سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » حقوق انسان، فطری و همیشگی است و قابل نقض نیست...
» نسبت اسلام و حقوق بشر در گفت‌وگو با آیت‌الله بیات زنجانی

حقوق انسان، فطری و همیشگی است و قابل نقض نیست

چکیده :اصل حقوق انسانی، فطری است و انسان بماهو انسان، به دلیل آنکه ترکیبی از ظاهر و باطن است و نیز زمینه تغییر، زوال، دگرگونی و نابودی در او بوده و از طرفی زمینه ابدیت هم در او وجود دارد، این موجود حقوقی دارد که همیشگی است، یعنی مثلاً حفظ حرمت و کرامت او همیشگی است. / در تفكر دینی، دین مجموعه‌ای از معارف، اخلاقیات، دستورالعمل‌های ایجابی و سلبی و حقوق است. مثل آزادی كه حق نیست بلكه فوق حق است. چرا آزادی فوق حق است؟ چون مبنای بعثت، آزادی است. یعنی اگر بشر آزاد نبود، اصلاً فلسفه بعثت معنا نداشت....


موضوع نسبت اسلام و حقوق بشر و نقاط تلاقی یا تعارض این دو، یکی از محورهای منازعات فکری اندیشمندان متحجر با نوگرایان مسلمان از سویی، و روشنفکران دینی با روشنفکران سکولار از سوی دیگر بوده است. آیت‌الله اسدالله بیات زنجانی در گفت‌وگوی زیر به مبانی بحث حقوق انسان پرداخته و درباره ابعاد این موضوع بحث کرده است.

به گزارش کلمه، این مرجع تقلید نوگرا معتقد به فطری و همیشگی بودن حقوق انسان است و حقوق اولیه و طبیعی انسان را قابل نقض و محدود شدن نمی‌داند. ایشان آزادی و اختیار را فراتر از یک حق می‌داند و معتقد است اگر بشر آزاد نباشد، فلسفه دین زیر سؤال می‌رود. این گفت‌وگو امروز (شنبه) در روزنامه شرق منتشر شد و اکنون متن کامل آن به نقل از سایت آیت‌الله بیات زنجانی در اختیار خوانندگان محترم کلمه قرار می‌گیرد:

حقوق انسان از دیدگاه اسلام و شرع مقدس بحثی انفعالی و در حاشیه نیست. این حقوق مبنای توحیدی و الهی دارد. مصادیق اصولی مثل كرامت انسانی، مساوات، برخورداری از امنیت، دفاع مشروع، تعلیم و تربیت، نفی اكراه و اجبار، حمایت از حقوق زنان و كودكان و… كه مبنای حقوق بشری دارد، در اسلام بوده است. از منظر اسلام انسان‌ها تابع قوانین كلی خداوند و آفرینش و اراده تكوینی او هستند كه در عمل باید از اراده تشریعی خداوند پیروی كنند. اما در عین حال در جایی دیگر گفته می‌شود در اسلام بشر آزاد است و اجبار در عمل چه از ناحیه خداوند و چه از طرف انسان وجود ندارد. این تضاد را چطور می‌شود توضیح داد؟

– برای روشن شدن جواب سوال بهتر است از یك تعبیر طلبگی استفاده كنم كه «ثبت ‌الارض ثم اَنقُش» یعنی باید اول زمین را آماده كرد و سپس نقشه كشید. مسائلی كه در سوال مطرح شد، تابع یكسری اصول و پیش‌فرض‌هایی است كه اگر ما آنها را به عنوان زمینه به درستی تبیین نكنیم، نمی‌توانیم به پاسخ درست برسیم. ارادۀ الهی و ارادۀ تشریعی و اینكه انسان تابع قوانین كلی است و… اینها همه نتیجه است. ما باید سه ‌چهار مرحله جلوتر بیاییم تا ببینیم تعریفی كه از مبدأ داریم چیست، چراكه اختلاف اندیشه توحید‌محور و اندیشه اومانیسم، از اینجا نشات می‌گیرد و اومانیست‌ها (انسان‌محورها) نسبت به مبدأ، تعریفی دارند و نقطۀ شروع را انسان می‌دانند؛ به همین دلیل است که ما برای پاسخ به این تعریف ابتدا باید این اختلاف را توضیح دهیم.

می‌دانید كه این قضیه هم بیشتر بعد از رنسانس به وجود آمده و قبل از آن به این شكل مطرح نبوده است. در واقع اینها آمدند مخصوصاً بعد از پیدایش فلسفه تحصلی، مطرح شدن مسائل به این صورت و اتصال مسائل به ماورا را رد کرده و گفتند برای ما یا منتج به نتیجه نیست یا ناممكن است، در نتیجه از مسائلی سخن به میان آوردند كه به زعم آنان، ورود به آنها در مقام عمل نتیجه می‌داد یا لا‌اقل امكان ورود تجربی در آنجا وجود داشت. پس اینجا بحثی وجود دارد كه ما باید دقیقاً آن را روشن كنیم؛ اینكه ما مبدأ را چه می‌دانیم؟

نكتۀ دومی كه در عرض همین مطلب است، این است كه ما چه تعبیری از انسان داریم. با نگاه صحیح و جواب سوال اول و با نگاه توحید‌محور می‌توان انسان را به شكلی دیگر تفسیر كرد. این موضوع باید ابتدائاً تبیین شود كه اومانیسم از انسان یك تعریف دارد و فلسفه‌های الهی هم از انسان تعریفی دیگر دارند. در آن دیدگاه از واژه‌های خلافت و جانشینی استفاده می‌شود، اما در اینجا از خود او استفاده می‌شود. یعنی ما یك بار می‌گوییم انسان ‌و یك بار هم می‌گوییم جانشین خدا روی زمین. اینها مسائلی است كه باید قبل از طرح این سوالات مشخص شود.

