سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » تهران تعطیل است، پس ملاقات های اوین هم تعطیل است!...
» دلنوشته زینب امین زاده برای اسرای در بند

تهران تعطیل است، پس ملاقات های اوین هم تعطیل است!

چکیده :می نویسم تا شما از درد مادرانی بدانید که سالیان عمرشان را گذاشته اند برای فرزندی که امروز در بند است و حال به جای آنکه در خانه بنشینند تا او به دیدنشان بیاید، باید با عصا و درد زانوان بر پله های بلند اوین گام بردارند.می نویسم برای آن مادری که وقتی فهمید کودک دیروزش به 10 سال زندان محکوم شده است، رنگ از رخسارش پرید و با قلبی اندوهگین بر زمین افتاد. مادری که بی امان می گریست و نمی توانست باور کند که 10 سال باید منتظر بماند که فرزندش را همچون کودکیش آزاد و رها ببیند.برای ما خبر هر دستگیری جدید دردناک است. ما می فهمیم خانواده هایی را که عزیزشان در انفرادی است و هنوز با او ملاقاتی ندارند. ما همه این روزها را پشت سر گذاشته ایم و می دانیم که هیچ چیز بدتر از بی خبری...


زینب امین زاده، دختر محسن امین زاده در دلنوشته از روزهایی گفت که به هربهانه ای تعطیل می شوند و خانواده های زندانیان از ملاقات با عزیزانشان محروم می شوند. وی با اشاره به فرصت 20 دقیقه ای ملاقات کابینی که در آن خانواده ها فقط فرصت حال و احوالی با عزیزان خود دارند نوشته است: “نمی دانید چقدر سخت است وقتی همین 20 دقیقه هم از شما گرفته می شود. وقتی که از قضا روز دوشنبه تعطیل رسمی است. تعطیل رسمی یعنی تعطیلی ادارات دولتی و برای ما یعنی تعطیلی اوین. واضح تر بگویم که این جز نداشتن ملاقات هفتگی، برای ما معنای دیگری ندارد. حال می خواهد عید باشد، عزاداری باشد، برف سنگین بیاید یا هوا آلوده باشد.”

محسن امین زاده معاون وزارت خارجه دولت اصلاحات پس از انتخابات 22 خرداد 88 توسط سپاه دستگیر و مدت 4 ماه را در بند 2 الف در زندان انفرادی گذراند. عضو جبهه مشارکت ایران اسلامی در بهمن ماه 88 به مرخصی می آید که در نهایت در مرداد 89 و پس از شکایت از سردار مشفق و سپاه پاسداران انقلاب اسلام به دلیل دخالت در انتخابات 88 مجددا به زندان بازگردانده می شود. امین زاده در حال حاضر به 5 سال حبس محکوم شده است.

به گزارش کلمه متن این دلنوشته به شرح زیر است:

نمی دانم آیا تاکنون شده است عزیزی را که به راهی دور می رود در فرودگاه بدرقه کنید و ثانیه های آخر از پشت شیشه برای او دست تکان دهید؟ اگر این طور بوده است تصور کنید که ناگهان در آن زمان شیشه کدر شود و شما از دیدن مسافرتان در لحظات پایانی محروم شوید. اطمینان دارم که این اتفاق پیش بینی نشده برایتان آزاردهنده خواهد بود و مدام با خود فکر می کنید که کاش فرصتی داشتید که تنها او را برای ثانیه ای دیگر ببینید.

اما حتماً تجربه این را دارید که وقتی حرفی مهم با عزیزی که از شما دور است می زنید، ارتباطتان قطع شود. ممکن است شارژ موبایل تان تمام شود، یا اعتبار کارتتان. آن موقع چه احساسی دارید؟

ولی مطمئنم برای اکثر شما اتفاق نیافتاده است که با عزیز در بندتان ملاقات کنید. تنها او را برای 20 دقیقه از پشت شیشه ببینید و حرف هایی که یک هفته در دل جمع کرده اید، با سرعت بگویید تا نکند ارتباط از طریق آن گوشی لعنتی قطع شود و پرده با سرعت پائین کشیده شود تا حتی مجالی برای خداحافظی نماند.

باور کنید برای ما ثانیه ها هم ارزش دارد. همه ما وقتی عزیزانمان برای پیدا کردن ما کابین ها را می گردند، سریع به آنها اشاره می کنیم و گوشی را در دست می گیریم تا مبادا لحظه ای از دست برود.

تنها من و مادرم برای ملاقات با پدر می رویم، اما حتی ما هم وقت کم می آوریم، دیگر چه برسد به آنها که پرجمعیت ترند و زمان کمتری دارند…

می گوئید باز هم خوب است، 20 دقیقه ملاقات آن هم هفته ای یک بار بهتر از هیچ است. آری! من هم مطمئنم که این ملاقات های کوتاه به مراتب بهتر از آن همه بی خبری است که پشت سر گذاشتیم. از آن 4 ماه انفرادی پدر که نه ملاقاتی با او داشتیم و نه تماس تلفنی ای از جانب او. و ماه های بعد از آن که هر بار باید منتظر می ماندیم تا شاید پدر تماس کوتاهی بگیرد و بگوید که فردا به دیدنش برویم.

