عصر ظلمت
چکیده :به راستی چه مرزی میان «ما» و «آن»ها حایل است؟ چه چیز «آن» شهروند را چنان عزیز میسازد که قانون به جانش کیفیتی غیر قابل تقلیل میبخشد، و «ما» را چنین بیقیمت میکند که بر سر تفاخر نظامی آتش به جانمان میاندازد؟ این مرز را باید بیش و پیش از جغرافیای ارضی، در ساحت جغرافیای مفاهیم انسانی جست. مثلا همین آلمان را در دوران رژیم نازی به خاطر بیاوریم، و ببینیم آیا جان در آن ارزش و مقداری...
ایمان آقایاری
در پی حادثه تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ که در نیویورک روی داد، هراس و دغدغه امنیت، جهان را فرا گرفت. در همین راستا مجلس آلمان، قانون جدید امنیت حریم هوایی را تصویب کرد. طبق این قانون، مقامات مسئول میتوانستند و قانونا مجاز بودند، هواپیمای ربوده شده از سوی تروریستها را، همراه با سرنشینان، سرنگون کنند. اما دادگاه عالی حراست از قانون اساسی با صدور حکمی اعلام کرد که این قانون، مغایر و ناقض قانون اساسی آلمان است. زیرا در این قانون به سرنشینان هواپیمای ربوده شده، نه به عنوان انسانهای صاحب حیثیت و حق، بلکه صرفا به عنوان ابزاری برای نجات جان دیگران نگاه شده بود.
به راستی چه مرزی میان «ما» و «آن»ها حایل است؟ چه چیز «آن» شهروند را چنان عزیز میسازد که قانون به جانش کیفیتی غیر قابل تقلیل میبخشد، و «ما» را چنین بیقیمت میکند که بر سر تفاخر نظامی آتش به جانمان میاندازد؟ این مرز را باید بیش و پیش از جغرافیای ارضی، در ساحت جغرافیای مفاهیم انسانی جست. مثلا همین آلمان را در دوران رژیم نازی به خاطر بیاوریم، و ببینیم آیا جان در آن ارزش و مقداری داشت؟
برای موشکافی این موضوع میتوانیم از نظرات «هانا آرنت» استفاده کنیم. اگر آدمی را دارای دو شأن انسانی و شهروندی بدانیم، اولی از حیث حیات، و دومی بابت زیستن در کشوری خاص معنا پیدا میکند. وضع مطلوب آن است که حقوقی برای پاسداشت این هر دو وجه تعریف و تعیین شود. اما حکومت «توتالیتر» یا «تمامیتخواه» هر دوی این دژها را ویران میکند تا در برهوتی انسانی حکمرانی کند. آرنت میگوید: «نخستین گام اساسی در راه چیرگی تام، کشتن شخصیت حقوقی در انسان است.» تمامیتگراها میخواهند «شخصیت انسان را به شیءای محض تنزل دهند و او را به صورتی در آورند که حتی حیوانها نیز آن گونه نیستند.»
از سوی دیگر حاکمان «تمامیتگرا» که فردیت آدمی را در هر دو ساحت «انسانی» و «شهروندی» مورد تاخت و تاز قرار دادهاند، به «کلیت»هایی که حتی خود مدعیاش هستند نیز تجاوز میکنند. به قول آرنت: «حال که فاتح توتالیتر موقعیت خود را در هر جا مانند میهنش احساس میکند، پس او باید در میان مردم کشورش نیز خود را همچون یک فاتح بیگانه تلقی نماید.» و «این نکته نیز کاملا درست است که یک جنبش توتالیتر، قدرت را در کشور خویش به همان صورتی در دست میگیرد که یک فاتح بیگانه کشوری را اشغال میکند. او نه به خاطر کشور، بلکه برای منافعی دیگر، بر کشورش حکومت میکند.» و نهایتا باید گفت رژیمهای توتالیتر برای یک کشور «همان خاصیتی را دارند که یک دسته ملخ برای یک مزرعه.»
از این منظر میتوان تفاوتهای «ما» و «آنان» را دریافت. تفاوتهایی که ناشی از دو نوع نگاه ذاتا متفاوت به مقولاتی چون انسان، شهروند، کشور، ملیت، امنیت و… است. تفاوتهایی که زندگی را در دو شکل متضاد تصویر میکنند. تفاوتهایی که روزگاری ناخواسته یا نادانسته از طرف حاکمان پذیرفتهایم و حالا گویی گرفتار نفرین ابدی شدهایم.
اما این نفرین، ابدی نیست. این وطن، مزرعه ملخها نیست. از زیر سنگ سنگین اختناق و جهل، آگاهی جوانه میزند. شعور و وجدان بیدار آدمیان فریاد بر میدارد که: «سراب امن و امان است این نه امن و امان» و روزگار بهتری را میجوید؛ حتی برای «روزی که دیگر نباشد؛» و این غنیمتی است. غنیمتی برای زندگی در «عصر ظلمت»./ مجمع دیوانگان













