بمانیم و بسازیم
چکیده :از دوقطبیهای سیاسی که چه بر سر جامعه میآورد؟ از سرمایه اجتماعی که چطور از دست میرود؟ از بیاعتمادی مردم به مسوولانی که خود به آنها رای دادهاند و به آنها امیدوار بودند؟ کدام بخش از سوژه «هواپیمای اوکراینی» را بگذارم مقابل آنها و بخواهم بدانم که تبعاتش چیست؟...
نازنین متیننیا
اول صبح زنگ میزنم به سیدمحمد بهشتی؛ خوب میدانم که نگاهش به اتفاقها و ماجراها، دور از احساسهای لحظهای است و آمیخته به تجربهای از گذر زمان در برهههای مختلف حساس است. میخواهم برای فردا یادداشتی بنویسد، تحلیل کند که چه شده و چه کار باید کرد و بگوید که در این چند روز و خبرها و حرفها با مردم و اعتمادشان چه کرده. زودتر از زنگ من، خودش دست به کار شده و میگوید که مشغول خواندن یادداشتی بوده که دو سال پیش در همین صفحه آخر روزنامه اعتماد کار شده. یادداشتی با تیتر «راستگویی هم کافی نیست». میگوید که حالا هم همان حرفها را دارد و «فقط باید دستی به سر و رویش بکشم و با اتفاقهای امروز منطبقش کنم.» بعد هم به من توصیه میکند که خوب باش و صبر کن. جواب میدهم که خوبم، فقط نمیدانم در این اوضاع از نویسندهها بخواهم که درباره چه چیزی بنویسند که نگفته باشیم و تکراری نباشد. مکالمه را قطع کرده و برای مکالمههای بعدی خودم را آماده میکنم. برای حرف زدن با نویسندههایی که هر کدام در حوزه کاری خود، تمام و کمال هستند و من روزنامهنگار یکلاقبا، در تمام این سالها، بیشتر از آنها آموختهام. چه بگویم؟ چه چیزی بخواهم که تا امروز نخواستم و نپرسیدم؟ از اشتباهات اطلاعرسانی دولت بپرسم و چرایی این ضعف؟
از دوقطبیهای سیاسی که چه بر سر جامعه میآورد؟ از سرمایه اجتماعی که چطور از دست میرود؟ از بیاعتمادی مردم به مسوولانی که خود به آنها رای دادهاند و به آنها امیدوار بودند؟ کدام بخش از سوژه «هواپیمای اوکراینی» را بگذارم مقابل آنها و بخواهم بدانم که تبعاتش چیست؟ و…
راستش را بخواهید جواب همه اینها را میدانم. آنقدر در این سالها این سوالها را درباره سوژهها و اتفاقهای مختلف پرسیدهام و جواب شنیدهام که حالا دیگر حتی میتوانم بگویم فلان نویسنده با چه رویکردی به مساله نگاه میکند و حتی یادداشتش را چطور آغاز میکند. ادعا نمیکنم اما مطمئنم که با تمام یادداشتهای مرتبط به این سوالها در این سالها، میتوانم ۱۶ صفحه کامل روزنامه را پر کنم و بازهم برای فردا و پسفردا یادداشت در دپو بماند. عجیب است، نه؟! همه این سوالها که حالا پررنگ شده، در سالهای گذشته و بیربط به موضوع سقوط «هواپیمای اوکراینی» پرسیده شده و از متخصص حوزه مورد نظرش هم جواب گرفته. اما من روزنامهنگار چرا باید این سوالها را دوباره بپرسم و پرونده بسته را باز کنم؟ مگر نه اینکه پیشگیری بهتر از درمان است و بخش مهم پیشگیری هر بیماری، آگاهی و شناخت آن است. خب، اینها که همه دم دست ما بوده. متخصصان بیماری را شناختند، راههای رشد و نمواش را کشف کردند، هشدارها را به من روزنامهنگار رساندند و رسالت من و روزنامه هم انجام شده. پس کجا اشتباه رفتم یا رفتیم که چنین شد؟ آنها که باید میدیدند که دیدند و آنکه باید میگفته هم گفته، پس چه چیزی در این معادله کم بوده که به نتیجه نرسیدیم؟ چه شده که بارها و بارها و بارها گفتیم که وضعیت اطلاعرسانی در سیستم مدیریت کشور ناقص است و این نقص بیاعتمادی میآورد اما حالا میبینیم که با مورد عجیب «هواپیمای اوکراینی» قرار گرفتیم و بدتر از آن توجیه و حرفهایی است که دولت و تیمرسانهایاش از صبح شنبه در فضای مجازی و سایتهای خبری راه انداختند و با «در جریان نبودن» میخواهند پرونده مسوولیت را ببندند؟ چه اتفاقی افتاده که وقتی درباره دوقطبیسازی در جامعه مینوشتیم و هشدار میدادیم که مردم را با خودی و غیرخودی کردن، جدا نکنیم که تبعات دارد و حتی رسانه ملی هم، ساز خودش را بزند و روز جمعه سریال طنز «پایتخت» پخش کند و فردا صبحش گزارش بگیرد که «آیا در این شرایط حقیقتگویی لازم است؟» اصلا چرا باید این سوالها را بپرسم و بخواهم بدانم که چرا آن حرفها و هشدارها بیتاثیر بوده؟ چرا این حرفها شنیده نشده؟ پس آن همه تبریک و برنامه رسمی برای گرامیداشت «روز خبرنگار» برای چه بوده؟ آن سخنرانیهای مطول که «ما میدانیم که اهالی رسانه چشم بینای جامعه هستند» را چه کسی نوشته و آنکه خوانده چطور روخوانی کرده که حتی برای لحظهای به معنای آنچه میخواند فکر نکرده؟ حالا که اوضاع این است چه؟ اینهایی که نوشتم یا همین یادداشتهایی که حالا در این صفحه میخوانید، شنوندهای دارد؟ یا قرار است اینها هم کاغذ سیاهکنهایی باشند که بودنشان صرفا ضربهای به طبیعت است و احتمالا سند و مدرکی برای دردسر و نگرانیهای سردبیر و مدیرمسوول روزنامه؟ و…
این سوالها تا عصر روز شنبه و جلسه تحریریه در ذهن من میچرخد. توی تحریریه، سوالهای من دیگر یک مونولوگ ذهنی نیست. حرفها میچرخد و چشمهای نگران و عزادار جمعی، میخواهد سهم خود از رسالت روزنامهنگاری را پیدا کند. میخواهند بدانند واقعا بودن و نبودنشان تفاوتی ایجاد میکند یا نه. نتیجه نه در حرفهای دستهجمعی مشخص میشود و معاشرتهای دو، سه نفری. نتیجه دقیقا در حوالی ساعت پنج و شش عصر مشخص میشود؛ وقتی صدای ضربه زدن انگشت روی کیبورد، صدای حاکم تحریریه میشود و آدمها غرق واژههایی میشوند که خبر و گزارش یکی از غمانگیزترین، دردناکترین و تلخترین حادثههای چند سال که نه، چند دهه اخیر را روایت میکند؛ آنجایی که بازهم مینویسیم، گزارش میکنیم، هشدار میدهیم و روایت میکنیم تا شاید بالاخره گوش شنوایی پیدا شود، معنای واقعی آنچه میگوییم درک شود و روزگاری برسد که بگوییم خیلی سخت از تلخی گذشتیم، اما نترسیدیم و ماندیم و ساختیم.
منبع: اعتماد













