدم. زن گفت: خدا رحمتش کند، الان کفنش هم پوسيده ،‌ من هم داغديده و تنهام و نميتونم کسی را راه بدم. مرد گفت: زن من صدای تورو ميشناسم در رو بازکن.

زن گفت: آخه کسانی که به من گفتند اون مرحوم شده اشخاص عادی نبودند، معتبر بودند! با اسم و القاب شروع کرد که اون گفته، اون گفته.همين طور گفتت تا رسيد به اين جا که مرد گفت:بابا هرچی اون ها آدمهای خوبی بودند اما از خود من که.. بابا در رو باز کن.تا فرمودند خود من هستم در رو باز کن. مرد دوباره گفت: اونهايی که اومدند آدمهای خوبی بودند اما خود من اومدم ديگه در رو باز کن. و در باز شد. قاطی شدم ديگه. و آن در، در قلب من بود. و او با اين حکايت مرا صيد کرد و قابم را ربود.

آیت الله شیخ عبدالقائم شوشتری نقل کرده اند:

یک روز دوست قدیمی مرحوم حاجی دولابی یعنی عارف بزرگوار عمدة الاخیار حاج حسن آقا شرکت ،در خلال بیاناتشان فرمودند : یکروز از محضر آقای انصاری همدانی سؤال کردم در زمان غیبت کبری می شود خدمت حضرت حجت صلوات الله علیه رسید ؟

فرمود :بله .سؤال کردم :آیا در این عصر افرادی هستند که خدمت حضرت برسند ؟

فرمودند :بله پرسیدم : مثلاً چه کسی؟ فرمود : همین ، آمیرزا محمد اسماعیل .

عارف بالله مرحوم شیخ عبدالله پیاده رحمه الله هم درباره آقای دولابی می گفت : هفته ای نمی گذرد مگر اینکه آقای دولابی خدمت مولایم می رسد .

دوست صدیق ارجمندم جناب آقای مهندس مهدی طیب در خلال بیش از بیست سال معاشرت وموانست باآقای دولابی از ایشان فیوضاتی کسب کرده که بخشی از این فیوضات را درکتاب بسیار ارزنده مصباح الهدی می بینیم.این کتاب مانند ساییر کتب استادطیب توسط نشر سفینه منتشر شده و خوشبختانه با استقبال زیادعلاقمندان به مباحث عرفانی مواجه شده وتاکنون چاپ دوازدهم را هم پشت سر گذاشته وبه زبانهای مختلف از جمله انگلیسی درحال ترجمه است .

این کمترین بارها این کتاب را تهیه کرده وبه کسانی که به مصلحت دیده ام بعنوان هدیه داده ام.امیداست این چند سطر ادای دینی به این کتاب ارزشمندباشد.

آنگونه که خود آقای طیب روزی که از نحوه ومقدمات تالیف این کتاب از ایشان سوال کردم به من می گفت ناگهان بابی از لطف بر ایشان باز شده و این سطور تقریبا با تصرف آن مرحوم بر ایشان افاضه شده است.آقای طسب می گفت وقتی مطالب کتاب را پیش از چاپ به نظر مرحوم آقای دولابی رساندم با خنده گفت : همه اینها حرفهای من است وبعدبا شوخی فرمود :عجب حرفهای خوبی زده ام!

به همه دوستانی که این سطور رامی بینند توصیه اکید می کنم با این مردبزرگ که رمز موفقیت در وصل به حضرت را از طریق محبت می دانست و خود نیز بر این منهج ره سپرد آشنا شوند وبرای مابقی عمر خویش از خرمن این عارف واصل خوشه ها برگیرند.

