سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » نوری زاد از بشاگرد و میناب و سیستان می گوید و از آرمانهای یک انقلاب…...
» نامه محمد نوری زاد به همسرش

نوری زاد از بشاگرد و میناب و سیستان می گوید و از آرمانهای یک انقلاب…

چکیده :همسرم، من خودم را، تو را، و فرزندانمان را، به امید آینده ی بهتر این انقلاب، ندیدم. هرکجا تحمل و صبوری شما به کاستی می گرایید، شما را به آینده های بهتر وعده می دادم. و هرکجا روی ترش می کردید، بر شما می شوریدم. و حتی عرصه را به شما تنگ می گرفتم. آینده ای که در آن، من و تو به کنار، فرزندانمان، و فرزندانِ فرزندانمان را، سر در آغوش نیکبختی می نهند و از نردبان رشد بالا می روند. اکنون من در زندان همین انقلابم! و شما در زندانی وسیع تر. شرمم باد اگر چشم انداز من از آینده ی انقلاب این بود. اف بر من اگر که آینده ی انقلاب، در نگاه من، همین بوده باشد که هست. مرا، آرزو های انقلاب، آواره ی کوه ها و بیابان ها کرده بود. هرکجا خسته می شدم، با تجسم یکی از آن آرزوها، نفس تازه می کردم و سرپا می شدم. هرکجا رمقم ته می کشید، دست به گنجینه ی آرزوهای انقلاب می بردم و یکی از آن ها را پیش می آوردم و با تماشای آن، انرژی می...


کلمه: محمد نوری زاد را همه  می شناسند. چه قدیمی ترها  با مستندهایی که فقر را فریاد می کرد به امید فردایی روشنتر چه جدیدتر ها که ظلم را فریاد می کند به امید آنکه یاد حاکمان بیافتد که جمهوری اسلامی قرار بود به کجا برود و امروز  به کجا می رود.

حالا این رزمنده و جهاد گر دفاع مقدس  و عرصه سازندگی 5 روز  است  که جانش را کف دستش گرفته تا همه بدانند در زندان های ایران ما که به نام عدالت روزگاری قیام کرد و به نام علی ع  حکومت تشکیل داد چه می گذرد.

محمد نوری زاد  امروز نماد بچه های انقلاب 57 شده است.  و البته  مثل سایر انقلابیون  متهم به ضد انقلابی بودن فتنه گری ، آلت دست بیگانه شدن و بی بصیرتی هم  که محترمانه ترین ناسزای اینروزهاست.

او در روزهای گذشته نامه ای به  همسرش نوشته است. دست او را گرفته  و با مرکب خاطرات  به بشاگرد و میناب و گوادر و سیستان سفر کرده.  ازسالهایی گفته که برای تحقق آرمانهای این انقلاب  کنج عافیت را رها کرده و برای ساختن ایران  به روستاهای  این سرزمین کوچیده.

نامه محمد نوری زاد  یک چیز را ثابت می کند و آن اینکه او نیست که عوض شده است. نوری زاد همان  نوری زاد آرمانگرا وخیر خواه  سالهای دور است. این دیگران هستند که عوض شده اند.  این  انقلاب اصیل یک ملت است که  به بیراهه کشیده می شود.

متن کامل نامه نوری زاد  به  همسرش را بخوانید و برای  دوستان و آشنایان خود در شهر و روستاها  هدیه ببرید.

برای همسرم فاطمه

فاطمه جان، احتمال می‌دهم از هفته‌ی آینده، زندان‌بانان ملاقات من و تو را برنتابند. من دلیل نگرانی آن‌ها را می‌دانم، که: مبادا میان من و تو، از پس پنجره‌ای دوجداره، و گوشی‌های تلفنی، چیزکی ردوبدل شود. نوشته‌ای، مطلبی، مهری، محبتی، اشکی، شوقی و شرمی که تا همیشه‌ی عمر بر چهره‌ی من نشسته‌است.

یادت هست سال ۱۳۶۲ با من همراه شدی و زندگی مختصرمان را بر پشت وانتی بار زدیم و راه طولانی بندرعباس را در پیش گرفتیم؟

من تمام سال ۶۱ را بدون تو، در منطقه محروم بشاگرد مانده بودم. و تو، سال بعد را، دور از من جایز ندانستی. گفتی:”ماهم می آییم. من و بچه ها”. که اباذر چهارساله بود و زینب یکساله.

یادت هست تمام روز را رانندگی کردم. نیمه های شب، از حاجی آباد که گذشتیم، هوای مطبوع جاماند و ما به هوای شرجی و داغ وارد شدیم. خسته بودیم. در کنار راه خوابیدیم. در خواب نیمه شب بودیم که یک روستایی رهگذر بیدارمان کرد و گفت: “این گاو اسباب پشت وانت شما را می خورد”. گاو را راندیم. او، سفره ی نان مارا بو کشیده و آن را از هم دریده بود.