یك مساله مهم‌تر از اینها داریم كه از نظر استنتاج – ولو ‌اینكه ممكن است در رتبه سومی باشد-  مهم است و آن اینكه وقتی می‌گوییم انسان حق دارد یا به تعبیر امروز بشر حق دارد که البته ما بشر و انسان را یكی می‌دانیم، سوال اینجاست كه اصولاً تعریفی از حق ارائه كرده‌ایم یا خیر؟ این نقص است كه فوراً سراغ مطالبات می‌رویم. خُب، من از شما سوال می‌كنم كه مثلاً بنده ‌می‌گویم خانم و آقا حق مساوی و برابر دارند. با گفتن این موضوع كه قضیه حل نمی‌شود. اینجا این سوال مطرح است كه حق مساوی یعنی چه؟ فرضاً ما معنای برابر را می‌دانیم، اما حق یعنی چه؟ كسی تعریفی از حق دارد؟ پس ما باید اول حق را بفهمیم و بدانیم تعریفش چیست،‌ بعد بگوییم بشر حقوقی دارد.

نكته چهارمی هم مطرح است كه آن هم از نظر من از نظر استنتاجی بسیار مهم است. فرض كنید حق را تعریف كردیم! حال آیا این حق منشأ دارد یا خیر؟ از كجا پیدا شده است؟ یا اینكه نه، همۀ حقوق ذاتی اند؟ اینجاست كه من در ابتدای طرح سوالات اینچنینی، می‌گویم باید اول حقوق بشر تعریف شود، سپس ‌منشاء پیدایش آن تبیین و ‌شناسایی شده و همین طور پس از آن طبقه‌بندی شود.

ما دو دسته حقوق داریم؛ یك دسته ریشه در اصل خلقت و آفرینش دارد، یعنی خداوند عالم آنها را با حق خلق كرده است یا طبق اعتقادات حلقۀ اومانیستی، انسان این جوری به وجود آمده و این خصوصیات جزء مقومات و ذاتیات اوست كه ما اصطلاحاً می‌گوییم «حقوق طبیعی یا ذاتی». اما یكسری حقوق داریم كه منشاء آنها قوانین اجتماعی، روابط اجتماعی و بخشنامه‌هاست یا منشاء آنها نظام سیاسی است. جالب این است كه آنجایی كه می‌شود حقوق را محدود كرد، بخش دوم است، یعنی محدودیت‌ها در قبال حقوقی است كه منشاء ذاتی ندارند. در بخش اول اصلاً نمی‌شود حق را گرفت، ‌محدود كرد یا محروم ساخت، اما در بخش دوم می‌توان برای آن چارچوب تعیین كرد چون وقتی قانون حقی به شخص یا نهادی می‌دهد، می‌تواند حق وسیعی بدهد یا می‌تواند آن را محدود كند. طبعاً در اینجا باید تعریف شود حقی كه قانون به ما می‌دهد، چیست؟ مثلاً خیلی از آقایان نمی‌دانند حق و حكم دو مقوله مجزاست. بزرگانی داریم كه فكور و ارزشمندند ولی فكر می‌‌كنند حق و حكم، همه‌جا یك معنا را می‌دهد. نخیر، ‌این طور نیست چراكه هر‌جا حكم است، نوعی تضییق وجود دارد و به اصطلاح «محكوم علیه» است و هر‌جا حق است به نفع آدم. این دوتا چه طور می‌توانند یكی باشند؟

ما واقعاً باید بدانیم وقتی بنده می‌گویم انسان، دارم از چه حرف می‌زنم. یك تعبیری از امام صادق(ع) داریم كه البته تعبیری از انسان كامل است كه مضمون آن به این شرح است كه انسان كامل، به دلیل خلافت الهی و مظهریت اسم جامع او، همه كمالات علمی و روحی و … را دارد و تنها چیزی كه ندارد واجب‌الوجودی است و در واقع خدا نیست.

نتیجه این سخن این است كه نمی‌توان برای حقوق انسان حد و مرزی تعیین كرد.

به عقیدۀ شما احكام تاسیسی و امضایی با حقوق بشر چه رابطه‌ای می‌تواند داشته باشد؟

– قبل از پاسخ به این سوال، ناچارم در ادامۀ مطالب قبلی به نكاتی دیگر هم اشاره كنم كه مثلاً وقتی مسائل حقوق بشر طرح می‌شود، بلافاصله برخی مطرح می‌كنند كه آیا فلان مساله جزیی مثلاً از حدود اسلامی با حقوق بشر قابل جمع است یا خیر؟ آن افرادی كه دربارۀ این موضوع فوراً بحث و این موضوع را طرح می‌كنند، طبعاً یا نمی‌دانند یا نخوانده‌اند. من می‌گویم چرا مصداقی حرف بزنیم.

حضرت امام علی(ع) در نهج‌البلاغه می‌فرماید: “اول الدین معرفته”… اولین چیزی كه در دین به عنوان نقطۀ شروع مطرح است، معرفت است. این یعنی مبدأشناسی و این مبدأ‌شناسی اگر درست تبیین شود ‌از آن به بعد می‌تواند راه را به صورت منسجم و منطقی، برای رسیدن به نتیجۀ مطلوب هموار سازد. جالب این است كه ما اگر دسته‌بندی هم كنیم، اول می‌گوییم خدا و بعد در رتبه دوم می‌گوییم عقل. این نگاه یك نگاه كلی و نگاه هستی‌شناسی است و جالب این است كه انسان، ‌آن انسان كامل، مصداق عقل كل است. معنایش این است كه اصلاً حقوق با انسان شروع می‌شود، یعنی وقتی انسان شروع و مخلوق شد، اگر گفته شود منشاء حق در متن خلقت است، حرف نادرستی زده نشده است.

اینجا سوال پیش می‌آید كه انسان همیشه دارای جنبه‌های مثبت نیست. جنبه‌هایی دارد كه وقتی آنها بروز پیدا كند جهان و محیط پیرامون خود را دچار مشكل می‌كند.

