سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » نامه محتشمی‌پور به تاج‌زاده: در خلوت عرفانی‌ات برای ایران سبزمان دعا کن...

نامه محتشمی‌پور به تاج‌زاده: در خلوت عرفانی‌ات برای ایران سبزمان دعا کن

چکیده :همان جا در خلوت عرفانی ات در شب زنده داری های منتهی به روزه داریت در هر سجده و رکوع و قنوت برای ایران سبزمان، همه ی نیکی ها را طلب کن و برای جوانانمان که دارند هزینه عدالت خواهی و آزادی طلبی شان را در سلول های سرد و تاریک زندان ها و یا در سلول های بزرگ تر زندگی روزمره تهی از عطر وجود یارانشان می پردازند. برای استقامت و پایداری همه ما دعا کن در هر نماز و نیازی که به درگاه کردگار و دادار متعال می...


فخرالسادات محتشمی پور، عضو موسس جبهه مشارکت ایران اسلامی، در آستانه ی سی امین سالگرد پیوند ازدواجش با مصطفی تاج زاده در نامه ای به وی از آن روزها می گوید و از تلخی این روزها خصوصا چند روز اخیر گله می کند.

وی با ابراز غصه از نحوه ی باخبر شدن خانواده هایی که عزیزانشان روز دوشنبه اعدام شدند، می گوید: تو با آن هایی که همسرانشان، برگه ی ملاقات در دست، خبر اعدام عزیزشان را شنیده اند و ضجه هایشان به آسمان رفته، هم بند نبودی و گرنه مانند همه سیصد و پنجاهی ها روز ملاقات حالت خراب بود و این حال خراب را به ما منتقل می کردی، مانند حال بد همه خانواده هایی که در جلسه قرآن این هفته یک جور ماتم عجیبی را با خود آورده بودند از سالن ملاقات به خانه یک آزاده دربند! شاید اگر تو در بند 350 بودی با دیگر عزیزان نماز لیلة الدفن می خواندی برای اعدامی های جدید و شاید…

متن کامل این نامه که در اختیار کلمه قرار گرفته، به شرح زیر است:

به نام آفریننده عشق

سلام عزیزترین!

شب از نیمه گذشته و دل من هوای نوشتن دارد. امروز پانزدهمین روز بی خبری دوباره از توست. در آستانه سی امین سالگرد پیوند میمون و مبارکی که هرسال به آن بالیدیم و در باغچه دل هایمان پرورشش دادیم و آبش دادیم و در معرض نور و درخشش خورشید قرارش دادیم تا تر و تازه بماند. و چه با طراوت مانده این پیوند خجسته. انگار همین دیروز بود یادت هست؟

همین دیروز بود که با پدر و مادرت آمدی خانه ما و به همراه من و پدر و مادرم راهی جماران شدیم. فکر کنم با یک اتومبیل! و سر راه از شیرینی فروشی یکی از رفقایت یک جعبه شیرینی گرفتی به نیت شیرین کردن کام هایمان و …

عجب حکایتی است حکایت شیرین این پیوند زوجیت! نامحرم با شتاب رفتیم و محرم آرام و سنگین بازگشتیم. تو شدی داماد چهارم خانواده ما با همان یک «بله» که من بی معطلی و بی اجازه از بزرگترها که قبلا رضایتشان را اعلام کرده بودند، به زبان آوردم و با همان یک جلد کلام الله مجید و یک دوره ترجمه تفسیر المیزان که قرار شد عندالمطالبه به من هدیه کنی و بی مطالبه من، هدیه اش کردی و خندیدی و گفتی: بیا عزیزم این هم مهریه ات! یادت هست عاقد بزرگوار ما حاج آقا روح الله مرا توصیه به تعیین مبلغی نمود و من امر را به خود ایشان واگذار کردم و ایشان از بهره برداری من از ترجمه تفسیر اطمینان حاصل کردند و بی اصراری بیشتر به وکالت من صیغه عقد را جاری کردند. چه روز نیکو و مبارکی بود. و چه کلام مبارکی که برای همیشه در ذهن و یاد ما ماند: با هم بسازید! حالا کدام دست اهریمنی می خواهد این سازش، این همراهی و این پیوند ناگسستنی را میان ما بگسلد؟ ننگ و نفرین براو و بریده باد دستش.