فرزندایشان آقای محمد دولابی هم که متکفل انتشار آثار پدرارجمندشان شده است تاکنون چندجلد ازسخنرانیهای آقای دولابی را با عنوان طوبای محبت توسط موسسه فرهنگی طوبای محبت به چاپ رسانده است در جلسه ای که به ایشان برای نوشتن سیره اخلاقی مرحوم میرزا اعلام آمادگی کردم که متاسفانه با اعلام موافقتی که کرد هنوز به جایی نرسیده است به من گفت خوشبختانه بیش از دوهزار ساعت نوار صوتی وتصویری از پدر را با همت خودجمع آوری ونگهداری می کند و در هرماه مبارک چند قسمت از آنها را دراختیار صدا وسیما برای پخش قرار می دهد که همین قدر هم اگرچه تشنگان معرفت راسیراب نمی کند ولی باز مغتنم است.

مجموعه کتابها ی طوبای محبت هم بسیار خواندنی هستند.درجلد دوم (ص 62)مطلب جالبی دیدم که برای نمونه می آورم.

“خیلی نگو من گناهکارم . هی نگو من گنهکارم . این را ادامه نده تا به یقین برسد . روی صفات خوب و کارهای خوبت کار کن تا به یقین برسند . معصیت را به یقین نرسان . ایمان را به شک تبدیل نکن . اینکه به شما روزی داده ، خلق کرده ، اینجا نشانده ، هیچ کدام دست ما نبوده است ، همه را خدا کرده است . در این یقین ها شک نکنید . از آن طرف پشت بام نیفتید !

بعضی ها احتیاط می کنند عقب عقب می روند و از آن طرف پشت بام می افتند . جماعت زیادی از آن طرف افتادند . اصلا من ندیده ام کسی از جلو بیفتد . همه از پشت سر می افتند . پشت رو هم افتاده اند ، حالا چطور می شود بیاوریشان بالا ! از پشت سر افتاده اند .

وقتی بسم الله را بفهمید دیگر نه از جلو می افتید نه از پشت سر ”

مرحوم میرزا بیانی روان وساده داشت وبیان خالصانه او با دید متفاوتی که درتوضیح آیات و روایات می داد در ذهن ودل شنونده بسیارتاثیرگذار بود.

اینجانب که دربعضی ایام توفیق محدود درک جلسات خصوصی وعمومی ایشان راداشتم با گذشت سالها هنوز تاثیربیانات بسیار زیبا و آموزنده شان رادر خود احساس می کنم و برهمین مبنا تصویر مبارک ایشان سالهاست زینت منزل من است.

گاه که درمحضرمرحوم آقای دولابی بویژه درمراسم احیای شب قدر که منزل ایشان در خیابان دولت پر از جمعیت می شد اشعار معنوی وبویژه اشعار حضرت حافظ خوانده می شد ایشان مختصر حاشیه ای براشعار می زدند.از جمله وقتی مداح این شعر حافظ راخواند که:

نه گویمت که همه ساله می پرستی کن سه ماه می خور ونه ماه پارسا باش

مرحوم میرزا به رسم همیشگی با لبخندی برلب به اطرافیان خود فرمود: خواجه لاکردار! – که تکیه کلام گاه وبیگاه ایشان برای تلطیف مباحثشان بود- دارد دراین شعر به روزه مستحبی دوماه رجب وشعبان و روزه واجب رمضان اشاره می کند.

و من هربار که به قم به زیارت حضرت فاطمه ثانی معصومه (س) مشرف می شوم به زیارت قبر ایشان هم نائل می شوم و مددی می گیرم.چون اعتقاد دارم این مردان الهی پس از مرگشان هم منشا برکات وفیض هستند.

در سفراخیرم به کربلا بارها درمسیرنجف به کربلای حسینی به یاد ایشان بودم وبه نیابت از او بخشی از راه را که با ارشاداتش بر من و ما حقی ستودنی دارد پیاده رفتم.

آن چه در می می آید بخشی از مقدمه کتاب مصباح الهدی( چاپ یازدهم -صص 11-13) است که درآن از فتح باب عرفان در زندگی مرحوم آقای دولابی با عنایت خاص سیدالشهدا(ع) از زبان خود آن مردبزرگ الهی سخن بمیان آمده است.

