سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » محتشمی پور : کودتاچیان شهدا را برای گواهی حقانیت قدرت پوشالی غصب شده شان می خواهند...

محتشمی پور : کودتاچیان شهدا را برای گواهی حقانیت قدرت پوشالی غصب شده شان می خواهند

چکیده :مرا از دور شناختند وگفتند «این» به هیچ عنوان نباید وارد شود. مرا شناختند؟ چگونه؟ من که امروز سبزپوش نبودم! وقتی که من به شبکه های آهنین درب خانه تو خانه شهید دخیل سبز می بستم ناگهان با تمام وجود عطر شهادت را حس کردم و وجود آن زنده جاویدی که وقتی فریاد باکری باکری من و شهیدان زنده اند الله اکبر من همه منطقه را پر کرده بود، درب خانه اش را به رویم گشود و آن درد شیرین مقاومت در جان من نشست آنقدر عمیق که حتی اگر همه استخوان هایم شکسته بود باز هم برایم شیرین بود. ما به مصائب شیرین عادت کرده ایم بانو....


در پی حوادث رخ داده در مقابل منزل شهید حمید باکری و برخورد امنیتی با میهمانان خانه شهید، فخرالسادات محتشمی پور در نامه ای خطاب به همسر شهید باکری وقایع روزگذشته را تشریح و از او دلجویی کرد. محتشمی پور خطاب به فاطمه امیرانی نوشت: ” وقتی که من از همان ابتدای خیابان و در کوچه های اطراف آدم های غریبه ای را دیدم که انگار برای مأموریت مهمی آمده اند و آن هنگام که دوستی از داخل منزل شما پیام داد که وضعیت سفید نیست! من خطر را به جان خریدم و با گام های محکم تر به سویت آمدم. می خواستند ما را بهراسانند و من نخواستم صدای هیچ آژیر قرمزی را در این هفته دفاع مقدس بشنوم.”

متن کامل این نامه که نسخه ای از آن نیز در اختیار کلمه قرار گرفته به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدالله رب العالمین. الرحمن الرحیم. مالک الیوم الدین. ایاک نعبد و ایاک نستعین. اهدنا الصراط المستقیم. صراط الذین انعمت علیهم. غیرالمغضوب علیهم ولاالضالین.

فاطمه جان بیا باز هم حمد بخوانیم. چه معجزه ای می کند این آیات نورانی. چه معجزه ای کرد وقتی تو زمزمه می کردی آن را و شربت بیدمشک را به حلق خشکیده من می ریختی دیروز تا همه هیجانات عصبی ناشی از برخوردهای هتاکانه جلوی درب منزلت، منزل شهید باکری، فروبنشیند. شعله خشم و نفرت و کینه من فروبنشیند. تپش سخت و تلاطم قلبم فروبنشیند و اشک های جاری که انگار سرچشمه در پرآب ترین چشمه سارهای عالم داشتند بند بیاید. آرام شدیم بانو. من و تو و آن معدود میهمانانت که با قدرتی معجزه آسا تک تک به داخل خانه ات کشاندید. تو و آسیه و فاطمه. من آن هنگام که یک دستم در دست تو و فرزند و عروس باکری بود و آن دیگری دست زنان ناشناس سیاه پوشی که مردان اجنبی با خود همراه کرده بودند که معصیتی رخ ندهد در آن عملیات کمین دشمن یا رزم شبانه یا فتح خاکریزها و یا نمی دانم هر اسمی که بر آن گذاشته اند میان خود و لابد ارگان کودتا امروز با آب و تاب تمام شرح خواهد داد، همان لحظه و در همان کشاکش قدرت تو را، قدرت ایمان را، شاهد بودن شهید را و معجزه عشق را با تمام وجود احساس کردم. ما قدرت مندیم فاطمه جان! قربان آن اسم بامسمایت بروم. ما قدرتمندیم و من این را آنگاه که تو سراسیمه پلکان را از طبقه پنجم تا درب در خانه طی کردی و آمدی و فریاد زدی شما را با میهمانان خانه شهید چه کار!راه خود گیرید و ما را به حال خود گذارید نامحرمان. من قدرت تو را آن هنگام دیدم و روح حمید را که متحیر از آن چه با تو و با ما می شود لبخندزنان شجاعت و ایستادگی تو را تحسین می کرد. ما قدرتمندیم فاطمه جان و من این را وقتی که تو را شرمگنانه از رفتار زننده ای که با تو و خانواده ات می شد، در آغوش گرفتم و بوسه بارانت کردم. همانگاه که فریادهایمان در هم گره خورد و اشک هایمان آسفالت سخت کوچه دوازدهم را خیس کرد من قدرت تو را خودم را و قدرت با هم بودن را با تمام وجود حس کردم. کسی می خواهد ما را از هم جدا کند بانو؟! ما را که انگار پس از سال ها دوری تازه یکدیگر را یافته ایم. ما خانواده های شهدا و اسرا را کدام قدرتی می تواند از هم جدا کند؟

