نوری زاد از بشاگرد و میناب و سیستان می گوید و از آرمانهای یک انقلاب…
چکیده :همسرم، من خودم را، تو را، و فرزندانمان را، به امید آینده ی بهتر این انقلاب، ندیدم. هرکجا تحمل و صبوری شما به کاستی می گرایید، شما را به آینده های بهتر وعده می دادم. و هرکجا روی ترش می کردید، بر شما می شوریدم. و حتی عرصه را به شما تنگ می گرفتم. آینده ای که در آن، من و تو به کنار، فرزندانمان، و فرزندانِ فرزندانمان را، سر در آغوش نیکبختی می نهند و از نردبان رشد بالا می روند. اکنون من در زندان همین انقلابم! و شما در زندانی وسیع تر. شرمم باد اگر چشم انداز من از آینده ی انقلاب این بود. اف بر من اگر که آینده ی انقلاب، در نگاه من، همین بوده باشد که هست. مرا، آرزو های انقلاب، آواره ی کوه ها و بیابان ها کرده بود. هرکجا خسته می شدم، با تجسم یکی از آن آرزوها، نفس تازه می کردم و سرپا می شدم. هرکجا رمقم ته می کشید، دست به گنجینه ی آرزوهای انقلاب می بردم و یکی از آن ها را پیش می آوردم و با تماشای آن، انرژی می...
کلمه: محمد نوری زاد را همه می شناسند. چه قدیمی ترها با مستندهایی که فقر را فریاد می کرد به امید فردایی روشنتر چه جدیدتر ها که ظلم را فریاد می کند به امید آنکه یاد حاکمان بیافتد که جمهوری اسلامی قرار بود به کجا برود و امروز به کجا می رود.
حالا این رزمنده و جهاد گر دفاع مقدس و عرصه سازندگی 5 روز است که جانش را کف دستش گرفته تا همه بدانند در زندان های ایران ما که به نام عدالت روزگاری قیام کرد و به نام علی ع حکومت تشکیل داد چه می گذرد.
محمد نوری زاد امروز نماد بچه های انقلاب 57 شده است. و البته مثل سایر انقلابیون متهم به ضد انقلابی بودن فتنه گری ، آلت دست بیگانه شدن و بی بصیرتی هم که محترمانه ترین ناسزای اینروزهاست.
او در روزهای گذشته نامه ای به همسرش نوشته است. دست او را گرفته و با مرکب خاطرات به بشاگرد و میناب و گوادر و سیستان سفر کرده. ازسالهایی گفته که برای تحقق آرمانهای این انقلاب کنج عافیت را رها کرده و برای ساختن ایران به روستاهای این سرزمین کوچیده.
نامه محمد نوری زاد یک چیز را ثابت می کند و آن اینکه او نیست که عوض شده است. نوری زاد همان نوری زاد آرمانگرا وخیر خواه سالهای دور است. این دیگران هستند که عوض شده اند. این انقلاب اصیل یک ملت است که به بیراهه کشیده می شود.
متن کامل نامه نوری زاد به همسرش را بخوانید و برای دوستان و آشنایان خود در شهر و روستاها هدیه ببرید.
برای همسرم فاطمه
فاطمه جان، احتمال میدهم از هفتهی آینده، زندانبانان ملاقات من و تو را برنتابند. من دلیل نگرانی آنها را میدانم، که: مبادا میان من و تو، از پس پنجرهای دوجداره، و گوشیهای تلفنی، چیزکی ردوبدل شود. نوشتهای، مطلبی، مهری، محبتی، اشکی، شوقی و شرمی که تا همیشهی عمر بر چهرهی من نشستهاست.
یادت هست سال ۱۳۶۲ با من همراه شدی و زندگی مختصرمان را بر پشت وانتی بار زدیم و راه طولانی بندرعباس را در پیش گرفتیم؟
من تمام سال ۶۱ را بدون تو، در منطقه محروم بشاگرد مانده بودم. و تو، سال بعد را، دور از من جایز ندانستی. گفتی:”ماهم می آییم. من و بچه ها”. که اباذر چهارساله بود و زینب یکساله.