جا داردقبل از این مطلب به این شعر لسان الغیب که با آن تناسبی خاص دارد اشاره شودکه:

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

————————–

در ایّام جوانی به همراه پدرم به نجف اشرف مشرّف شده بودم. به شدّت تشنة علوم و معارف دینی بودم. با تمام وجود خواستار این بودم که در نجف بمانم و در حوزه تحصیل کنم ولی پدرم که مسن بود و جز من پسر دیگری که بتواند در کارها به او کمک کند نداشت، با ماندنم در نجف موافق نبود.

در حرم امیرالمؤمنین(ع) به حضرت التماس می‌کردم که ترتیبی دهند در نجف بمانم و درس بخوانم و آن قدر سینه‌ام را به ضریح فشار می‌دادم و می‌مالیدم که موهای سینه‌ام کنده و تمام سینه‌ام زخم شده بود. حالم به گونه‌ای بود که احتمال نمی‌دادم به ایران برگردم. به خود می‌گفتم یا در نجف می‌مانم و مشغول تحصیل می‌شوم و یا اگر مجبور به بازگشت شوم همین جا جان می‌دهم و می‌میرم. با علما ی نجف هم که مشکلم را در میان گذاشتم تا مجوّزی برای ماندن در نجف از آن‌ها بگیرم به من گفتند که وظیفة تو این است که رضایت پدرت را تأمین کنی و برای کمک به او به ایران بازگردی.

در نتیجه نه التماس‌هایم به حضرت امیر کاری از پیش برد و نه متوسّل شدنم به علما مرا به خواسته‌ام رساند. تا این‌که با همان حال ملتهب همراه پدرم به کربلا مشرّف شدیم. در حرم حضرت اباعبدالله(ع) در بالاسر ضریح حضرت همه چیز حل شد و آن التهاب فرو نشست و کاملاً آرام شدم. به طوری که هنگام مراجعت به ایران حتی جلوتر از پدرم و بدون هر گونه ناراحتی به راه افتادم و به ایران بازگشتم.

در ایران اوّلین کسانی که برای دیدن من به عنوان زائر عتبات به منزل ما آمدند دو نفر آقا سیّد بودند. آن‌ها را به اتاق راهنمایی کردم و خودم برای آوردن وسایل پذیرایی رفتم. وقتی داشتم به اتاق بر می‌گشتم جلوی در اتاق پرده‌ها کنار رفت و حالت مکاشفه‌ای به من دست داد و در حالی که سفره به دست بود حدود بیست دقیقه در جای خود ثابت ماندم. دیدم بالای سر ضریح امام حسین(ع) هستم و به من حالی کردند که آنچه را می‌خواستی از حالا به بعد تحویل بگیر. آن دو آقا سیّد هم با یکدیگر صحبت می‌کردند و می‌گفتند او در حال خلسه است. از همان جا شروع شد. آن اتاق شد بالای سر ضریح حضرت و تا سی سال عزاخانة اباعبداللّه بود و اشخاصی که به آن‌جا می‌آمدند بی‌آن‌که لازم باشد کسی ذکر مصیبت بکند می‌گریستند.

در اثر عنایت حضرت اباعبدالله(ع) کار به گونه ای بود که خیلی از بزرگان مثل مرحوم حاج ملا آقا جان، مرحوم آیت الله شیخ محمّدتقی بافقی، مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی، بدون این‌که من به دنبال آن‌ها بروم و از آن‌ها التماس و درخواست کنم، با علاقة خودشان به آن‌جا می‌آمدند. بعد از آن مکاشفه، به ترتیب به چهار نفر برخوردم که مرا دست به دست به یکدیگر تحویل دادند. اوّلین فرد آیت‌الله سیّد محمّد شریف شیرازی بود. همراه او بودم تا این که مرحوم شد. وقتی جنازة او را به حضرت عبدالعظیم بردیم. آیت‌الله شیخ محمّد تقی بافقی آمد و بر او نماز خواند من که دیدم شیخ، هم بر عزیزم نماز خواند و هم از مرحوم شیرازی قشنگ‌تر است جذب او شدم، به گونه‌ای که حتّی همراه جنازه به قم نرفتم. خانة شیخ را پیدا کردم و از آن پس با شیخ محمّدتقی بافقی مرتبط بودم تا این‌که او هم مرا تحویل آیت‌الله شیخ غلام‌علی قمی ملقب به تنوماسی داد.

