سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

وی، توو، لی، ناپ!

چکیده :انس گرفتیم به این پرندگان سبک بال. به روح لطیف و بلند شان. به ایمان راسخ شان. به همزیستی بی کینه شان. به خنده های معصومانه شان. و تمام سعی مان را کردیم تا احساس غربت نکنند. حالا رویا همسر من برایشان "مامان رویا" شده بود. و من مسلمانی عجیب! چراکه هیچ اصراری نداشتم آنها را از دین مسیحیت به اسلام دعوت...


یاسر عرب

گربه با کودکی من عجین شده. و دختر کوچکم حسنا نیز به پدر اش رفته. او در پارک لاله مشغول بازی و نوازش گربه ها بود که چهار پرنده به تدریج دوره اش کردند. نوشتم پرنده و ننوشتم دختر که هنوز هم برای من بیشتر به پرندگان آسمانی شبیه اند تا دخترانی زمینی.

دختران ویتنامی در ایران زبان فارسی می خواندند. و چه شیرین فارسی را غلط تلفظ می کردند. رویای من، همسرم است که رویا نام دارد. دل گرم و زبان نرم اش بود که با آنها گرم گرفت و این آغاز مودت ما شد. به قراری زنانه، بسته شد که آنها بیایند خانه ی ما و برای ما غذای ویتنامی درست کنند و ما در ازای اش برای آنها غذای ایرانی… روزها گذشت و این همزیستی بیشتر و بیشتر شد.

حالا ما به آنها یاد می دادیم وقتی کسی پرسید «چه خبر؟» بگویید«برف آمده تا کمر!» و آنها وقتی مفهوم این پاسخ را می فهمیدند از ته دل می خندیدند. و فردا دانشکده شان را تا کمر زیر برف خنده می بردند. و آنها به ما یاد می دادند که مردم ویتنام چگونه به ایران نگاه می کنند و داستان زندگی شان را که منشوری بود در حرکت دوار برایمان روایت می کردند و خیال ما را با خود به کشتزار ها و جنگل های ویتنام می بردند…

دلم می گرفت وقتی می دیدم اینقدر از افتادن روسری شان می ترسند. اوائل همسرم می گفت در خانه پیش او هم جرائت نمی کنند روسری شان را دربیاورند. می گویند ممکن است حراست دانشگاه بفهمد و به سرعت از ایران اخراج شان کند. من دلم می پوسید وقتی می شنیدم بخشی از پلیس همه ی این دانشجوها را احضار و مورد سین جیم قرار می دهد که «با چه کسی؟ کجا؟ چرا؟ چطور؟ به چه نیتی؟ در ایران دوست شده اید؟ و چقدر روابط مالی دارید؟ و چه حرفهایی بین شما رد و بدل شده است؟ و …» اما به تدریج آموختند که قواعد زندگی و رواداری و درک متقابل در بین آدمیان با بگیر و ببند همخوان نیست و این خط قرمز ها را خودکار به دست های بالا نشین که نان شان از خون و جوهر قرمز تامین می شود هم خود قبول ندارند!

وقتی دانشگاه به آنها اجازه برگزاری مراسم کریسمس نداد ما خانه ی خود را برایشان آماده کردیم تا جشن بگیرند. آنها از معصومیت مسیح (ص) برای ما می گفتند و ما از لطایف پیامبرمان محمد (ص) برایشان. نترسید! نه ما مسیحی شدیم و نه آنها مسلمان. جشن تولد حسنا کوچولو با وجود آنها گرم شد. دختر بزرگ ام فاطمه خواهرانی پیدا کرد از جنس نور. همزبانانی شیرین و همدلانی انگبین. همسرم رویا همیشه از پسته و بادام و لواشک و نان قندی توشه ای برایشان آماده داشت. و آنها از آهنگ ها و ترانه های خود برای ما نغمه هایی دلنشین به ارمغان میاوردند.

انس گرفتیم به این پرندگان سبک بال. به روح لطیف و بلند شان. به ایمان راسخ شان. به همزیستی بی کینه شان. به خنده های معصومانه شان. و تمام سعی مان را کردیم تا احساس غربت نکنند. حالا رویا همسر من برایشان “مامان رویا” شده بود. و من مسلمانی عجیب! چراکه هیچ اصراری نداشتم آنها را از دین مسیحیت به اسلام دعوت کنم…

تا اینکه چند روز پیش خبر دادند والدین شان نگران هستند و خواسته اند بخاطر شرایط جنگی ایران به ویتنام برگردند. فکر میکنی واکنش آنها چه بود؟ غم؟ غصه؟ گریه؟
اینها سر جای خود محفوظ … اما لی به خانواده اش گفته بود «من می خواهم کنار همین مردم ایران بمانم و اگر جنگ هم بشود در کنار آنها بمیرم!» باقی نیز چون لی!

این وفا را چه بنامیم؟ ایران کجاست که هموطنی درک اش نمی کند و به سادگی ترک اش می کند؟ ایران کجاست که مسئول حکومتی و مجری صدا و سیمای آن دعوت به رفتنِ مردم ناراضی از آن می کند اما قلب انسانی از آنسوی جهان را اینگونه تسخیر می کند؟

امر والدین مطاع بود و آنها گردن به اطاعت گذاشته و راهی کشورشان شدند. رویا گریه کرد. فاطمه فکری شد. حسنا گمان کرد به سفری کوتاه می روند. و من چشم به راهشان مانده ام تا انشا الله روزی برگردند.

“یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ”(حجرات۱۳)
اى مردم ما شما را از مرد و زنى آفریدیم و شما را گروه گروه و قبیله قبیله گردانیدیم تا به مقام شناخت نائل شوید. در حقیقت ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست بى‏ تردید خداوند داناى آگاه است.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.