عزیزم چهارشنبه در آستانه سالگرد سی ام، من به کوی تو رهنمون می شوم با شاخه های گل نرگس و با شیرینی به نیت شیرین شدن کام هایمان. چه فرق می کند این درب سنگین آهنین به روی من گشوده شود یا نه! من می آیم به سوی تو. می دانم که وقتی هوای منطقه اوین از عطر نرگس آکنده شود تو مرا حضور مرا حس می کنی همان جا در «نمی دانم کجا» یی که حبست کرده اند و دوست ندارند من نامی برایش بگذارم. چه فرق می کند کجا پنهانت کرده اند از دیدگان جستجوگر و مشتاق من! هرجا که نتوانم ببینمت نامش برای من کریه و زشت و منفور است حتی اگر بهشت باشد. بهشت؟!تو آیا بدون من به بهشت می روی ای بهشتی سیرت؟

عزیز روزه دار من!

کاش این ششمین روز بهمن ماه را در آستانه سالگرد سی ام پیوند مبارکمان روزه ات را افطار می کردی با شیرینی که به همین مناسبت می آورم آن سوها و با آب که مایه حیات است و برای تو لازم تا همه سموم موجود در تن عزیزت را خارج کند و دردهایت را جمله بکاهد و بمیراند. کاش می شد همه زندانی ها را شیرین کام کرد به این مناسبت به جای خرما و حلوای فاتحه! اما مهربانم چه خوب که تو در بند 350 نیستی تا با آدم هایی هم صحبت و هم نشین شوی و خو بگیری که برای نشان دادن اقتدار حکومت روزانه به چوبه دار سپرده می شوند. چه خوب که تو یک هم اتاقی بیشتر نداری که تنها با غم او دمخور باشی و دل نازکت دائم برای دردهای هم بندی ها نلرزد و نشکند. چه خوب که تو با آن هایی که همسرانشان برگه ملاقات در دست خبر اعدام عزیزشان را شنیده اند و ضجه هایشان به آسمان رفته هم بند نبودی وگرنه مانند همه سیصد و پنجاهی ها روز ملاقات حالت خراب بود و این حال خراب را به ما منتقل می کردی مانند حال بد همه خانواده هایی که در جلسه قرآن این هفته یک جور ماتم عجیبی را با خود آورده بودند از سالن ملاقات به خانه یک آزاده دربند! شاید اگر تو در بند 350 بودی با دیگر عزیزان نماز لیلة الدفن می خواندی برای اعدامی های جدید و شاید…

مرا ببخش عزیزم که در شادترین روز سال که یادآور بهترین واقعه زندگی ماست با تو از مرگ می گویم! این روزها مرگ از زندگی به ما نزدیک تر شده یک روز با آلودگی هوا و دیگر روز با تنفس هوای عفن دروغ و فریب و غبار رنگ و نیرنگ. مرگ هر روز با ما زاده می شود امید زندگی من! کاش تو کنار ما بودی و تسلایمان می دادی و مثل همیشه از امید می گفتی و انگشتانت آن دوردست های روشن و سبز و شاد را نشانه می رفت!

مرا ببخش نازنین!

مرا حلال کن که در بهاری ترین ایام زندگیمان دارم از خزان و زمستان می گویم. مرا ببخش و بر من خرده نگیر. بگذار حالا که نیستی تا مرهم دردهایم باشی این کاغذ سپید بشود سپر بلا برای پرتاب همه تیرهای مسموم آکنده از اخبار بد و شوم. خبر سخت گیری های بیشتر به دوستانت اهالی بند 350 و دیگر عزیزان در رجائی شهر که برای رفع تبعیض امکان تماس تلفنی را در بند جدید که کثیف است و سرد است و غیرقابل تحمل است در زندان استانی دیگر. خبر منع ملاقات زوجین جوان و والدین و جگرگوشگانشان. خبر اعدام در ماه حرام در شب اربعین حسینی آن هم بی اطلاع خود زندانی و خانواده و وکیلش!

مصطفای من!

کاش هنوز در آستانه هفتم بهمن 59 بودیم. من سال آخر دبیرستان بودم و تو همان دانشجوی تحصیل رها کرده بازگشته به وطن بودی با سودای انقلابی مردمی که من دوست داشتم سرم را بگذارم بر شانه ات و تو برایم آرام و شمرده شرایط موجود را تحلیل کنی و من یک سر و گردن از هم کلاسی هایم معلومات سیاسی ام بالاتر برود و به تو بنازم که همسرم شدی و همراهم و معلمم. به راستی چگونه این همه سال با چشم بر هم زدنی گذشت. بسان آذرخشی و تندری و ما باز هم به بهمن رسیدیم. بهمنی که خجستگی اش را هنوز چشم انتظاریم!

مهربانم!

