سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » نامه “علیرضا عاشوری” عضو ستاد میرحسین به بازجویش...

نامه “علیرضا عاشوری” عضو ستاد میرحسین به بازجویش

چکیده :آنروز که امیددر تنهایی به دیوار سلولش میکوبید و ضربه هایش چون پتکی بر سرم فرودمی آمد روزه بودم و یکی سپید، شدآنروز که زندانبان نماز جماعتمان را به سخره میگرفت و ریاکارمان میخواند روزه بودم ویکی سپید شد، آن روز که تلفنی با بغض فرو خورده مادرم صحبت میکردم و صدای گریه های پدرم را می شنیدم روزه بودم و یکی سپید...


علیرضاعاشوری مسئول ستاد فناوری اطلاعات ستادمهندس موسوی در نامه ای به بازجویش که  در وبلاگش منتشر شد از روزهای تلخ زندان خود می گوید.

“علیرضا عاشوری”که در انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری مسئول فناوری اطلاعات ستاد میرحسین موسوی بوده‌است پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم به اتهام آنچه خبررسانی رویدادها و تجمعات پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری گفته میشود در تاریخ سوم تیرماه توسط مرکز بررسی جرائم سازمان یافته سپاه بازداشت می شود.

وی در تاریخ ۲۳ شهریورماه در پنجمین جلسه دادگاه رسانه ای رسیدگی به اتهامات متهمان انقلاب مخملی به همراه ۵ تن از سایرمتهمان محاکمه شده و به تحمل ۶ سال حبس تعزیری محکوم میگرد. عاشوری همچنین مسئول ستاد اجرایی سیاست “هر ایرانی یک ستاد” ومسئول راه اندازی تلویزیون اینترنتی میرحسین موسوی بود.

متن نامه حذف شده عاشوری بدین شرح است :

چندروزیست دوباره باز هوای خانه ام سرد شده کولر هم خاموش است اما باز سوز سرمایی بر بدنم سرازیر میشود راستش نمیدانم این سوزسرما از کجا وزیدن گرفت از آن دعوت افطارکه اتفاقا مشتاقش بودم و یا از باب دلیل خواهی بر آن که ایامی را به نماز و روزه گذراندم .

واقعیت این است که در این چند صباح که گذشت خط خطی کردن روی دیوارها را از این باب برگزیدم که مرهم و جوانه ای شود بر زمین و زمان روزگاری که مهلت خزانم هم نداد و زمستان را بر سرم هوار کرد. اماشاید این تقدیر الهی بود که خود علتی شودبر وزش سوز سرمایی بر استخوانم در روزهایی که ظاهرا همگان میهمان مهربانی خورشیدند.

کارشناس، به فریاد میگویم ای کاش نمی پرسیدی، ای کاشن می پرسیدی و استخوانم نمی لرزاندی ازخاطرات آن روزها که بارها کوشیدم در خطخطی های ذهنم رنگ شیرینی اش بخشم تا خودرا از نگاهداری تلخیات اش باز دارم و حفاظت سرگذشت آن ها را به تاریخ بسپارم اما به پاس اینکه به سپیدوسیاه قدم میگذاری و به پاس قدمهایی که شاید به پای حضور تو میآیند از جام زهرآگین بازخوانی تلخیات آنروزها قطره ای سر میکشم و برایت از آنروزها نغمه میخوانم ازفلسفه نماز و روزه هایم پرسیدی . برایت از روزگاری که با روزه و نماز سپری کردم میگویم میدانی آنروز که صدایت را در تلفن شنیدم وضو ساختم، نمازی خواندم و به راه افتادم…سرنوشت نمازها بسیارند و صفحات سپیدو سیاه عاجز از تحمل سنگینی شان امابا زبان روزه صادقانه به اختصار برایت ازبرخی روزهای روزه ها میگویم میدانی دراین روزها که بر من گذشت و تو فقط سه ماه و اندی از آن را شاهدم بودی روزهایی گذشتکه روزه بودم و سوزی زمستانی دانه هایی از سپیدی بر لابلای جوانی ام نشاند.

