» میثم محمدی
چطور میتوانستی بی قدرت و با قدرت ببخشی؟
کنارشان روی خاک نشست. از حالشان پرسید. با آنها غذا خورد و دمی آسایید. برایش این بسیار مهم بود که آنها او را غریب نیابند. از ما بهتران تصور نکنند. برای مردمش غصه میخورد. غم شان را میبرد. مهربان بود و خوش پوش و خوش اخلاق و خوش بو. گوش میداد. آنقدر که به تمسخر، اذن ش نامیدند و گفتند ساده دل است و ساحر.
توان این را داشته باش تا علی باشی!
میثم محمدی توان این را داشته باش تا سیاست را مردمی بدانی و مردمی برانی! آنگاه که مردم ترا نپذیرفتند و نخواستند توان این را داشته باش که بیست و پنج سال کشاورزی کنی و دانه خرما بکاری و چاه بکنی اما سیاست را مقدس و منحصر به تقدس خود نکنی و امامت را منحصر […]
عاشورا؛ مرگی برای زندگی آزادی
تاریخ تکراری برای مردگانِ تاریخ است نه زندگان، آنهم تاریخی مثل عاشورا که یک از دهش ملتی را تا ابد بیدارِ خواب حق کشی و عدل کشی و آزادی کشی می کند! با چهره هایی نه افسون زده و کارتونی و خیالی که انسان هایی عادی عادی مثل همه ما.
نامه مادر میثم محمدی به فرزند زندانیاش: بمان و بایست، مغرور و سربلند
همانطور که درختان بی باک صبور و قهرمان کویر، بی نیاز از آب و خاک و بی چشمداشت نوازشی و ستایشی از سینه خشک و سوختهء کویر به آتش سر می کشند و می ایستند و می مانند ، بمان ، بایست و مغرور و سربلند، با شجاعتی علی گونه، شوق شکوفه شدن و امید شکفتن را در دلهایمان بکار.
خانواده میثم محمدی، روزنامهنگار زندانی: آقای دادستان! عزیز ما را سالم برگردانید
نیروهای شما عزیز ما را صحیح و سالم دستگیر کردند و امیدواریم او را سالم از شما تحویل بگیریم. / روزی پدرش از او پرسید پسرم! آخر تو را چه به شهید بهشتی، ایشان مربوط به 30 سال پیش است و شاید نسل امروز نتواند با افکار و آثار ایشان تعامل پیدا کند؟ می دانید چه جوابی داد؟ گفت: پدر! شهید بهشتی، هویت ومغز متفکر این انقلاب است، اگر او زنده شود ارزش های انقلاب تثبیت می شود.