بازپرس امنیت: درباره انتخابات ۸۸ چیزی ننویسید!
چکیده :حال حکایت ماست و انتخابات 88، حرفی نیست، میپذیریم که مضی ما مضی، قد وقع و قد دخل، آری گذشت آنچه گذشت و واقع شد آنچه شد و داخل شد آنکه شد! به شرطها و شروطها، لازمه آن این است که ما هم بتوانیم نامزد شویم و فکر و اندیشه نامزد قبل از سر بدر کنیم، تا وقتی عزب اوغلی و معذب و مجرد بمانیم، فیلمان یاد هندوستان میکند و چشممان دنبال خط و خال و قد و بالای نامزد قبلی است، شما که نمیگذارید ما حزب و روزنامه و غیره و ذالک داشته باشیم و خود را برای انتخابات - ان شاءالله سالم آتی! - مهیا کنیم، چطور توقع دارید نامزدی سابق را از یاد...
مهدی خزعلی فرزند آیت الله خزعلی که اخیرا از زندان آزاد شده روایتی را از یکی از روزهای بازداشت بیان می کند که چگونه بازپرس امنیت از او می خواهد درباره انتخابات ۸۸ مطلبی ننویسد و او در جواب بازپرس داستانی را نقل می کند.
به گزارش کلمه متن این روایت که در وبلاگ مهدی خزعلی منتشر شده به شرح زیر است:
آنروز مرا با جامه زندان به شعبه چهارم بازپرسی امنیت، مستقردرزندان اوین بردند، بازپرس حاجی محمدی بود و وکلایم، این اولین ملاقات من و وکلاء بود و صد البته آخرین آن! قرار بود آزاد شوم، وکلاء آمده بودند تا مرا مجاب کنند که خواستهی بازپرس چیز مهمی نیست و بپذیرم، راست میگفتند! خواسته هایش مهم نبود، فقط بهانهای بود برای آزادی!
خواسته اول این که در نوشته ها چیزی که مجرمانه باشد ننویسم، که من هیچ وقت عمل مجرمانه انجام نداده بودم و هرگز هم انجام نخواهم داد، پس اولی خواسته ای بود که من به آن معتقد بودم و مدعی بودم که جناح حاکم است که هر روز مرتکب تخلف می شود!
خواسته دوم جالب تر بود، او میخواست که راجع به انتخابات 88 چیزی ننویسم و نگویم! من هم برایش حکایتی جالب تعریف کردم و نتیجه گیری کردم! همین حکایت را برای قاضی مقیسه هم گفتم، شما هم بخوانید خالی از لطف نیست!
به بازپرس عرض کردم: رفیق طلبهای داشتم بنام شیخ حمید، او هم مباحثه یکی از آقازاده ها بود، روزی برای مباحثه به بیت حضرت آقا میرود و تا ظهر مباحثه میفرمایند، قبل از اذان مباحثه تعطیل و برای وضو کنار حوض میروند، شیخ حمید که تازه نامزد کرده بود و کبکش خروس میخواند، فیالحال با آقازاده گپی میزند ونمیتواند رفیقش را در شادی خود شریک نکند، پس میگوید که دختر فلان آیت الله را دیده و پسندیده است و همه کارها تمام شده و قرار است آقا روز عید مبعث بالای سر حضرت امام رضا علیه السلام خطبه عقد را بخوانند و حضرت آقا (پدر دختر) هم مشهد تشریف دارند! و در ادامه از جمال و کمال دختر و پدر تا میتوانست تعریف کرد! آنقدر گفت که دهان هر شنوندهای را آب میانداخت، هر دو رفیق نماز را به امامت حضرت آقا خواندند و از هم جدا شدند.
فردا و پس فردا و پس اون فردا، تلفنهای شیخ حمید به منزل نامزد بی جواب ماند، کمی مشکوک بود، دیگر مبعث بود و بنا بود حضرت آیت الله بالای سرحضرت خطبه عقد بخوانند، بیچاره آقا داماد حیران مانده بود و نمیدانست چه شده است که حضرت مستطاب بجای خطبه عقد، بالای سر حضرت استخاره فرموده بودند و تلفنی به داماد ناکام گفتند: ” استخاره بد آمده است!” و صد البته هفته بعد استخاره برای همان آقازادهی هم مباحثهای خوب آمد و دختر را برای آقازاده عقد کردند!
مدتها گذشت و کارد میزدی خون شیخ حمید در نمیآمد و میگفت: “این خلاف شرع است و رسول خدا نهی كرده از این كه كسی وارد معامله برادر مسلمانش شود” “امام صادق علیه السّلام فرمود : نهی رسول الله ان یدخل الرجل فی سوم اخیه المسلم”
مدتها گذشت و شیخ در فراق یار میسوخت! وما به شیخ میگفتیم: ” یا شیخ قد وقع” هر چه بود واقع شد، به قول طلبهها ” مضی ما مضی” گذشت آن چه گذشت ! شیخ بالاخره پذیرفت که نامزد سابقش امروز در کابین دیگری است و دیگر نباید به او فکر کند و رفت و دستی بالا زد و عروسی اختیار کرد، بعد از آن هر وقت ما را میدید می گفت: ” خداوند بهترش را نصیب من کرد”
به بازپرس گفتم: حال حکایت ماست و انتخابات 88، حرفی نیست، میپذیریم که مضی ما مضی، قد وقع و قد دخل، آری گذشت آنچه گذشت و واقع شد آنچه شد و داخل شد آنکه شد! به شرطها و شروطها، لازمه آن این است که ما هم بتوانیم نامزد شویم و فکر و اندیشه نامزد قبل از سر بدر کنیم، تا وقتی عزب اوغلی و معذب و مجرد بمانیم، فیلمان یاد هندوستان میکند و چشممان دنبال خط و خال و قد و بالای نامزد قبلی است، شما که نمیگذارید ما حزب و روزنامه و غیره و ذالک داشته باشیم و خود را برای انتخابات – ان شاءالله سالم آتی! – مهیا کنیم، چطور توقع دارید نامزدی سابق را از یاد ببریم؟!
اگر میخواهید از صرافت قبل بیافتیم، باید راهی باز کنید تا بتوانیم آزادانه در انتخابات بعدی رقابت مطمئن و سالم و برابر داشته باشیم! اگر چنین شود چه دوغی شود! فی الحال ما کاسه ماست به دست در کنار دریا نشستهایم! ببینیم میشود دریایی از آش دوغ برایتان بار بگذاریم؟
26 دیماه 1389 / مهدی خزعلی














اما درباره انتخابات 78 و 68 57 47 هرچه دلتان می خواهد بنویسید