یادت هست آن اقامتگاه بیرون شهر میناب را؟! که یکسال تمام، خانواده ی کوچک مارا در خود جای داد؟ و بیماری مستمر زینب را؟ من آنجا، یک سر داشتم هزار سودا.

فکر می کردم آن همه فقر و محرومیت را می‌شود با یک سال و دو سال کار شبانه‌روزی زدود. و تو، نازنینم، دبیر بودی، در تهران. خودت را به شهر میناب منتقل کردی، جایی که تلفنش هندلی بود و جز محرومیتی گسترده، هیچ نداشت و هرچه داشت، استعدادهایی بود که باید برکشیده می شد. من و تو، به این نیّت، به آنجا کوچیده بودیم. که استعدادها را برآوریم.

من در بشاگرد، طرح “کاشت و کوچ” را ابداع کردم. که: مردمان پراکنده ی آنجا را، چاره ای جز کوچاندن و اسکان دادن در چند منطقه محوری نیست. طرحی که بر کاغذ ماند و اقبالی برای انجام آن نیافت.

من می گفتم یک آبادی پنج خانواری، در لابلای کوه های صعب العبور، دلیلی برای ماندن در آن نقطه ی دور و پرت ندارد. چگونه باید به او جاده و مدرسه و امکانات بهداشتی داد؟ چه بهتر که آن آبادی را، و دیگرانی چون او را، به یک فضای فراخ آورد، کارخانه ای دست و پا کرد، معیشتی فراهم نمود، و امکانات منطقی زیست را برای آیندگانشان تدارک دید و شهرکی در حد مقدوراتشان به پا کرد و آن پراکندگی بی دلیل و رنج آور را در دل یک اجتماع درست مستحیل ساخت.

عمده ی عمر من، عزیز دلم، در همین مناطق محروم سپری شد. شدم یک پا متخصص محرومیت. هرچه نوشتم و هرچه فریاد زدم، راه به جایی نبردم. تمام نوار مرزی خراسان و سیستان و بلوچستان را روستا به روستا رفتم و از دار و ندارشان فیلم های مستند ساختم تا شاید نگاه ها را متوجه آن سامان کنم.

در همه ی این برنامه ها می گفتم: چرا نباید یک روستایی مرزنشین، در زابل، در سراوان، در قائن، در پیشین، در گوادر، به تعلقات رفاهی و اجتماعی ما راه یابد؟ و می گفتم: همین که یک روستایی در آن نقطه ی دور مانده و سینه به سینه ی مرز دور کشور سپرده، باید دورش گشت و قد و بالایش را با بهترین امکانات معیشتی و رفاهی و اجتماعی آذین بست.

اما عزیز دلم، صدای من به جایی نرسید. ظاهراً اداره ی جامعه، به شیوه ای که در تخصص کمیته امداد است، مطلوب تر تشخیص داده شد و من، و بسیاری چون من، هدر شدیم.

یک روز، پسرمان اباذر، به من گفت: “تو بالا سرِ ما نبودی”. و من به او حق دادم. به او، و به سایر فرزندانمان. و من، اینجا، با مرور این خاطره ها، بر انبوه شرم خویش خانه می سازم. و از همان خانه، به دست های تهی خویش می نگرم.

یادت هست نازنینم، یکبار که از بشاگرد به تهران آمدم، تو با لمس دست های من که زبر بود و پر خراش، خم شدی و بر کف دستان من بوسه زدی؟ این تابلوی پرشکوه، هرگز فراموشم نمی شود. بوسه ی آن روز تو، جنسی از آیه های قرآن داشت. و من، آن را به حافظه ام سپرده ام. و گاه به گاه ، با صوتی حزین، آن را تلاوت می کنم.

همسرم، من خودم را، تو را، و فرزندانمان را، به امید آینده ی بهتر این انقلاب، ندیدم. هرکجا تحمل و صبوری شما به کاستی می گرایید، شما را به آینده های بهتر وعده می دادم. و هرکجا روی ترش می کردید، بر شما می شوریدم. و حتی عرصه را به شما تنگ می گرفتم. آینده ای که در آن، من و تو به کنار، فرزندانمان، و فرزندانِ فرزندانمان را، سر در آغوش نیکبختی می نهند و از نردبان رشد بالا می روند. اکنون من در زندان همین انقلابم! و شما در زندانی وسیع تر. شرمم باد اگر چشم انداز من از آینده ی انقلاب این بود. اف بر من اگر که آینده ی انقلاب، در نگاه من، همین بوده باشد که هست. مرا، آرزو های انقلاب، آواره ی کوه ها و بیابان ها کرده بود. هرکجا خسته می شدم، با تجسم یکی از آن آرزوها، نفس تازه می کردم و سرپا می شدم. هرکجا رمقم ته می کشید، دست به گنجینه ی آرزوهای انقلاب می بردم و یکی از آن ها را پیش می آوردم و با تماشای آن، انرژی می گرفتم.

