سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » طنین کوبۀ اندیشه بر دروازۀ هفت قفلِ آهن جوش...
» به مناسبت پیام اخیر میرحسین موسوی

طنین کوبۀ اندیشه بر دروازۀ هفت قفلِ آهن جوش

چکیده :نمی توان خود را متقاعد ساخت که اگر گفتن و نوشتن خطر ایجاد می کند راه حلش جهل، ننوشتن و فکر نکردن است، نباید به این دلیل که سخن گفتن خطر‌آفرین است از رفتن به سوی آن سر باز زد، بلکه باید یاد بگیریم از چه راه‌های امنی می توانیم سخن بگوییم و بنویسیم! چرا که گذشته از هر چیز،از آغاز بشریت تاکنون، انسان همواره در راه گفتن و نوشتن مبارزه کرده. آتش از همان ابتدا خطرناک بوده، حتی بیش از آن«سخن گفتن و نوشتن». امروزه هم هردوی اینها خطرناکند، ولی بشر بدون آنها هیچ است و بشر نیست....


کلمه – حسین آذرنوش

بارها شنیده ایم و به کرات خوانده ایم که امام موسی کاظم به روایتی هفت و بنا بر روایتی دیگر سیزده سال در سلول انفرادی محبوس بود. چنین عظمتی مستحق «امام» بودن است. هفت یا سیزده سال در انفرادی بودن مثل عبور کردن از عرض دوزخ برای رسیدن به بهشت است. چنین فردی مستحق فردوس است، شایستۀ آن است که رهبر باشد، چرا که پیداست سودای سروری بر جهانیان و حکومت را نداشته، لایق آن است که بزرگ‌ترین شاعرِ عالم هویت او را به نظم بیاراید و بشناساند، زیبندۀ آن است که هرچه گفته بر ورق دهر با قلم زر ناب نوشته شود و اسمش در تمامی لغت‌نامه‌ها و دایره‌المعارف‌ها ثبت شود و به عنوان عصارۀ خرد لایزال انسانی تا ابدالآبدین حفظ گردد. کسی که یکنواختی آن سال‌های سیاه را لمس کرده ، تاب آورده و به انتظار عالی‌ترین الهام‌ها نشسته، می‌تواند معنای وحی و حقیقت را عمیق و آسان درک کند. پیداست که آن اندیشه، شکاف به هیبت دیوارهای قبیح با زاویه‌های سیاه و تندش زده. یقیناً در باورش بارو فروریختنی بوده. امام کاظم، خود یک جامعه بود، یک اندیشۀ ناب زرگون.

این رسم و طریق تمامی نویسندگان، اصحاب فکر و صاحبان قلم است؛ رسمی بسوده که سابقۀ پیشینش تا روز پسین ادامه دارد. بزرگانی که شاید بسیاری قادر به زمین‌زدن و به حبس کشیدنشان باشند، اما هیچکس توان جلوگیری از بلند شدن دوباره و چند بارۀ آنها را ندارد. هرچه دیوارها و باروهای قلاع مخوفشان بلندتر باشد، همت آنان برای باز ایستادن و پای بر جا ماندن بیش‌تر و پولادین‌تر است؛ حکایت یک نسبت مستقیم! شاید آن دیوارهای قبیح و سیاه و آن دربازه‌های هفت‌قفل آهن‌جوش مانع از قدم زدن‌شان باشد، اما مانع از گام برداشتن اندیشۀ‌شان نیست. به شهادت عموی پیرمان تاریخ، بزرگ‌ترین نمادهای اندیشه و هنر برترین و تأثیرگذارترین آثار خود را آنگاه خلق نمودند که یا در زندان بودند و یا در تبعید روزگار سپری می کردند. دلاکروا زیباترین تابلوهای خود را در زمان تبعید به الجزایر به تصویر کشید؛ تئودور میکوس آکیس ماندگارترین آثار موسیقی خود را در زندان سرود؛ آلبرکامو بیگانه را در زمان تبعید به الجزایر، آنگاه که در سواحل بلوزداد گام بر می داشت خلق کرد؛ داستایوفسکی خاطرات خانۀ اموات را زمان تبعید به سیبری نوشت؛ سروانتس اثر جاوید خود، دن کیشوت، را زمانی که در یک غار در الجزایر زندانی بود آفرید؛ ملا صدرا اسفار اربعه را در دوران تبعید به کهک به رشتۀ تحریر در آورد؛ جواهر لعل نهرو کتاب نگاهی به تاریخ جهان و یا نامه‌های پدری به دخترش را در زندان نوشت؛ آیت‌الله طالقانی در زندان خالق پرتوی از قرآن شد؛ نجف دریابندری تاریخ فلسفۀ غرب اثر برتراند راسل را در زندان ترجمه کرد؛ ورق‌پاره‌های زندان محصول اندیشۀ بزرگ علوی در حبس بود؛ و معلم شهید دکتر علی شریعتی در سلول انفرادی بود که به راز نهفته در سلام‌های نماز پی برد. اینان همگی صاحبان «سبز واژه‌های» روئیده از نَفَس پاک اندیشه بودند؛ نفسی که شکاف به هیبت دیوارها زد و باروها را فرو ریخت. گویی این زندان‌ها و تبعیدها و باستیل‌های بی‌شکوه محل زایش و رویش فکر و جایی برای بالندگی اندیشۀ خردورزان و فرزانگان است. گویی بین بلندی آن دیوارها و خوف‌خانه کرده در هر کنج دهلیزها و حجره‌های سیاه و بی‌فروغش و این میزان از شکوفایی خرد، رابطه‌ای مستقیم وجود دارد. در انتهای همان دهلیزها و در قعر همان زمین‌های خشک و بی آب و علف تبعید گاه‌ها، نور آتش وادی اَیمَن اندیشه‌ای به چشم می‌آید که فروغش به‌مانند آتش موسایی است اژدرهاکُش و می شاید بدان انسی یافتن و قَبَسی بر گرفتن.