من هم که او را قشنگ‌تر دیدم از آن پس همراه وی بودم. در همین ایام با آیت‌الله –شیخ محمد علی – شاه‌آبادی – استادعرفان امام – هم آشنا و دوست شدم و با وی نیز ارتباط داشتم. تا این که بالاخره به نفر چهارم، آیت‌الله شیخ محمّد جواد انصاری همدانی که شخص و طریق بود بر خوردم. او با سایرین متفاوت بود. چنین کسی از پوستة بشری خارج شده و آزاد است و هر ساعتی در جایی از عالم است. در وادی توحیدبه سر می برد. یک استوانة نور است که از عرش تا طبقات زمین امتداد دارد و نور همة اهل بیت در آن میلة نور قابل وصول است.

اوّل اهل عبادت، مسجد رفتن، محراب ساختن و امام جماعت بردن بودم. بعد اهل توسّل به اهل بیت(ع) و گریه و عزاداری و اقامة مجالس ذکر اهل بیت(ع) شدم. تا این‌که در پایان به شخص برخوردم و به او دل دادم و از وادی توحید سر درآوردم. خداوند لطف فرمود و در هر یک از این کلاس‌ها افراد برجسته و ممتاز آن کلاس را به من نشان داد؛ ولی کاری کرد که هیچ جا متوقّف نشدم. بلکه تماشا کردم و بهره بردم و عبور کردم تا این‌که به وادی توحید رسیدم.

در طول این دوران همیشه یکّه‌شناس بودم و به هر کسی که دل می‌دادم، خودم و زندگی و خانواده‌ام را قربانی او می‌کردم تا این‌که خود او مرا به بعدی تحویل می‌داد و من که وی را بالاتر از قبلی می‌دیدم از آن پس دور او می‌گشتم.

به هر تقدیر همة عنایاتی که به من شد از برکات امام حسین(ع) بود. از راه سایر ائمه(ع) هم می‌توان به مقصد رسید، ولی راه امام حسین(ع) خیلی سریع انسان را به نتیجه می‌رساند. چون کشتی امام حسین‌(ع) در آسمان‌های غیب خیلی سریع راه می‌رود، هر کسی که سیر معنوی خود را و حرکتش را از آن حضرت آغاز کند، خیلی زود به مقصد می‌رسد.

پایان این نوشته را با سخنانی که مرحوم میرزا در دهه اول ماه محرم بیان فرموده اند و در جلد دوم کتاب طوبای محبت آمده به پایان می برم و از محضر همگان برای علو درجات ایشان طلب صلوات وفاتحه ای می کنم. اللهم صل علی محمد وال محمد

بسم الله الرحمن الرحیم

امیدوارم قلب‌هایتان مُحرم شود. عاشوراست. از فردا او خود همه را مُحرم می‌کند. وقتی که امشب یا فردا خبر به شما می‌رسد و بچه‌ها می‌گویند که از امروز در کربلا آب را بر اهل بیت(ع) بستند؛ خبر بالاخره به قلوبتان می‌خورد یا پیش از این خورده است.

شیعه هول می‌کند. هول، غیر ترس است و خیلی مشکل است. اگر آدمی از هول افتاد و یک مرتبه جان داد، زیاد نیست. تازه آب را بسته‌اند و هنوز تشنه نشده‌اند. تازه می‌خواهند آب را ببندند؛ شیعیان و دوستان اهل بیت(ع) هول می‌کنند.