عزیز دلم، من کجا باور می کردم که ریاکاری، به اخلاق جاری بسیاری از مسئولان ما بدل شود؟ و چاپلوسی و دروغ، عرف معمول میان مسئولان و مردم ما گردد؟ من کجا فکر می کردم جمعی از مسئولین تراز اول کشور، در بالا کشیدن اموال مردم، از هم سبقت بگیرند؟ به‌خداقسم من از روی تو و بچه ها شرمنده ام.

شما را در سختی و ریاضت پروراندم و اجازه ندادم ذره ای از امکانات مردم، به درون خانه ی ما پا گذارد. یادت هست چگونه اباذر را برای رفتن به سربازی تحریک و تشویق کردم درحالیکه اطرافیان ما و بسیاری، به کار من و تو می خندیدند. که مگر چه کسی پسرش را به سربازی می فرستد؟

من، عزیز دل، ریشه ی پارتی‌بازی را از محدوده ی کارم برچیدم و اولین پرخاش های من، نصیب شما و نزدیکانم می شد. یادت هست پدر پیرم را به بشاگرد برده بودم تا در کار کشت نخیلات به من کمک کند؟ دیدی چگونه بر او برافروختم؟ جلوی جمع؟ مگر او چه کرده بود؟ مختصری از وظیفه اش، به محدوده ی پدر و فرزندی پای نهاده بود. یادت هست یک روز روی در روی تو نشسته بودم و گفتم: من از فلان پروژه ی تلویزیونی، هشت میلیون تومان صرفه جویی کرده ام. نظرت چیست؟ باوجود آنکه نظر تو را می دانستم، باز اما پرسیدم. گفتی اگر به ما تعلق ندارد، به جای اولش برگردان. و من، در آن سال های دور، که هشت میلیون تومان بسیار بود، آن مبلغ را به تلویزیون بازگرداندم.

امروز، من در این زندان، که فرق چندانی با زندان شما ندارد، بخش پایانی عمر خویش را سپری می کنم. در زندان، گاه می نشینم و آرزوهای برنیامده ی انقلاب را یک به یک شماره می کنم.

قرار بود ما به یک آزادی عمیق دست پیدا کنیم. فراتر و ناب تر از دیگران. قرار بود دیگران، با هر عقیده و مرامی که دارند، در کنار ما، و شانه به شانه ما، حضور داشته باشند و احساس امنیت کنند. قرار بود نکبت های اخلاقی از میان ما برچیده شود. و چهره ی جامعه ی ما را، ادب، درستی، مدیریت، رشد، بیاراید. قرار بود جوانان ما به ایرانی بودن خود ببالند. قرار بود ایرانیان از هرکجا به کشور خویش بازآیند، نه اینکه سیل ایرانیان ناراضی، به هرکجای جهان سرازیر شود. قرار بود عدالت از جنس ناب علوی، آنچنان که رهبر و رهگذر یک روستا در برابرش یکی باشند، بر ما قضاوت کند. قرار بود ما به جهانیان، کیفیت ادب را، فهم را، علم را، درستی را، انصاف را، مدیریت را نشان بدهیم. قرار بود آزادی، اکسیژن ما باشد. من کجا به روزی می اندیشیدم که به صورت آزادی تیغ بکشند؟ و خانه اش ویران کنند؟ و جسم رنجورش را به زندان در افکنند؟ و عده ای، شیوه های شعبان بی مخی را احیا کنند و با همان شیوه ها، به جان مردم بیفتند؟

همدمم،

سی و دو سال از عمر من و تو، در این انقلاب گذشت. من اینجا در زندانم و تو در آنجا، که زندانی دیگر است. و دست هردوی ما تهی. تهی از رویاها و وعده های انقلاب. با همان شتابی که این سی و دو سال سپری شد، مابقی عمر ما نیز سپری می شود. تمنای من از تو و از فرزندانمان این است که مرا ببخشایید. و از مردمی که از امثال من آسیب دیده اند، نیز این است که مارا ببخشایید.

حکایت من و حکایت ما، حکایت کشاورزی است که با هزار مشقت و با امید ثمری خوشگوار، به کار و تلاش پرداخته اما آفتی فراگیر، محصول او را برده و خود او را با دستان تهی به جای نهاده است.

در روزهای ملاقات، من در این سوی، در زندان بودم و تو، در آن سوی، در زندانی دیگر. من می گفتم و تو می نوشتی. این گفتن های من و نوشتن های تو، زندانبان مرا بر این داشته است تا همین ملاقات مختصر را از من و تو باز بدارند. ملالی نیست. تو که با نبودن های من خو گرفته ای، این ایام نیز بر او مضاف.

سرت سلامت نور چشمم. احساسم این است که در آینده ای نزدیک، فرصت های ما با شتاب از کف می روند. چرا که دروغ، تزویر، بی عدالتی، ابزار حتمی فروپاشی اند. نعمت های خداوند یک به یک از ما دریغ خواهد شد، و زمان، به زیان ما از دست خواهد رفت. وقتی در جامعه ای عدالت نباشد، چرا ثروت باشد؟ چرا باران باشد؟ چرا آفتاب باشد وقتی مردمان یک جامعه، به انشقاق درافتند، چرا آلودگی سراپای مارا نیالاید؟

خودت را و فرزندانمان را برای روزهای سخت اما روشن مهیا کن.

