سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » به رفاقتمان مي بالم – دلنوشته ای برای اسیر سبز حسین نورانی نژاد...

به رفاقتمان مي بالم – دلنوشته ای برای اسیر سبز حسین نورانی نژاد

چکیده :نمی دانم جمهوری اسلامی با ما چه کرد که امروز در این ترسم که شاید دیگر نتوانم هیچ کدامتان را آنطور که قبل در آغوش می گرفتم در آغوش بگیرم، مهدی را مانند روزی كه به خاطر يك خبر چنان ذوق زده و کودکانه در آغوشم گرفت که دانستم تنها او می توانست با یک نوت بوک پشت خودروی سمندش پرده از اسراری بردارد که کمتر روزنامه نگاری جرات ورود به آن را می...


مهدی افروز منش، روزنامه نگار دلنوشته ای را  برای حسین نورانی نژاد، زندانی دربند  با عنوان “به رفاقتم می بالم” نوشته است:امروز دوستان حسین،خانواده حسین،همسرش وروزنامه نگاران حسین را کم دارند اما مهم تر اینکه دارالزهرا وشاید هم رمضان حسین را کم دارد.

متن این نوشته که در اختیار کلمه قرار گرفته به شرح ذیل است:

تو یادت هست یا نه را نمی دانم اما امروز سالگرد یازدهمين روزی است که من و تو به پست هم خوردیم. در باشگاه جوانان شهرداری منطقه 17 که کلی زحمت کشیدی و کشیدیم و در نهایت گفتن اینجا جای این قرطی بازیها نیست و انداختندمان بیرون. یادت هست یا نه را نمی دانم اما امروز را یادم است چون با یکی از تاریخی ترین روزهای زندگی ام گره خورده است.

روزی که اولین گزارش من در یک روزنامه چاپ شد و تو اولین کسی بودی که بعد از اینکه مرتضی گفت ” تو روزنامه زیر دستت که رویش غذا می خوری مقاله مهدي چاپ شده گفتی ، “بابا روزنامه نگارا که به این چیزا عادت دارند”.

من به این چیزا عادت نداشتم چون اصلا روزنامه نگار نبودم، برای همین از اتاق که بیرون آمدم هر چه فحش بلد بودم نثارت کردم، ((مثل الان كه ساعت ها از شنيدن خبر اعتصاب غذات گذشته هنوز نتونستم عادت كنم و فقط به خودم فحش مي دهم ))، اما همیشه یادم ماند که تو، اولین کسی بودی که من را با صفتی معرفی کردی که عاشقانه دوستش داشتم و دارم، روزنامه نگار، حتی اگر در این روزها باشد که “دلقک” می نامندمان و بسياري از ما بيكار در كوچه دفاتر روابط عمومي ها و مجله هاي غير خواندني روزگار مي گذرانيم.

امروز که از خواب بیدار شدم، مثل همیشه که آزارت می داد در ساعت یازده صبح، باز هم یک حس مشترک شما دو تا را در یک نقطه به زندگی من مرتبط کرد. برای اولین بار ظرف یازده سال گذشته دلتنگت شدم، حسین و این اصلا حس خوبی نبود چون یادم انداخت که چقدر از هم دور هستیم. یازده ماه برای ما که ظرف این یازده سال و با وجود همه دلخوری ها و گلایه ها و کار و زندگی بالاخره وقتی برای زنگ زدن یا قرار گذاشتن با هم پیدا می کردیم، خیلی زیاد است. سالهایی که با یک هدف مشترک گذشت، چه زمانی که در نزدیکی پاسگاه نعمت آباد برای پیروزی اصلاحات پوستر چسباندیم، چه سال هایی که حوزه شمال تهران جبهه مشارکت را با دوستان راه انداختیم و سر برگزاری آن جلسات “چه باید کرد” گفتگو کردیم، درست عکس زمانی که سر برگزاری یک برنامه مناسبتی تو شکست خوردی و کلی داد زدیم سر همدیگر. در همه این سالها کنار هم نشستیم و گفتیم و خندیدیم و حتی گریه کردیم، این را باید یادت باشد، وقتی که 5 شنبه شبی از بندرعباس و بعد از خواندن یک نوشته من زنگ زدی. باور می کنی حالا و در تمام این یازده ماه گذشته فقط 3 تا یک دقیقه باهم حرف زدیم . سه تا یک دقیقه ای که از هر کدام هم 10 یا بیست ثانیه را گیجی از خواب پریدن و شناختن صدای پشت خط می بلعید. اما باور کن در خلال همین تلفن ها بود که پی بردم زمان چقدر مهمه و چقدر زود تمام می شود، چقدر زود تمام می شویم.نمونه اينكه الان دو هفته اي است كه حتي از اين دقايق هم محروم شديم. شاید به همین دلیل هم بود که اين روزها بزرگترین پرسش ام این است که این یازده ما را باید در کجای این یازده سال تعریف کنم. یازده ماهی که گذشته از ندیدن و حرف نزدن ،در آن تو رنج کشیدی و راستش را بگویم من از بعضی روزهایش لذت بردم.

