روایت فتح یا روایت فاتحان؟
چکیده :با گذر زمان و مشاهده محصولات انقلاب، اندک اندک روایت اخیر در میان نیروهای فکری و کنشگران سیاسی، مدنی و فرهنگی گسترش یافت. هم چنین در نتیجه سرخوردگی عمومی، ناکارآمدی حکومت و تکرار شعارهای پوچی که دستاوردی برای مردم نداشت، روایت حکومت سرنگونشده پیشین در میان اقشاری از جامعه جا باز کرده...
ایمان آقایاری
«بهترین روزگار و بدترین ایام بود. دوران عقل و زمان جهل بود. روزگار اعتقاد و عصر بی باوری بود. موسم نور و ایام ظلمت بود. بهار امید بود و زمستان نا امیدی. همه چیز در پیش روی گسترده بود و چیزی در پیش روی نبود. همه به سوی بهشت می شتافتیم و همه در جهت عکس ره می سپردیم».
(داستان دو شهر-چارلز دیکنز)
بیش از چهار دهه از روزهای انقلاب میگذرد. روزگاری که ملتی علیه ظلم و استبداد قیام کرد و قیامش به بار نشست. انقلابی رقم خورد و عموم جامعه خشنود بود. با مرور خاطرات و نظرات آن روزگار، روایت غالب را میتوان روایت پیروزی و امید خواند. بازتاب این روایت را در اثری چون «ایران سرای امید» مییابیم. اما در کنار روایت فاتحان و مغلوبین، روایت توأم با تردید و اضطرابی هست که اگر چه راویانش منتقدین و مخالفین شاه بودند، ولی با خوشبینی افراطی و هیجان عمومی انقلاب همراه نبودند.
با گذر زمان و مشاهده محصولات انقلاب، اندک اندک روایت اخیر در میان نیروهای فکری و کنشگران سیاسی، مدنی و فرهنگی گسترش یافت. هم چنین در نتیجه سرخوردگی عمومی، ناکارآمدی حکومت و تکرار شعارهای پوچی که دستاوردی برای مردم نداشت، روایت حکومت سرنگونشده پیشین در میان اقشاری از جامعه جا باز کرده است.
توسعه ی ابزار ارتباطی در نسبت با واقعیات ذهنی و انضمامی، انحصار روایت انقلاب را به طور کامل از دست حکومت خارج کرد، و حد اعلای ظلم و فساد جای دفاع از انقلاب برای توده بیرمق مردم باقی نگذاشته است.
حکومتی که همواره تعریفی سلبی از خود ارائه میکند و سعی در توجیه ضعفها با نشان دادن ایرادات حکومت پیش از خود مینماید، نهایتا در تلهای خودساخته گیر میافتد و حالا در تمامی سنگرهای پیشتر فتح شده با مردم در جنگ است: نه تنها درمانی بر دردها نبوده بلکه داشتههای اندکی چون برخی آزادیهای فردی و اجتماعی، حداقلی از معیشت و امکان زیست در مقیاس جهانی را نیز از شهروندان خود سلب نموده و حالا تنها متاع «امنیت» را در بازاری مکاره به «متقاضیان ناچار» قالب میکند. برای بقا در چرخشی معنادار، تمسک به «اسلام» و «امت» را واگذاشته و به «ایران» و «ملت» چنگ میزند.
اکنون در روزهایی که به مناسبت پیروزی انقلاب عکسها و شعارهای گزینشی شهرها را تسخیر کرده و تصاویر و صداهای مطلوب حاکمان به طور مداوم از رسانههای رسمی پخش میشود، روایت حکومت با تمام هزینههای گزاف از رونق و اعتبار افتاده و بخشی از جامعه به تطهیر و تقدیس رژیم پیشین روی آورده و در حسرت نوستالژی آن «عصر طلایی» زندگی میکند. بخشی نیز در آرزوی فردایی دموکراتیک روز و شب میگذارنند. شکافی پرنشدنی فضای رسمی و راستین را از هم گسسته و این گسست، مهمترین شاخصه عصر ماست.
باید از «انقلاب به روایت حاکمان» و «انقلاب به روایت محکومین» سخن گفت. محکومین برداشت و دریافتهای متکثر و متعارضی دارند. شاید وقایعی که نقل میکنند گاه ساختگی باشد، اما لااقل ذکر خیر و شر همه افراد و گروههای سهیم در آن وجود دارد. اما در داستانسرایی حاکمان همه چیز به شکل مصنوعی یکدست شده. تمامی وقایع، افراد، جریانها و حتی مفاهیم و تعاریف، بر روی «تخت پروکروستس» حکومت به اندازه مطلوب در آمدهاند.
تاثیر پروپاگاندا و هیمنه رژیم فرو ریخته است، اما ظواهر هم چنان پابرجاست. اگرچه به قول «سوفوکل» در نمایشنامه اودیپوس: «بیگمان آن زمان که زندگی در قلب مردمان نمیتپد و جمله نیازمندند، سفاین و باروها به کاری نمیآید». لیکن هنوز اسب قدرت بر پیکر مردگان میتازد.
میتوان گفت جشنهای حکومتی، امروزه نه تنها احوال اکنون مردمان بلکه حتی اراده دیروزشان برای تغییر سرنوشت را ریشخند میکنند. دستگاه تبلیغات حکومتی در همان حال که شوریدن علیه حاکمی مستبد در گذشته را ارج مینهد، نمایشی متناقض در ستایش از «امر مسلط و متبوع» عرضه میکند. تو گویی خواست تغییر مناسبات ظالمانه و برانداختن «مطلقه» بودن دیگر اهمیت ندارد.
میشل فوکو در نامهاش به بازرگان مینویسد: «بر شماست که یقین حاصل کنید این مردم هرگز بر نیروی سازشناپذیری که به اتکای آن خود را آزاد ساختند، تأسف نخواهند خورد». واقعیت این است که با متحمل شدن یوغی سنگینتر از قبل، امروز مردم بر آن نیروی سازشناپذیر و آزادیخواه تأسف میخورند؛ هرچند چاره در گسستن زنجیرهاست، نه چیزی جز این./ مجمع دیوانگان













