ابن خلدون خوابی که امروز میبینیم را تعبیر کرده بود
چکیده :اما حاکمان سلسلۀ جدید [یعنى نسل دوم سلسله] وقتى به قدرت مىرسند «[دیگر] براى حفظ آن به عصبیتى فراوانتر نیاز نخواهند داشت. گویى اطاعت از دولت یک فرمان الهى باشد که نتوان آن را تغییر داد، یا با آن مخالفت ورزید.» بنابراین، ابنخلدون در راستاى نظریۀ نسلىاش استدلال مىکند که حاکمان جدید سلسله از کسانى که در به قدرت رسیدنشان نقش داشتند فاصله خواهند گرفت و به گروههایى تازه درون امپراتورىشان مىپیوندند. سپس ابنخلدون این نظریه را در بررسی تاریخ حکومتهای اسلامی به کار میبندد....
سیدعلیرضا بهشتیشیرازی
به همراه دکتر خیرخواهان مشغول تصحیحات نهایی ترجمه کتاب جدید عجماوغلو و رابینسون با عنوان «راه باریک آزادی» هستیم. در فصل چهارم این کتاب، نویسندگان بخشی را به بررسی نظرات ابنخلدون در زمینه چرخه استبداد اختصاص دادهاند. به نظرم مطالبی جالب و عبرتآموز رسید. اتفاقاً خود ابنخلدون هم نام کتاب تاریخش را العبر (عبرتها) گذاشته است. بخشی از کتاب عجم اوغلو و رابینسون را ذیلا میآورم:
براى درک ماهیت دودم اقتصاد شکل یافته از سوى لویتان مستبد، هیچ کتابى بهتر از مقدمۀ ابنخلدون، اندیشمند بزرگ عرب نیست …. «مقدمۀ» ابن خلدون سرشار از اندیشههاى بدیع است. این کتاب علاوه بر ردیابى پیامدهاى اقتصادى پیدایش حکومت در شبهجزیرۀ عربستان، نظریهاى در مورد پویایى نهادهاى سیاسى ارائه مىدهد ….
به بیان ابنخلدون:
«قاعده این است که طول عمر هر سلسله از سه نسل تجاوز نخواهد کرد. نخستین نسل، خصائل صحرانشینى را حفظ مىکند … قوام حس گروهى [عصبیت] در میان آنان همچنان محفوظ میماند …. . نسل دوم از صحرانشینی به شهرنشینی میگراید … و از حکومتى که در آن هر کسى در شکوه شریک بود به حکومتى که در آن یک نفر مدعى تمامى جلال و جبروت براى خویشتن است منتقل میشود … . مردم به فرومایگى و سرسپردگى خو مىکنند. … نسل سوم، روزگار صحرانشینی را کاملاً از یاد برده است … . آنها عصبیت را از دست دادهاند، چون تحت سلطۀ جباریت به سر مىبرند ….. وقتى کسى به سویشان مىآید و طلب چیزى مىکند، آنان قادر به دفع او نیستند … .»
ابنخلدون ایمانى راسخ نسبت به ارادۀ معطوف به قدرت داشت و خاطر نشان مىکرد:
«انسانها نیاز دارند که در هر سازمان اجتماعى کسى در نقش نیروى محدودکننده و میانجى وارد عمل شود، تا جلوى منازعه اعضا با هم را بگیرد. آن شخص الزاماً باید به لحاظ حس قوامدهنده به گروه [عصبیت] نسبت به دیگران از مزیت برخوردار باشد.، در غیر این صورت قدرتش تأثیرى محدودکننده نخواهد داشت.»
همین که چنین شخصى به رسمیت شناخته شد، او رهبر مىشود، و «[این] رهبرى به معناى سرکردگى [ریاست از نوع قبیلهاى] است، و از رهبر اطاعت مىشود، اما او هیچ قدرتى براى مجبور کردن دیگران به پذیرش احکامش ندارد.» اما ابنخلدون میفهمید که به صرف وجود چنین رهبرى احتمالاً جامعه به سرعت در شیبی لغزنده خواهد افتاد. در واقع «وقتى شخصِ واجدِ مزیت در عصبیت به مرتبۀ سرکردگى مىرسد و اطاعت مىشود، و آنگاه که وى مسیر را به سمت برترىجویى و استفاده از زور باز مىبیند، او این راه را ادامه خواهد داد.» بدین ترتیب از آنجا که عصبیت عطیهاى نیست که به صورت برابر در میان مردمان تقسیم شده باشد، لاجرم به اقتدار سلطانى میگراید که «یعنى برترىجویی و اعمال قدرت به حکم زور.»
اما حاکمان سلسلۀ جدید [یعنى نسل دوم سلسله] وقتى به قدرت مىرسند «[دیگر] براى حفظ آن به عصبیتى فراوانتر نیاز نخواهند داشت. گویى اطاعت از دولت یک فرمان الهى باشد که نتوان آن را تغییر داد، یا با آن مخالفت ورزید.» بنابراین، ابنخلدون در راستاى نظریۀ نسلىاش استدلال مىکند که حاکمان جدید سلسله از کسانى که در به قدرت رسیدنشان نقش داشتند فاصله خواهند گرفت و به گروههایى تازه درون امپراتورىشان مىپیوندند. سپس ابنخلدون این نظریه را در بررسی تاریخ حکومتهای اسلامی به کار میبندد.
«تأثیر مهارکنندۀ دین رو به ضعف گذاشت. به تأثیر مهارکنندۀ دولت و گروه نیاز بود ….
اقتدار سلطانى مستلزم برترىجویى و جباریت است … . بنابراین، بهعنوان یک قاعده، تصمیمات حاکم از آنچه بر حق است تخطى خواهد کرد. تصمیماتى که باعث ویرانى امور دنیوى مردم تحت حاکمیت مىشود، زیرا حاکم آنان را به اجراى نیات و امیال خود وا مىدارد، امرى که چه بسا وراى مقدوراتشان باشد … نافرمانى شکلى آشکار مىیابد و به مشکل و خونریزى مىانجامد.
در اینجا، ابنخلدون به برخى اقتضائات اقتصادى تشکیل سلسلۀ جدید اشاره مىکند. اوایل با توجه به وجود عصبیت و «تأثیر محدودکنندۀ دین»، شکوفایى اقتصادى امکان تحقق داشت. اما زمانی که «اقتدار سلطانى» خود را تحکیم مىکند، سیاستهاى اقتصادى «باعث ویرانى امور دنیوى مردم» خواهد شد.













