شما عوض شدید! مهندس موسوی بر روش خود استوار مانده
چکیده :برانداز و انقلابی خواندنِ موسوی، خصوصاً از سوی برخی شبهاصلاحطلبان، محصول چشم بستن بر انسدادی است که کلیت ساختار سیاسی را فرا گرفته و «ساختار» را به آلت فعل «شخص» فروکاسته است. والا مگر میتوان هر روز یک شورا و نهاد غیرقانونی ایجاد کرد و بدان طریق روالهای قانونی موجود را دور زد و به حاشیه فرستاد، اما هنوز مدعی وجود «ساختار» بود؟ مگر میتوان در برابر بلعیده شدنِ ریز و درشتِ ابزار و ادواتِ ضروری جمهوریت ساکت یا منفعل بود، و در عین حال صندوق رای را دارای موضوعیت دانست؟...
کلمه – سید احمد نیکجو
بیانیهی مهندس موسوی در مورد اعتراضات آبان ۹۸ ادامهی منطقی مسیر او در ۸۸ است، با تکیه بر همان اصول. اما تعمیق بحران فساد و ناکارآمدی، و لزوم همراهی و همدلی با دردچشیدگان و آسیبدیدگان جنایت آبان ۹۸، موسوی را به صراحت بیشتری کشانده، و همین صراحت است که برخی را به این تصور نادرست دچار کرده که بیانیهی موسوی را مانیفست عبور از مفهوم اصلاحطلبی و گذار به براندازی و انقلابیگری بخوانند؛ تصوری شعارزده، که اصلاحطلبی را در مناسکی بیمحتوا خلاصه میکند که نسبت به خدشهدار شدنِ اصول بیتفاوت است، و این از اصلاحطلبانی که از فرط اعتیاد به قدرت، کاری جز طواف بر گرد صندوق رای نمیشناسند عجیب نیست. گرفتارشدن در برخی شعارهای تکراری، اصلاحات را به میزانی از واپسگرایی تدریجی مبتلا کرده که نه تنها در برابر سیل انتقادات جامعهی خشمگین و مطالبهگر بیحس و بیتفاوت کرده، بلکه جز تکرار سخنانِ تاریخ مصرفگذشته، هیچ زایش و خلاقیتی در آنها نیست. همینهایند که موسوی را انقلابی و برانداز تصویر میکنند.
طبیعی است که اگر در همین گام نخست موفق شوند، از آنجا که دعوت به خیابان و اعتراض را مساوی با آشوب و خشونت میبینند و حکومت نیز در تحقق این تساوی فروگذار نمیکند، همان مدل قدیمیِ حضور و شرکت در انتخابات را نتیجه میگیرند و آنگاه که با رویگردانی جامعه مواجه شوند (مثل انتخابات ۸۱ و ۸۴) از جامعه طلبکارند.
تحلیل دقیقتر اما ما را بدانجا میرساند که حکومت و اصلاحطلبان دو ضلع مکملی هستند که پیش و بیش از هر نیروی دیگری در خدمت پروژهی براندازیاند و خواسته یا ناخواسته، راهی جز سرنگونی نظام باقی نمیگذارند.
تفاوت ماهویِ رویکرد موسوی با دیگر مدعیان در این است که او «شکل» و «صورت» را خادم محتوا و باطن میداند و نه مخدوم آن. وجه تمایز خوانش موسوی از چارچوب و ساختار حقوقی جمهوری اسلامی از سایر خوانشهای انسدادگرایانه یا شبهاصلاحطلبانه در این است که این چارچوبها را همواره به محک اصول و آرمانهای تاریخی این ملت میسنجد و برای ساختار حقوقی نظام، شأنی فینفسه متصور نیست. اینها را وسیله میبیند و نه هدف، و آنجا که وسایل، از تأمین آن اهداف انسانی و متعالی ناتوان بماند، اصرار و تصلب بر حفظ آن را خلاف اصول خود میبیند. همچنان که مرحوم آیتالله منتظری، در تیر ۸۸، در پاسخ به پرسشی در مورد جملهی «حفظ نظام از اوجب واجبات است»، اشاره میکند که حفظ نظام بهخودیخود فاقد هیچگونه ارزشی است و اگر وجوبی برای حفظ نظام قابل تصور باشد، منظور آن نظامی است که برپادارندهی عدل و تامین کنندهی حقوق ملت باشد، و نه «هر» نظامی.
از این رو، آنگاه که نظام حقوقی در تحقق کارویژههای اصلی خود بازبماند اصرار بر آن، معنایی جز ظاهرگرایی و تصلب بر صورت، به قیمتِ نابودی محتوا ندارد. با همین مبنا بود که سه سال پیش، موسوی تلقی خود از براندازی را به صورتی متفاوت عرضه کرد: «برانداز کسانی هستند که از جیب مستضعفان و پابرهنگان و فقرا فسادهای عظیم را در کشور ایجاد کردهاند».
برانداز و انقلابی خواندنِ موسوی، خصوصاً از سوی برخی شبهاصلاحطلبان، محصول چشم بستن بر انسدادی است که کلیت ساختار سیاسی را فرا گرفته و «ساختار» را به آلت فعل «شخص» فروکاسته است. والا مگر میتوان هر روز یک شورا و نهاد غیرقانونی ایجاد کرد و بدان طریق روالهای قانونی موجود را دور زد و به حاشیه فرستاد، اما هنوز مدعی وجود «ساختار» بود؟ مگر میتوان در برابر بلعیده شدنِ ریز و درشتِ ابزار و ادواتِ ضروری جمهوریت ساکت یا منفعل بود، و در عین حال صندوق رای را دارای موضوعیت دانست؟ و مگر راهی هست غیر از تجدید اعتبار و حرمت صندوق رای؟
با الهام از جملهی مهندس موسوی، کسانی در صف اول براندازی ایستادهاند که ظرفیتهای اعمال حاکمیت ملی را از بین برده، یا در برابر انهدام این طرفیتها، نه تنها چون کبک سر در برف کردهاند، بلکه به «بهانه»ی امنیت و قانون، سر بر آستانِ کسی میسایند که متهم اول انهدام جمهوریت است.