از دیروز هنوز مچ دستم درد می کند فاطمه جان و چه درد شیرینی. دردی که به جانم نشست و امانم برید اما حاصل سرانجام گشایش بود. وقتی که من از همان ابتدای خیابان و در کوچه های اطراف آدم های غریبه ای را دیدم که انگار برای مأموریت مهمی آمده اند و آن هنگام که دوستی از داخل منزل شما پیام داد که وضعیت سفید نیست! من خطر را به جان خریدم و با گام های محکم تر به سویت آمدم. می خواستند ما را بهراسانند و من نخواستم صدای هیچ آژیر قرمزی را در این هفته دفاع مقدس بشنوم. هیچ آژیر قرمزی که نشانی از جنگ داشته باشد و تهاجم ولی جلوتر که آمدم دیدم غریبه ها برای ممانعت از ورود میهمانان خانه شهید عزم راسخ دارند و من نیز برای ورود به این زیارتگاه عزمم را جزم کردم. باید کفش ها را از پا در می آوردیم و با وضو وارد می شدیم. قبل از آن باید با احترام اذن می گرفتیم و وارد این مکان متبرک می شدیم. ما از روزها پیش اذن گرفته بودیم. ما و همه همکلاس های کلاس قرآن تو و معلمش و همه ایثارگرانی که فقط برای زینت می خواهندشان و برای گواهی حقانیت قدرت پوشالی غصب شده شان ای عزیز استوار سبز میهنم. مرا از دور شناختند وگفتند «این» به هیچ عنوان نباید وارد شود. مرا شناختند؟ چگونه؟ من که امروز سبزپوش نبودم! وقتی که من به شبکه های آهنین درب خانه تو خانه شهید دخیل سبز می بستم ناگهان با تمام وجود عطر شهادت را حس کردم و وجود آن زنده جاویدی که وقتی فریاد باکری باکری من  و شهیدان زنده اند الله اکبر من همه منطقه را پر کرده بود، درب خانه اش را به رویم گشود و آن درد شیرین مقاومت در جان من نشست آنقدر عمیق که حتی اگر همه استخوان هایم شکسته بود باز هم برایم شیرین بود. ما به مصائب شیرین عادت کرده ایم بانو. ما خانواده های اسرا و شما خانواده های شهدا. ولی درد من کجا ودرد تو کجا. درد تو که هر شب و روز جسم عزیز و گمشده محبوبت را  طلب می کنی و من که لحظه لحظه منتظر شنیدن صدای عشق جاودان زندگیم هستم و منتظر شنیدن خبر سلامتش و منتظر آن چند دقیقه دیدارش از پشت شیشه های دوجداره زشت و … آه فاطمه فاطمه من وقتی که پس از انتظاری کشنده به وصلی شیرین هرچند با آن همه مانع و مزاحم می رسم دلم آرام می گیرد و تو وقتی هر شب در رویاهای شبانه ات عشق اولین و آخرینت را در آغوش می گیری و با او نجوا می کنی و درددل می کنی و از جفاهای مردمان بی صفت می گویی و اشک می ریزی و … فاطمه! برایم بگو حمید تو که هیچگاه طاقت دیدن اشک های تو را نداشت، این روزها چگونه سیلاب اشک تو را می بیند و تحمل می کند؟ چگونه این همه فغان تو را از ظلم و ستم بر خودت و بر  فرزندان این آب و خاکی که او برای آزادی و امنیتشان شما را به خدا سپرد و جان در نرد عشق محبوب باخت، می شنود و تاب می آورد. فاطمه تو از عمر کوتاه زندگی مشترکت برای ما گفتی و از حمیدت که برای تو اسطوره انسانیت است و نماد مقاومت. حالا کمی از رویاهایت بگو بانو! و از رازهایی که دور از چشم نامحرمان سردرگوش هم نجوا می کنید. بگو بانو باز هم از حمید بگو من می خواهم همه مشابهت های میان او و اسیر سبز خودم را شماره کنم. مانند مشابهت های خودمان. ما زن ها. من، تو، همه فاطمه ها و همه فخرالسادات ها. همه هم نسلی های ما که عشق و ایمان در وجودشان موج می زد تا کاخ آرزوهایشان، جمهوری اسلامی، از گزند خطرات مصون بماند. و حالا رسالت زینبی بر دوش فریاد می زنند و پیام رسانی می کنند. و مشابهت ها میان مردانمان. مردان خدمت و صداقت. مردان مقاومت و ایثار. مردان اندیشه، مردان تحلیل، مردان فهم و  شعور، مردان شجاع دست از جان شسته. مردان ما، مردانِ مرد. بیا با هم گفتگو کنیم حالا که نامحرمان از پیوند ما هراسیده و کوچه بندان را رها کرده اند یا نمی دانم شاید فرمان عقب نشینی یافته اند که فردا هم روز خداست بیایید استراحت کنید تا مأموریت مهم بعدی. این همه فرم که پر کردید این همه نام ونشان. این حجم انبوه عکس و فیلم که گرفتید، عجالتا خوراک لازم را برای فتنه گران ارگان کودتا مهیا کرده تا چند روزی . بفرمایید استراحت کنید تا ترفیع و پاداش و اضافه کار برسد. اجرکم عندالله برادر! خواهر! اجرتان با زهرا(س) با مادر این سادات دربند و سادات هتک شده و آزار یافته امروز. اجرتان با خدای شهیدان. بعد از این مأموریت مهم فتح خاکریزی دیگر از منطقه سبزها، دیگر بروید استراحت کنید و سعی کنید یادتان برود کجا بودید وچه کردید برای رسیدن به هدف مقدس دنیاطلبان فراموش کرده خدای. چه باک که دینتان به یغما برود. بروید سر خودتان واربابانتان به سلامت. سلامت این خانه و اهلش و دوست دارانش، دوست داران اهل بیت را خدای خانه و خدای شهید تضمین می کند. شما بروید فکر دیگر کنید ای نوباوگانی که نه از انقلاب ما چیزی می دانید و نه از شهید و شهادت و دفاع مقدس و نه از الفبای عشق چیزی سرتان می شود. ما مجنون های کوی لیلی را به حال خود بگذارید و بروید.