می بوسمت.

فدای تو


80 پاسخ به “نوری زاد از بشاگرد و میناب و سیستان می گوید و از آرمانهای یک انقلاب…”

  1. nasim گفت:

    Mr Norizadeh

    please tolerate these days

    You should come out and do many things that just you can and you know

    Mr Norizadeh

    I wish I can see you in person and just see one of God’s holy men

    Please watch out your health.

    I pray for all of you

  2. حامد گفت:

    خدا تو را از همه بلاها حفظ کند
    آقای نوری زاد

  3. ناشناس گفت:

    به امید ازادیت ای آزادمرد .و به امید سلامیتت

  4. اسماعیل گفت:

    زنده باشی ای آزادمرد.

  5. Rezvan گفت:

    اي زاده نور! تمام نامه ات را با اشک خواندم و دلم سوخت بر عمرتان و آرزوهايتان و رنجها و زحماتتان و آنچه بر بهترين دوران جواني و زندگيتان گذشت و آنچه که احتمالن در انتظار ماست. شما را به سيد الشهدا قسم ميدهم که اعتصاب خود را بشکنيد ما به شما نياز داريم پس بايد سالم و سلامت باشيد.

  6. mori گفت:

    نوریزاد عزیز
    تو که شرف را معنی کردی
    تویی که حر زمان بودی
    اکنون همه ایرانیان بر دستان تو بوسه میزنند
    خواهی ماند ودر کنار هم روزهای آزادی را جشن خواهیم گرفت
    سحر نزدیک است

  7. aria گفت:

    baradar morde midanad ghame marge baradar ra ashke man ke daromad be khoda.khodavand poshto panahet

  8. بسیجی وجانباز جنگ گفت:

    ما همواره به نوری زاد ها افتخار میکنیم،و مثل زمان جنگ در این نبرد فدروغ و تقلب وتزویر همسنگر اوییم، وحتما پیروز.

  9. ایرانی سبز گفت:

    … دوباره اایران ما سبز خواهد شد .درود بر زندانیان سبز

  10. امير گفت:

    … اي محمد نوري‌زاد، بوسه بر دستانت مي زنم! زنده بمان كه اينبار من و تو، ما، بايد در كنار هم در برابر بي‌عدالتي، در برابر ظلم، در برابرناآزادي بايد بايستيم. اينبار اما پس از پيروزي، كارد به روي هم نمي‌كشيم، و اجازه نمي دهيم باز دروغگويان، رياكاران و دلقك‌ها بر ما حاكم شوند. تا آن زمان با ما بمان.

  11. mohamad گفت:

    I wish you well. dear Norizad, sometimes some people like you should go to make aware others.Do not worry, you will have a holy death like Emam Hosseyn. A death that makes a sense of freedom among Iranian. A death that makes others aware about their country. I like you whom is the right follower of Emmam Hosseyn. Actually, this is not a death. this is a birth , this is a community birth  

  12. awareh vatan گفت:

    dost azizam .bsiar ziba neveshti.arezo dashtam be jaye to dar zendan ghalam bodam .asodeh sarat ra bar balin bgozar ke to dainat ra be vatan ada kardi .boye khosh bahar be masham miayad .labkhand bezan.

  13. هر ایرانی، یک رسانه سبز گفت:

