سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » ژیلا بنی یعقوب: بازگشت بهمن به اوین داستانی ساده دارد...

ژیلا بنی یعقوب: بازگشت بهمن به اوین داستانی ساده دارد

چکیده :.بهمن آخرین بار که دو سه –هفته پیش بوده برای پیگیری وضعیتش به دادستانی تهران رفته و پرسیده بود چه وقت باید به زندان بازگردد؟ که آنها گفته بودند هروقت زمانش برسد خودمان به تو زنگ می زنیم ،لازم نیست شما مراجعه کنید. و حالا آقای مامور دادستانی به بهمن زنگ می زند و می گوید همین حالا باید به اوین بازگردی و تا حالا هم دیر کرده ای !با خودم می گویم آن مامور که کاره ای نیست اما تصمیم گیران با خودشان چه فکری می کنند که حاضر نیستند مثلا یک هفته یا حتی دو- سه روز زودتر به یک زندانی خبر بدهند که مرخصی ات در فلان تاریخ تمام می شود...


بهمن احمدي امويي ، روزنامه نگار پس از 72 روز آزادی موقت ، نهم خرداد ماه امسال دوباره به زندان اوين بازگشت .بهمن احمدی امویی در شامگاه 30 خرداد ماه سال گذشته در منزل شان بازداشت و راهی زندان اوین شد . این روزنامه نگار در دادگاه اولیه ای که برایش تشکیل شد به هفت سال و چها ر ماه زندان محکوم شد . اما سپس در دادگاه تجدید نظر حکمش به پنج سال حبس قطعی تبدیل شد . او در 27 اسفند ماه سال گذشته با تودیع وثیقه پانصد میلیونی بهطور موقت ازاد شد

به گزارش کلمه ژیلا بنی یعقوب ،روزنامه نگار در یادداشتی که در وبلاگ خود منتشر کرده ،بازگشت دوباره همسرش را به اوین روایت کرده است که به این شرح است

بهمن عزیزم دیروز ساعت پنج عصر به اوین بازگشت .با روحیه ای قوی و محکم

بازگشت بهمن به اوین داستانی دارد ساده ، به سادگی خودش ،به سادگی و شفافیت قلب پرمهرش .به قول خودش به سادگی یک مرد لر

داستان این جوری شروع شد : هستم خردادماه ،مردی که خودش را ازماموران دادسرای اوین معرفی می کرد در یک تماس تلفنی به بهمن گفت :” باید امروز به اوین بازگردی و تا به حال هم دیر کرده ای .”

وقتی تلفن همراهش زنگ خورد در راه دندانپزشکی بود .بهمن آخرین بار که دو سه –هفته پیش بوده برای پیگیری وضعیتش به دادستانی تهران رفته و پرسیده بود چه وقت باید به زندان بازگردد؟ که آنها گفته بودند هروقت زمانش برسد خودمان به تو زنگ می زنیم ،لازم نیست شما مراجعه کنید. و حالا آقای مامور دادستانی به بهمن زنگ می زند و می گوید همین حالا باید به اوین بازگردی و تا حالا هم دیر کرده ای !با خودم می گویم آن مامور که کاره ای نیست اما تصمیم گیران با خودشان چه فکری می کنند که حاضر نیستند مثلا یک هفته یا حتی دو- سه روز زودتر به یک زندانی خبر بدهند که مرخصی ات در فلان تاریخ تمام می شود .

البته چینن اتفاقی معمولا در باره زندانی های سیاسی می افتد و نه مثلا زندانی مواد مخدر و یا سرقت و یا اختلاس .

زندانیان غیر سیاسی می دانند که چه روزی به مرخصی می روند و چه روزی مرخصی شان تمام می شود .فقط این زندانی های سیاسی هستند که لابد از نظر دست اندرکاران ، زندگی و خانواده و برنامه ای ندارند .

آپارتمان کوچک ما مدتی بود که دچار مشکلات لوله کشی و نشت آب شده بود و به همین دلیل کف پوش خانه هم آسیب دیده بود .چند روز پیش وضعیت به گونه ای شد که تصمیم گرفتیم تعمیرات ضروری ساختمانی را انجام بدهیم.وقتی خانه را برای تعمیرات به هم ریختیم ،بهمن به این فکر افتاد که دیوارها را هم با صرف هزینه اندک کاغذ دیواری کند تا به قول خودش زندگی در آپارتمانی که خیلی کوچک است ،قدری دلپذیرتر شود

حالا فکرش را بکنید درست در روزهایی که خانه ما به هم ریخته است و کارگران مشغول کار، به بهمن زنگ می زنند که باید همین امروز به زندان بازگردی .در همین حال فردای همان روز من باید در دادگاه حاضر می شدم.بهمن تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که به مامور اوین بگوید من امروز نمی آیم و فردا می ایم.چرا که تصمیم گرفته بود که هرجور شده هم تا دادگاه مرا همراهی کند و هم به قول خودش وضع به هم ریخته خانه را خیلی سریع سر و سامان بدهد. به همین خاطر شب تا صبح روزی که باید به زندان بازمی گشت کار کرد و از کارگران ساختمانی خواست که فردا بیایند و با سرعت کار کنند تا بتواند قبل از عصر–نهم خردادماه –در حالی که خانه مرتب شده به زندان بازگردد.خیلی تلاش کرد اما متاسفانه موفق نشد.