ما حمد می خوانیم. دلم می خواهد با صوت عبدالباسطی بخوانم حمد را و با قرائت های چندگانه. ایاک نعبد و ایاک نستعین. اهدناالصراط المستقیم. صراط الذین انعمت علیهم. غیرالمغضوب علیهم و لاالضالین. ما به نمایندگی از تعداد زیادی از دوستداران صداقت و مقاومت و حق خواهی فاطمه امیرانی همسر و فرزندان شهید باکری در هفته دفاع مقدس در خانه متبرک به عطر شهیدش به خواست خدا و با عنایت روح زنده و شاهد شهید و به دعوت صاحب البیت جمع شدیم تا نماز بگذاریم. نمازی که از فحشا و منکر بازمی دارد و قرآن بخوانیم که در تاریکترین روزهای گمراهی هدایتگر است. فاطمه جان ما فاتحة الکتاب را با هم خواندیم و با شهیدان میثاق بستیم که تا پای جان با وحدت و هم بستگی در راه آنان که راه مستقیم استقامت است گام برداریم. و برای هدایت جاهلان هدایت شده از جانب اهریمن نیز دعای اصلاح و عاقبت به خیری کردیم. تو آنان را بزرگوارانه به شرط تمام کردن بازی باخت باختشان، بخشیدی و ما وقتی پس از وداع  آرام و مطمئن به کوچه قدم گذاشتیم، همه چیز آرام بود.

سپاس مهرت بانو. سپاس میزبانی نیکویت. سپاس همه هم راهی ها و هم دلی ها و هم زبانی ها. خدای این با هم بودن ها را از ما نگیرد و این هم بستگی های راهگشا را. خدا تو را و فرزندانت را به سلامت دارد و روح حمیدت را در روضه رضوان شادتر کند و مقامش را عالی تر گرداند. خوش به سعادت تو که حمید و خدای حمید از تو راضی اند. خوش به حال ما که چون تو رفیق و همراهی داریم. خوش به حال فرزندان ما که خدا نگذاشت تاریخ تحریف شده دفاع مقدس برایشان به یادگار بماند. خوش به حال نسل نو پویا و آگاه امروز. خوش به حال اسلام. خوش به حال ایران. پاینده ایران و ایرانیان سبز نیک اندیش نیک خواه.


