سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » اولین عکس‌های محمد نوری زاد پس از آزادی...

اولین عکس‌های محمد نوری زاد پس از آزادی

چکیده :محمد نوری زاد پس از...



324 پاسخ به “اولین عکس‌های محمد نوری زاد پس از آزادی”

  1. رها گفت:

    درود بر تو همیشه سیز باشی

  2. لیلا گفت:

    همیشه در دوران سیاهو تاریک زنان ومردان بزرگ متبلور میشوند

  3. سهراب گفت:

    امیدوارم غیر از چاردیواری خونت دیگه هیچوقت در حصار چاردیواری دیگه ای محصور نباشی

  4. Ali گفت:

    سبز ها ایستادگی رو معنا کردن
    درود بر این مرد غیور

  5. رها گفت:

    همیشه سبز باشی

  6. علی گفت:

    خدا خیرت دهد،قلمت حق و نمرود کش است

  7. محمد گفت:

    هرگز قلم به مدح شمایان نمیزنم … حتی اگر هر دو دست مرا قلم کنید

  8. علی و رسول گفت:

    عاشقتیم مرد .

  9. خواننده گفت:

    درود بر اندیشه سبز هر ایرانی

  10. سبز گفت:

    درود بر تو آزادمرد
    خوش آمدی دلاور

  11. سونامی سبز گفت:

    زنده محمد نوری زاد!
    زنده باد شجاعتش!
    زنده باد ایستادگیش در برابر شکنجه ها و تهدید های سربازان گمنام!

  12. ما بیشماریم گفت:

    تو راست قامت جاودانه تاریخی مرد

  13. Irani گفت:

    Ghalam e shoma neshoon dad ke hanooz dar in ashofte bazar e biakhlaghi marddani payband be osoole akhlagh peda mishavand, aghaye norizad shoma name khodetoon ro ne Niki sabt kardim dar in karzar

  14. سبز حسینی گفت:

    آزادیت مبارک مَرد…و امیدوارم همیشه آزاد باشی
    و چون سرو سبز باشیم و استوار..استواری در راه حق و ایستادن مقابل ظلم و دروغ با همه محنتهایش لذت بخش است.

  15. محمد گفت:

    درود

  16. محمد گفت:

    درود خدا و بندگان خالصش بر تو باد.

  17. زیاده خواه گفت:

    عجب دور باطلی می زنیم ما ایرانیان.
    31 سال پیش :زندانی سیاسی آزادیت مبارک
    و پس از 31 سال: زندانی سیاسی آزادیت مبارک
    و 400 سال بعد: زندانی سیاسی آزادیت مبارک
    خدا کی به پایان می رسد این استبداد

  18. حمید گفت:

    درود بر تمامی آزادگان جهان
    محمد جان تو یه آزاده ای

  19. ali گفت:

    سلام سبزهای مشهد پیشکشت قهرمان

  20. بسیجی سبز گفت:

    خوشحالم که مردانی از تبار پاکی هنوز با شجاعت دل مقاومت میکنند
    درود بر شرفت و خون حسینی جاری در رگهایت

  21. امید گفت:

    راستی اون نامه ها کار ایشان در زندان بوده؟ و هنوز هم می تونن نفس بکشتد؟ باور کنیم؟

  22. دربان اوين گفت:

    گيرم كه در باورتان به خاك نشستم و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبر هاتان زخم دار است با ريشه چه مي كنيد
    گيرم كه بر سر اين بام بنشسته در كمين پرنده اي پرواز را علامت ممنوع ميزند با جوجه هاي نشسته در آشيانه چه مي كنيد
    گيرم كه ميزنيد گيرم كه ميبريد گيرم كه مي كشيد با رويش ناگزير جوانه ها چه مي كنيد

    تقديم به محمد نوريزاد

  23. MF گفت:

    حکامي که مشروعيت خود را در بدي دشمن جستجو ميکنند…. بنيه‌اي ندارند….

