سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » فرزندمحمدرضا رجبی: به پاس سالها جنگیدن،تو را با دارو در انفرادی تسکین می دهند...
» سبزهای گمنام؛

فرزندمحمدرضا رجبی: به پاس سالها جنگیدن،تو را با دارو در انفرادی تسکین می دهند

چکیده :می دانم سالهاست از فشار روزهای سخت جانبازی با قرص آرام بخش دمی می آسودی وحالا چه دارویی درد تو را بعد از ۳۵۰ روز اسارت که ۷۰ روز آن را در انفرادی گذرانده ای (به پاس سالها جنگیدن در جبهه وخدمت در راه سازندگی کشورت ) تسکین می دهد؟ می دانم هیچ مسکنی به جز یاد خدا و دعای مادر دلشکسته وعزیزان و دوستانت آرامت نمی...


آنچه در پی می آید دلنوشته ریحانه رجبی دختر محمدرضا رجبی از فرزندان گمنام اما موثر انقلاب اسلامی که نزدیک به یکسال است به دنبال حوادث پس از انتخابات در زندان اوین به سر می برد.رجبی در سال ۱۳۶۲ به عضویت شورای فرماندهی پایگاه شرق تهران سپاه در میآید و در ۱۳۶۳ از سوی سپاه به دفتر ریاست مجلس شورای اسلامی معرفی شده و به عنوان منشی ویژه آیت الله هاشمی رفسنجانی در طول سالهای ۶۳ تا ۶۸ در مجلس به انجام وظیفه می پردازد..در عملیات های مختلفی از جمله والفجر مقدماتی، بیت المقدس و تکمیلی کربلای ۵ شرکت می کند که در عملیات بیت المقدس ۲ مجروح شیمیایی می شود.

به گزارش کلمه، با پایان جنگ و انتخاب هاشمی به عنوان رییس جمهور، رجبی به نهاد ریاست جمهوری نقل مکان کرده و در هشت سال سازندگی نیز در مقام منشی ویژه دفتر رییس جمهوری اسلامی ایران انجام وظیفه می کند. به دنبال وقایع خرداد ۸۸ و تلاش فراوان نهادهای امنیتی مبنی بر اثبات نقش اطرافیان هاشمی در اعتراضات مردمی به تقلب در انتخابات رجبی به همین دلیل و به بهانه حضور در راهپیمایی میلیونی ۲۵ خرداد ۸۸ بازداشت می شود. محمدرضا رجبی از جمله زندانیان سیاسی جنبش سبز است که علیرغم تحمل فشارهای فراوان از جمله ۷۰ روز انفرادی و محکومیت وی به ۶ سال حبس تعزیری به اتهام شرکت در راهپیمایی ۲۵ خرداد وتوهین به رییس جمهور از طریق ارسال ایمیل  محکوم شده است.

متن این دلنوشته که در اختیار کلمه قرار گرفته به شرح ذیل است:

350 برای من عدد عزیزی است؛ یاد آور مکانی است که عزیزترینم را درخود جای داده است. می دانی پدر، این 350روز برای من بدون گرمای وجود تو به اندازه ی 350 سال گذشت. من 18سال دارم اما فکر می کنم سالیان درازی بدون تو زندگی کرده ام ومی اندیشم بدون صدای گرمت، نگاه مهربانت وخنده های شیرینت چگونه این همه مدت به سر برده ام…

350روز است که من تو را در خانه ندیده ام. 350 روز است که  تو را درآغوش نگرفته ام.350 روز است که با سختی های بدون تو  گذرانده ام؛ درس خواندم، کنکور دادم، شب ها در تنهایی گریه کردم و به تو فکر کردم. به اینکه آیا می شود هرچه زودتر تو را  دوباره در خانه ببینم…

تو را روز 4شهریور 88 به اوین بردند. درست همان روزهایی که من برای آزمون کنکور شروع به درس  خواندن کرده بودم…  چه روزهایی که به تو نیاز داشتم تا به من روحیه ی درس خواندن بدهی وتو نبودی. چه روزهای سختی بود وهست پدرجان…

در این 350 روز هر هفته وقتی روز ملاقات می شود از شب قبل دلشوره می گیرم و قلبم تند تند می زند  ومادر با چهره ای شکسته و غمگین از دوری تو به آرامی دم گوشم زمزمه می کند:  دخترکم  بخند و مگذار غمِ بر دلت نشسته، در صورتت پیدا باشد؛ چراکه خدا نمی پسندد دل پدری از رنج دخترش غمگین شود…

یادم می آید روزی که برای اولین بار به ملاقات تو آمده بودیم، (بعد از یک ماه ندیدنت) گفتی شبها از دریچه ی کوچک سلول انفرادی ات رو به آسمان با ماه گفتگو می کنی؛ درست مثل زمان کودکیت که با  خدا درد و دل می کردی… راستی پدر من شنیده ام راه رسیدن به خدا از سلول انفرادی  نزدیکتر است؛ تو اینطور فکر نمی کنی؟

پدرجان نمی دانی وقتی آقای دادستان لطف می کنند و گاهی ملاقات حضوری می دهند از خوشحالی دلم غنج می رود و شاید 350 بار تا اوین خدا را شکر می کنم و وقتی می رسیم، تو می خندی و ما را دلداری می دهی و می گویی: روزهای خداوند همه زیبا هستند و در پس این روزهای سخت، ایام شادی بخش و گرم خواهند رسید.

