سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » میدانی باید چه کار می‌کردی آقای سپاه؟...

میدانی باید چه کار می‌کردی آقای سپاه؟

چکیده : فرمانده شان (سرهنگ) درون خودرو نشسته بود تا سرمای هوا آزار اش ندهد. جلو رفتم و با او گفتگو کردم. پرسیدم «مردم چگونه اعتراض کنند؟» گفت «از راه قانونی» پرسیدم «کدام قانون؟» گفت «بروند به نماینده های مجلس بگویند» پرسیدم «کدام مجلس؟» گفت«من کلانتری فلان هستم بعدا بیا صحبت کن» و شیشه را کشید بالا....


یاسر عرب

وقتی به جامعه شناسی که از حضور در مراسم شهادت سردار سلیمانی اعلام انزجار می کند میگویی «نباید بخشی از جامعه خودت را حذف نمایی بلکه “باید” در تشییع او شرکت کنی و سیل جمعیتی که خواهد آمد را “فهم” کنی و تن به تن شان بسایی و دم به دم شان بدهی تا ببینی چرا برای حاج قاسم به سر و سینه می زنند؟» آنگاه وقتی ویدئوی مردمی میاید که جان به لب رسیده در خیابان و فریاد «استعفا استعفا» سر میدهند را می بینی به خودت می گویی «باید بروم بین این مردم و نفس کنار نفس و قدم کنار قدم آنها بایستم و همراه با بالا رفتن مشت هایشان آسمان بالای سرشان را نظاره کنم که چه رنگی است؟»

من نوشته ام که ضد خیابانم و هرگز در تظاهرات خیابانی شرکت نکرده ام اما ضد خیابانی که گاز اشک آور چشم اش را نسوزانده باشد و صدای اش با فریاد جمعیت نگرفته باشد چه تصوری واقعی از خیابان دارد که بخواهد ضد اش باشد؟ پس به سمت دانشگاه امیر کبیر حرکت کردم. در مقابل دانشگاه تهران گارد انتظامی حضور داشت. فرمانده شان (سرهنگ) درون خودرو نشسته بود تا سرمای هوا آزار اش ندهد. جلو رفتم و با او گفتگو کردم. پرسیدم «مردم چگونه اعتراض کنند؟» گفت «از راه قانونی» پرسیدم «کدام قانون؟» گفت «بروند به نماینده های مجلس بگویند» پرسیدم «کدام مجلس؟» گفت«من کلانتری فلان هستم بعدا بیا صحبت کن» و شیشه را کشید بالا.

در امیرکبیر درگیری جمعیت با نیروهای انتظامی سمت چهار راه تازه تمام شده بود و سیل جمعیت از خیابان رشت به سمت ولیعصر میامد. زدم داخل جمعیت! اولین بار بود که پا درون چنین موجی می گذاشتم. حس ها غریب بود و من پر از سوال. میخواستم جلوی تک تک شان را بگیرم و با آنها گفتگو کنم اما چهره ها نشانی از گفتگو نداشتند. مرد و زنی کنارم رسیدند با احتیاط پرسیدم «چرا صدای جمعیت زنانه است؟ به نظر شما زنها بیشتر هستند؟» گفت «نه جمعیت مساوی است فقط زنها بلندتر فریاد می کشند!»
«مرگ بر دیکتاتور»

از مقابل دفتر امت واحده گذشتم. یک نفر سرش را از پنجره بیرون آورده و جمعیت را تماشا می کرد. با جمعیت دوباره وارد ولیعصر شدم. یکی گفت «یاسر عرب؟ خودت هستی؟» و این سوال تا سر چهار راه چندین بار دیگر پرسیده شد.جمعیت کجا می رفت؟ نمی دانستم. اما یاد می گرفتم جمعیت آنجایی می رود که جمعیت می رود! سر چهار راه پلیس همه را متفرق می کرد. باز ایستادم به گفتگو «آقا چکارشان دارید؟» سروان گفت «برو آقا برو برای خودت درد سر درست نکن» دستهایم را جلو بردم و گفتم «من دنبال دردسر می گردم لطفا من را بازداشت کن» با آن کاپشن قرمز و شلوار سفید و کلاه مشکی که تنم بود (گمانم) فکر کرد من کم دارم! هوا را فوت کرد و رفت.

ورودی مترو دوربین گپروی پلیس دردست ماموری از همه عابران فیلم می گرفت من جلو رفتم و به دوربین پلیس بلند گفتم «سلام» بنده خدا افسری که دوربین دست اش بود یکه خورد و بالا پرید!

رسیدیم به پارک دانشجو. جمعیت بسیار کمتر و بسیار نرم تر شده بود.دختران و پسران دست می زدند و با خواندن شعر یار دبستانی من اشک می ریختند. آن جلو چند شمع سو سو می زد. مردم بسیار آرام بودند. یک جور شعور همگانی انگار در جمع موج می زد. ناگهان چند سرهنگ نیروی انتطامی آمدند. با ادب و تحکم از مردم خواستند که آنجا نایستند. سعی کردم گفتگو کنم که.. یکی شان توی گوش ام گفت «ما نیروی انتظامی هستیم دعوا نداریم که .. ما سپاه نیستیم.. سپاه زده.. ما نزدیم که!» من مات و مبهوت نگاه اش کردم و گفتم «این چه حرفی است؟ خوب افسر سپاه اشتباه کرده. عمدا که مردم را نکشته!» شکه شد!

یکی خانم آن جلو بلند گریه می کرد و به نیروی انتظامی می گفت «شما برای قاسم سلیمانی یک هفته عزاداری کردید چرا ما نمی تونم عزاداری کنیم؟» و با فریاد بلند و صدایی مملو از خشم و درد تکرار می کرد «بابا ما آدمیم.. ما آدمیم.. ما آدمیم»

طاقتم طاق شد. من هم داد زدم. «آقای نیروی انتظامی همش میگی سوء استفاده میشه! خوب شما باید الان امنیت این جمع رو به عهده بگیری که سوء استفاده نشه»

به خودم آمدم. من دیگر مشاهده گر نبودم. داشتم فریاد می زدم. مردم به تدریج پراکنده می شدند و من به سمت دفتر بر می گشتم. با خودم گفتم وقتی رسیدم یک یاداداشت می گذارم و ته اش می نویسم:
آقای سپاه می دانی باید چکار می کردی؟
باید خودت چند نقطه شهر سن اجرا می گذاشتی (هر جا که مردم دوست داشتند) خود ات حلوا و قرآن پخش می کردی. خودت شال عزا تقدیم می کردی. خود ات و نیروهایت تا صبح کنار هر جمعیتی (ولو ده نفر) می ایستادید در سرمای خیابان. و به مردم سر سلامتی می دادی. با مردم یار دبستانی من می خواندی. به مردم تسلیت می گفتی و نیروهای ات به زبان ساده از مردم (حتی رهگذران) عذر خواهی می کردند. باید در جمع مردم خشمگین و عزادار با پیراهن مشکی می بودی آقای سپاه!


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.