احمد منتظری از خاطرات خود می گوید/ پدرم عصبانی شد و گفت: آیت الله شریعتمداری مجتهد است و تو حق توهین به ایشان را نداری!
چکیده :روزی شهید محمد ناراحت بودند که چرا آیت الله شریعتمداری مبارزه نمیکنند و چرا به جریان امام اضافه نمیشوند و از این حرفها. بعد حرفی زدند که جنبه توهین داشت و آقا خیلی ناراحت شد. این زمانی بود که آقا، شاگرد محمد بود. پدر پیش پسر Direct method میخواندند و سر کلاس این بحث پیش آمد و آقا عصبی شدند و گفتند «دیگر درس را ختم کن! تو حق نداری توهین کنی، ایشان آیتالله است و خودش میداند چه...
روزی شهید محمد ناراحت بودند که چرا آیت الله شریعتمداری مبارزه نمیکنند و چرا به جریان امام اضافه نمیشوند و از این حرفها. بعد حرفی زدند که جنبه توهین داشت و آقا خیلی ناراحت شد. این زمانی بود که آقا، شاگرد محمد بود. پدر پیش پسر Direct method میخواندند و سر کلاس این بحث پیش آمد و آقا عصبی شدند و گفتند «دیگر درس را ختم کن! تو حق نداری توهین کنی، ایشان آیتالله است و خودش میداند چه کند».
روزی آقا یک سؤال زبان انگلیسی میپرسید و محمد میگفت این برای درس ششم است و ما الان درس چهارم هستیم. آقا میگفت خب من رفتم مطالعه کردم و محمد میگفت «نه، نباید جلو جلو مطالعه کنی»
رابطه من با محمد خیلی خوب بود. بعد از انقلاب رابطه ما بههم خورد. من و شهید محمد سر جریانهای بهشتی و بازرگان مشاجره داشتیم. من عضو حزب جمهوری اسلامی بودم و علاوه بر این علاقه خاصی به آقای بهشتی داشتم و دارم؛ انگار ایشان یک سر و گردن با بقیه فرق میکرد.
آقا سعید با محمد در مجله «پیام شهید» کار میکرد. یادم هست که سر انتخابات ریاستجمهوری محمد طرفدار آقای بنیصدر بود و در شیراز به نفع آقای بنیصدر سخنرانی کرده بود، من در روزنامه خواندم. خبرنگاری از او پرسیده بود «اعضای خانواده همه طرفدار بنیصدر هستند؟» محمد پاسخ داده بود «نه در خانه ما دموکراسی برقرار است و بعضیها طرفدار حبیبی هستند». با اینکه میتوانست بگوید همه طرفدار بنیصدر هستند اما گفته بود که بعضیها هم طرفدار حبیبی هستند.
محمد عضو حزب نبودند. با آقای بهشتی تنش داشتند اما بعدتر یک ملاقات آشتیکنان با هم داشتند. مبتکر آن جلسه شهید علیاکبر اژهای بود، برادر آقای اژهای داماد شهید بهشتی. علیاکبر اژهای این ملاقات را جور کرد تا این دو بزرگوار آشتی کنند. این آشتی باعث شده بود که شهید محمد هم در جلسات حزب شرکت کند. «کلاهی» که نفوذی بود و در بمبگذاری دفتر حزب هم نقش مؤثری داشت، اصرار داشت که در این جلسه همه شرکت کنند. مثلا به آقای عسکراولادی و لاجوردی هم تأکید کرده بود که جلسه خیلی مهم است و حتما بیایید. خیلیها را اینطوری به جلسه کشانده بود. احتمالا او هم اینطوری به جلسه آورده شده بود. من هم نزدیک بود آن شب به جلسه بروم.
البته هیچگاه در جلسات شرکت نمیکردم اما آن روز بهطور اتفاقی شهید علیاکبر اژهای به دفتر روزنامه آمد. من دفتر سیاسی حزب بودم که در ساختمان روزنامه بود. با دفتر حزب یک خیابان فاصله داشت. ما قدمزنان با هم تا نزدیکی دفتر حزب آمدیم و در راه هم بستنی خوردیم و پولش را هم آقای اژهای حساب کرد. ایشان هم گفت امشب جلسه مهمی است و برای آن بمان. من آن شب میهمان داشتم، یکی از بچههای دانشگاه با خانمش قرار بود به من سر بزند. ایشان اصرار داشت که بیایم و من هم میگفتم اگر بیایم، دیگر نمیتوانم وسط جلسه بروم. خلاصه من رفتم و وسط میهمانی بودم که شهید علیرضایی زنگ زد و گفت «حزب رفته هوا!». ما سریع خودمان را رساندیم تا ببینیم چه شده است اما راههای نزدیک حزب را بسته بودند و زمانی هم بود که دیگر کار از کار گذشته بود.
آیت الله منتظری زمان شهادت محمد اصفهان بودند. به ایشان تلفن زدند که بیایند تهران. به آقای منتظری بهصورت کلی گفته بودند که چه اتفاقی افتاده است. در راه با داماد بزرگمان که پسر خالهام است، رادیو بیبیسی را روشن کردند و از آن طریق خبر کامل را شنیدند. اسم چند نفر هم در خبر بهعنوان کشتهشدگان خوانده شد، از جمله محمد. آیتالله منتظری وقتی شنید، گفته بود: «إنا لله و إنا إلیه راجعون».
مدیریت خانه با مادر بود. این اواخر که ایشان خیلی مریض بودند -آلزایمر داشتند- آقا پرستار ایشان هم بود. داروهایشان را برایشان آماده میکرد که آنها را سر وقت بخورند. آقای هاشمی رفسنجانی در خاطراتشان میگویند که وقتی ایشان در خلخال تبعید بودند، در سال ۵۳ به آنجا سر زدند. آقای منتظری خانه نبودند وقتی پرسیدند کجا رفتهاند، به ایشان گفته بودند آقا رفته فرش بشوید. وقتی رفتیم دیدم که آقای منتظری وسط آب هستند و فرش را لگد میکنند. این را آقای هاشمی در خاطراتشان خیلی شیرین نوشتهاند.
خیلی صبور بودند، پدر و مادر در صبوری با یکدیگر مسابقه داشتند. ولی صفتی که ایشان خیلی به همه تأکید میکرد، چه در سخنرانی و چه در دیدارهای خصوصی، صفت راستگویی بود؛ اینکه هیچوقت دروغ نگویید. یادم هست که یکبار اساتید دانشگاه آمده بودند و ایشان شروع به صحبت کرد و به همین موضوع پرداخت و من هم با خودم فکر کردم که این بحث احتمالا مناسب این جمع نیست. ایشان گفت: «هیچوقت دروغ نگویید حتی به خودتان»، اما برعکس آنچه من فکر میکردم، این بحث برای آنها خیلی جالب بود و پرسیدند: «یعنی چه به خودمان دروغ نگوییم؟»، ایشان گفت: «یعنی توجیه نکنید؛ کسی که کار خطایی میکند و بعد در ذهنش توجیه میکند که من این کار خطا را میکنم تا به این نتیجه برسم. این یعنی آدم دارد به خودش دروغ میگوید».
هیچوقت پیش نیامده بود که یکی از فرزندان دروغی بگوید، اصلا هیچوقت پیش نیامد، چون ایشان خودشان صادق بودند. من هیچوقت چنین موردی ندیدم. نمیگویم که همه خوبیها را دارند، اما این صفت راستگویی در همه بچهها بود.