از احوالات ما مپرس در این روزهای بهمنی حالمان هیچ خوب نیست در میان ذبح ارزش هایمان در میان گم شدن آرزوهای قشنگمان. تنها هجران تو نیست که جان ما را می سوزد و می گدازد بلکه افزون بر آن فاصله مان با آن چه می خواستیم و برایش رنج کشیدیم و هزینه ها دادیم، دردهایمان را سنگین تر می کند. از حال ما مپرس عزیز بهتر از جان. ما سعی می کنیم خوب باشیم و به یکدیگر امید را هدیه دهیم اما بهمن که می شود این احساسات متناقض در اندرون ما غلیان می کند. می دانم که تو هم همین حس و حال را داری در تنهایی و عزلتی که کینه توزان برایت ساخته اند اما تمنا دارم همان جا در خلوت عرفانی ات در شب زنده داری های منتهی به روزه داریت در هر سجده و رکوع و قنوت برای ایران سبزمان همه نیکی ها را طلب کنی و برای جوانانمان که دارند هزینه عدالت خواهی و آزادی طلبی شان را در سلول های سرد و تاریک زندان ها و یا در سلول های بزرگ تر زندگی روزمره تهی از عطر وجود یارانشان می پردازند. برای استقامت و پایداری همه ما دعا کن در هر نماز و نیازی که به درگاه کردگار و دادار متعال می بری. مبادا در عشق بازی ها با معبود ما را فراموش کنی! این بیرون دل های زیادی به یاد تو و صداقت و مردانگی ات می تپد. و تو شده ای قلب تپنده ما در حبس اهریمن. می دانم که گرمای ایمان، وجودت را آکنده و از تشعشع آن همه پیرامونت گرم است. خوشا به حال هر کسی که تو را می بیند و حس می کند و درک می کند در اوین خوشبخت. خوش به حال اوین که با نام تو و یاران و همراهانت معنایی دیگر یافته!

عزیزمهربان!

بهمن، ماه پیوند معنویمان برتو، بر من، بر ما مبارک!سی سالگی این عقد خجسته بر ما مبارک!

همه گل های زیبای عالم تقدیم تو باد و همه سروده های زیبای هستی. دل قوی دار که من برای همراهی تو تا دم مرگ پیمان بسته ام و این پیمان تا ابد ناگسستنی است چون خدای عشق این گونه برایمان تقدیر کرده است.

فخرالسادات محتشمی پور

ششم بهمن 1389


19 پاسخ به “نامه محتشمی‌پور به تاج‌زاده: در خلوت عرفانی‌ات برای ایران سبزمان دعا کن”

  1. محمد گفت:

    با سلام
    خداوند انشالله به همه خانواده های زندانیان ساسی صبر بده خصوصا سرکار خانم تاج زاده که هرساله در ایام دهه فجر و بزرگداشت این دهه بهمراه همسر دوست داشتنی اش جناب تاجزاده تبلیغ جمهوری اسلامی ایرانی را برای خارجی ها میکردند و امسال میباید با حقارت هر چه تمامتر اسیر همان رژیمی باشند که روزگاری مبلغ ان بودند.بابا به پیر به پیغمبر این انقلاب دست نا اهل ها افتاده هر چی آدم خوب و انقلابی است یا در زندانه و یا در خارج زندان تحت فشار ،مملکتی که آدم در اون احساس غربت میکنه و دلش میگیره به خدا قسم من خودم یک آزاده هستم ولی بعد از این انتخابات اصلا حال و هوای خوبی ندارم چرا که با چشم خودم دیدم که مردم با چه شو ر واشتیاقی اومدند و به موسوی رای دادند حالا تقلب کردید و بجای ارام کردن مردم به انها ظلم مضاعفی را هم میکنید ننگ بر شما که باعٍث شدید این همه بیعدالتی در جمهوری اسلامی ایران بشود و ما باید از مسلمانان سایر کشور ها و خصوصا شیعیان خجالت بکشیم و البته تنها خیر و برکتی که این حادثه داشت تعمق بیشتر تاجزاده و امثال ما بود که بفهمیم در مقاطعی تند روی داشتیم واز مردم عذرخواهی کنیم و درد کسانی را که سال هاست در غربت بسر میبرند و با مشکلات روحی و روانی دست بگریبان هستند بهتر درک کنیم. امیدوارم رنجی که امثال تاجزاده ها و سایرین در زندان تحمل میکنند باعث انسجام همه ما ایرانی ها در ساسر دنیا بشه تا در زمانی نه چندان دور یکبار دیگه سرزمینی پر افتخار را در جهان داشته باشیم با تمام سلیقه ها و عقیده ها و بقول مادرم اگر هوس بود یکبار بس.دیگه الکی دنبال ماشین احمدی نژادها ندویم بابا بخدا دنیا انقدر ها هم با ما در سر لج نیست .در آخر طولانی شد ببخشید یکبار دیگه سالگرد ازدواج سرکار خانم محتشمی پور را به ایشان و آقای مصطفی تاجزاده که همه دوستش دارند تبریک عرض میکنم.
    یا حسین میر حسین
    محمد.ت

  2. Nevid گفت:

    ایا خانم محتشمی پور ایمیل دارند که بشه باهاشون مستقیم در ارتباط بود؟

  3. amir گفت:

    همه گل های زیبای عالم تقدیم تو باد و همه سروده های زیبای هستی.