شاید ندانی اما من متوجه صورت منقبض تو از درد پاهای آسیب دیده ات که آرام و قرار را از تو ربوده اند می شوم. مادر می گوید آنها یادگار روزهای جنگ عملیات و حمله های شیمیایی هستند. می دانم سالهاست از فشار روزهای سخت جانبازی با قرص آرام بخش دمی می آسودی وحالا چه دارویی درد تو را بعد از 350 روز اسارت که 70 روز آن را در انفرادی گذرانده ای (به پاس سالها جنگیدن در جبهه وخدمت در راه سازندگی کشورت ) تسکین می دهد؟ می دانم هیچ مسکنی به جز یاد خدا و دعای مادر دلشکسته وعزیزان و دوستانت آرامت نمی کند.

من نمی دانم بند 350 چه مساحتی دارد؛ اما خوب می دانم این 350 روز تنهایی به وسعت تمامی دل و جان من بوده است و حضور تو را در گوشه گوشه ی آن حس میکنم…

دردانه ی تو ریحانه


26 پاسخ به “فرزندمحمدرضا رجبی: به پاس سالها جنگیدن،تو را با دارو در انفرادی تسکین می دهند”

  1. سلام ریحانه ی عزیز
    پدر خوب تو ، گروگانی است که باید با چیزی به اسم ” ماندن برقدرت” مبادله شود . و یا : تکه گوشتی است که از هر سو به دندان کشیده می شود . گناه پدر تو ، عزیزم ، بی کسی است . این که : کسی را در آن بالا ها ندارد . یا اگر دارد ، آن بالانشین را آنگونه در تنگنا گذارده اند که ترجیح می دهد به خود بیاندیشد تا پدر تو . من برای اولین بار ، پدرخوب تو را در بند 240 اوین دیدم . برای چند دقیقه ی گذرا . و همانجا بود که دانستم : می شود به مناسبات پلید آدم وارگی نفرین کرد و برسر هرچه شعار کرامت و انسانیت است ، خاک افشاند . پدر تو را زده بودند . بد جوری . به پدر تو ناسزا گفته بودند . بد جوری . و من ، در چشمان سبز پدر تو ، گذشته ی انقلاب را دیدم که به خاک افتاده بود . واویلا . عزیزکم . سرت را بالا بگیر. بزودی ، بله بزودی پدرت باز خواهد آمد و این زمستان سرد سپری خواهد شد و رو سیاهی برای آنانی خواهد ماند که : بی آنکه انسان باشند ، بر سر انسانیت خیمه بسته اند .

    • مینا گفت:

      درست مثل دوره عثمان شده که او همه دستاورد های زمان پیامبر را زیر سوال برد یا تغییر داد .ولی ان روز اسلام علی را داشت اما حالا چه ؟

  2. ناشناس گفت:

    چه کامنت زیبایی آقای نوریزاد . کاش بیشتر آقای رجبی و آزادگان همبندشون رو می شناختم .

  3. sabzesabz گفت:

    allahomma fokka kolle asir
    allahomma asleh kolla faseden men omoorel moslamin

  4. رضا ایرانی گفت:

    الیس صبح بقریب!
    اندکی صبر! سحر نزدیک است!
    ما همه شلاق خورده ی فجیعانه ترین دوران ستم و ددمنشی سرزمین پاکمان، ایران هستیم.
    ز مهربانی جانان، طمع نبر ! حافظ !
    که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند!
    دخترم! عزیزم! آرام و ثابت قدم باش، پدر قهرمان تو به زودی زود باز خواهد گشت. نصرمن الله و فتح قریب!
    ظلم ، پایدار نخواهد بود. این جنایتکاران و ستم پیشگان، آخرین رمق ها ی تکیه بر سرنیزه را سپری می کنند. اما هیچ گاه قادر نخواهند بود که بر سر نیزه بنشینند. پدر تو و یارانش، من و تو نخواهیم گذاشت که این چنین کنند. الیس صبح بقریب!

  5. رضا گفت:

    سلام ریحانه جان اشک از چشمانم جاری شده .ما جوانان تا پای جان ایستاده ایم و فداکاری ها ی پدرت و امثال ان را از یاد نمی بریم .اندکی صبر سحر نزدیک است.

  6. سرو گفت:

    خدا به تمام فرزندان ،همسران ،پدران و مادران آزادگان در بند تحمل و به ما جسارت حق طلبي عنايت فرمايد.

  7. مبینا گفت:

    ریحانه ریحانه…

  8. ایران سبز گفت:

    با وجود این بزرگمردان ایران زمین روز به روز به پیروزی جنبش سبز امیدوارتر می شویم. ما بیشماریم!