– انسان مانند همه موجودات امكانی، هم جنبه وجودی دارد و هم منشاء ماهوی و ذاتی؛ از آن جهت كه موجود است، مظهر اسامی و صفات الهی است و در آن كمالات حق، ظهور و بروز پیدا می‌كند و این جنبه ایجابی انسان است. از جنبه ماهوی و ذاتی، به دلیل اینكه ممكن و محدود است، فقیر، نیازمند و فوق‌العاده آسیب‌پذیر است ولی همین انسان، به دلیل عقلانیتی كه به او داده شده است، می‌تواند جنبه‌های سلبی را در پرتو جنبه‌های وجودی و ایجابی، آنقدر كمرنگ سازد كه همیشه مبداء خیر و كمالات باشد.

آن تفكری كه انسان را محور می‌داند، هم انسان را محدود كرده و هم حق را به تبع محدودیت موضوع، در تنگنا قرار داده است در صورتی كه در تفكر دینی، دین مجموعه‌ای از معارف، اخلاقیات، دستورالعمل‌های ایجابی و سلبی و حقوق است. مثل آزادی كه حق نیست بلكه فوق حق است. چرا آزادی فوق حق است؟ چون مبنای بعثت، آزادی است. یعنی اگر بشر آزاد نبود، اصلاً فلسفه بعثت معنا نداشت. همین طور است كه اگر آزادی را برداریم،‌ قیامت هم لغو خواهد شد.

پس چطور می‌توانیم این پیچیدگی فلسفی را حل كنیم؟

– همان‌طور كه گفتم باید برای این حرف‌ها تعریف داشته باشیم. اگر تعریف درستی نداشته باشیم، در حقوق بشر گیر می‌كنیم. مثلاً وقتی بحث زندان می‌شود، ‌چه طور آدم جرات می‌كند آزادی كسی را سلب ‌كند؟ جز اینكه خودش را خدا بداند. مثلاً من الآن به شما اجازه بحث ندهم، آخر به چه اجازه‌ای ؟ به چه مبنایی؟

خب در جواب گفته می‌شود برای انسجام جامعه، ‌زندان لازم است چون اگر این عامل بازدارنده وجود نداشته باشد هر كسی هر كاری دلش بخواهد می‌كند.

-این را ما می‌گوییم عناوین ثانوی و در این عناوین، راجع به آن بحث می‌كنیم و این موضوع، ربطی به اصل آزاد بودن بشر ندارد پس ما باید ببینیم در دید كلی ما جایگاه انسان در عالم كجاست؟ و رابطه انسان و عالم چیست؟

این حرف مصداق آیۀ شریفه است كه می‌گوید “لقد كرّمنا بنی آدم” كه خداوند برای انسان یك حیثیت ذاتی قائل شده

– اتفاقاً این جریان سجده ملائكه بر انسان همین تصویری است كه من عرض كردم. طبق منابعی كه داریم انسان از تركیب هر‌چه در عالم است، به وجود آمده. همۀ قابلیت‌ها در او دیده شده است و تعبیر خلیفه خدا، بهترین تعبیر برای اوست. خدا آفریدگار است و او خلیفه است و چون خلیفه است، نگاه او نگاه خدایی است. اینجاست كه می‌گوید هر كسی بخواهد در این دیدگاه به خدا نزدیك باشد، اعم از فرشتگان الهی و موجوداتی غیر از انسان، ‌تنها راه، انسان است چون هیچ موجودی از او، به خدا نزدیك‌تر نیست. حال در این انسان، آ‌دم و حوا با هم هستند و با هم خلق شده‌اند، یعنی تمام قابلیت‌هایی كه در آدم هست، در حوا هم هست. با استناد به چنین مقدماتی است كه ما با نگاه معرفت‌شناسی درست و با ریشه‌یابی صحیح، می‌توانیم به خیلی از سوالات پاسخ دهیم.

من از حقوق تعریف خاص دارم. باید این حقوق را تفسیر كنیم، ‌بگوییم،‌ حقوق غیر‌وضعی، حقوق وضعی را تعریف كنیم و بعد كه به این تعریف‌ها رسیدیم، بیاییم بگوییم این محدودیت‌ها چطور است.

جهانشمولی اسلام را چطور می‌توانید توضیح دهید؟

– در جهانشمولی اگر من اسلام را خوب تعریف كنم، ‌اسلام یعنی تسلیم در برابر مبداء حق. اسلام این است و چیزی جز این نیست و به این معنا همه عالم، مسلمان هستند. اصلاً آیا در عالم موجودی داریم كه در مقابل مبداء حق تسلیم نباشد؟

با مقدمه عرض‌شده، این سوال هم حل‌شدنی است چون برخی خیال می‌‌كنند معنای جهانشمولی اسلام این است كه وقتی ما یك دعایی را می‌خوانیم، بقیه هم مثل ما آن دعا را بخوانند. ما حرف‌مان این نیست اگرچه شاید روزی این اتفاق هم بیفتد.

من می‌گویم الان مسیحیت را تسلیم در برابر خداوند می‌دانم، دین‌های دیگر هم همین طور. پس اگر با نگاه عام‌تر بنگریم، حتی مادی‌گرا‌ها هم تسلیم خداوند هستند اگرچه در مقام تطبیق، ممكن است به خطا رفته باشند.