یادت هست تمام روز را رانندگی کردم. نیمه های شب، از حاجی آباد که گذشتیم، هوای مطبوع جاماند و ما به هوای شرجی و داغ وارد شدیم. خسته بودیم. در کنار راه خوابیدیم. در خواب نیمه شب بودیم که یک روستایی رهگذر بیدارمان کرد و گفت: “این گاو اسباب پشت وانت شما را می خورد”. گاو را راندیم. او، سفره ی نان مارا بو کشیده و آن را از هم دریده بود.
یادت هست آن اقامتگاه بیرون شهر میناب را؟! که یکسال تمام، خانواده ی کوچک مارا در خود جای داد؟ و بیماری مستمر زینب را؟ من آنجا، یک سر داشتم هزار سودا.
فکر می کردم آن همه فقر و محرومیت را میشود با یک سال و دو سال کار شبانهروزی زدود. و تو، نازنینم، دبیر بودی، در تهران. خودت را به شهر میناب منتقل کردی، جایی که تلفنش هندلی بود و جز محرومیتی گسترده، هیچ نداشت و هرچه داشت، استعدادهایی بود که باید برکشیده می شد. من و تو، به این نیّت، به آنجا کوچیده بودیم. که استعدادها را برآوریم.
من در بشاگرد، طرح “کاشت و کوچ” را ابداع کردم. که: مردمان پراکنده ی آنجا را، چاره ای جز کوچاندن و اسکان دادن در چند منطقه محوری نیست. طرحی که بر کاغذ ماند و اقبالی برای انجام آن نیافت.
من می گفتم یک آبادی پنج خانواری، در لابلای کوه های صعب العبور، دلیلی برای ماندن در آن نقطه ی دور و پرت ندارد. چگونه باید به او جاده و مدرسه و امکانات بهداشتی داد؟ چه بهتر که آن آبادی را، و دیگرانی چون او را، به یک فضای فراخ آورد، کارخانه ای دست و پا کرد، معیشتی فراهم نمود، و امکانات منطقی زیست را برای آیندگانشان تدارک دید و شهرکی در حد مقدوراتشان به پا کرد و آن پراکندگی بی دلیل و رنج آور را در دل یک اجتماع درست مستحیل ساخت.
عمده ی عمر من، عزیز دلم، در همین مناطق محروم سپری شد. شدم یک پا متخصص محرومیت. هرچه نوشتم و هرچه فریاد زدم، راه به جایی نبردم. تمام نوار مرزی خراسان و سیستان و بلوچستان را روستا به روستا رفتم و از دار و ندارشان فیلم های مستند ساختم تا شاید نگاه ها را متوجه آن سامان کنم.
در همه ی این برنامه ها می گفتم: چرا نباید یک روستایی مرزنشین، در زابل، در سراوان، در قائن، در پیشین، در گوادر، به تعلقات رفاهی و اجتماعی ما راه یابد؟ و می گفتم: همین که یک روستایی در آن نقطه ی دور مانده و سینه به سینه ی مرز دور کشور سپرده، باید دورش گشت و قد و بالایش را با بهترین امکانات معیشتی و رفاهی و اجتماعی آذین بست.
اما عزیز دلم، صدای من به جایی نرسید. ظاهراً اداره ی جامعه، به شیوه ای که در تخصص کمیته امداد است، مطلوب تر تشخیص داده شد و من، و بسیاری چون من، هدر شدیم.
یک روز، پسرمان اباذر، به من گفت: “تو بالا سرِ ما نبودی”. و من به او حق دادم. به او، و به سایر فرزندانمان. و من، اینجا، با مرور این خاطره ها، بر انبوه شرم خویش خانه می سازم. و از همان خانه، به دست های تهی خویش می نگرم.
