وقتی با دشنام از خانه ترا می ربودند. آن گاه که در خیابان به کمینت نشسته بودند حتما یادت می آمد شب های عملیات را که حتی بعثی ها هم جرات نمی کردند مشت بر دهانت بکوبند. اما برادرانتان کوبیدند. دندانت شکستند. پهلویت دریدند.
باز هم خشنود نبودند. آنگاه که با تندی می جستند ترا که بازگویی تمام روایت ” خیانت ” ها و ” سرسپردگی ” هایت را. ترا می بردند به خرمشهر. در کنار مسجد جامع آن زمان که در فتحش سرود شادی سر می دادید. وقتی متهم بودی به ارتباط با ” بیگانه” یاد ” فاو” می افتادی که تنها سفر خارجی زندگی ات بوده و هم سرسپردگی ات عشق به حسین.
آن گاه که ” یازهرا” می گفتی و بر دهانت مشت کوبیدند یاد در شکسته خانه علی بودی و آنگاه که سرت را بارها فرو می کردند در نجاستی که پاکی کلامت را گم کنند، به یاد نخلستانهای کوفه بودی که در دل شب نیوشای همه غم های مولایت بود.





خیبری ها در حبس 