حضرت عالی فرمودید حقوق بشر ذاتی است و بعضی از موارد آن را فوق حق دانستید اما سوالی هست كه اسلام انسانیت را صرفاً به خودی خود ملاك وحدانیت نمی‌داند، برای این چه جوابی دارید؟

– من عرض نكردم تمام حقوق انسان ذاتی است. باید حقوق را تعریف كنیم منتها یك سلسله حقوقی وجود دارد كه منشاء آن انسانیت انسان است، یعنی چون انسان است این حق را دارد پس اگر منشاء حقوق، انسانیت انسان باشد، دیگر رنگ و ایدئولوژی مهم نیست و همه انسان‌ها در این حق مشترك خواهند بود. بنابراین ما یك سلسله حقوق ذاتی داریم و حقوق ذاتی را می‌توان، حقوق مشترك، فطری و طبیعی دانست كه همه حامل یك پیام مشترك‌اند یعنی در این حقوق، سیاهپوست و سفید‌پوست یكی هستند و زن و مرد باهم تفاوتی ندارند، حق انسانی است. حق حیات، حق مسكن و …را نیز من این‌گونه می‌دانم؛ انسان نمی‌تواند مسكن نداشته باشد، این حق مشترك است، اگر مرد مسكن می‌خواهد زن نیز می‌خواهد، حق تعلیم، حق مشترك بین تمام انسان‌هاست، همه باید یاد بگیرند. حق اظهار عقیده جزء حقوق مشترك است و هركسی حق دارد اظهار عقیده كند. حق امنیت نیز طبق فرمایش امام علی(ع) به این گونه است، یعنی انسان نمی‌تواند انسان باشد و نا‌امن زندگی كند. مگر خود آن انسان منشاء ناامنی باشد كه بحث جدایی است، اما بحث اولیه این است كه همه انسان‌ها باید در امنیت زندگی كنند، حال این امنیت می‌تواند اقتصادی باشد یا سیاسی.

اما این قلمرو وسیعی را در‌بر می‌گیرد، با چه خط كشی می‌توان آن را تعیین كرد؟

– نخست باید اصول تنظیم شوند و سپس ببینیم كجاها قلمروها اصطكاك پیدا می‌كنند و جوامع می‌توانند آن را محدود كنند كه آن زمان، بحث حق فرد و جامعه به وجود می‌آید.

رابطه حقوق داخلی و حقوق بین‌الملل از منظر اسلام چگونه تعریف می‌شود و تعارض آنها در چیست؟

– این بحث قطعاً در حقوق موضوعه مطرح است، یعنی در حقوقی كه جوامع بشری و حقوق بشری در محیط جمعی قابل تعریف هستند. گاهی ما حقوق خودمان را در مجموعه داخلی كشور و با یكدیگر مورد بررسی قرار می‌دهیم و گاهی نیز در سطح جهانی. در رابطه با حقوق داخلی و حقوق فرد و حكومت، این قانون اساسی است كه حقوق را مشخص می‌كند. در قانون اساسی نیز این حقوق اساسی است كه روابط را مشخص می‌كند و حقوق اساسی، به حقوقی گفته می‌شود كه رابطه حقوق مردم نسبت به یكدیگر یا رابطه با حكومت‌شان را مشخص كرده است.

پس بنابر‌این ما یكسری حقوق داخلی داریم و اسلام در رابطه با آنها تعابیر دارد؛ مانند حق همسایه و حقوق خانواده و… به طور مثال ما یكسری حقوق آموزشی داریم. قانون اساسی روابط مردم را با نهادها و سازمان‌هایی كه مسوولیت حقوق اساسی مربوطه را بر عهده دارند، مشخص كرده است. مردم حق دارند در دبستان، دبیرستان و … آموزش ببینند. قانون اساسی می‌گوید تا یك سطحی مردم باید رایگان درس بخوانند و از تمامی امكانات آموزشی استفاده كنند. در دانشگاه نیز چارچوب و حقوق اصلی را قانون اساسی مشخص می‌كند و ریز و جزییات قوانین را مجلس، آیین‌نامه‌های دولت و … تنظیم می‌كند. اما روابطی در سطح بین‌المللی داریم كه وقتی گفته می‌شود حقوق بین‌الملل، منظور حقوق بین ملت‌هاست، ولی كلمه ملت در واقع یعنی روابط بین كشورها، اگرچه در اصطلاح، رابطه بین ملت‌هاست در حالی كه محور اصلی رابطه بین دولت‌ها، نمایندگان سیاسی، سفیر‌ها و … است و اینها هستند كه روابط را به جلو می‌برند. در اینجا نیز قانون اساسی است كه رابطه بین ملت‌ها و كشورها را مشخص می‌كند و می‌گوید چگونه است. همین قانون اساسی این‌گونه می‌گوید كه به طور مثال اولویت اول در ایجاد روابط با كدام یك از كشورهاست. در رابطه با جمهوری اسلامی، قانون اساسی می‌گوید رابطه ما اول با كشورهای مسلمان است، سپس مستضعفان و بعد هم كشورهایی كه استقلال، امنیت و شرایط فرهنگی و اقتصادی ما را مورد هجمه قرار ندهند، یعنی احترام متقابل بین دو كشور وجود داشته باشد. بنابراین روابط بین‌الملل و چارچوب اصلی را قانون اساسی تعیین می‌كند.

اما در اینجا بیشتر منظور این است كه قوانینی در سطح بین‌الملل هست كه با حقوق اسلام تعارض دارد. كشوری كه بخواهد در دنیا حیات و مناسبات داشته باشد چگونه این تعارضات را حل می‌كند؛ به طور مثال كنوانسیون رفع تبعیض از زنان، این با حقوق اسلام در بخش‌هایی مغایرت دارد، در آیه 64 آل‌عمران نیز اشاره شده است در جایی كه حقوق و قانونی با قوانین اسلام تعارض دارد نمی‌توان تمكین كرد. این تعارض به چه شكل حل می‌شود؟

-در اینجا باید اول قانون را تعریف كنیم و بعد كه منشأ و مشروعیت آن قانون را از منظر اسلام تعریف كردیم آن موقع این گونه می‌گوییم كه اسلام برای خود نظامی تعریف كرده، مثلاً نظامش عبارت از این است، تعریفش از انسان این است، از انسان مذكر و مونث این است و رابطه این دو را این‌گونه تعریف كرده. این تعاریف مال امروز نیز نیست و همیشه همین بوده است و خواهی‌نخواهی در هر دوره‌ای ادیان الهی با حاكمیت‌ها چالش‌هایی داشته‌اند و این مساله فقط مربوط به زنان نیست و در رابطه با حاكمیت و قدرت نیز همین بحث‌ها بوده است. مقرراتی در زمان خودش حاكم بوده است و دین آمده و گفته من آن را قبول ندارم. تمام صحبت‌های ما این است كه بحث‌های امروزی در اختلاف بین نظریات دولت‌هاست، نه ملت‌ها.