یادت هست نازنینم، یکبار که از بشاگرد به تهران آمدم، تو با لمس دست های من که زبر بود و پر خراش، خم شدی و بر کف دستان من بوسه زدی؟ این تابلوی پرشکوه، هرگز فراموشم نمی شود. بوسه ی آن روز تو، جنسی از آیه های قرآن داشت. و من، آن را به حافظه ام سپرده ام. و گاه به گاه ، با صوتی حزین، آن را تلاوت می کنم.
همسرم، من خودم را، تو را، و فرزندانمان را، به امید آینده ی بهتر این انقلاب، ندیدم. هرکجا تحمل و صبوری شما به کاستی می گرایید، شما را به آینده های بهتر وعده می دادم. و هرکجا روی ترش می کردید، بر شما می شوریدم. و حتی عرصه را به شما تنگ می گرفتم. آینده ای که در آن، من و تو به کنار، فرزندانمان، و فرزندانِ فرزندانمان را، سر در آغوش نیکبختی می نهند و از نردبان رشد بالا می روند. اکنون من در زندان همین انقلابم! و شما در زندانی وسیع تر. شرمم باد اگر چشم انداز من از آینده ی انقلاب این بود. اف بر من اگر که آینده ی انقلاب، در نگاه من، همین بوده باشد که هست. مرا، آرزو های انقلاب، آواره ی کوه ها و بیابان ها کرده بود. هرکجا خسته می شدم، با تجسم یکی از آن آرزوها، نفس تازه می کردم و سرپا می شدم. هرکجا رمقم ته می کشید، دست به گنجینه ی آرزوهای انقلاب می بردم و یکی از آن ها را پیش می آوردم و با تماشای آن، انرژی می گرفتم.
عزیز دلم، من کجا باور می کردم که ریاکاری، به اخلاق جاری بسیاری از مسئولان ما بدل شود؟ و چاپلوسی و دروغ، عرف معمول میان مسئولان و مردم ما گردد؟ من کجا فکر می کردم جمعی از مسئولین تراز اول کشور، در بالا کشیدن اموال مردم، از هم سبقت بگیرند؟ بهخداقسم من از روی تو و بچه ها شرمنده ام.
شما را در سختی و ریاضت پروراندم و اجازه ندادم ذره ای از امکانات مردم، به درون خانه ی ما پا گذارد. یادت هست چگونه اباذر را برای رفتن به سربازی تحریک و تشویق کردم درحالیکه اطرافیان ما و بسیاری، به کار من و تو می خندیدند. که مگر چه کسی پسرش را به سربازی می فرستد؟
من، عزیز دل، ریشه ی پارتیبازی را از محدوده ی کارم برچیدم و اولین پرخاش های من، نصیب شما و نزدیکانم می شد. یادت هست پدر پیرم را به بشاگرد برده بودم تا در کار کشت نخیلات به من کمک کند؟ دیدی چگونه بر او برافروختم؟ جلوی جمع؟ مگر او چه کرده بود؟ مختصری از وظیفه اش، به محدوده ی پدر و فرزندی پای نهاده بود. یادت هست یک روز روی در روی تو نشسته بودم و گفتم: من از فلان پروژه ی تلویزیونی، هشت میلیون تومان صرفه جویی کرده ام. نظرت چیست؟ باوجود آنکه نظر تو را می دانستم، باز اما پرسیدم. گفتی اگر به ما تعلق ندارد، به جای اولش برگردان. و من، در آن سال های دور، که هشت میلیون تومان بسیار بود، آن مبلغ را به تلویزیون بازگرداندم.
امروز، من در این زندان، که فرق چندانی با زندان شما ندارد، بخش پایانی عمر خویش را سپری می کنم. در زندان، گاه می نشینم و آرزوهای برنیامده ی انقلاب را یک به یک شماره می کنم.