    سلام بر سرور جوانان اهل بهشت، حسن و حسین علیهم‏السلام
    سلام بر محمد مصطفی(ص)
    و درود بر محمد نوری‏زاد
    تو را به یگانه‏ی هستی که این پیام را به محمد نوری‏زاد برسانید.
    آقای نوری‏زاد.
    سلام
    شما مرا نمی‏شناسید. و اگر روی در روی و چشم در چشم باشیم، باز هم نه. و شاید هرگز.
    اما دوست نادیده‏ی بزرگوارم. ای عزیز. یادت باشد که اگر من مفتی و مجتهد بودم، اعتصاب غذای بیش از 3روز را ممنوع و حرام اعلام می‏کردم. چرا که زیان به خود قلمداد می‏شود. 3 روز هم به شرط شرایط جسمانی مناسب، آنهم برای پیام‏رسانی. برای آنکه الا من جهر بالسوء این اجازه را داده، برای آنکه پیامبر گرامی اجازه ریختن اسباب خانه در گذر نمازگزاران جمعه را داده، و برای صیانت از دین پاک خدا.
    در غیر اینصورت اجازه‏ای در کار نیست. یعنی همه شرایط باید باشد. باید گوش شنوایی باشد. وگرنه …
    آری. ای کاش مجتهد بودم.
    همین امروز فتوا صادر می‏کردم.
    هر گونه اعتصاب غذای جزیی یا کلی، که به زیان بدن انسان باشد، و امیدی به صلاح امور از آن نرود، و جان انسان را در خطر اندازد، در حکم مبارزه با دین خدا، و کیش اسلام است.
    شاید فتوای عجیبی باشد. می‏دانم. من این را پیشنهاد شخص عامی، چون خودم می‏دانم.
    ای عزیز بزرگوار.
    امروز به همین اندیشه، که نتیجه یک فکر بی‏ریا و بدور از جاه‏طلبی است، بیندیش.
    بیا اگر لازم شد، روزه را تکرار کن؛ در صورتی که به تندرستی‏ات آسیب نزند.
    اعتصاب غذا را برای دوره‏های متوالی، اما نه بیش از 3روز بر خود جایز مدان.
    بیا. بیندیش. و ببین که چه کارهای بزرگتری می‏توانیم انجام دهیم. قول می‏دهیم که همه‏ی ما، رسانه‏ی محمد نوری‏زاد باشیم.
    تو باور کن که شنیده شدی. من در دورترین نقطه به شما، شنیدم. حتما دیگرانی نیز دغدغه‏ی شما را دارند. اما معذورند. بیا با هم باشیم به امید صبح پیروزی. به امید بهاری سرسبز که از دل این زمستان شیطان‏زده‏ی سخت، سبز خواهد شد. به امید آبادانی همه‏ی مناطق دوردست و محروم. به امید آنکه تو نیز در شادیِ آبادیِ ایران، دست در دست من نهی و تجربه، دانش، ایثار خویش را هدیه کنی.
    یک سخن نیز با رهبر انقلاب.
    امروز، سخن شما، فصل‏الخطاب است.
    امروز، شما می‏توانی رنگ این رنج را بکاهی.
    شاید امروز بر این باوری که نوری‏زاد، گناهکار است، یکی از خواص گناهکار! شاید. اما باور کن که نوری‏زاد، در راه ایران و استقلال، خودکفایی و فرهنگ و مبارزه و جهاد، سهمی داشته. پس حق وی نیست اینگونه تنها بمیرد. در روز عاشورا. به خاطر حق قانونی پرسش از رهبر. به خاطر حق شرعی برابری علی(ع) و یک مسیحی در دادگاه حکومت اسلامی. چگونه شما را علیِ زمان نامیدند و غدیرِ قم برایتان پدید آوردند؟ لااقل ای رهبر. اجازه دهید داستان مسیحی و زره را از خاطره‏ها پاک کنیم و بگوییم آنچه گفته شده، دروغ و فریب بوده و علی(ع) هرگز با مردی مسیحی که ادعا داشت سپر و زرهش در اختیار علی‏بن ابی‏طالب(ع) در یک دادگاه اسلامی، برابر نشد. و هرگز رای به نفع مسیحی داده نشد. آقای خامنه‏ای. شما را به زره علی(ع) و مرد مسیحی و دادگاه مذکور احاله می‏کنم. تا ببینم که به اندازه‏ی یک لحظه‏ی علی‏بن ابی‏طالب بزرگمرد شده‏اید؟ آیا باید برایتان غدیر قم ساخت؟ یا اینها جز تملق و ریا نیست در اطراف شما؟

  14. حبیب تبریزیان گفت:

    نوریزاد و همه ی شما عزیزان دیگری که از جان خود مایه گذاشته و دست به اعتصاب غذا زده ائید تا در شعله های شمع جان شما چهره این حکومت دیده شود!
    رژیمی که سفارش میدهد به جوانان مردم در کهریزک ها تجاوز کنند ، معترضین را در برابر چشم جهانیان زیر ماشین له کنند و … . ابایی از مرگ شما در اثر اعتصاب غذا ندارد. اگر میخواهید جهانیان را آگاه کنید، بدانید که جهانیان نیز خوب میدانند در این جهنم استبدای که، از دین و اسلام فقط نام تهی شده آنرا دارد چه میگذرد. به اعتصاب غذای خود پایان دهید!
    طرحی نو لازم است!

  15. حسین گفت:

    این کارها فقط بچه ها را گول می زند . اگر این جوری باشد که هر چند وقت نامه بنویسن و بلافاصله کلمه ان را منتشر کند انجا دیگر زندان نیست .

    • heidar گفت:

      salam hossein aziz shoma ba in dide vasiey ke darid movazeb bash ke gol nakhorid
      lotfan kamy ham motale konid.

    • رشید گفت:

      خیلی دلت میخواست که رابطه ی نوری زاد و همه ی آزادگان زندانی به کل با مردم قطع میشد و امکان خواندن نوشته هایشان نبود .
      مگه نه ؟ ولی توجه نمیکنی به انواع خودت که با وجود آزادی هیچ ارتباطی با مردم ندارند .چرا که ذهنشان اسیره ورویایشان سخیف .
      درحقیقت نوری زاد آزاد است و تو اسیر .