آن روز که فهمیدم همسر امید دو ماهه بارداراست روزه بودم و یکی سپید شد،آنروز که التماس میکردم اعتکاف را از من نگیرید روزه بودم و یکی سپید شد،آنروز که علی تشنج کرده بود و در مقابل چشمانم شهادتین میخواند و دکتر ناجوانمردانه اورا بازیگر میخواند روزه بودم و یکی سپیدشد.

آن بیست روز که درندانستن های آن روزها با صدای زنگ تلفن از بند رهایم کردی و به سراغم نیامدی روزه بودم و یکی سپید شد، آنروز که مستأصل شده بودم و از تو پرسیدم تابحال طعم زندان راچشیده ای روزه بودم ویکی سپید شد، آن روز صبح که مجید در میانه راهرو غش کرد و نقش زمین شد روزه بودم و یکی سپید شد، آنروز که امیددر تنهایی به دیوار سلولش میکوبید و ضربه هایش چون پتکی بر سرم فرودمی آمد روزه بودم و یکی سپید، شدآنروز که زندانبان نماز جماعتمان را به سخره میگرفت و ریاکارمان میخواند روزه بودم ویکی سپید شد، آن روز که تلفنی با بغض فرو خورده مادرم صحبت میکردم و صدای گریه های پدرم را می شنیدم روزه بودم و یکی سپید شد

امابگذریم آن روزها فقط نزدیک دو ماه از سالی بود که بر من سپری شد و روزهایی که روزه بودم روزها می گذشت و روزهای بعد می آمدآنروز که تصاویر دوستانم که حتی از من هم کوچکتر بودند مهدی و احمد و باز هم مهدی را در دادگاه میدیدم روزه بودم و یکی سپید.

شد.

کارشناس یادت هست؟آنروز که پرونده هشتصدوپنجاه صفحه ای ام رادیدم و آخرش خواندم که مرا متهم به زیرکی ساختید روزه بودم و یکی سپید شدحاجی یادت هست ؟ فردای شب قدر را که با ترکیدن زهره ام افطار کردم . آنروز هم روزه بودم و یکی سپید شد.

فردایش را یادت هست که بالا آوردم و مجبور به شکستن روزه ام شدم تا خدای ناکرده برداشت بدی از حال و روزم نشود؟ آن روز روزه امرا شکستم اما بازهم یکی سپید شد.

فردایش که تصویر و عکس و دفاعیاتم را در تلویزیون و روزنامه ها دیدم و خواندم روزه بودم ویکی سپید شد. اما از آنروز به بعد دیگر تو شاهد روزها و روزه هایم نبودی. میدانی آنروز که قاضی به ناحق دادنامه ای بلند بالابرایم نگاشته بود و حتی در قسمتی مرا متهم به قیاس نظام و رژیم پهلوی کرده بود وبه استنادش کابوس پنج سال زندان را در دلم آویخت روزه بودم و یکی سپید شد.

آنروزها که وکیل تسخیری ام مرا بازیچه دست خود کرده بود و برای یک لایحه نوشتن ازاینور به آن ورم میکشاند آن روزی که لایحه را روی پرونده گذاشتم روزه بودم و یکی سپید شد، آن روز که درسایتی از مدیران فتنه عمیقم خواندند ومرا به جرم های ناکرده ای چون توهین به اسلام و رهبری و جعل نامه فرماندهان سپاه متهم ساختند یکی سپید شد.

آنروز که همین مطلب بی اساس تیتر یک روزنامه جوان شده بود و من(به درک)و خانواده ام از ترس برخود میلرزیدیم یکی سپید شد.

آنروزها که به دنبال بیچارگی ام در میان یک مشت معتاد و عرقخوار راهروهای همچوغسالخانه ی دادگاه انقلاب را طی میکردم روزه بودم و یکی سپید.

شدآنروز که استادی با آنکه حال و روز زارم رامیدید به خاطر یک نمره زمینم را به زماندوخت و مشروطم کرد تا شاید در جلو رییس دانشکده خوش خدمتی نشان دهد یکی سپیدشد.