  24. سبزینه گفت:

    درود بر تو ای افختا سرزمین من

  25. ناشناس گفت:

    “هیچ چیزی جز زیبایی نمیبینم”.حر در همه حال حر است هر گاه پتک ایام بر او ضزبه ای فرود آورد سر را سندان صبوری میکند و اگر بر سر هر ضزبه ای نیز انبوه مصائب بر او فرود آورند هرگزش نشکنند هر چند به زنجیرش کشند به بیچارگیش برند و روزگار بر او سخت گیرد.
    زنده باشی محمد جان به روان آدمیت.

  26. سعید گفت:

    مرگ بر خادن وطن فروش

  27. ناشناس گفت:

    لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست…

  28. ا-م گفت:

    هیچ چیز بجز زیبایی نمیبینم. حر در همه حال حر است هر گاه پتک ایام بر او ضربه ای فرود آورد سر را سندان صبوری میکند و اگر بر سر هر ضربه ای نیز انبوه مصائب بر او فرود آورند هرگزش نشکنند هر چند به زنجیرش کشند به بیچارگیش برند و روزگار بر او سخت گیرد.
    زنده باشی محمد جان به روان آدمیت

  29. علی گفت:

    پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
    جان و دل عاشقان زتو شادان باد
    آنکس که تو را بیند و شادی نکند
    سر زیر و سیه گلیم و سرگردان باد

  30. امید گفت:

    درود بر این مرد بزرگ.

  31. SABZ گفت:

    salammmmmmmmmmmmmmmmmmmmm aghaye nirizad

    hamishe salamat va hagh go va ostovar

  32. سعید گفت:

    خداوند یارتان

  33. يار گفت:

    يا حسين مير حسين

  34. ناشناس گفت:

    درود بر آزادی و درود بر آزادی خواهان ایرانی

  35. جمشد گفت:

    دورود من به شما مرد بزرگ تاریخ. از یاد نخواهی رفت.

  36. علی رضا موسوی گفت:

    درود بر حر لشکر میر

  37. جانباز سبز گفت:

    خدا راشکر که هم سالم هستی و هم خندان، وممنون از این سایت که این عکسها را چاپ کرد

  38. ناشناس گفت:

    افراد شاهی که تحمل فرزندان خود را هم نمی کنند

  39. محمد گفت:

    خیلی خوشحالم . از صمیم قلب دوستون دارم آقای نوری زاد . امشب حالم خوب نبود ولی خبر آزادی شما حالمو خوب کرد .

  40. یار سبز گفت:

    خسته نباشی دلاور

  41. پدرام گفت:

    درود بر تو که یاد فرخی یزدی و پایمردی او را زنده کردی ، همچون حر ، به آزادگی رسیدی و گذشته را نقد کردی .
    تو مایه غرور و افتخار کشور عزیزم ایران هستی
    نامت در تاریخ ماندگار شد

  42. ش گفت:

    درود به شرفت

  43. VVVVVVVرای سبز گفت:

    تو آزادی ای میله های حقیر زندان چه سرافکنده اید…
    سبز و سرو باشی
    درود
    بر
    زاده نور

  44. VVVVVVVرای سبز گفت:

    تو آزادی چون خودت آزادی را بر جای بندگی برگزیدی
    ای میله های حقیر زندان اکنون چه سرافکنده اید…
    سبز و سرو باشی که در قلب مردم لاله پرور نشسته ای و بر قدرو بزرگیت این ملت گواه است
    درود
    بر تو
    زاده نور

  45. شاهد عینی گفت:

    درود بر شما خیلی خالص بودی

  46. ناشناس گفت:

    آه، تو می‌دانی
    می‌دانی که مرا
    سرِ بازگفتنِ بسیاری حرف‌هاست.

    هنگامی که کودکان
    در پسِ دیوارِ باغ
    با سکه‌های فرسوده
    بازی‌ کهنه‌ی زندگی را
    آماده می‌شوند.

    می‌دانی
    تو می‌دانی
    که مرا
    سرِ بازگفتنِ کدامین سخن است
    از کدامین درد.