    • ناشناس گفت:

      حق داری حسین خان ! زندان هم زندان های هارون الرشید. ولی جای نگرانی نیست همانطور که میدانی امسال سال تلاش “مضاعف” است و مطمئن هستم که تحت رهبری “افسران جوانی” مثل شما نظام ولائی ما فاصله هائی را که ممکن است خدای ناکرده با زندانهای ” نمونه ” تاریخ داشته باشد با تلاش مضاعف خود (هم از لحاظ جمعیت و هم از لحاظ کیفیت) پر خواهد کرد و منویات مقام معظم … را هر چه بیشتر جامه عمل خواهد پوشاند. حق با شماست. نگران نباش و آسوده شبها بخواب.

  16. sabz گفت:

    درود خدا بر تو باد ای یار حسین
    بمان و خاری باش در چشم آنان که انتقاد را بر نمی تابند

  17. جانباز خمینی گفت:

    لبخند بزن برادر سحر نزدیک است

  18. عبدالله گفت:

    نوری زاد عزیز سلام خدا بر تو باد
    چه خوب گام در مسیر آقایت حسین ( ع ) نهاده ای
    وای بر ما
    وای بر ما که فرموده ی خمینی کبیر ( س ) را جدی نگرفتیم . آن زمان که فرمود نگذارید این انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیافتد . عزیز دلم ای جهادگر عرصه های گوناگون ترو به مادر حسین ( ع ) اعتصاب خود را بکشن . مطمئن باش با شکستن اعتصاب تو کمر اهریمن غاصب انقلاب و ایران شکسته خواهد شد زیرا اینان از بودن شما هراسانند . پس برای رضای خدا بمانید
    درود خداوند بر خاتمی و موسوی و کروبی مبارز
    عاشورای 89
    رزمنده – جانباز و خانواده ی شهید – عبدالله

  19. من گفت:

    کاش آقای موسوی هم یک بار به شکست در رسیدن به آرمانهای انقلاب اعتراف میکردن. کاش ایشون هم یک بار از مردم به خاطر اشتباهات و کوتاهی های گذشته از مردم عذرخواهی میکردن.

    • سبز گفت:

      اون کسی که دستور قتل هم وطن هاش رو به جرم آزادی خواهی و خواستن حقشون میده باید معذرت خواهی کنه نه کسی که با مردمش بوده هست وخواهد بود

      یا حسین میرحسین

  20. mohamad گفت:

    تا نوری زاد هست، شرف هست، آزادگی هست، مردانگی هست، نور هست، تمام آرزو‌ها و آرمان‌های هر انقلاب هست، نوری زاده چیزی هست که مردم به امید رسیدن به اون در سال ۵۷ قیام کردن، و همیشه خواهد بود

  21. سبز/صبر گفت:

    و قطرات اشک بر گونه هایم جاری شد……….پدرم در آن زمان در میناب کار می کرد و می گوید او چقدر زحمت کشید ه است….
    من هم مثل تو مطمینم این روزها سر میاد……………..چقدر دلم یه شکم سیز گریه میخواد……………

  22. نزدیک به سحر گفت:

    نوری زاد آزادمرد ایران زمین

  23. سبز زنجان گفت:

    من نیز بر دستانت بوسه میزنم ای دلاور

  24. ناشناس گفت:

    بسيار دلنشين بود
    اين درددلتون درد دل همه كساني ميباشد كه براي آزادي انقلاب كردند ولي افسوس كه همون رو هم از دست دادند
    همه متف القولند كه اون زمان حداقل از اسم دين استفاده ابزاري نميشد ولي الآن………………..

  25. علی گفت:

    زنده باشی بزرگ مرد ،پاینده باشی عزیز.

  26. منتظری در انتظار نور گفت:

    بسم الله الرحمن الرحیم .
    با سلام ودرود فراوان برشما امیدهای ایران زمین که یرای رسیدن به رفاه این مردم اکنون رنجهاومصایب زیادی رادرون زندانهای سفاکان روسیاه متحمل میشود .راه بزرگی در پیش رو دارید وهدفی بس بزرگ .بایدگفت که روش ما مسلمانان برای رسیدن به چنین هدف بزرگی به چشم فرزندان آین آب وخاک ومردم جهان مستلزم یک دور اندیشی نیز هست . در اینراه ما نباید خودراو عقایدمان را محکوم کنیم .اعتصاب غذا در واقع یک نوع خودکشی است وخودکشی یعنی طغیان علیه الله ودر دین ما حرام می باشد . شما بزرگواران با مفاومت خود درسها به دیگر همراهانتان می آموزید و چه خوب است که این درس از مکتب الهی ونورانی ما باشد ونه صرفا یک روش سیاسی اگرچه به نظر راه را هموارتر کند برای شما وهمه عزیزان در بند که چشم امید یک ملت به شماست آرزوی موفقیت سلامتی وپیروزی رااز الله نور خواهانم . منتظری در انتظار نور

  27. علی گفت:

    نوری زاد عزیز

    هر شب ستاره ها بر زمین میکشند و باز این آسمان غمزده غرق ستاره هاست

    گر چه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است

  28. یک فرهنگی ازمشهد گفت:

    بادرود وسلام به یاسر زمانه نامه سرشار از درد رنج واندوه شما را خواندم بادقت هم خواندم به طوریکه عمق وجودم به درد آمد اشکهایی که این روزها هرکار میکنم تا با شنیدن مصایئب و ظلمهای روا رفته بر تنها مظلوم عالم حضرت اباعتدالله الحسینازدوچشمه وجودم جاری کنم اما همچون عقده ای سنگین گلویم را می فشارد .زیرا باچشمان خودبدترین ظلمها را بر فرزندان راستین و غیور انقلاب میبینم که از ظلمها وستمهای روا داشته بر امام حسین ع بیشتر نباشد کمتر هم نیست.برادر عزیز دربندنامه ات عقده ام تر گشود و بهترین بهانه را برای گریه واشک ریختن بر عزای امام حسین و ستمی که بر بهترین یاران و شیعیانش امروز به نام دین و مراسم عزای حسینی بر آنها میشود پیدا کردم وعقده های چندروزه ام را خالی کنم . اما برادر عزیز آنچه کخ از این نامه سوزناک دریافتم جوابی برای نسل امروزیها بود که با اقدامات جاهلانه و دین گریزانه عده ای متحجر و عقب افتاده از اعتقادات خودنیز دست کشیده اند چه رسد به ارزشها و آرمانهای انقلاب که امروزهمه آنها را به بازی گرفته اند واز ما نسل اولی ها میپرسند این بود نتیجه انقلاب شما؟ومن به عنوان یک معلم متعهد و مسئول امروز متن نامه شمارا بهترین جواب برای این نسل در حال سوختن ومحروم گشته از ارزشهای والای انقلابمیدانم تاجائیکه بتوانم در مسیر اشاعه تلاش خواهم کرد. در پایان این ندای امام حسین ع درروز عاشورا رابه همه ستمگران ومستبدین وبه خصوص بازجویان و زندانبانان شما بازگو میکنم (اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید)با آ رزوی سلامتی و شفای عاجل برای شما. الهم افرغ علینا صبراو تثبت اقدامناوانصرنا علی القومالکافرین.

  29. رضا گفت:

    نوریزاد عزیز ما ایران را دوباره میسازیم و دیگر نه به استثمار خارجی و نه به استثمار داخلی اجازه میدهیم بر سرنوشت ما حاکم باشد . کما اینکه استثمار داخلی به نام دین ثابت کرد میتواند برای کشورمان بسیار خطرناکتر از خارجیها باشد.

    در عجبم از مردمي كه خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي ميكنند و بر حسيني مي گريند كه آزادانه زيست .
    دکتر علی شریعتی

  30. ناشناس گفت:

    Aghebat zemestan miravad o siyahish be zoghal mimone
    be omide azadi

  31. zahra گفت:

    midanam ke ghafas barayat tang ast o voojoode khalese to ra donya tab nadarad .
    arezoo mikonam ke basate zolm chideh shodeh o to ra baz abadie in viraneh ha bebinam

  32. انقلاب سبز گفت:

    من اول در مورد شما اشتباه فکر میکردم که شما … ولی حالا فهمیدم که ازاده اید بز گلویم را گرفته به هرچه متعقدی اعتصابت را بشکن شرف انقلاب ما انقلاب سبز

  33. افشین گفت:

    ای برادر شما مارا ببخش که با مصدق کشی و امیر کبیر کشی هامان کار را به اینجا رساندیم

  34. کیان گفت:

    آقای نوری زاد عزیز
    من نیز مانند دوستان و همراهان دیگر، نامه تو را با اشک خواندم، اگر چه اینک دروغ و تزویر به نام دین بر جامعه سایه افکنده، اما هنوز شیر مردان و شیرزنان ایرانی بیدارند، مطمئن باش و بدان که تا انتقام قطره قطره خون عزیزانمان را از سفاکان روزگار نگیریم لحظه ای نخواهیم نشست و با همه وجود به تو و بزرگمردانی از جنس تو که اینک در زندان دروغگویان، ازادمردی را دوباره به ما یاد دادید، قول می دهیم که این سفاکان را در محکمه تاریخ، سر بر دار دروغشان خواهیم اویخت.
    اگر بودی که جشن ازادی را با هم بر پا خواهیم کرد و اگر نبودی بدان اباذرهایت، زینب هایت یادت را همیشه در سینه ی مردانگی های این وطن نگه خواهند داشت.

  35. ندا گفت:

    زنده بمان ای زاده ی نور.

