سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » امید ناامید چه شد که چنین شد؟ به یاد اخوان و ظلمی که بر او شد...

امید ناامید چه شد که چنین شد؟ به یاد اخوان و ظلمی که بر او شد

چکیده :بگو، از عرش بگو، از سبز بگو، از نشستن بر بال ملائک و به آنسوی آسمان خدا رفتن بگو. بال در بال ملائک، آنسوی هفت آسمان خدا و از دل پرنور و سرِپرشورت بگو. از آن روزهای اوج که در متن امیدهای کاذب و پوشالی ناامیدی را سرودی تا ما بدانیم که شاخه سبز امیدی نیست تا چنگ بر آن بیندازیم...


میر اصغر موسوی

از سفر آمده بودی که صدایم کردی و گفتی:
” ها پسر یک دنیای دیگر هم وجود دارد! ”

حالا از تو می خواهم به من بگویی آن دنیای دیگر که گفتی، کجاست؟ به من بگو، خبرم کن، آدرس بده، کروکی بکش و نشانم بده. از اینجا می خواهم بروم. اینجا دیگر فقط مهمانخانه مهمان کش نیما نیست، قتلگاه شده است اینجا. از همه جای جهان مرگ پاکشان خودش را به اینجا رسانده و اکنون زیر این گنبد غمبار خاکستری رنگِ چرک مرد شده خیمه زده است. خیمه ای به بلندای آسمان ایران که کوتاه ترین سقف در جهان است. خیمه ای به وسعت این جغرافیا که خاکش پوکیده و زمینش از تشنگی چاک خورده و لب هایش پر ترک است.

بگو آن دنیای دیگر کجاست؟ لطفا بگو به من ! حرف بزن، با من سخن بگو، چیزی بگو، حرفی بزن و این سکوت را که از ترکیب ترس و وحشت و بی پناهی و ناامیدی شکل گرفته تو بشکن.

بگو، از عرش بگو، از سبز بگو، از نشستن بر بال ملائک و به آنسوی آسمان خدا رفتن بگو. بال در بال ملائک، آنسوی هفت آسمان خدا و از دل پرنور و سرِپرشورت بگو. از آن روزهای اوج که در متن امیدهای کاذب و پوشالی ناامیدی را سرودی تا ما بدانیم که شاخه سبز امیدی نیست تا چنگ بر آن بیندازیم بگو.

بگو، از امید و ناامیدی بگو، دهان باز کن و ها کن و “ها پسر “بگو،نفست را در زیر این سقف کوتاه بدم تا شاید گرمایی بر تن و جان مان بنشیند.

امیدِ ناامید، مهدی اخوان ثالث، قامت خمیده از سنگینی جور و ستمی که جمهوری اسلامی بر تو روا داشت، حرف بزن با من! بگو از چه باک داری، بگو این که چون خوره روحت را می خورد، چیست؟ از چی و از کی باک داری؟ از غم چی چنین افسردی و موهایت سفید شد و گونه و لپ های پر و سرخ و سفیدت ریز ریز و چین چین چروک خورد و روی هم افتاد؟

م.امید، فرزند طوس و شهر شهادت، شاعر زمستان، نقاش قندیل های بزرگ و بلورین بخت همیشه یخ زده ما، تیغ بر دست و گونه خراشیده، مضطربِ بی قرارِ لحظه پیش از دیدار، چه شد که دیدارمیسر نشد؟ حرف بزن ای همیشه چشم انتظارِ زل زده بر آنسوی جام که کتیبهِ سیاهِ بخت، راه نگاهت را بسته بود! حرف بزن و چشم باز کن و این خط در هم و کج و معوج روی کتیبه بخت ما را نیزبخوان.
هلا، یک، دو، سه! از اینسو به آنسو برگرداندم سنگ سیاه بخت را. تو بخوان این کتیبه را که به خط سیاه از بخت ما نوشته است.

ای همیشه چشم انتظارِ نشسته پشتِ جام خاک گرفته و کدر شده اتاق کوچک بی اثاث، تماشاگر حیاط قوطی کبریتی، چرا بر تو روزگار این چنین سخت گرفت؟ قلندر خراسان، فرزند طوس و فردوسی، ای بال زده در هفت آسمان خدا با تو روزگار چه کرد که هیچ ساقی ای درِ میخانه را بر تو نگشود؟

ای لرز افتاده از سرمای استخوان سوز زمستان و ایستاده پشت درِ بسته میخانه، صدای سازِ ناکوک بر هم خوردن دندان هایت گریه ام می اندازد. اخوان، شاعر بزرگ قرون اخیر، آواره در وطن خویش، غریب و تنها،شکسته در خویش، همیشه نگران نان خانواده آیا این آخر شاهنامه است؟

بگویی یا نگویی می دانم که این آخر شاهنامه است. و آخر شاهنامه نه فقط پایان امید که پایان همه ناامیدی ها و بی امیدی نیز هست. سقوط به نقطه صفر است.

نیامد کاوه امید، و نادر از راه نرسید تا ایران را نجات دهد، اما چنانچه آرزو کردی، اسکندر در راه است و با لشکری بزرگ که هر یک مشعلی بردست دارند که با هر کدام می شود هزاران تالار در تخت جمشید را به آتش کشید، می تازد و پیش می آید.

امید ناامید چه شد که چنین شد؟ تو که امید همه ما بودی و همه چشم به تو داشتیم، خمیده و پاکشان رفتی و از زیر تخت کتابی آوردی و دادی به دستم. اولین چاپ کتابِ ” کویر ” شریعتی بود. در بالای صفحه اول، شریعتی با جوهر آبی نوشته است:
به م.امید . مهدی اخوان ثالث، امید نسل من و ما.
نمی دیدمت. دیگر. پرده تارِ نگاهم تهی شد از تصویر. نه، نمی شد پلک نزنم و بی اختیار پلک زدم و اشک از گوشه بیرونی چشم هایم به پایین سرید. دست انداختی دور گردنم و اینجا را که از داغی غمت داغ خورد بوسه زدی و گفتی:

“مال تو. دوستم علی این را در جایی به امانت برای من گذاشته بود، می دهم به تو. ” و زیر نوشته علی شریعتی چند خط برای من نوشتی.

اسکندر هنوز نرسیده امید، من اما رسیدم به آخر شاهنامه، خوش است این پایان. خوشم از یادت امید، خوشم با خاطراتت. همیشه دلم می خواهد صدایت در گوشم طنین بیندازد:
“ها پسر”

امید، خوشم اما تلخ، روحم چرک مرد شده چون رنگ سقف کوتاه این وطن. وطنی که با تو چنان کرد که فاشیست ها با شاعران و نویسندگان شان نکردند. اما این حکومت با تو کرد. پرسیدم: ” آخه چی شد استاد…” گفتی:
هر چه کرد این فامیلت سیدعلی کرد!

نسل معاصر که نمی داند چه شد و کی کرد. اما من می دانم، می دانم چرا و چگونه و چه کسی و کسانی روزگارت را سیاه کردند.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.