اما دولت‌ها در كشورهای دموكراتیك نماینده ملت‌ها هستند؟

– دموكراسی واقعی را باید جوری پیاده كرد كه افراد منتخب، نماینده حقیقی مردم باشند و بالطبع مظهر اقتدار آن دموكراسی كه دولت است، تصمیماتش تصمیمات همان مردم انتخاب‌كننده خواهد بود و اگر این گونه بیندیشیم چند درصد از دولت‌های مستقر در عالم، نماینده حقیقی مردم خواهند بود؟

امروز وقتی بحث تبعیض مطرح می‌شود ما می‌گوییم اسلام بدون شك اولین مخالف تبعیض است و این مساله در مورد همه ادیان الهی صدق می‌كند كه هرجا پای تبعیض به میان آمده، آن را نفی كرده‌اند. اما باز سوال این است كه آیا نفی تبعیض مساوی نفی هر نوع تفاوت و اختلاف است؟ ما نمی‌توانیم اختلافات را از سطح زندگی بر‌داریم. درست است كه یك عالم و یك استاد با یك فرد عامی به لحاظ انسانیت و در اصل خلقت مشتركند و هیچ اختلافی با هم ندارند، اما آیا می‌توان آنها را یكسان دید؟

این موضوع بین زنان و مردان هم صادق است. یقیناً در نفس انسانیت هیچ تفاوتی بین زن و مرد وجود ندارد و خداوند عالم مرد را بدون زن و زن را بدون مرد خلق نكرده و از ابتدا نوع بشر را به صورت جفت دیده است ولی خصوصیاتی را در زن دیده كه در مرد وجود ندارد و بالعكس. خدا بشر را زوج دیده است و این به معنای تبعیض نیست. به همین دلیل است كه ما نسبت زن و مرد را نسبت اعضای بدن انسان می‌دانیم و این دو در كنار هم هستند كه می‌توانند جامعه را بسازند و دقیقاً مشكل از زمانی آغاز می‌شود كه ما زن را در جایگاه مرد و مرد را در جایگاه زن ببینیم. اگر در مقام عمل تبعیضی مشاهده می‌شود ارتباطی به اصل اسلام ندارد و به واسطه شكل پیاده شدن سیاست‌ها و نتیجه كج‌اندیشی‌هاست والا اگر جایگاه زن و مرد را به گونه‌ای ببینیم كه شرع مقدس اسلام دیده است یقیناً هیچ تبعیضی در جامعه وجود نخواهد داشت، كما اینكه اسلام این توان را به زن و مرد داده كه گاهی زن به جایی می‌رسد كه مرد توان رسیدن به آن جایگاه را ندارد، چنان كه این موضوع می‌تواند برای مردان هم به وجود آید. اینجاست كه باید متذكر شد عمل افراد ولو به نام دین الزاماً خود دین نیست و نباید به پای آن گذاشته شود.

این بحث را مدخل و نقطه شروع خوبی برای طرح مسائل مربوط به حقوق بشر می‌دانم.

بر اساس فرمایش شما، حقوق انسان و بشر دراسلام جزو احکام تاسیسی نیست و بر اساس فطرت انسان تنظیم شده است، آیا می توان آن را توسعه هم داد؟

– حقوق، رابطۀ انسان با توجه به هدف کلی ای که خدای عالم برای او ترسیم کرده است را تنظیم می کند، یعنی هر حق طبیعی  و ذاتی عبارت است از مواردی که رابطه انسان را با اهداف و غایات الهی تنظیم کند. بنابراین هرچیزی که انسان را نسبت به رسیدن به این اهداف بلند یاری رساند، او را نسبت به آن محق می کند. به طور مثال ما چرا می گوییم حق حیات داریم؟ برای اینکه بی خود خلق نشده ایم و در حقیقت، یک موجود همیشگی و ابدی هستیم و وجود ما، عبث نیست. پس هرچه به ابدیت و جاودانگی انسان کمک کند، او حق استفاده از آن را دارد مانند هوا، مکان، دین و حکومت و … به همین دلیل است که گفته می شود نمی توان دین ساختگی داشت.

بنابراین اگر حق را اینگونه تعریف کردیم، پس باید برای هر حقی، یک منشا فطری، درونی و باطنی را در ذات انسان جستجو کرد. به همین دلیل می گوییم حقوق بشر اینگونه مسائل و حقوق را امضا کرده است و در واقع اسلام با بشر، رابطۀ عقلانی برقرار کرده و مسایلی که عقل و ادراک او توانسته آنها را درک کند و آنها را که در تزاحم با کمال نهایی اش ندیده را مانند حق انتخاب شغل، تعلیم و تربیت و یا امنیت که به اعتقاد من بسیار مهم است را قبول کرده است. منتهی در بعضی از موارد تبصره هایی را گذاشته است که در حقوق بشر مطرح شده نیز این تبصره ها را داریم.

مثلاً اسلام می گوید زن و شوهر مادامی که طبق تفاهم طرفینی تصمیم در خصوص زندگی مشترک نگرفته اند، یک سلسله حقوق، بر آنها مترتب است اما وقتی که تصمیم گرفتند با یکدیگر زندگی کنند، حقوقی پیرامون شروط جدید پیدا می شود که اصلش امضایی است اما خصوصیاتش امضایی نیست. مثلاً تعهدی  که زوجین به هم دارند، لازم الاجرا است و به همان اندازه که تعهد مرد به زن، مهم و غیر قابل خدشه است،  تعهد زن نیز لازم الاجرا است. بنابراین نباید قول و تعهدی داده شود که امکان اجرای آن وجود ندارد و اگر قولی داده شد، باید به آن پایبند بود و در این موضوع، تفاوتی بین زن و مرد نیز وجود ندارد. اینجاست که اسلام به انسان متعهد، غیر از تکلیف داشتن نسبت به تعهد، در قبال متعهد بودن، اجر و پاداش نیز قرار داده است و طبعاً نسبت به تخلف از آن نیز، حساس است و برای آن عقوبت در نظر گرفته است.