تو انفرادی رفتی و اعتصاب غذا كردي و من ….. روزهایی که حدس می زنم تو با خوشحالی می شمردیشان که بتوانی بعد از سپری شدنشان در کریمخان و ولیصر و بزرگراه مدرس بالاتر از پل میرداماد با دیدن یک بوته سبز رنگ به وجد بیایی و یا بعد از تاخیرهای ویران کننده ات سر قرارهایمان موضع پدرانه بگیری و بعد با پررویی تمام به عصبانیت من بخندی و من بی شرمانه همان روزها را با غصه می شمردم که در حال تمام شدن بودند و باید بازمي گشتم.

ساعت هایی که تو در انتظار سر آمدن بودی که یک روز دیگر بگذرد و من وقیحانه تلاش می کردم زمان را نگاه دارم. حسین، درست در ماههایی که تو تنها در گوشه ای افتاده بودی ما، یعنی دوستانت به سفر می رفتیم، می خندیدیم و از شدت خنده به گریه می افتادیم. باور می کنی؟ تو برای یک شاخه گل روییده در زندانت شعری سرودی و من وقیحانه در جنگل های وحشی حتی از خواندن شاملو سر باز زدم که اینجا جای شعرخوانی نیست.

به مرز سانتی مانتالیسم در نیفتادم و به واقع كه این حال روزهاي من است. امروزی که فکر می کنم به واقع این یازده ماه را باید در کجای یازده سال رفاقت مان قرار بدهم؟ به اینکه آیا اصلا این اجازه را دارم که مغرورانه از یک رفاقت یازده ساله سخن بگویم ؟ و این حسی نبود که یک روزه شکل بگیرد. اصلا بگذار صادقانه بگویم كه در اين 11ماه گذشته سخت ترين كار ممكن شنيدن خبري از تو بود،‌ زنگ زدن به مادرت برایم به سختي نگه داشتن كره زمين براي آن فرشته اي است كه يوناني ها معتقدند زمين را بر روی شانه هایش نگه داشته است كه يک وقت قل نخورد و هوار شود  روی سر سازنده  کهکشان.‌ حرف زدن با  پرستو از اين هم سخت تر بود ، ‌باور مي كني من، كه مي گفتي در هر موقعيتي مي توانم يک شوخي بسازم ،‌ كم مي آوردم و مدام پشت ” ديگه چه خبر” و “كاري داشتي به هم بگو” مخفی می شدم تا مکالمه به پایان برسد .‌

با خواهرت كه اصلا نمي دانستم چه كنم، اویی كه فكر مي كرد من روزنامه نگار كلي كار از دستم برمي آید و برای خودم آدمي هستم،‌ بي خبر از این كه نه بابا از اين خبرها نيست وآن ادعاهايي كه «من پيگيري مي كنم و به اين نماينده و اون نماينده زنگ مي زنم» ادعاهاي يک درمانده است كه خودش هم می داند اين زنگ ها هيچ فايده اي ندارد.

باور كن ديدن پدرت ديگر يک ضربه كاري بود. پیرمرد از نگاهش التماسی می بارید که لایقش نبودیم. براي همين بود كه در این مدت  خدا خدا  مي كردم  زودتر آزاد شوی تا من هم از اين رنج ها رها شوم. خود خواهی را می بینی؟ اما باور کن که چاره دیگری نیست. شرم بی اثر بودن راه دیگری جز این باقی نمی گذارد. در جایی که گریه های مادرت را علاجی ندارم و نگاه های پدرت را تاب تحمل، راهی جز این نمی ماند که تنها بخواهم آزاد شوی که راحت شوم از این حجم شرم و حس بی فایده گی و از این پرسش بزرگ که این مدت را باید چه بنامم. پرسشی که تنها به تو محدود نمی شود و مهدی محمودیان و مسعود باستانی را هم شامل می شود. درست امروزی که درگیر این حس وحشتناک بودم با هر دو آنها تلفنی صحبت کردم. مهدی “محمودیان” و مسعود “باستانی” که بیشتر زمان رفاقتمان را آن سوی میله ها بودند.

نمی دانم جمهوری اسلامی با ما چه کرد که امروز در این ترسم که شاید دیگر نتوانم هیچ کدامتان را آنطور که قبل در آغوش می گرفتم در آغوش بگیرم، مهدی را مانند روزی كه به خاطر يك خبر چنان ذوق زده و کودکانه در آغوشم گرفت که دانستم تنها او می توانست با یک نوت بوک  پشت خودروی سمندش پرده از اسراری بردارد که کمتر روزنامه نگاری جرات ورود به آن را می کند. یا مسعود را آنطوری که بار اول آزادش کردند و بدتر از همه خود تو را  شبیه روز عروسی ات یا وقتی که ساعت 3 صبح در کنار خانه ما بعد از کلی حرف زدن خواستیم خداحافظی کنیم و هزاران مورد دیگر. اما با این وجود هنوز منتظرم که برگردی، برگردید تا بازهم نشان بدهیم که این نیز بگذرد و چشم در چشم بگویم که شرمنده ، من که در این مدت رفاقتی نکردم. خودت بگو که این یازده ما را در کجای آشنایی مان قرار بدهم. من در هر صورت به رفاقت با تو افتخار می کنم چه ده سال باشد چه یازده سال.


2 پاسخ به “به رفاقتمان مي بالم – دلنوشته ای برای اسیر سبز حسین نورانی نژاد”

  1. ناشناس گفت:

    رنج بزرگی و شرم بزرگی بی اثر بودن ،بزرگ و مهیب!

  2. ناشناس گفت:

    رنج بزرگی است و شرم بزرگی بی اثر بودن ،بزرگ و مهیب!