10 پاسخ به “محتشمی پور : کودتاچیان شهدا را برای گواهی حقانیت قدرت پوشالی غصب شده شان می خواهند”

  1. علی گفت:

    … علی زمانه این چه دین فروشی و این چه اقتداری هست علی زمانه این همه ستم و ظلم به انانی که سبب تخت و تاج تو شدند یعنی چه وای بحال ان بی چارگانی که کسی ندارند اخر این اخر عمری همه قدرت و اقتدار تو به اگاه کودکی میارزد که این همه نفرت بفروشی تو په کینه ایی به ولی نعمتان خود داری کدام ولی نعمت تو که تو را از روضه خوانی به خدایی رسانند برای خود گذاشته ایی و نقدی جاج منصور مشتی بی مایه و شرور را ارباب مردم کرده ای
    ای علی تر از علی جکومت به سلیمان با ان همه لشکر مار مور وفا نکرد به تو دم کرگ و جنتی و مجتبا و خانم خجسته و حداد طالم وفا خواهد کرد سر به بیابان بگذار ننگ بر خدا فروش

  2. kamran گفت:

    اگه شهدا زنده بودن همشون الان زندان اوین تشریف داشتن

  3. یک رزمنده گفت:

    بسیار جالب بود .
    خوشا به حال سبزاندیشان…

  4. فاطمه امیرانی گفت:

    خواهر عزیز اتفاق دیروز با همه بدیهایش برایم من عالی بود بعداز شما به بچه هایم کفتم من چقدر خانم محتشمی پور را دوست دارم انگار سالیان طولانی با هم رفیق بودیم و بر عکس کسانی را که فکر می کردیم دوست هستند چه……….. بودند.

  5. kamran گفت:

    خانوم امیرانی وخانوم محتشمی پور همانطور که به باکری و همت و سایر شهدا افتخار میکنیم که سرزمینمان چنین مردان مردی داشته به شما و تمام و شیر زنان این سرزمین افتخار میکنیم و به همه دنیا خواهیم گفت ببینید که در سرزمین من چه مردان و زنانی بوده و هست

  6. ناشناس گفت:

    درود بیکران بر شما بانوان سبز ایران.

  7. سارا گفت:

    درود بر شیر زنان ایرانی که پرچم مبارزه همسرانشان راافراشته نگه داشتند

  8. یکبانوی سبز اندیش گفت:

    خانم امیرانی، خانم محتشمی پور وبقیه بانوان سبز اندیشی که امروز برای حکومت شناخته شده هستید وجلوی همراهی تون رو میگیرند ف مطمئن باشید که صدها و بلکه هزاران بانوی سبز اندیش دیگه الان دور هم هستند و برای اعتلای اندیشه سبز فکر های بکری در سر دارند وتا اهتزاز این پرچم زیبا از پای نخواهند نشست واین بانوان رو هیچکس نمیشناسه چرا که با هوشیاری کامل در تقیه واستتار به کار خودشون مشغولند. این ملت بیدار شده وهرروز به تعداد بیداران وفعالان اضافه میشه. نه خون شهیدانتون به هدر رفته ونه اسارت اسیرانتون بیهوده است. اونی که خوابه حکومته وحکومتیان که دارند به خیال خودشون خوابای خوش می بینند واز اونچه داره به سرشون میاد غافلند. بگذارید به ترکتازی هاشون ادامه بدن واین شاخه یی رو که روش نشسته اند سریعتر از بیخ ببرند.
    زنده وپاینده باد ملت سبز ایران

  9. شهاب گفت:

    وقتی که متن نامه این شیر زنان ایران را میخوانم با اینکه مرد هستم احساس کوچکی بمن دست میدهد در مقابل این همه صلابت واشک ریزان این متن را مینویسم
    ای سردمدران بخود بیاید اگر تمام کشورها جمع میشدند وسالها هزینه میکردند نمیتوانستن مردم را دین زده کنند که شما کردید
    مرگ بر شما منافقان دروغگو

  10. mohsen گفت:

    باسلام
    اصولا حقوقشون عقب افتاده یا پورسانت کم داده شده
    ان شاه الله از طرف بیت حق وحقوق که درست شود این فتنه گران داخلی
    ساکت وبه به وچه چهشون در میاد
    گول این حرف ها رو نخورید که همه با هم هستند.
    بدبخت عوام فریب خورده که در زندان -که گول این حرف هارو خوردن
    عاشورا هم خبری نخواهد بود
    برید حال کنید