مسئله ای که بدان اشاره شد، در بخش تعارض بین حقوق فرد و جامعه نیز خیلی مهم است. فرض کنید که اکنون شهرداری یک شهری، می خواهد راهی را باز کند و برای این کار و باز شدن این راه که به نفع اکثریت مردم بوده و تردد آنها را راحت می سازد،  لازم است دیواری را بردارد؛ درست است که به لحاظ فردی، این موضوع به ضرر حق فردی است که آن دیوار متعلق به اوست، اما از منظر جمعی این به نفع جامعه است. البته این تعارض در جائی است که مالک زمین در حالی که خودش می تواند موضوع را بصورت اخلاقی حل کند و ملکش را مثلاً در قالب وقف و یا هبه و بخشش و امثالهم در اختیار جامعه قرار دهد، این کار را انجام ندهد و بخواهد بصورت قانونی برخورد کند و نه اخلاقی. دقیقاً اینجاست که ما می گوئیم اخلاق می تواند پشتوانه قانون باشد و اگر در مورد فوق، اخلاقی عمل شود قانون به سادگی قابل اجراست.

اینجا است که می گوئیم مواردی وجود دارد که حق می تواند پشتوانه اخلاق بوده و موجب ترجیح یک طرف حق به طرف دیگر باشد.

بنابراین اصل حقوق انسانی، فطری است و انسان بماهو انسان، به دلیل آنکه ترکیبی از ظاهر و باطن است و نیز زمینه تغییر، زوال، دگرگونی و نابودی در او بوده و از طرفی زمینه ابدیت هم در او وجود دارد، این موجود حقوقی دارد که همیشگی است، یعنی مثلاً حفظ حرمت و کرامت او همیشگی است، یعنی هر انسانی این حق را دارد که انتظارش از دیگری این باشد که به او احترام بگذارد، او را بفهمد، درک کند و این خودش یکی از حقوق است.

با این تفاصیل فقها  این امکان را دارند که احکام جزایی اسلام را نسخ کنند؟

– نسخ در دست فقیه نیست؛ اصولاً نسخ در جائی است که ناسخ با توجه به ظرفیت ها و شرایط، آثار و لوازم، حکمی را که وضع کرده است با توجه به شرایط جدید تغییر دهد. بنابراین حکم را بشر نیاورده که بتواند آن را نسخ کند که البته این موضوع در حقوق موضوعه قابل تصور است.

فقیه وظیفه اش شرح و کشف احکام است، منتها حُسن فقه شیعه این است که درب اجتهاد برایش باز است. با توجه به قطع شدن رابطه انسان برای یک دوره طولانی از ارتباط مستقیم وحی، خداوند اختیار را به دست خود بشر واگذار کرده و تدبیر، عمران، تنظیم روابط خود با یکدیگر در چارچوبی که عرض کردم و … حتی تغییر مصادیق با توجه به مجموع نیازها را به انسان داده است؛ یعنی خودمان برای خودمان بیاندیشیم و فقها فقط باید راه ها را به ما نشان بدهند.

فقهای معاصر مانند میرزای قمی گفته اند که در زمان غیبت حدود باید تعطیل شود و به سمت تعزیرات برویم و در دست فقها نباشد و کارشناسان آن را انجام دهند، نظر شما در این باره چیست؟

– فقه و علم پزشکی را می توان با یکدیگر مقایسه کرد. آیا می توان جلو پیشرفت پزشکی را گرفت؟ آیا برای کشف جدید و ضابطه جدید راه بسته است؟  فقه هم همین گونه است.

ما دو منبع تشریع داریم، یکی نقل و یکی عقل. عقل به انضمام وحی، منبع تشریع است و کلیات هم در قرآن و سنت گفته شده و نحوۀ استنباط را نیز امام صادق و امام باقر(ع) به ما آموخته اند. اگر فردی مجتهد است، منابع یعنی آیات قرآن و سنت نبوی و سخن ائمه(ع) را می گیرد و آن را با شرایط امروز تطبیق می دهد.

مثلاً وقتی می گویند که فلانی باید حذف شود و مثلاً صلاحیت ندارد؛ ما در پاسخ می گوئیم که این حذف بر اساس کدام ماده قانونی است؟ و چون این حذف مبنا ندارد و خودشان هم این را می دانند که مبنایش قانون نیست، تاکید می کنیم شما نمی توانید این کار را انجام بدهید. پاسخ می دهند که منبع ما شرع است، پاسخ ما این است که اگر منبع تشریع شما قرآن، پیامبر و سیره حضرت علی(ع) است، این نوع برخورد را از کجا و از کدام منبع قرآنی و روائی برداشت کرده اید؟ به طور مثال ابن ملجم می خواست که امام علی(ع) را ترور کند و در فکرش نیز این امر به صورت جدی وجود داشت و برنامۀ آن را نیز چیده بود، امیرالمومنین آن شبی که وارد مسجد شد، ابن ملجم آنجا بود. سئوال می کنم که آیا می توانست دستور دهد او را بگیرند؟ چرا این دستور را نداد؟ او دنبال یاد دادن این موضوع به ماست که بر اساس نیت که نمی توان کسی را دستگیر کرد و او را مورد مجازات قرار داد. یعنی حتی صرف اینکه یقین ایجاد شود که کسی می خواهد ترور کند نیز حق و اجازۀ برخورد ایجاد نمی کند چراکه آن شب بدون شک این عمل ابن ملجم، برای مولی یقین بوده است.