قرار بود ما به یک آزادی عمیق دست پیدا کنیم. فراتر و ناب تر از دیگران. قرار بود دیگران، با هر عقیده و مرامی که دارند، در کنار ما، و شانه به شانه ما، حضور داشته باشند و احساس امنیت کنند. قرار بود نکبت های اخلاقی از میان ما برچیده شود. و چهره ی جامعه ی ما را، ادب، درستی، مدیریت، رشد، بیاراید. قرار بود جوانان ما به ایرانی بودن خود ببالند. قرار بود ایرانیان از هرکجا به کشور خویش بازآیند، نه اینکه سیل ایرانیان ناراضی، به هرکجای جهان سرازیر شود. قرار بود عدالت از جنس ناب علوی، آنچنان که رهبر و رهگذر یک روستا در برابرش یکی باشند، بر ما قضاوت کند. قرار بود ما به جهانیان، کیفیت ادب را، فهم را، علم را، درستی را، انصاف را، مدیریت را نشان بدهیم. قرار بود آزادی، اکسیژن ما باشد. من کجا به روزی می اندیشیدم که به صورت آزادی تیغ بکشند؟ و خانه اش ویران کنند؟ و جسم رنجورش را به زندان در افکنند؟ و عده ای، شیوه های شعبان بی مخی را احیا کنند و با همان شیوه ها، به جان مردم بیفتند؟
همدمم،
سی و دو سال از عمر من و تو، در این انقلاب گذشت. من اینجا در زندانم و تو در آنجا، که زندانی دیگر است. و دست هردوی ما تهی. تهی از رویاها و وعده های انقلاب. با همان شتابی که این سی و دو سال سپری شد، مابقی عمر ما نیز سپری می شود. تمنای من از تو و از فرزندانمان این است که مرا ببخشایید. و از مردمی که از امثال من آسیب دیده اند، نیز این است که مارا ببخشایید.
حکایت من و حکایت ما، حکایت کشاورزی است که با هزار مشقت و با امید ثمری خوشگوار، به کار و تلاش پرداخته اما آفتی فراگیر، محصول او را برده و خود او را با دستان تهی به جای نهاده است.
در روزهای ملاقات، من در این سوی، در زندان بودم و تو، در آن سوی، در زندانی دیگر. من می گفتم و تو می نوشتی. این گفتن های من و نوشتن های تو، زندانبان مرا بر این داشته است تا همین ملاقات مختصر را از من و تو باز بدارند. ملالی نیست. تو که با نبودن های من خو گرفته ای، این ایام نیز بر او مضاف.
سرت سلامت نور چشمم. احساسم این است که در آینده ای نزدیک، فرصت های ما با شتاب از کف می روند. چرا که دروغ، تزویر، بی عدالتی، ابزار حتمی فروپاشی اند. نعمت های خداوند یک به یک از ما دریغ خواهد شد، و زمان، به زیان ما از دست خواهد رفت. وقتی در جامعه ای عدالت نباشد، چرا ثروت باشد؟ چرا باران باشد؟ چرا آفتاب باشد وقتی مردمان یک جامعه، به انشقاق درافتند، چرا آلودگی سراپای مارا نیالاید؟
خودت را و فرزندانمان را برای روزهای سخت اما روشن مهیا کن.
می بوسمت.