از این زاویه، بسیاری از آنانکه مهندس موسوی را آماج اتهام براندازی قرار دادهاند، خود بیش از هر کسی به چنین عنوانی سزاوارند. در سپهر سیاسی امروز میتوان سه جریانِ ظاهراً متفاوت را برشمرد که در تحلیل نهایی، هر یک به شیوهی خاص خود، بُعدی از ابعاد گفتمان براندازی و انقلابیگری را برمیسازند و روز به روز آن را فربهتر میسازند:
۱) حکومتی که ترمزها را درآورده و تنها بر پدال گاز پای میفشرد و با شتابی فزاینده در سراشیبی استبداد و یکهسالاری پیش میرود، اول متهم این ماجراست و هموست که به قدر امکان، روزنههای تغییر را میبندد و هر کورسویی از اصلاح را مسدود میسازد و در آشکار و نهان، و با زبانی صریح، اعلام میدارد که گوشی برای شنیدن نصیحت، و ظرفیتی برای ترمیم و بازنگری در سیاستهای خرد و کلان داخلی و خارجی ندارد. این اگر تبلیغ و تشویق به براندازی نیست، پس چیست؟
۲) آن دسته از براندازانی که «هیچ» تغییر درونزایی را برنمیتابند و تر و خشک را با هم میسوزانند؛ همانها که حتی چشم بر مقاومت ۱۰ سالهی محصورین میبندد و معتقدند همهی اینها سروته یک کرباساند، و نیز ابایی ندارند که محصوربودن را نیز نوعی «در آب نمک خواباندن» تعبیر کنند (!!)، اینها نیز ریزهخوار سفرهای هستند که نظام هر روز بر گسترهی آن میافزاید و تعداد بیشتری را، به اجبار یا اکراه، بر سر آن سفره مینشاند.
۳) دستهی سوم اما شبهاصلاحطلبانی هستند که یا به واسطهی فقر تئوریک و تحلیل نادرست از شرایط و مناسبات قدرت (خصوصاً در دوران پسا ۸۸)، یا به دلیل ضعف در شجاعت و حریّت، یا بر اثر آلودگی به فساد و رانت، اصلاحات را به قافلهای ورشکسته بدل کردهاند که تنها در درون فرقهای محدود قابل طرح و دفاع است. اگرچه در ظاهر و در سطح رتوریک، با انقلابیگری مخالفت میکنند و دعوی اصلاحطلبی دارند، اما به دلایل پیش گفته، به جای اصلاح حکومت، خود دچار تغییر و بلکه استحاله شدهاند، به نحوی که از اصلاحطلبی جز یک محافظهکاری خنثی، منفعل، بیخطر، و گاهاً منفعت جو و فرصت طلب باقی نمانده است. آنچه که امروز حتی اصلاحطلبان نیز بدان اذعان و اعتراف دارند، دلزدگی، رویگردانی و بی میلی جامعه به اصلاحات و اصلاح طلبان است. خلاصه آنکه دو دهه دفاع از اصلاحات تدریجی و گام به گام، نتیجهای جز بدنامی اصلاحطلبی به دنبال نیاورده، و بلکه ضد خود را تولید کرده است. تاسف آنجاست که خشکاندن ریشههایِ امید جامعه به اصلاحات، تا حد زیادی، به دست خود اصلاحطلبان انجام شده، اینگونه است که اصلاحطلبیِ محافظهکار، انقلابیگری را در دل خود میپروراند، و در واقع، اصلاحطلبی منفعل، که هیچ مرزی را برای مماشات نشناسد، یک انقلابیگری تمام عیار است در لباس مبدل!
با این مقدمات، شاید بهتر بتوان دریافت که جهتگیری آقای مهندس موسوی در تقابل صریح و آشکار با براندازانی است که لباس حکومت یا جامهی اصلاحطلبی یا ردای احیای سلطنت بر تن کردهاند.
بر این اساس، آنان که بیتوجه به اضمحلال نهادهای قانونی، در چنبرهی شعارهای مغلوط خود گرفتارند و تبلیغ و ترویجِ ثبت نام در انتخابات (ولو با قید «فعلاً») را به نام اصلاحطلبی جا میزنند، در پیشگاه وجدان تاریخی ملت باید پاسخگو باشند.
بیعملی و انفعال در برابر تضییقات حکومتی نتیجهای جز انحلال یکایک نهادهای قانونی ندارد و، خواسته یا ناخواسته، حرکت در مسیری است که مطلوب حاکمان است، یعنی تقلیل نهادهای قانونی به زیرمجموعهای از دفتر رهبری. تا وقتی در برابر سیل دستاندازیهای هستهی اصلی قدرت چارهی موثری اندیشیده نشود و راهی مشخص و موثر پیشنهاد نشود، دعوت مردم به شرکت در انتخابات بلافایده بوده و اصلاحطلبان را نیز گرفتار همان موج بیاعتنایی و دهنکجیهایی میکند که امروز حکومت در معرض آن است.
برای آشتی با جامعه، و تغییرِ پیشقضاوتهایی نظیر «اینها همه مثل هماند» و «دستشان توی یک کاسه است»، به چیزی بیش از شعارهای نخنما، قدیمی و بیکارکرد نیاز است.