  4. محسن گفت:

    حقا که اين سخن مولانا خوب در مورد شما زوج بزرگوار و شريف صدق مي‌کند که:
    عشق کار نازکانِ خام نيست
    عشق کار پهلوان است، اي پسر!

  5. مختار سبز گفت:

    فریاد حقانیت و مظلومیت اسیران سبز در سرتاسر ایران فراگیر خواهد شد.
    ما برای رستگاری و سلامتی اسیران سبز دعا میکنیم و از آن فرشتگان دربند نیز میخواهیم برای سرافرازی مردم دعا کنند.

  6. فاطی گفت:

    خدا نگهدار این انسان آزاده باشه

  7. معلم گفت:

    غم بهانه ای است برای گریستن واکنون من غمی دارم

  8. پیروز گفت:

    مصطفی تاج زاده و احمد زیدآبادی و … پاسخ رادمردی شان را از زندانبانان میگیرند.پاداش نزد خداوند و مردم است.رادمردی فراموش ناشدنی است.درود بر رادمردان و راد زنان ایران

  9. جانباز جنگ گفت:

    این بیداری بر شما مبارک

  10. جانباز جنگ گفت:

    درود بر شرفت

  11. مهرایران گفت:

    با شما بسیار احساس همدردی می کنیم برای ایران عزیز وشیعه ناب وزلال بسیار نگرانیم

  12. amin گفت:

    سلام وسلامی بر خواهرم که اقا سید عزیزحتما اجازه گفتن این کلمه که خواهر بگم رو میده چون واقعا من تمام نامه های شما خواهر تاجرزاده رو می خوانم ودرسته که دلم به درد میاد وهمیشه گریه بهمراهی شما دوتا عزیز هست ولی مهمتراز همه خواهرم تو وهمسرات سید عزیزبه من معنای زندگی دوباره رو دادی انشاالله باشیم وببینیم که انروز ازادی عزیزت خدا کمک ان دلت یا علی

  13. عباس گفت:

    خدایاتاجزاده عزیزویارانش رااززندان آزادکن.خدایاجوانمردی وجوانمردان دربند شده اند،خدایاجوانمردی وجوانمردان راآزادکن.آمین.

  14. دوست گفت:

    اینقدر زیبا بود که بعضی از جملاتش برای چندمین بار خواندم واشک بر چشمانم جاری کرد .خدایا آنها از جان ومال وعزیز خود گذشتند تو یاورشان باش

  15. علی از سوییس گفت:

    با احساسات مردم بازی کردن که هنر نیست !

  16. محمود گفت:

    خانوم محتشمی من یکی از اقوام نسبی همسرتون هستم .فقط اینو بگم تنها افتخار و غروری که دارم این هستش که با این عزیز فامیل هستم-شاید سالها طول بکشه تا ایرانیها این عزیزو بشناسند و بفهمند بخاطر عزت و سربلندی و سعادت این ملت از خوشی و آسایش و زندگیش گذشته و و در برابر جاهلان متحجر و متعصب ایستاده-فقط اینو به مردم میگم حتما” مقالات و مطالب این روشنفکر با ایمان و بخونید -اون مثل آب زلاله و مثل کوه استوارمثل کوه استوار

  17. محمود گفت:

    شما و همسرتون در قلب ما هستید

  18. دانشجوی پیرو خط امام گفت:

    “وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون”

  19. حسن شیراز گفت:

    این شعر تفعلی از دیوان حافظ است به نیت این زوج قهرمان:
    سحر بلبل حکایت با صبا کرد که عشق روی گل با ما چه ها کرد
    از آن رنگ رخم خون در دل افتاد وزان گلشن به خارم مبتلا کرد
    غلام همت آن نازنینم که کار خیر بی روی و ریا کرد
    خوشش باد آن نسیم صبحگاهی که درد شب نشینان را دوا کرد
    من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد
    گر از سلطان طمع کردم خطا بود ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
    نقاب گل کشید و زلف سنبل گره بند قبای غنچه وا کرد
    به هر سو بلبل عاشق در افغان تنعم از میان باد صبا کرد
    بشارت بر به کوی می فروشان که حافظ توبه از زهد ریا کرد
    وفا از خواجگان شهر بامن کمال دولت و دین بوالوفا کرد

    من از دیدن این همه مقاومت و پای مردیِ تاج زاده ها و بهزاد نبوی ها از خودم خجالت می کشم….