فدای تو

















آن زمان که آقای نوری زاد جوانی خود را در مناطق محروم کشور صرف میکرد و جوانان کشور جان خود را در جبهه های جنگ – یک گروه در حال مسابقه مقدس برای کسب ” قدرت ” بودند. البته خیال نباید بکنیم که قدرت طلبی این فرد برای ارضاء ” هوای نفس ” خودش بوده است – نه بابا جان کسب قدرت توسط این فرد و حفظ آن به هر قیمت فقط برای ” اسلام ” بوده است و بس. اگر غیر از این به نظرتان میرسد مشکل در چشم مبارکتان است و ایرادی در انگیزه ها و روشها و طرفداران این فرد نیست. چه بدانید و چه ندانید و چه بخواهید و چه نخواهید و چه بفهمید و چه نفهمید و چه قبول کنید چه نکنید همه راه ها بروی مبارکتان بسته است و لاجرم چاره ای جز فصل الخطاب ندارید …
جناب اقاي نوري زادعزيزتو ميداني كه فرزندان قابيل براي رسيدن به اهداف ننگينشان از هيچ جنايتي ابا ندارند مخصوصا اگر عقدههائي هم از گذشته داشته باشند ما هم قبل از انقلاب در دانشگاه به مخالفان عقيده مان ميگفتيم صبر كنيد اگر حكومت دست مسلمانها بيفت بهشتي درست خواهند كرد كه مردم دنيا حسرت داشتن چنين حكومتي را داشته باشند ولي افسوسكه حكومت بجاي اينكه به دست شما وامثال شما بيفتد به دست كساني افتاده كه از انسانيت هيچ بهره اي نبرده اند اگر يزيد ويزيديان بعد از 61 سال سر فرزند رسول خدا را از تن جدا كردند اينان21 سال بعد اين كار را انجام دادند ناراحت نباش اگر انها توانستند حقيقت وعدالت را از بين ببرند اينا هم ميتوانند اميد وارم زنده باشيد وباز هم عطر افشني كنيد
سلام بر تو که آزاده ای….
نمی دانم چه بگویم فقط
به جان مولایمان قسمت می دهم ایستادگی کن و بمان آینده ی سبزمان به وجود نورانی شما نیاز دارد .
جز اشک نمیتوان تیرگی روزگار را زدود
بیایید همه جلوی زندان اوین جمع شده و ازادی زندانیان سیاسی را فریاد کنیم
مستان سلامت میکنند
من 50 سال از عمرم می گذرد واز اوج انقلاب تا کنون در تمام مراحل انقلاب ، تظاهرات برعلیه رژیم گذشته ، میدان جنگ تحمیلی و ….
و چند سال عضو رسمی سپاه پاسداران و در همۀ ای عرصه ها با افراد بزرگی آشنا بوده ام ، اما به هیچ وجه آیندۀ انفلاب را اینطور نمی دیدم که در این یکسال و اندی پس از انتخابات دیده ایم ، کاش شهید و یا می مردم و این روزگار و به زندان و شکنجه شدن مردان و زنان بزرگی مثل نوری زاد ها ، تاجزاده ها ، نبوی ها و …….. را نمی دیدم
کم کمک به اوج آمد پچ پچ خفته\خلق چون بحری برآشفته\به جوش آمد،خروشان شد،به موج افتاد،برش بگرفت ومردی چون صدف از سینه بیرون داد……درود بر نوریزاد عزیز.
vaghean amsale shoma kam peida mishe
omidvaram dar aiande hame asoude bashim
تمام نامه ات را با اشک خواندم وتمامی ارزوهایی که چون شما داشتیم وشهدا وسختی ها ی انقلاب وپس از ان رارا به یاد اوردم.خداوند از سر تقصیرات کسانی که ارمانهای انقلاب را زیر پا گذاشتند مگذرد ودر فرج اقا امام زمان تعجیل نماید.
با دورود و سلام بر سالار شهیدان و رهروان واقعی او . شما و زندانیان گمنام دیگری که مضلومانه و در نهایت شجاعت اینچنین بر مفسدان و ریاکارانی که دین را و آرزوهای شهدا و جهادگران انقلاب و جنگ را بهای نفسانیت خویش قرار داده ا ند ،تاخته اید ؛ رهروان واقعی او بوده و هستید . درود بر شما ، درود بر مردم همیشه پایدار و درود بر همه آنانی که به امید رسیدن به بهترینها برای هر ایرانی جهاد کردند و می کنند . ما بر سر تمام آرزوها و اعتقادات خود و آنچه سالیان برای آن جنگیده ایم ، ایستاده ایم و هرگز از آن نخواهیم گذشت .