بسیاری از دوستان تماس می گرفتند که به این دلیل برای خداحافظی به منزل تان نمی آییم که می خواهیم این ساعتهای باقی مانده را تنها باشید،چون معلوم نیست بهمن دوباره چه وقت بازگردد.من تشکر می کردم بی اینکه به آنها بگویم که در ساعتهای باقی مانده بهمن از این سو به آن سو می رود تا بنایی تمام شود ،ا زاین سو به آن سو می رود تا تند و تند وسایل خانه را جابجا کند ،که پرده ها را بزند ،که کارتن های کتاب را از این سو به آن سو می کشد که شاید قبل از رفتن بتواند در کتابخانه بچیند و خیلی کار های دیگر.

عرق می ریزد و در همان حال بارها به ساعتش نگاه می کند که نکند به موقع به زندان بازنگردد .چون به مامور دادستانی گفته ساعت شش نهم خردادماه بازمی گردم ،می خواهد قبل از اینکه عقربه ها از ساعت شش عبور کندمقابل در بزرگ اوین باشد.

آنقدر ساعت را نگاه می کند که نکند دیر شود که امیر کوچولو که برای خداحافظی با دایی بهمن اش آمده می گوید :”دایی بهمن زندان رفتن که این همه عجله ندارد .”

همه تلاش های بهمن برای سامان دادن خانه کوچک مان بی نتیجه می ماند و می گوید :”ژیلا جان !واقعا می بخشی که من می روم زندان و تو باید اینجا این همه زحمت بکشی ”

و من می مانم که چه جوابی به بهمن بدهم .بگویم که جوری پوزش می خواهی که انگار به گردش و تفریح می روی و من را با این همه کار تنها می گذاری؟!یا انگار خودت خواسته ای که من را تنها بگذاری.

می دانم که هیچ کدام از این حرفها قانعش نمی کند .فقط می گویم نگران نباش !اتفاقا انجام اینطور کارها این روزها سرگرمم می کند و تحمل نبودنت را راحت تر می کند.


2 پاسخ به “ژیلا بنی یعقوب: بازگشت بهمن به اوین داستانی ساده دارد”

  1. ژیلا و بهمن گفت:

    کارتون های خالی ِ انتهای کوچه را که دیدم ، دلم ریخت . نکند اسباب کشی می کنند ؟! …

    دیشب لامپ های خانه ی کوچک شان تا اذان صبح روشن بود .خبر داشتم که بهمن قراراست برگردد اوین و ژیلا باید برود دادگاه . و حتی می دانستم که بهمن هم او را همراهی می کند ، البته نه در عالم همسایگی ! این ها را در وبلاگ بهمن و سایت کلمه خوانده بودم. از عجایبِ رسانه های مجازی و شبکه های اطلاع رسانی این گونه همسایگی …

    امروز که کارتون ها و زباله های انتهای کوچه را دیدم ، دلم ریخت . اسباب کشی ؟ نکند حالا که بهمن زندانی شده و ژیلا تنها مانده ، می خواهند از این کوچه بروند ؟ مبادا ژیلا برگردد شهرستان ؟ یعنی قدم های محکمِ بهمن دیگر کوچه را فتح نخواهند کرد ؟

    دلم شور می زد . نخواستم از کسی بپرسم . با خودم گفتم : امشب سری به وبلاگ ژیلا می زنم و از خودش جویا می شوم . همان لحظه ی اول ، که پست تازه ی ژیلا را- با عنوان ِ بازگشت بهمن به اوین داستانی دارد، ساده – خواندم ، بی شرمانه خوشحال شدم ! یعنی کارتون ها و زباله های سرکوچه ، به خاطر پوسیدگی لوله ها و تعمیر خانه است و اسباب کشی در کار نیست .

    عجیب نیست ؟ او از بهمن و اوین و دادگاه نوشته و از وضعیت به هم ریخته ی خانه و بنا و کارگر گفته و من میان این همه تلخی ، خوشحال می شوم که از اسباب کشی خبری نیست و باز هم بهار با گام های این زن ریزاندامِ ناخوش احوال ، به محله ی ما می آید .

    اصلاً تقصیر از تو و بهمن است ، ژیلا جان !

    وقتی ، ابهت ِ آدم های بزرگ با زندانی شدن ، نمی شکند ، که هیچ ، زندان از آنها ابهت می گیرد …وقتی ، آبروی آدم های بزرگ با رفتن به دادگاه نمی رود، که هیچ ، دادگاه با حضور آنها بی آبرو می شود …چندان هم عجیب نیست ، اگر غم ها و درد دل های یک آدم بزرگ ، دل همسایه ای را شاد کند …
    اصلاً ، آدم های بزرگ ، همیشه ساکن ِ خانه های کوچک اند ، خواهر…

    عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش خون انگوري نخورده باده شان هم خون خويش
    باده غمگينان خورند و ما ز مي خوشدل تريم رو به محبوسان غم ده ساقيا افيون خويش
    خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال هر غمي كو گرد ما گرديد شد در خون خويش
    باده گلگونه‌ست بر رخسار بيماران غم ما خوش از رنگ خوديم و چهره ی گلگون خويش
    در بهشت «استبرق سبز» ست و خلخال و حرير «عشق نقدم مي‌دهد» ، از اطلس و اكسون خويش …

  2. afshin گفت:

    kheily naraht konande bod, fekr konam bayad mesle 30,40 sale pish hame doa konim dare zendane evin baz beshe