شب آزادی
چکیده :آن روز حتما یادم نمیرود دختر آبی را، یادم نمیرود هواپیمای نخبهها را، یادم نمیرود همه آن جوانهایی که دوست داشتند روزهای زیبا را هم...
رحیم قمیشی
شبی که بعد از چهار سال مفقودی به خانه اهوازمان برگشتم را، هرگز یادم نمیرود.
اشکهای شوق خودم و خانوادهام
هیجان دوستانم و شادی خالصانهشان
نگاههای ناباورانه مادرم با نفسهای بلندش
شادمانی خواهرم که انگار دنیا را هدیه گرفته بود.
چند شبی که یک دقیقه هم خواب نرفته بودم و هنوز هم خوابم نمیآمد!
عکسم که در قابی روی دیوار خانه جا کرده بود، و من از آن خجالت میکشیدم
آینهای که بعد از چند سال خودم را در آن میدیدم!
میتوانستم باور کنم من زندهام
خدا باز جانی دوباره به من داده
باورم نمیشد…
دایی حسین که کمتر در جمعهای عمومی دایره دست میگرفت، آن شب دلش خواست برای همه دایره بزند… و زد
دایی آنقدر میخندید که دندان مصنوعی زیبایش هم دیده میشد! میزد و میچرخید.
نوجوانها و بچهها همه رفته بودند وسط و میرقصیدند
مادرم روی سر همه نُقل میپاشید
بوی گلاب و اسپند در هم شده بود
هیچکس حال خودش نبود…
از در و دیوار خانه صدای خنده و شادی میآمد.
اما، ناگهان نمیدانم چه شد!
بغضم بیموقع ترکید
و گریهام شروع شد…
نمیتوانستم جلویش را بگیرم
اشک بود که سرازیر میشد روی صورتم
دیگر هیچ جا را نمیدیدم
ناگهان یاد آن چند سال تنهاییها و ناامیدیهایم افتاده بودم
یاد تحقیرهای نگهبانهای عراقی
یاد بی پناهیهایم
یاد دوستانم که در غربت مانده بودند
تنهای تنها، با پیکرشان…
یاد روزهایی که به خدا میگفتم “تنها یک روز آزادی…”
حالا داده بود، بینهایت را!
دایی حسین دایره زدن را قطع کرده بود
بچهها نمیرقصیدند
نمیدانستند چرا گریهام گرفته!
نمیتوانستم بگویم باورم نمیشده امروز را ببینم
نمیتوانستم بگویم از رحمت خدا غافل شده بودم
نمیتوانستم بگویم ببینید ستارهها چه قشنگاند
چه چشمک میزنند
چه دلها شادند
زندگی چه زیباست
شما نمیبینید
من میبینم…
امروز چرا یاد آن روز افتادم، نمیدانم!
فقط میدانم یک روز حسابی گریه خواهم کرد
نه گریه شوق است، نه گریه غم
یعنی همه مثل من خواهید شد
میدانم! مطمئنم
ناگهان همه گریه خواهیم کرد
بُغضی که سالها فرو دادیم خواهد ترکید
خدایا چرا فکر میکردیم تو نیستی!
چرا فکر میکردیم آزادی را نمیبینیم
چرا تصور میکردیم تا ابد تحقیر میشویم
جان همه مردم دنیا با ارزش میماند، جان ما بیارزش
دنیا همیشه شاد خواهند بود، ما غمزده
فکر میکردیم تنها یک روز آرامش و دلخوشی در ایران زیبا را ببینیم
تنها یک روز
حالا شده تا بینهایت…
آن روز حتما یادم نمیرود دختر آبی را، یادم نمیرود هواپیمای نخبهها را، یادم نمیرود همه آن جوانهایی که دوست داشتند روزهای زیبا را هم ببینند…
میدانم آن روز هم وسط شادی همه، وسط رقصکودکان، وسط خواندن دختران خوشحال…
باز اشکهایم سرازیر میشوند
یاد آن بچههاست!؟
یا یاد روزهای خوبی که غافلگیرمان کرده!
آن روز هم، لابد نمیدانم…