آقای نوری زاد دلم بر مظلومیت شما و خانواده تان می سوزد و همینطور دلم به حال همه زندانیان سیاسی وخانواده هایشان خراب است و ما هم شرمگینیم که نمی توانیم گره ای از کار شما بزرگواران بگشاییم
واقعا درود بر شرافت این مرد بزرگ مادر تو باید بگوید که پسر اورده شیر مادرت حلالت باد ای ازاد مرد
سلام به روح آزادت
سلام به محمد نوري زاد
تو زنده مي ماني و با هر بار قلم به دست گرفتن خنجري در دل ظالم و ظالمين ايران فرو مي بري
او كه …و تمام اطرافيان او بايد از ان هراس داشته باشندكه تو زبانم لال جان در بدن نداشته باشي و آن موقع افكارت مانند ريشه درختي كه در زمين ريشه مي روياند عمل ميكند.
من مسلمان نيستم اما باز به اعتقادات تو محمد نوري زاد احترام مي گذارم
واي بر اينان كه نام خودشان رو گذاشته اند مسلمان و اينچنين مسلمان در بند مي افكنند.
پدر عزیزم
دوست دارم شما را به نام پدر صدا بزنم و اما ای پدر عزیزم
ما به دلگرمی و رهنمون های پدری چون شما نیازمندیم و امیدوارم شما از سر لطفی که به فرزندان خود در سر تا سر وطن عزیزم ایران
خواهید داشت ما را تنها نگذارید تا همچنان سایه شما بر سر ما جاویدان باشد.
برای ازاده ترین و شجاعترین پدر دنیا
درود برحر زمان نوری زاد
یاحسین میرحسین
سلام من نيز بدليل سرباز معلم بودن فقر سيستنا و بلوچستان را با تمام وجود احساس و لمس كردم و تازه همانند تو فهميدم كه دليل اين فقر تنها دزدي مسئولين استناي بلوچستان نيست كه اين نتيجه بي كفايتي …سران مملكت است . زنده بمان
كساني كه دم از عدالت علي(ع)ميزنند و خود را درجايگاه آن امام ميگذارن وديگران را بي بصيرت و عمروعاص و …مينامند و با اصطلاحاتي همچو فتنه ميكروب بي بصيرتي جنگ نرم سعي در فريب افكارعمومي و حفظ قدرت خود دارند چه پاسخي براي خدا در روز قيامت خواهند داشت آيا نميدانند كه نميشود به خدا دروغ گفت.
يقينا اينان مشمول آيه قران هستند كه ميفرمايد در قلوب آنها مرض هست و خداوند مرضشان را ميافزايدو…..
مرگ بر استبداد مرگ بر ديكتاتور
قال المعصوم(ع)الملك يبقي مع الكفر ولا يبقي مع الظلم
دوستان و همرزمان سبز به فكر اين باشيد كه چه كمكي از دستمان بر مي آيد هر چند كوچك براي پيروزي حق بر باطل
كمترين آن همان آگاهي بخشي مردمي كه رهبرمون مير حسين عزيز فرمودند هستش
جز اشك و مويه بر حال اين ملك چه چيز برمي آيد از خواندن اين نامه پر از درد و رنج و مشقت و حزن و اندوه و غم …
paydar mani
درود بر تو مرد حق و راستی. هر روز برای آزادی ات دعا می کنم.بدان که این شما نیستید که شرمنده اید کسانی شرمنده اند که از اعتماد شما سوء استفاده کرده اند
به امید آزادی
درود بر تو .یه شب ماه میاد/اونجا که شبا/یه پری میاد /ترسون ولرزون/پاشو میزاره تو اب چشمه
تورا به خدا اگر کسی دسترسی به آن فیلمهای قدیمی دارد، آن را در دسترس همه بگذارد تا زنده شدن خاطرات نور حقانیت ایشان را بیشتر آشکار کند
درود بر تو