سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

انجماد!

چکیده : به نقطه‌ای رسیده‌ایم که نمیتوان فقط از جامعه انتظار داشت برای رفع جمود و(انشاء..) برقراری اندکی عقلانیت حسابگر صبر کند ؛ برای پایان انجماد کمی گرما لازم است! اگر حکومت نمیخواهد این گرما را به صورت لهیب در خیابانها ببیند، لازم است در نهان‌خانه خود اتشی گرمابخش بیفروزد. دارد دیر...


چه رخ میدهد اگر مغز یک سیستم فلج یا منجمد شود ولی عصب‌ها در عضلات آن ازکار نیفتد؟ لابد ، مثل آن اپراتوری که اخیرامیگویند هول شده و دکمه کشتار مسافران هواپیما را فشرده ، عضلات بدون حداقلی از کنترل ارگان هماهنگ‌ساز، براساس محرکهای بیرونی حرکات نامنظم و تند میکنند. کاملا شبیه گوسفندی سربریده یا مرغی سرکنده. ارتعاشی ناخوشایند، که خون به اطراف میپاشد،اما مرگ را دورنمیکند.

واضح است نمیخواهیم حکومت را به خروس سرکنده تشبیه کنیم ؛ اگر شباهتی باشد، بیشتر به طرف دیگر است که بالای سر گوسفند و خروس میایستد تا جان دهند. مساله، اعصاب و حساسیت حکومت است. حکومت ما از مدتها پیش حساسیت خود را از دست داد : خیلی پیش درمقابل سرطان فساد نقطه‌ای تاجایی که سراسری و ساختاری شد، بعد در برابر ریزش اعتبارش و کاهش رای مردم، سپس در برابر از دست رفتن اعتماد عمومی، ودر نهایت کاهش قدرت نرم به عنوان شرط دوام حکمرانی . زمانی حکومت صرفا بااحساس مخالفت اشخاص ،با اعلام اینکه اسلامشان آمریکایی‌است ومخالف با اسلام ناب، واکنش فوری نشان میداد، حالا کار به جایی رسیده که به ذهن و قضاوت کسی درباره خودش کار ندارد و فقط اگر کسانی به خیابان بیایند و خواستار تعویض حکومت شوند واکنش از نوع خشن بی اعصاب دارد : از کنترل اذهان ، به سرکوب ابدان !

به تدریج به دوره‌ای رسیدیم که از دست دادن حساسیت، به رها شدن عصب ارگانها از کنترل مرکزی تحول یافت و معلوم شد مشکل از بالاومغز است. مغز نمیتوانست تصویر درست از وضع کشور داشته باشد، تصمیم درست نمیگرفت، یا اصلا تصمیم نمیگرفت: نمیدانست باید با دنیای خارج چه رابطه ای برقرار کند و در داخل به کدام طرف برود. نمیدانست اقتصاد در حال استحاله به چه گردابی از ناروشنی مالکیت و مدیریت، رکود و تورم، و نارسایی تشکیل سرمایه ثابت افتاده است، نمیدانست خصوصی‌سازی کند یا نه وبالاخره سرمایه خارجی بیاید یا نیاید، نمیدانست با آمریکا مذاکره کند یا تقابل ، نمیدانست تصوری روشن از جایگاه کشور در جهان و منطقه داشته باشد، و… غرق در بلاتکلیفی عمیق، با متناقص کردن کارکرد حکومت، و معضل‌سازی وپیچش عضلات آن دریکدیگر در یک رقابت داخلی پراز بلاهت برسر قدرت، به امروز رسیده است . اجبار معامله‌ی‌ انتقام با ایالات متحده به‌واسطگی نخست‌وزیر عراق(که تصمیمی عاقلانه، ولی انتخاب مسیر رسیدن به نقطه اجبار برای آن بلاهت‌آمیز بود) ، آخرین مورد عمده از این فلج مغزی است. درهمین شرایط فلج است که تصمیم برای پنهانکاری رسوا در باره علت سقوط هواپیما گرفته میشود. و در همین شرایط است که معلوم نیست فردا در برخورد با حضور دانشجویان در خیابان ، این فلج مغزی به دراز شدن خارج از کنترل کدام دست و پا و بروز کدام فاجعه تازه می انجامد و کدام فرمانده چه دستور نیندیشیده ای میدهد و دست عصبی و لرزان نیروهای ویژه کجا و چقدر ماشه را میفشارد… از اواخر آبان تا امروز ،که زمان درازی نیست ،سه موج کشتار آدمهای بیگناه به علل ارضی و سماوی ، اما با مسئولیت حکومت داشته ایم. رقم کشته‌ها کم نیست و آدمها هم گوسفند نیستند که دست وپا زدنشان درخون خودشان اهمیتی نداشته باشد… واین داستان میتواند ادامه داشته باشد، تا وقتی این انجمادمغزی پایان نیابد.

به نقطه‌ای رسیده‌ایم که نمیتوان فقط از جامعه انتظار داشت برای رفع جمود و(انشاء..) برقراری اندکی عقلانیت حسابگر صبر کند ؛ برای پایان انجماد کمی گرما لازم است! اگر حکومت نمیخواهد این گرما را به صورت لهیب در خیابانها ببیند، لازم است در نهان‌خانه خود اتشی گرمابخش بیفروزد. دارد دیر میشود!


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.