وقتی فارغ از روزگاربه امید نویدی که حاجی داده بود خوش خیال بودم ، امتحانات شروع شده بود و خودرا سرگرم درس کرده بودم آن روز که به جای هدیه تولد برایم احضاریه زندان آوردند یکی سپید شد.

آنروزها که به جای حضور در کلاسها از ترس دستگیری آواره این خانه و آن خانه بودم تا نکند بازداشت شوم و امتحانات را از دست بدهم یکی سپید شد…

میدانی کارشناس آن روزها روزه نبودم نه از سر راحتی بلکه دیگر نایی برایم نمانده بود، وقتی شخصی می گفت آزمایشیست الهی نا خداگاه به خدا گله میکردم که کاش به یک لحظه چون ابراهیم می آزمودی نه به ماهها که دیگرخسته شدم از این روزگارمیدانم که امروز که خبر بخشش آمده کابوس روزهای آینده از کنارم رفته است.اما آن روز که خبر بخشش شنیدم دیگر حتی توانی برای شادمانی نیز نداشتم و فقط دو رکعتن ماز شکر خواندم.

بگذریم انگاراین روزها و سپیدی هایش تمامی ندارد وهنوز هم اشخاصی هستندکه به بهانه هایی چون غیبت در روزهای آوارگی ام میخواهند مرا از دریافت حاصل سالهاتحصیلم محروم کننداماکارشناس میدانی نمازهاو روزه ها برای آن روزها و این روزهایم خورشیدهایی بودند و هستند که هم روشنگر راهمند و هم در گرمایشان به دنبال آرامشی از پی آن سوزها میگشتم و میگردم…


12 پاسخ به “نامه “علیرضا عاشوری” عضو ستاد میرحسین به بازجویش”

  1. حسن ک گفت:

    به امید پیروزی حق بر باطل

    یاحسین میرحسین

  2. ناشناس گفت:

    خدایا به تو پناه میبریم ……….

  3. سید علی موسوی گفت:

    در این یک سال ما هم با هر لحظه غصه خوردن برای راه انقلاب و شهدا و اسلام …هر لحظه یکی سپید میشد….
    .
    .
    به قول دوستم : بشکند قلمت ای تاریخ اگر ننویسی بر سر فرزندان خمینی چه گذشت

  4. مادر گفت:

    خدا به شما و همه زندانیان سیاسی صبر دهد که خو دش می داند که شما ها چی کشیده اید

  5. احسان گفت:

    روزی خواهد آمد که ما آن را سبز خواهیم دید و کودتاگران آن را سیاه و یا تیره تر

  6. علي گفت:

    خدايا! خدايا! پس كي تقاص اينها را مي گيري؟ خدايا فقط به تو شكايت مي بريم از دست اين نامردمان سرزمينمان.

  7. narges irani گفت:

    alireza ashoori , dooset daram , hamishe payande bashi…. mitoonam begam be to o amsale to eftekhar mikonam, hamise az khodam miporsam , age khoda emtehani bein sakhti azm begire ,chi kar mikonam? che hali behem dast mide? taghatesho daram ya na??? khoda be dadamoon beres

  8. 1985 گفت:

    vay bar ma ke sokot kardim hemat kon baradar ta sobh rahi namandeh

  9. زهرا گفت:

    گرچه شب تاریک است … فقط خود خدا کمک کند به بهبود حالمان

  10. نداي سبز گفت:

    طاقت بيار رفيق كه سحر در انتظار ماست سبز بمان تا طلوع آزادي

  11. لام تا کام گفت:

    خدایا راهی به ما نشان بده. کمکمان کن! مسئولیت را بر گردن تو نمی اندازیم، ولی راهی به ما نشان ده تا بتوانیم کاری بکنیم در میان سگ های باز و سنگهای بسته…

  12. ناشناس گفت:

    به سر فرزندان این مملکت چی میاد ؟ما داریم تقاص چی رو پس میدیم ؟ این جوونا تقاص چی رو دارن پس میدن؟