فردا صبح آثار هول و وحشت در این مذهب- هر کجا که باشند- هست. یعنی به قلب طبیعی و خلقی‌مان سرایت می‌کند. مگر آنکه فرد، توجه نداشته باشد و اشعار را بگویند و گوش بدهد و رد شود. والا اگر به دل بخورد، هول و وحشت می‌کند. چطور وقتی می‌گویند فردا چنین و چنان می‌شود، آدمی برای آب و نان دنیا وحشت می‌کند؟

آب را بر اهل بیت(ع) بسته باشند و آدمی هم یقین داشته باشد که الان کربلاست- همه ما و مؤمنین و مؤمنات در کربلا هستیم و الان هم عاشورا است- آن وقت بگویند آب را بستند؛ به همین سادگی؟

آب هم از هر جور باشد؛ آب ظاهری باشد یا آب معنوی و تشنگی برای راه خدا باشد. آیا الان اهل مملکت شیعه، تشنه آن نیستند که به امام حسین (ع) نزدیک شوند؟ بیشتر، آن تشنگی است که این تشنگی را هم در کنارش می‌گذارند. برای شیعیان که آن تشنگی است. آنها در دریای غیب بودند و از عالم غیب، سیراب بودند؛ در ظاهر آب نداشتند. ولی ما در هر دو سر نشسته‌ایم؛ هم تشنه آب دنیاییم که مبادا آب را ببندند و هم وحشت داریم که نکند از کربلا محروم بمانیم. به ظهر عاشورا و آن زمانی که کار تمام می‌شود نرسیم و خدای نخواسته نیمه کاره از این دنیا برویم. این هم تشنگی و عطش است.

خداوند عطش محبت، نصیب‌تان کند که وقتی بگیرد ریشه هر چه غیر خدا و غیر امام را می‌سوزاند. آن، عطشی بسیار قوی است که بدن انسان را خشک می‌کند، به حدی که مثل خاک خشک می‌شود. یحول العطش بینه و بین السماء کالدخان. – جبرئیل به آدم گفت – ای آدم، عطش بین اهل بیت حسین‌بن‌علی(ع) و آسمان، مثل دود است. عطش روز عاشورا این جور بود.

این را ظاهری حساب کنید. اگر یک وقت بچه‌ای صدا بزند «آب» و کسی به او ندهد دفعه دوم که صدا می‌زند همه شما بلند می‌شوید. صدا طوری است که به همه جا می‌زند. اصلاً در عالم، هیچ چیز چون عطش نیست.

شیعه، تربت کربلاست

شما وقتی تشنه می‌شوید اگر پنج دقیقه طاقت بیاورید، آخر سر هوار می‌زنید، یا دعوا می‌کنید که آب بیاور- یا خودتان طرف آب می‌دوید. عطش که زیاد شود، اختیار آدمی را می‌برد. این تازه عطش ظاهری است.

امیدوارم قلب‌های ما در این گرداب‌ها به امام حسین (ع) نزدیک شود. کربلا تربت می‌سازد و همه ابدان شیعیان را تربت می‌کند. از عطش، آب بدن خشک می‌شود و تشنه دنیا و آخرت می‌شود. هم تشنه آب ظاهری می‌شود و هم تشنه معنوی. تشنگی، آب بدن را می‌کشد و کم می‌کند و آن را خشک و خاک و تربت می‌کند. کسی که تشنه کربلا شد، بدنش سرانجام تربت می‌شود؛ همین بدن ظاهری، ولو نمرده باشد.

تربت را اگر به دریا بزنی، خجالت می‌کشد که طغیان کند و ساکت می‌شود. اگر آن را به تب شدید چهل درجه عرضه کنی، تب فوراً ساکت می‌شود و از آن بدن می‌رود- خجالت می‌کشد. تربت به او می‌گوید تو حرف نزن، من مال کربلایم. به تب می‌گوید من از صبح تا ظهر عاشورا طوفان‌ها دیده‌ام.

تو فقط یک طوفان دیده‌ای. تب خجالت می‌کشد و تا تربت امام حسین(ع) به آن می‌رسد سرش را پایین می‌اندازد و می‌رود. اگر به دریایی که طغیان کرده است تربت نشان دهی، خجالت می‌کشد، سرش را پایین می‌اندازد و آرام می‌گیرد. همه شما، هم با عقل‌تان، هم با محبت‌تان و هم با ولایت‌تان می‌بینید که این درست است.