با این فروضی که عرض کردم اگر منبع تشریع ما قرآن، سنت پیامبر و سیرۀ امامان است، هیچ کدام از این رفتارهای صورت گرفته منطبق با این موارد نیست؛ مگر اینکه منبع تشریع ما چیز دیگری باشد.

اکنون بیشتر چالش ها، در رابطه با احکامی است مانند رجم که مبنای قرآنی ندارد، در زمان خلفا نیز اجرا نشده است، سنت متواتر حضرت رسول نیز نیست، پس چرا آنقدر اصرار بر روی آن است؟

– متاسفانه روی رجم زوم کرده اند و به اعتقاد من این موضوع، سیاسی است و الّا مسائل دیگری هم بوده، چرا به آنها اشاره نمی کنند؛ ولی برای اینکه موضوع رو بررسی کنیم، لازم است مقداری توضیح داده شود. داستان رجم در طول تاریخ اسلام، خیلی نادر انجام شده و اگر بوده، به اصرار خود شخص خاطی بوده است. یکی از شواهدش هم از این قرار بوده که طرف به محضر امام وارد می شود و می گوید من مبتلا به فلان گناه شده ام. حضرت می فرمایند چه کسی گفته که تو این سخنان را بر زبان آوری؟ برو و توبه کن؛ آن فرد(زن) از مسجد خارج شده و فردی او را در حالی که گریه می کرد، می بیند و علت را از او جویا شد؛ آن زن می گوید من اینگونه شده ام و امام گفته اند که چون من سرپرست ندارم، مجازات نمی شوم؛ آن مرد سرپرستی او را قبول می کند و با هم نزد امام می روند، امام عصبانی می شوند و به آن مرد عتاب که چه کسی اجازه داده تا سرپرستی این زن را بر عهده بگیری؟

شرع مقدس اسلام نگاهی خاص به انسان دارد و انسان در آن نگاه، ابدی است و حیاتش مراتبی دارد، برایش برزخ، جهنم، بهشت و … را پیش بینی کرده است. حال این شرع آمده و می گوید اگر انسان رابطه اش با خدا حسنه باشد، مسیر را درست می رود و اگر مسیری غیر از مسیر الهی را طی کند، به بیراهه می رود؛ این داستان شبیه عبور کردن از یک جاده اصلی و بیراهه ای است که جاده اصلی انسان را به مقصد و بیراهه به جائی غیر از مقصد اصلی می برد. اسلام می گوید اگر می خواهید در زندگی سعادت مند باشید اینگونه باشید که به آن “سلوک دینی” گفته می شود و سپس می گوید مدل زندگی دوست داشتنی من، زندگی رسول خدا(ص) است و در نگاه من این شیوه زیستن، مقبول است. در روابط اجتماعی یک سلسله راههائی را خدا پیشنهاد داده و یک راههایی را نیز بشر پیشنهاد داده است؛ در مواردی راه بشر و خدا مساوی و برابر است اما در مواردی نیز متفاوت است. تمام دعوا بر سر این است که آنجا که متفاوت است کدام را ترجیح دهیم؟ انبیاء می گویند ترجیح با راهی است که خدا نشان داده، بعد می گویند شما اگر انجام ندادید و لجاجت کردید و عناد کردید، رابطه مان با شما قطع می شود. اسلام می گوید نقطه شروع و پایان دارید که از خدا شروع می شود و با خدا به پایان می رسد.

یک روایت تکان دهنده ای در وسائل الشیعة نقل شده است؛ سعد بن معاذ با عده ای از صحابه بر سر این صحبت می کردند که شما اگر وارد خانه خویش شدید و دیدید مرد اجنبی با همسر شما است، چه می کنید؟ سعد گفت می کشمش، سئوال شد به همین سادگی؟ پاسخ داد: بله می کشمش. پیامبر در این لحظه وارد می شوند و سئوال می کنند بحث بر سر چیست و موضوع برای ایشان بازگو می شود. ایشان می فرماید: سعد، پس 4 شاهد عادل، جایش کجا است؟ سعد گفت: فرض بر این است که من خودم دیده ام .پیامبر ادامه می دهد: چه کسی گفته که دیدن تو اعتبار دارد؟ باید چهار شاهد این را بگویند. این شرط عدالت است.

یک راه این است که طرف خودش 4 بار در 4 مجلس جداگانه بگوید، به شکلی که بین حرف هایش هیچ اختلافی نباشد که این موضوع خیلی ناممکن به نظر می رسد و دیگری هم دیدن چهار شاهد عادل با آن خصوصیاتی که فقه گفته شده که آنهم فرض محال است چراکه این چهار نفر باید آنگونه شهادت بدهند که در فقه آمده است که در اینصورت این افراد یا شاهد به غیر حق اند که خودشان فاسق اند و یا عامل به آن عمل گناهند که با زهم فاسق اند و شهادتشان قبول نیست.

در واقع به نظر می رسد که اسلام با آن حکم در صدد بیان این است که ورود به یک رابطه مشروع بین زن و مرد را نمی پذیرد و برای نشان دادن قبح قضیه، چنین حکمی را برایش در نظر گرفته است.

فرمودید زمان حضرت امیر اجرا شده است، بعضی از علما می گویند در زمان غیبت، فقیه اجازه ندارد وارد احکام شود و باید صبر کند تا خود امام بیاید، اما در کنارش شیخ مفید ، مجلسی اول و ..اعتقاد دارند که فقیه در جایگاه امام معصوم است و می تواند حدود را اجرا کند و از آن طرف نیز دسته ی سومی هستند که می گویند از حدود به تعزیرات برسیم؛ کدام باید مبنا قرار گیرد؟

– اگر بنده می گویم رجم مبنای قرآنی ندارد ولی پیامبر(ص)، طبق آیات ابتدائی سورۀ مبارکۀ حشر، اجازۀ تشریع داشته و حکمش مانند حکم قرآن و خود خداست. ولی کمااینکه عرض کردم، به نظر می رسد آن حضرت برای آن که امنیت را در جامعه برقرار کند، چنین حکمی را بدین گونه امر فرموده است، در عین حال بنا دارد حساب زن شوهر دار را با زن بی شوهر هم جدا کند چرا که اسلام به خانواده نگاه تقدس دارد و زن را محور بوجود آمدن یک خانواده سالم می داند و اجازه نمی دهد که این نهاد به هم بخورد؛ لذا طلاق را هم به راحتی تجویز نمی کند.