اما نمی دانید چقدر سخت است وقتی همین 20 دقیقه هم از شما گرفته می شود. وقتی که از قضا روز دوشنبه تعطیل رسمی است. تعطیل رسمی یعنی تعطیلی ادارات دولتی و برای ما یعنی تعطیلی اوین. واضح تر بگویم که این جز نداشتن ملاقات هفتگی، برای ما معنای دیگری ندارد. حال می خواهد عید باشد، عزاداری باشد، برف سنگین بیاید یا هوا آلوده باشد…

شاید شما هم خوشحال شدید وقتی تهران به خاطر آلودگی هوا تعطیل شد. اما آیا می دانید همین تعطیلی چند زندانی را از ملاقات محروم کرده است؟ ملاقات دوستانمان که چهارشنبه ها برای دیدن عزیزانشان می رفتند…

هفته پیش هم برای خیلی از خانواده های بند 350 هفته تلخی بود. چون خیلی ها پشت در زندان ماندند، تنها به خاطر اینکه دولت ساعت پایان کار را جلو کشیده بود و خانواده ها آگاه نبودند که این قانون برای ساعت های ملاقات با زندانیان هم مصداق دارد.

و زندان بان های اوین هم التماس های خانواده ها را برای ورود می شنیدند و تنها با لحنی بی ادبانه به آنها می گفتند که از آنجا دور شوند…

شاید برای شما خواندن این نوع نوشته ها که به قلم خانواده های زندانیان سیاسی نگاشته می شود، تکراری باشد. شاید دیگر متن ها را نمی خوانید و تنها به دیدن تیترها و چند خط اول اکتفا می کنید. اما راستش برای ما هیچ کدام از این روزها عادی نمی شود و هنوز می نویسیم تا شاید با بیان اندوه قلبی مان کمی آرامش بیابیم… باز هم خوب است که شما لااقل تیترها را می خوانید، چون دیگر خیلی ها هستند که حتی حال ما و دنیای ما را دنبال نمی کنند، چه برسد به خواندن نوشته هایمان!

اگر برای شما می نویسم، نه تنها به خاطر درد خودم است. بلکه به خاطر درد آن بچه های کوچکی است که برای دیدن پدر می آیند و با درهای بسته مواجه می شوند. کودکانی که در روز ملاقات با گریه از پدر خداحافظی می کنند. آنهایی که مادرانشان با هزار داستان از خودساخته، بهشان فهمانده اند که پدرشان در شرائط خاصی است که تنها از پشت شیشه می توانند او را ببینند.

باید آن کودکی را می دیدید که برای ملاقات حضوری با پدر رفته بود و فکر می کرد کادوئی که مادرش در کیف قایم کرده بود را پدر از زندان برایش خریده است. شاید فکر می کرد که پدرش در جائی است که فروشگاه های بزرگ دارد و هر آن چه او می خواهد در آن یافت می شود!

یا کودکی دیگر که بعد از ملاقات بهانه می گرفت و می خواست به زور درب را باز کند و برگردد و پدر را در آغوش بگیرد.

می نویسم تا شما از درد مادرانی بدانید که سالیان عمرشان را گذاشته اند برای فرزندی که امروز در بند است و حال به جای آنکه در خانه بنشینند تا او به دیدنشان بیاید، باید با عصا و درد زانوان بر پله های بلند اوین گام بردارند.

می نویسم برای آن مادری که وقتی فهمید کودک دیروزش به 10 سال زندان محکوم شده است، رنگ از رخسارش پرید و با قلبی اندوهگین بر زمین افتاد. مادری که بی امان می گریست و نمی توانست باور کند که 10 سال باید منتظر بماند که فرزندش را همچون کودکیش آزاد و رها ببیند.

برای ما خبر هر دستگیری جدید دردناک است. ما می فهمیم خانواده هایی را که عزیزشان در انفرادی است و هنوز با او ملاقاتی ندارند. ما همه این روزها را پشت سر گذاشته ایم و می دانیم که هیچ چیز بدتر از بی خبری نیست. ما هنوز هم دنبال می کنیم اخبار جدید زندانیان سیاسی را. ما هنوز هم نامه های آنها و خانواده هایشان را می خوانیم و با دل نوشته ها اشک می ریزیم. و هنوز هم منتظر هستیم تا عزیزی از بند آزاد شود و مقدمش را تبریک گوئیم. چون ما می دانیم برای زندانی و خانواده اش هیچ چیز مهم تر از همدلی نیست…


4 پاسخ به “تهران تعطیل است، پس ملاقات های اوین هم تعطیل است!”

  1. سعيد گفت:

    بسيار گريستم با نوشته شما. به اميد آزادي محسن امين زاده عزيز و همه اسراي مظلوم دربند

  2. سارا گفت:

    نمی دونم چی بگم ….. خدایا الان تو کجایی

  3. Hoda saadaei گفت:

    خواهرم،زینب جانم ،خواندم  گریستم و گریستم. نه تکراری نیستند …هیچ کدام حرفهایتان تکراری نیست مگر اه مظلوم می شود که تکراری باشد .بنویس هر زمان که خواستی درد دل کن .راستش را بخواهی ،خودم را که جای تو می گذارم  تنها اغوش گرم و صدای پر مهر پدر ارامم می کند ان هم در خانه نه هفته ای ۲۰ دقیقه از پشت شیشه کابین اوین . حال چه انها عقوبت بشوند یا نشوند که یقینا وعده خداوند حق است و عذابی سخت تر و دهشتناکتر از انتظار ما در راه دارند

  4. شادي گفت:

    زينب جان چه زيبا نوشتي
    ما به مردان بزرگي مثل پدرت و دختران سبزي مثل تو افتخار ميكنيم
    به اميد آزاديشون