اساساً وقتی کسی که ابتلا زیاد دیده است می‌آید، کسی که کم مصیبت دیده است، خاموش می‌شود. کسی برادر و یا عیالش مرحوم شده، دیگری بچه‌اش مرحوم شده است و گریه می‌کند. وقتی آن که ابتلای بزرگتر دیده است وارد می‌شود، آن یکی خاموش می‌شود و دیگر خجالت می‌کشد گریه کند. این خیلی ساده است. تمام ابتلائاتی که ما در دنیا می‌کشیم، با یاد کربلا ساکت می‌شود.

امیدوارم این ابتلائات، ساکت شود سپس با خود کربلایی‌ها گریه کنیم- با خود امام حسین و حضرت زینب (علیه‌السلام). چقدر شیرین است؛ هر گاه آنها گریه کردند، تو هم گریه کنی و هر وقت سرور داشتند، مسرور باشی. از مصیبت‌های خود، راحت شویم و بنشینیم. چگونه راحت شویم؟ یاد مصیبت آنها ما را راحت می‌کند، زیرا مصائب آنها زیاد و تمام است.

ابتلاهای ما کجا و ابتلائات آنها کجا؟ جای ما کجا و جای آنها کجا؟ امیدوارم ان شاءالله به حساب خوبان بگذاری. همه مصائب دنیا را به حساب کربلا بگذار؛ بگو با غصه کربلا، دیگر دنیا به مصیبتش نمی‌ارزد که برایش غصه بخوریم و محزون شویم.

هر وقت خواستی گریه کنی، برای مولایمان حسین‌بن علی (علیه‌السلام) گریه کن که همه آسمان و زمین و ملکوت، وقتی که او بگرید و محزون باشد، برای او گریه می‌کنند. در روز عاشورا حضرت یکی دو بار گریه افتاد وبکی بکاء شدیدا. امیر‌المؤمنین (علیه‌السلام) در عمرش دو سه بار در میان جمعیت و در مساجد گریه کرده است. منتهی یک مرتبه گریه آنها، خیلی زیاد است و اگر به خاطر همان یک بار، مخلوقات و بشر و ذرات عالم تا قیامت گریه کنند، کم است.

زینب (س) نفس علی (ع)

عزیز خدا و ولی خدا گریه کند، یعنی همه آسمان و زمین و ملک و ملکوت، دارد گریه می‌کند. همه جا مضطرب می‌شود، سر انسان، بالا، پایین، آسمانها، زمین، همه گریه می‌کنند. زیرا قلب مؤمن، عرش رحمان است. وقتی یک بچه یتیم گریه می‌کند، عرش خدا می‌لرزد.

اینک قافله به کربلا رسیده و ساکن شده است و خانواده‌ا مام در حرم و اصحاب نیز نشسته‌اند و در حال مذاکره و صحبت و ایاب و ذهاب و آمد و رفت هستند. شبها از ترس دشمن، چراغ روشن نمی‌کنند. حرم خدا و عزیزان خدا، شبها چراغ ندارند. غذا هم هر چه زاد و راحله بوده است مصرف شده و آب را هم که بسته‌اند. کأنّه تمام کره بی‌رزق، مانده است. تمام ملأاعلی بی ذکر خدا مانده‌اند و ملائکه نمی‌توانند ذکر خدا کنند.

حرم امام حسین(ع) گریه می‌کنند و کودکان او ضجه می‌زنند. صدای آنها هنوز می‌آید و ناله زینب (علیه‌السلام) هنوز به گوش می‌رسد. گوش باشید- اینها راست است. بزرگ خانه، بیشتر وحشت می‌کند.

آیا می‌دانی وقتی قلب حضرت زینب(س) محزون شود چه بر سر عالم می‌آید؟ تصور کنید که هیچ بچه‌ای و هیچ خانمی گریه نکند و تشنه نشود؛ فقط خانم زینب (س غصه‌دار شود. او خود همه است. قلب همه شیعیان محزون می‌شود. او کبد و سینه‌ای چون امیر‌المؤمنین(ع) داشت، که وقتی خطبه خواند، کسانی که پیرمرد بودند و ایام گذشته را دیده بودند، تصور کردند حضرت امیر(ع) دارد خطبه می‌خواند.

