شکست آرزوها و طلیعه امید
چکیده :در تنهایی خویش تعصب و غرض را به کناری نهید و وجدان خویشتن خویش را به قضاوت طلبید. چرا چنان تنگنایی و مهلکه ای را ایجاد کردید. که فرزندان سرزمین اجدادی مان ناخواسته از این مهلکه به دیار غربت پناه آوردند. چنان تباهی کرده اید که روز و روزگار این چنین اجازه ای نمی دهد که شعر زیبای آلکسا شانتیج ، شاعر صرب برایشان زمزمه کنیم....
کلمه – خسرو میرزایی:
فرزندان این مرز و بوم به میدان آمدند ،آنچنان که شایسته شان بود حماسه آفریدند وبسی خون ها دادند. نظر داشتند به افق های دور دست، به وطنی آباد، به بهروزی وجایگاهی که شایسته قدمت وفرهنگ وتاریخ ایران پرآوازه شان.
اما چه شد که آن همه شور و امید به تباهی و جدایی و یآس رسید ؟
قصدی در میان نیست که ناحق تلخ بنویسیم اما واقعیت تلخ را کتمان نتوان کرد . قصدی در میان نیست که سفیدی را سیاه بنماییم اما سیاهی را انکار نتوان کرد . هر روز از پیشینه روز بدتریم ، غرق در غم و ماتم و خونین جگریم .
چه روزگاری که هرکجا نظرافکنیم به مردابی ختم می شود و همه درغم واندوه: ” عمری که مارا داده بود / برزمین چنین گذشت/”
مردم در بهمن ۵۷ حماسه ای را رقم زدند که بهروزی به ارمغان آید. حکومتیان به کارنامه تان نظری بیفکنید کدام بهروزی و نهادها ، نمادها و مفاخر ، اخلاق ، مناسبات و اندیشه و آموزش و فرهنگ نیک را بنا نهادید؟
یاور تنگدستان بودید وکولبران/ یا کنام امنی ساختید برای رانت خوران و اختلاسگران و پولبران؟
در تنهایی خویش تعصب و غرض را به کناری نهید و وجدان خویشتن خویش را به قضاوت طلبید. چرا چنان تنگنایی و مهلکه ای را ایجاد کردید. که فرزندان سرزمین اجدادی مان ناخواسته از این مهلکه به دیار غربت پناه آوردند. چنان تباهی کرده اید که روز و روزگار این چنین اجازه ای نمی دهد که شعر زیبای آلکسا شانتیج ، شاعر صرب برایشان زمزمه کنیم.
بمانید اینجا
بمانید اینجا …/ آفتاب غربت/ شما را گرمایی نمیبخشد/
آنجا…/ سرزمینی غریب / بی برادرر و…/
بی خویشاوند/
چه کسی بهتر از مادر؟/ وطن …؟/ مادر شما
همینجا ست/
کوه و دشت و مزار اجدادت را بنگر/ در این دیار بزرگ /
آنان یار و یاور و رهنمایتان بودند/
در اینجا بمانید/ و خون خویش را فدا کنید/ بی شما/
یخبندان سرزمین تان آغاز میشود/ و چونان شاخهای خشک که در باد پاییزی یخ میزند، میشکند/
مادر در فراق فرزندانش میگرید/ نگذارید اشک مادرتان جاری شود/
به دامان مقدسش بازگردید/ چنان زندگی کنید که بتوانید سربلند بمیرید /
تا افتخار ابدی نصیب تان باشد/
اینجا همه تو را میشناسند و دوستت دارند/ آنجا کسی تو را نخواهد شناخت/ کوههای سخت و سنگی اینجا به از/
هزاران گل باغ و دشت گل غربت است/
اینجا…/ برادرانه دستت را میفشارند/ برای شما در غربت نفرت جاری است/
این کوهها!/ شما را به هم پیوند میزند/ نام ، زبان ، برادران و خون مقدس/
بمانید اینجا …/ آفتاب دیار غربتر شما را گرمایی نمیبخشد/ آنجا…/ سرزمینی غریب/ بی برادر و…/ بی خویشاوند/
آلکسا شانتیج شاعر صربستانی
***
ماندن به چه امیدی ؟ در این سرزمین که دین و آیین سرشت و رسالت پیوند و صلح و انسان دوستی اش به جدایی و تمایز تبدیل گشته و انتقاد و ابراز عقیده اش را به تهمت می آرایند و اعتراضش را با آتشین گلوله مرگ آور پاسخ میدهند.
این پاسخ های ناگوار و ناشایست از سر ناتوانی است . از سر آن است که جایگاه ها و مناصب به نحو شایسته و بر حسب دانایی و توانایی بایسته چنینش نیافته . آن هایی که وظایف معنوی داشتند به جایگاه و مناصب دنیوی و مملکت گردانی پرش نموده اند . نه توانایی و تخصص سر و سامان دادن دارند و نه برگشت به جایگاه و رسالت خویش را پذیرایند.
راه برون رفت از این دور قمر ، ویرانی و فتنه و شر، یک راه بیش نیست؛ صدای گامهای پرطنین واستوار اعتراض مردم را بشنوید ، به جایگاه ومنزلگه معنوی -عبادی خود برگردید تاهم خود رهایی یابید و هم دین و آیین را بیش ازاین به پلشتی ها نیالایید . خوش تر آن که بپذیرید هر که را بهر کاری آفریده اند و در ضمیر خود این شعر برتولت برشت را زمزمه کنید:
آخ ،خواستیم عاشق بشریت باشیم/ زمین را برای مهربانی مهیا کنیم/
اما خود نتوانستیم مهربان باشیم/…………
بعد از آن چون شما هم فرزندان این آب وخاک اید و میخواهید با این مردم زندگی کنید ،در و پنجره ها ی حجره و حوزه ها را به تمامی بگشایید تا خنک نسیم عقلانیت نوین را به درستی با منقولات و احادیث درهم آمیخته و بر کسانی که کمر همت به این در هم آمیزی بسته اند تهمت های ناروا ،روا مدارید که آب در هاون کوفتن است.