اینان با خلق آثاری اینچنین، که همه بر آمده از گِل اندیشۀ ناب بشری است، بی آن که سر سوزنی تردید به خود راه دهند، با توانی شگرف، روح و اندیشۀ خویش را از زمین دنیء برکندند، آزاد ساختند، سبک‌بال و آسوده ضمیر زیستند و در راه «استرداد حقِ سخن گفتن، نوشتن و نفس کشیدن»، کوشیدند.آنها ثابت کردند بزرگان و اندیشه‌ورزان، بر خلاف آنچه که در کهن‌باوری‌های خرافی در بارۀ قهرمانان آمده، نه روئین‌تن هستند و نه محصور در هاله‌ای از نور و قداست که به‌واسطۀ بهره داشتن از آن، شایستۀ «بزرگی» شده اند. اصلاً این گونه نیست که یک انسان آزاده الزاماً باید قدرتمند باشد و یا هر انسان قدرتمندی الزاماً آزاده و آزادی‌خواه نیست.

اینان چنین به ما آموختند که هرچند چیزهایی هستند که انسان نباید آنها را بداند، ولی این سخن بدان معنا نیست که جهل و ندانستن برای انسان موهبت، راه فرار و یا پناهگاه است، بلکه این بدان معناست که انسان گاهی از ثمرۀ علم و دانستن مانند بلعم باعورا استفاده‌های خطرناک می‌کند، درست مثل آتش. لذا برای گریز از این خطرها باید راه استفادۀ صحیح از دانسته‌ها را آموخت و این میسّر نیست مگر با سلاح «خرد». آنان در مسیری که طی کردند به ما چنین آموختند:

نمی توان خود را متقاعد ساخت که اگر گفتن و نوشتن خطر ایجاد می کند راه حلش جهل، ننوشتن و فکر نکردن است، نباید به این دلیل که سخن گفتن خطر‌آفرین است از رفتن به سوی آن سر باز زد، بلکه باید یاد بگیریم از چه راه‌های امنی می توانیم سخن بگوییم و بنویسیم! چرا که گذشته از هر چیز،از آغاز بشریت تاکنون، انسان همواره در راه گفتن و نوشتن مبارزه کرده. آتش از همان ابتدا خطرناک بوده، حتی بیش از آن«سخن گفتن و نوشتن». امروزه هم هردوی اینها خطرناکند، ولی بشر بدون آنها هیچ است و بشر نیست.

نوشتن و قلم با شکوه‌ترین امیدها، والاترین آرمان‌ها، شور و شیفتگی و عشق برتر است. آنچه که از اندیشۀ آزاده، حتی در حبس، می تراود، عدل و داد است. قلم، آغاز ایمان به خداست و آدمی هم که مظهری از گوهر خداست و بر آن مبنا که می‌تواند به تعالی رسد، خالق شود، به شرف ایثار دست یابد و تا مقام شهادت اوج بگیرد، تجسّدِ «حق» می گردد. بنابراین، باید که آتش نگارش و عشق و باورِ بدان همواره در وجود انسان شعله‌ور بماند. به شهادت تاریخ، دیوار زندان‌ها هر قدر بلند باشند و دوردستی تبعیدگاه ها هر مقدار که دور افتاده‌تر باشند، آنقدر قدرت ندارند که بتوانند این عشق‌ فروزان‌شده در جان آزادمردان و آزادزنان را افسرده کند. آنان در زندان و تبعید ثابت کردند در عصر پراضطراب خفقان که از جانب تزارمسلکان بر جان ملت‌ها تحمیل شد، نگاشتن آمیخته با باورمندی، یگانه پناهگاهی است که نوع بشر را از تمامی دردها و آلامش می‌رهاند و منشأ امید و سعادت جاویدانشان خواهد شد. آنان چنین اعتقاد داشتند که اگر خدا و نوشتن وجود دارد، حق پاینده خواهد بود، و اگر جوهر حق پرورده در پایندگی است، اندیشۀ نویسنده فنا‌ناپذیر است. این است اعتراف مذهبی آنها.

نویسندگان در تبعید و حبس برای رسیدن به حق راه‌های زیادی را پوئیده‌اند و موانع عظیم و سهمناکی از سر راه برداشته‌اند که این خود داستانی است بس کهن که نقلش را همه جا می‌توان شنید؛ راه‌هایی که حتی ریگ‌هایش مأنوس با جسم و جان نویسندگان است؛ حق‌طلبانی که روزی محکم و بی پروا در آن گام نهادند. این زندان‌ها برای صاحبان و سازندگانش هیچ نداشت و حامل هیچ پیامی هم نبود، اما برای نویسندگان بندی در آن، همه‌چیز داشت و برای ملت، همه پیامی آورد.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.