بعضی از آنها جمعیت را شکافتند و جلو آمدند. یکی از آنها که آمده بود، وقتی برگشت گفت هذه زینب بنت علی(ع) این زینب است که صدا می‌زند. علت داشت که حضرت، کلام را رساند. زیرا زنگ شترها را بسته بودند و سر و صدا راه انداخته بودند تا صدای خانم به مردم نرسد.

وقتی مظلومان خیلی مشهور باشند ظالم می‌خواهد آنها را بپوشاند. صدای زنگ شترها و هیاهو و هلهله عرب را زیاد کرده بودند تا کسی صدای خانم را که خطبه می‌خواند، نشنود. به مرحمت خدا و با اشاره حضرت، سکوت محض شد. چگونه می‌شود شتر راه برود اما صدا نکند؟ نفس اعراب هم ساکت شد. اگر بزرگ خانه‌ای به اهل آن بگوید ساکت، نفسها همه بند می‌آید. خانم زینب(س) بگوید اسکتوا چطور؟ نفس امیر‌المؤمنین(ع) بگوید ساکت؛ از تمامی زمین هم نفس درنیاید، زیاد نیست.


5 پاسخ به “برای حاج اسماعیل دولابی، عارفی که عطر محبت می‌افشاند”

  1. bi neshan گفت:

    khoda ya to ra be mohamado aale mohamad ghasamat midahim ke ma ra dar zomreye shiayan e be in khandan gharar dahi.

  2. ناشناس گفت:

    سلام
    خدمت شما آقای رجایی که مقالات خوب شما بعضا ما را مستفیض کرده است .ما نیز چون شما در خانواده عرفانی بزرگ شده و سعادت حضور افراد فراوانی همچون حاج دولابی را داشته یم .اما پدر بزرگ مومن و پاکی داشتیم که ما را از دو طیف برحذر میداشت .طیف اول کسانی بودند که مدعی رابطه با حضرت آقا امام زمان بودند و دیگر گروه کسانی بودند که مدعی تماس با معصومین در هنگام خواب بودند.ما با این رهنمود های حاجی پدر بزرگمان بزرگ شدیم که در طول امر خود حتی یک لحظه این دنیا را به آخرت نفروخت و چهره آرام وی پس از مرگ را هرگز فراموش نکرده بودم تا اینکه ان آرامش را در چهره مرحوم منتظری دیدم.طیف سوم را نیز به شخصه تجربه کرده ام که به فرزندان خود همراه نصیحت های پدر بزرک فرا میدهم و آن این است که به کسانی که جای مهر بر پیشانی دارند شک کنید که به شخصه کسانی را دیده ام که در طول عمر خویش، روزانه ساعتها به سجده رفته اند و اسی از جای مهر در پیشانی ندارندو آنان که آن را دارند با تزویر و به تر مصنوعی آن را تهیه کرده اند.

  3. اسماعیل گفت:

    با امید به آینده ی نزدیک جنبش سبز ما به یقین تحت حمایت عارفان و اولیاء الله هست .

    یا حسین میر حسین

  4. alı گفت:

    ba salam ıshan khodeshan hıch moghe eddeaye dıdare ba agha ro nadashtan

  5. سید محی الدین گفت:

    من از کودکی در خانواده اهل علم ،تقوا وفقاهت بزرگ شدم .قبل ازشیرمادر، تربت امام حسین(ع)به من خورانده شدوهمواره عشق اهل بیت علیهم السلام ومطالعه احوال اهل الله وعرفا مرا مجذوب وشیفته خود میساخت لیکن اکنون که پنجاه ساله شده ام شک وتردید نسبت به همه چیزمرافراگرفته است خاضعانه تقاضادارم کمکم کنید.