  36. مهدی گفت:

    واقعا از نوریزاد و امثال نوریزادها شرمندم نمیدانم چیکار باید بکنیم

  37. فرج گفت:

    اشکهایم را پاک می کنم اما بغض گلویم را چه کنم….
    نامه را با آهی برآمده از دل و جان و تاثیر بی مانند از آنچه بر خوبان روزگارمان می گذرد می خوانم

    برادر عزیزم… تو فقط نوری زاد آزاده و حر زمان مان نیستی، تو نماد فریاد و استغاثه آزادگان میهنی… تردید ندارم که نامه های نوری زاد عزیز… به عنوان ماندنی ترین قطعات ادبیات مبارزه ای شرافتمندانه بر ضد ظلم و ستم و بیداد در حافظه تاریخ ملت باقی خواهد ماند…

    خدایا… تو را شکر می کنم که چنین ذخیره هایی از اخلاص و پاکی را برای به فریاد آوردن ظلم ستم دیدگان در برابر شقی ترین مردمان برای ما نگاه داشتی… پس تو را همچنان برای مان نگاه دار…
    نوری زاد هرگز نمی میرد چرا که شرافت و آزادگی جاودانه است…

    این دون مایگان زشت سیرتند که سر در آخور عیش حیوانی خود فرو برده اند که مرده اند…. مدت هاست که مرده اند…. زمین از حمل پیکر متعفنشان بی زار است… اگر چه بر دولت سوارند…

    بسیجی دل سوخته فاو و مجنون و شلمچه….

  38. ریحانه گفت:

    من اجازه نمی دهم عده ای این کارهای پاک شما را از یاد ببرند.راهتان را ادامه می دهم و به این ایمان دارم که:
    یه روز خوب میاد که ما همو نکشیم.
    این را هم عرض کنم که خوشحالم از این که در ایرانی به دنیا آمده ام که دلاوری سهم برابر زنان و مردانش است

  39. moha گفت:

    غیر گریه مگه کاری میشه کرد… فقط فکر می کنم تا کی این زندگی ذلت بار رو تحمل می کنم… به خدا روم نمیشه برا حسین عزاداری کنم… آخه مگه چه قد شرایطمون فرق داره

  40. دادار گفت:

    متاسفانه بذر این پلیدیها که مبارز گرامی اقای نوری زاد ذکر کرده اند درسالهان اول انقلاب باحذف دلسوزان انقلاب تا مقطع خرداد 60 کاشته شدوبسیاری این عاقبت رانمی توانستند پیش بینی کنند این تجربه ایست که ملت ما بایدبدست میاورد متاسفانه بامید ملت خیانت شدولی بابودن دلیرمردان وهمسران شجاعشان چون نوری زاد ها امید باینده پرفروغتر خواهد بود صبح پیروزی نزدیک است باید مقاومت کرد

  41. پدرام گفت:

    من و امثال من این ویرانه انقلاب یتیم نیستیم تا تو بودی، تا تو هستی ، تا تو باشی

  42. حقم و پس میگیرم گفت:

    نوریزاد و نوریزادها حرف میزنند و از عدالتخواهی برای ما میگویند و جان خود را کف دست میگذارند
    اما ما پشت میزهای کامپیوترمان تنها میخوانیم و جز کامنتی کوتاه هیچ حرکتی انجام نمی دهیم
    واقعاً که اُف بر ما اگر حرکتی نکنیم
    نوریزاد و نوریزادها بودند که اینگونه در جبهه های حق علیه باطل از جان خود برای هموطنان خود گذشتند
    حال جنگی دیگر به راه افتاده علیه ما و ما در این جنگ داخلی باید از حق خود دفاع کنیم
    پشت نوریزادها نباید سنگر بگیریم
    سینه سپر کنیم و به پا خیزیم
    حسینی باشیم ، ابولفظلی باشیم
    نه جوانی پوچ و حراف
    بیایید با یک حرکتی انقلابی به پا خیزیم

  43. سبزه قبا گفت:

    اگر رزمندگان بخواهند برای همسر و فرزندانشان نامه ای بنویسند جز این نمینویسند . درود خداوند بر مردان پاک.

  44. پیر مرد اواره گفت:

    جناب اقای نوری زاده من درد شمارا درک میکنم چون خود من یکی از خدمتگذاران ملت بودم ولی افسوس که نه قدر من را دانستن ونه قدر دیگران همانند من چون …

  45. ناشناس گفت:

    یا حسین

  46. Anderianik گفت:

    من یکی از هموطنان ارمنی هستم. من و خیلی از دوستانم نیز در کنار شما هستیم اقای نوریزاد. تو را به خدا اعتصابت را بشکن. ایران به شما کاوه ها و خرمدینها نیاز دارد. آندریانیک.یک هموطن ارمنی

  47. محمد گفت:

    درود مرد

  48. رشید گفت:

    سنگ از سخنان نوری زاد سبز میشود .اما دلهای شیطانی پر از نفرت .

  49. mohamad گفت:

    عدالت هر چیز را در جای خود می گذارد علی(ع) به امید عدالت

  50. elmadonino گفت:

    عجیب بر آقای … تاسف می خورم که چنین راحت دوستان دانا و دلسوزی چون نوری زاد را از دست داد و دل به رفاقت جاهلانه و بی وفای کیهان نشینان و سپاه بست.
    به این می گن جذب صفر و دفع حداکثری …