سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

فرهاد قصه ما

چکیده :فرهادجان، این چند کلمه را با انگشت‌های لرزان و ناتوان می‌نویسم. خدا را شکر می‌کنم که این روزها توان نوشتن و گریستن ندارم. بهانه خوبی است برای بی‌غیرتی و بی‌دردی. اما ایران همیشه اینسان بی‌رگ نخواهد ماند. روزی همه کوه‌های ایران ‌و کردستان، بیستون فرهاد خسروی خواهند شد....


رضا بابایی

چهارده‌ سال، چهارده بهار، چهارده پاییز. کم نیست؟ فرهاد خسروی اگر در ایران به دنیا نیامده بود، اگر کولبری نمی‌کرد، اگر روز فاجعه در مدرسه بود، اگر قطره‌ای غیرت در رگ‌های حکمرانان بود، اگر دست‌کم نیمی از ثروت این کشور برای رفاه و آسودگی مردم آن هزینه می‌شد، اگر این وطن وطن بود، او اکنون در کوچه‌های مریوان برف‌بازی می‌کرد و برف و سرمای بی‌رحم کوهستان قاتل او نمی‌شد. آری آری، می‌دانم که در اگر نتوان نشست؛ اما مگر جز اگر چیزی هم برای ما باقی گذاشته‌اند؟

فرهادجان، این چند کلمه را با انگشت‌های لرزان و ناتوان می‌نویسم. خدا را شکر می‌کنم که این روزها توان نوشتن و گریستن ندارم. بهانه خوبی است برای بی‌غیرتی و بی‌دردی. اما ایران همیشه اینسان بی‌رگ نخواهد ماند. روزی همه کوه‌های ایران ‌و کردستان، بیستون فرهاد خسروی خواهند شد.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.