لازم به توضیح است که در مورد همین رجم، در روایت اینگونه آمده است که اولین کسی که باید این سنگ را بزند، خود امام معصوم است. حتی قاضی هم حق ندارد این کار را انجام دهد. رجم به راحتی قابل اجرا نیست و شرایط اجرای آن بسیار مشکل است. من نمی گویم حدود اسلامی قابل اجرا نیست، اما آن را با شرایط قابل اجرا می دانم و برای همین رجم، معتقدم به غیر از امام معصوم، کسی حق اجرای آن را ندارد.

-در رابطه با احکامی چون قطع دست چه می توان کرد؟

این حکم قطعی قرآن است که البته در این باره نیز توضیحاتی وجود دارد. اسلام می گوید به حریم خصوصی افراد وارد نشوید و حریم خصوصی افراد به شدت در نگاه اسلام، امن دیده شده است و افراد در محیط خصوصی و حریم خصوصی آزاد هستند. وقتی سرقتی از یک منزل می شود، قرآن  به شدت نسبت به آن حساس است یعنی وقتی فردی وارد خانه کسی می شود، دست به جیب کسی می برد، در واقع حریم خانواده را بهم زده و این در اسلام به شدت مهم است و اجازه برخورد می دهد مگر اینکه فرد سارق، رضایت طرف را آنگونه که در منابع تشریع آمده است بگیرد.

این مسئله هم مهم است که در واقع معنای دزدی باید مشخص شود و زمانی در اسلام قابل بحث است که حکومت، شرایط  اقتصادی و امنیتی مناسب را بوجود آورده باشد که فرد به سمت دزدی نرود و مادامی که این شرایط فراهم نشود، اجرای این حکم امکان پذیر نیست.

آیا مگر اجرای حکم من باب امر به معروف و نهی از منکر نیست؟ اما وقتی این اجرا اثر گذاری ندارد ما می توانیم آن را اجرا کنیم؟

– ما نمی توانیم این حکم را به دلیل وجود در قرآن نفی کنیم اما همان طور که گفته شد، اجرای آن دارای شرایطی است و تا زمانی که شرایط دزدی محقق نشود، این حکم قابل اجرا نیست. من معتقدم باید سه مساله حل شود: کار، در آمد و مسکن و اگر این سه مشکل حل شود، از آن به زمینه برای اجرای حدود اسلامی به مرور آماده خواهد شد.

اما مساله اینجاست که این را از باب امر به معروف و نهی از منکر نگاه کنیم خروجی مطلوبی ندارد؛ در حالی که هیچ کدام از مشکلات در جامعه نبود، آیا اجازه داریم بازهم این حکم را اجرا کنیم؟

ما در اسلام بحث اهم و مهم داریم که حتی می توان از واجبات نیز صرف نظر کرد و اسلام در این باره نیز مکانیزم های خاص خود را دارد. یعنی اگر به نظر رسید که اجرای حکمی می تواند برای جامعه مطلوب نباشد و عوارضی به همراه داشته باشد، طبیعی است که خود به خود اجرا نمی شود؛ دلیل نزول تدریجی احکام نیز بر همین منوال بوده است.

خاطرم هست در دهه 60 نیز در زمانی که آیت الله موسوی اردبیلی – حفظه الله – در دستگاه قضا بودند هم این موضوع مطرح شد که بررسی صورت گیرد که اجرای بعضی از حکم ها در جامعه چه تاثیری داشته است و آیا باعث کم شدن جرم و جنایات شده است یا خیر.

در اظهاراتتان فرمودید حفظ حریم خانه افراد بسیار اهمیت دارد و در اسلام بر آن تاکید بسیاری شده است پس برای حضور ماموران امنیتی و انتظامی در خانه ها چه توجیهی می توان داشت؟

– چنین امری کاملاً در اسلام مردود است. به طور مثال در زمان یکی از خلفا، به او گفتند که درخانه ای روابط نامشروع انجام می شود. وی به در آن خانه رفت و هرچه که در زد، باز نکردند؛ او از دیوار خانه بالا رفت و وارد شد و رو به مرد داخل خانه کرد و گفت: دیدی مچت را گرفتم. مرد به او پاسخ داد که اگر من یک گناه مرتکب شدم و تو چند گناه را انجام دادی. نخست چرا از سوراخ در نگاه کردی، دوم اینکه چرا بی اجازه وارد خانه من شدی و …

در پایان لازم است روی این مطلب تاکید کنم که حکومت پنج سالۀ امام علی(ع)، و جنگ ها و پیکارهای آن بزرگوار با ناکثین عهد و با کج اندیشان نهروان و با متعدیان به حقوق خدا و خلق خدا، سند بسیار محکمی است برای ارائه شیوۀ برخورد با مردم، اجرای احکام الهی و حدود خداوند و نحوۀ ارائۀ آنها چراکه امیرالمومنین(ع)، هم معصوم است و با همان عصمت در راس حکومت قرار گرفته است. هر چیزی را امیرالمومنین(ع) انجام داده، می شود با توجه به شرایط زمانی و مکانی انجام داد مگر موارد خاصی که از مختصات آن بزرگوار است.


یک پاسخ به “حقوق انسان، فطری و همیشگی است و قابل نقض نیست”

  1. گفتمان سبز گفت:

    مراجع واقعی – بیات وصانعی