    ۲

    دوره‌های مجله‌ی کوچک ــ
    کارنامه‌ی بردگی
    با جلدِ زرکوبش…

    ای دریغ! ای دریغ
    که فقر
    چه به‌آسانی احتضارِ فضیلت است
    به هنگامی که
    تو را
    از بودن و ماندن
    گزیر نیست.

    ماندن
    ــ آری! ــ
    و اندوهِ خویشتن را
    شامگاهان
    به چاهساری متروک
    درسپردن،
    فریادِ دردِ خود را
    در نعره‌ی توفان
    رها کردن،
    و زاریِ جانِ بی‌قرار را
    با هیاهوی باران
    درآمیختن.

    ماندن
    آری
    ماندن
    و به تماشا نشستن
    آری
    به تماشا نشستن
    دروغ را
    که عمر
    چه شاهانه می‌گذارد
    به شهری که
    ریا را
    پنهان نمی‌کنند
    و صداقتِ همشهریان
    تنها
    در همین است.

    ۳

    به هنگامی که همجنس‌باز و قصاب
    بر سرِ تقسیمِ لاشه
    خنجر به گلوی یکدیگر نهادند
    من جنازه‌ی خود را بر دوش داشتم
    و خسته و نومید
    گورستانی می‌جُستم.

    کارنامه‌ی من
    «کارنامه‌ی بردگی»
    بود:
    دوره‌های مجله‌ی کوچک
    با جلدِ زرکوبش!

    دریغا که فقر
    ممنوع ماندن است
    از توانایی‌ها
    به هیأتِ محکومیتی؛ ــ
    ورنه، حدیثِ به هر گامی
    ستاره‌ها را
    درنوشتن.

    ورنه حدیث شادی و
    از کهکشان‌ها
    برگذشتن،
    لبخنده و
    از جرقه‌ی هر دندان
    آفتابی زادن.

    ۴

    صبحِ پاییزی
    دررسیده بود
    با بوی گرسنگی
    در رهگذرها
    و مجله‌ی کوچک
    در دست‌ها
    با جلدِ طلاکوبش.

    لوطی و قصاب
    بر سرِ واپسین کفاره‌ی مُردنِ خلق
    دست‌وگریبان بودند و
    مرا
    به خفّتِ از خویش
    تابِ نظر کردن در آیینه نبود:
    احساس می‌کردم که هر دینار
    نه مزدِ شرافتمندانه‌ی کار،
    که به رشوت
    لقمه‌یی‌ست گلوگیر
    تا فریاد برنیارم
    از رنجی که می‌برم
    از دردی که می‌کشم

    ۵

    ماندن به‌ناگزیر و
    به ناگزیری
    به تماشا نشستن
    که روتاتیف‌ها
    چگونه
    بزرگ‌ترینِ دروغ‌ها را
    به لقمه‌هایی بس کوچک
    مبدل می‌کنند.

    و دَم فروبستن ــ آری ــ
    به هنگامی که سکوت
    تنها
    نشانه‌ی قبول است و رضایت.

    دریغا که فقر
    چه به‌آسانی
    احتضارِ فضیلت است
    به هنگامی که تو را
    از بودن و ماندن
    چاره نیست؛
    بودن و ماندن
    و رضا و پذیرش.

    ۶

    در پسِ دیوارِ باغ
    کودکان
    با سکه‌های کهنه‌بِسوده
    بازیِ زندگی را
    آماده می‌شوند…

    آه، تو می‌دانی
    می‌دانی که مرا
    سرِ بازگفتنِ کدامین سخن است
    از کدامین درد.

  47. یک سبز گفت:

    درود بر شرف تو که شرافت را آبرو بخشید. زنده باشی و پایدار در حقیقت خواهی و حقیقت جویی ات

  48. زمین وارثت و ببین خون گریه کن
    ما بیشماریم

  49. عشق سبز گفت:

    ما به تو افتخار میکنیم

  50. امین گفت:

    سلام و درود بر این مرد بزرگ
    زنده باشی و سر سبز