  9. آنا گفت:

    یه روز خوب میاد …
    ریحانه گلم

  10. صادق سبز گفت:

    دخترعزیزم ماسبزیم وسبزمیمانیم اماکاش میشدکاری بکنیم که امثال پدرتواینگونه رنج نکشند.دعامیکنیم که فرجی حاصل شود.امابایداقدامی کرد اگرغیرتی باشد!!!!!!!!!!!!!!

  11. abdullah گفت:

    salaam bar Rayahaneh aziz ; Dordaneh khoob pedarash. sabr va esteghamat to va digar azizaan keh azizaneshaan dar band zalemin hastand besiar ghabel setodani ast. sobh sahar va roshani nazidik. dorood bar to va khanevadeh to.

  12. میثم گفت:

    فقط برای مظلومیت زندانیان سبز گریه کردم

  13. sabz گفت:

    ریحانه جان برای پیروزی پدر عزیزت دعا میکنم یا حسین میر حسین

  14. milad گفت:

    ریحانه جان به بابات افتخار کن که انقدر بزرگ مرده .بلد نیستم اینجور وقت ها چی بگم اما یه روز همه چیز عوض میشه خدا این سختی ها رو بی جواب نمیزاره چه برسه که به ناحقی باشه این سختی ها

  15. ناشناس گفت:

    Reyhaneye golam, az samime ghalb be sabr, esteghamat, mosbat andishi va energy ke har bar ba negah kardan be cheshmane omidvar va khasteat mibinam, eftekhar mikonam. Pedare to na faghat dar in 350 rooz balke dar tamame toole zendeghiash mayeye efteghar va sar bolandy hameye ma boode, hast va kahadbood. be omide an rooze aftabi ke motmaennan besyar nazdik ast 

  16. رضا گفت:

    بابا شما هم که …..خدا هدایتان کند …لااقل امانت داری کنید و نوشته من را به دست دختر اقای رجبی برسانید …مدیون هستید اگ ر دیندار هستید …واگر نه شما هممم

    کلمه: ضمن سپاس از نظرتان شما در کامنت قبلی نام شخصی را برده بودید و سندی بر مدعایتان نبود. اما پیام شما به مقصر خواهد رسید.

  17. الهه گفت:

    چی میتونم بگم ؟ مایه ی تاسف هست تاسف تاسف …..
    ولی بیاید ناامید نشیم به امید اینکه خدا خودش این مشکلاتو حل کنه.
    صبر داشته باش عزیزم

  18. ناشناس گفت:

    عزيزم آن بالا يكي هست كه تو و پدرت را بسيار دوست دارد و همين براي تو و او بس است و به كس ديگري كه خود را بالاترين مي داند هيچ نيازي نيست…

  19. پروانه گفت:

    عزيزم آن بالا يكي هست كه تو و پدرت را بسيار دوست دارد و همين براي تو و او بس است و به كس ديگري كه خود را بالاترين مي داند هيچ نيازي نيست…

  20. ریحانه جان پدرت پدر صبور و رنج کشیده ات ، آن دریای استقامت و توکلی است که زندانبانش زندانی اوست. رجبی عزیز واقعا گروگان قدرت سالاران بی اخلاقی است که همه روحشان را به شیطان فروختند تا در عوض دنیای بی ارزش تر از آب دهان بز را فراچنگ آرند. سرت را فراز کن و بر پدرت ببال. سخت ترین روز زندان من حتی سخت تر از درگذشت مادربزرگ خودم ،درگذشت پدربزرگت بود و اشکهای فرزندی بنام محمدرضا رجبی که حتی نتوانست بر جنازه پدر حاضر شود. خدایش بیامرزد

  21. آرمان گفت:

    يه زور خوب مي ياد اينو مي دونم

  22. babi گفت:

    الهی فدای یک تار موت شم

    صبور باش و پایدار .

    خیلی گلی خواهر عزیزم

  23. داداش گفت:

    ریحانه عزیزم , توی این دنیا هیچ چیز نمیتونه با راستی, صداقت و پاکی در ستیز باشه و اینها دقیقا همون صفات رضای عزیز است. بطور حتم این رو همه کسانی که با او آشنا هستند میدونند, حتی افرادی که در این دوره 350 روزه اخیر تازه اون رو دیدن و سعی در شناختنش داشتن. او همیشه قوی و استوار بوده و هست. شما هم صبور باشید چون انشااله سحر آزادی او نزدیکه.

  24. پرستو گفت:

    من و ارغوان این نامه رو باهم خوندیمش…اعتراف می کنم که فهمیده بودیم ریحان یه دختر عمیقه ولی این “دلنوشته” خیلی بیشتر از حد تصورم رومون تاثیر گذاشت…ریحانه رو خیلی دوست دارم. بهش بگو…اینم بگو که روزهای خوب زود زود زود میان…اینو می دونم

  25. افی گفت:

    ریحانه جان، حتی در بن بست هم راه آسمان باز است و پدر تو پرواز کردن را به خوبی می شناسد.