مبراسازی معکوس: تاریخ منحرف، تقدیس ساخت سیاسی در تاریخ رسمی
چکیده :امروز که در مقابل چشمان حیرت زده و بهت زده ما، دانه دانه جوانهای رعنایمان بر خاک می افتند و در خون می غلتند، آنها هم که مورخان و پژوهشگران مستقل تاریخ را به حاشیه راندند و صدایشان را خفه کردند به اندازه ساخت حاکمیت مسئولند. آنها که اجازه ندادند تا صدای پژوهشهایی که تلاش می کردند فریاد شوند و یادآوری کنند که ساختارهای حاکمیتی در ایران میل به خشونت دارند به گوش مردمان برسد به اندازه نیروهای سرکوب و حتی بیشتر مسئولند....
لیلا پاپلی یزدی
سال نود و دو در زندگی شخصیِ من یک نقطۀ عطف بود. وقت انتخابات در برلین بودم. به قول خراسانی ها خودمان را چاره منحصر تصور می کردیم. رای دادم. روحانی که رای آورد برگشتم ایران. همین آقای صادقی که بعدها نماینده شد، شده بود مدیر بخش شکایتهای وزارت علوم. دهها هیئت علمی آسیب دیده آمده بودند شکایت. همسر من قبل از برگشتن من نامه شکایتم را ثبت کرده بود. این بود که مستقیم رفتم برای پیگیری. خانم منشی نامه ام را داد دستم و گفت برای استناد به پرونده تعلیقم بروم پیش آقای الف از او تایید بگیرم. در آن شلوغی وزارت علوم که سوزن می انداختی پایین نمی آمد، خودم را رساندم پیش آقای الف. نقس زنان و عرق ریزان. آقای الف اسم من را که روی نامه دید سرخ شد. «-چه پرونده ای دارین شما…دویست سیصد برگه. ماشالله همکارات هیچی برات کم نگذاشتن.» سعی کردم لبخند بزنم هر چند گمانم فقط دهنم کج و کوله شد.
سرِ آقای الف شلوغ بود این بود که پرونده ام را داد دست خودم تا نامه بورس را پیدا کنم. میدانست که من بیشتر آن نامه های مثلا محرمانه را دیده ام. وانگهی چیزی دیگر برای پنهان کردن نمانده بود. لای آن شلم شوربای گزارشهای سال هشتاد و هشت از همدان و مشهد و تهران، نامه های محرمانه در مورد زندگی خصوصی ام با ضمیمه عکسهایم در حال خندیدن یا شادمانی، نامه تا خورده ای هم بود که انگار سالها بود باز نشده بود. چون قدیمیتر بود گمان کردم نامه بورس است اما نبود. گزارشی بود از استادم به حراست وزارت علوم در موردِ من- اینکه تاریخی که روایت می کنم منحرف است. به سال هشتاد و چهار. نامه با دست نوشته شده بود و من خط این استاد را می شناختم. بارها کنار کاغذهایم تحشیه نوشته بود. آقای الف که برگشت در مورد نامه ازش پرسیدم. شانه هایش را بالا انداخت، گفت در پرونده زنهای هیئت علمی از این چیزها زیاد پیدا می شود « سال ۸۴، من…هنوز دانشجو بودم. – همین باعث شده نتونی تو تهران بورس شی…بیا اینم نامه بورست برو بالا بده به خانم ص….».
زدم از وزارت بیرون. راه رفتم و فکر کردم. حس کردم خودم سر خودم کلاه بزرگی گذاشته ام. علی رغم آنکه به مثابه باستان شناس باید می توانستم گاهنگاری رویداد را دست کم نسبی تخمین بزنم ، اما رویدادهای هشتاد و هشت سبب شده بود پیش از آن را نبینم. حال آنکه من از سالها قبل سرکوب شده بودم و نه از هشتاد و هشت. چرا؟. یک دلیل می توانست پاسخ آقای الف باشد. زنها بیشتر در معرض سرکوبند. یک نگاهِ گذرا در وزارت علوم شلوغ این را نشان می داد. با اینکه زنها تنها شانزده درصد اعضای هیئت علمی را تشکیل می دهند اما بسیاری از آنها به بهانه هایی مانند فمنیست بودن، بدحجاب بودن، خندیدن، صمیمی بودن با دانشجوها و امثالهم سرکوب شده بودند. من هم از این قاعده مستثنی نبودم اما موضوع دیگری هم بود که توجه مرا جلب می کرد ، کلید واژه ای که استادم با دقت استفاده کرده بود و به نظرم به الگویی از پیش آموخته و قالبی برمی گشت: «تاریخِ منحرف».
تاریخ منحرف دیگر چه جور موجودیتی است؟. انحراف از چه؟…باید به این فکر می کردم. یکی از نخستین تصویرهایی که در ذهنم آمد استادِ استادهایم بود دکتر عزت الله نگهبان که همان سال های اول بعد انقلاب با یازده ضربه چاقو دمِ درِ دانشکده ادبیات دانشگاه تهران مزد سالها پژوهش و تدریسش را دادند. چرا؟. او متخصص پیش از تاریخ بود ، تخصصی دور از تاریخ معاصر اما به وضوح از آرمانشهرِ پهلوی دوری میجست شاید همین بود که تلاش کرد باستان شناسی انسان شناسانه را که خوانشی مدرن از این رشته است در ایران طرح کند. ضربات چاقو در تنِ دکتر نگهبان مرا به یاد احمد کسروی می اندازد. او هم به شکل هولناکی کشته شد در کاخ دادگستری و همراه با منشی اش، سید محمدتقی حدادپور. چرا؟. این مرگ تصویری دور بود از رویدادی نزدیک. یادم هست که ما دانشجوهای کم سن و سال که رفتیم پرسۀ دکتر تفضلی می شنیدیم که درگوشی همه از قتل می گفتند. چرا؟. چه کسی می توانست آنقدر بی رحم باشد که خون آن آدمِ آرام دانشگاهی را بریزد؟. همان سالها که روی سندهای حذف و اخراج پژوهشگران تاریخ کار می کردم، سندی یافتم که استادی مبرز در باستان شناسی را به دلیل بازخوانی «طاغوت» شایسته اخراج تشخیص داده بود، ناگفته پیداست که سرانجام آن استاد شایسته چه شد. استادِ دیگرم برایم بازگو کرده بود که در طول سالها بیکاری و قطع حقوق، سقف خانه اش حتی پایین آمده بود، هر چند زنده ماند اما خشم و رنج بیمارش کرد.
بازخوانی تاریخ در ایران، راه رفتن روی تیغۀ شمشیر است.
***
در نیم قرن اخیر بیش از پیش، دانش تاریخ و تفسیرهای باستان شناختی دچار سرکوب شده است. این مساله البته در ایران یگانه نیست. حزب حاکم در شوروی چارچوبی زمانی و گاهنگاشتی مشخصی تبیین کرده بود و باستان شناسها مجبور بودند یافته هاشان را در این چارچوب جا دهند. هر گونه تخطی ممکن بود با عقوبت مواجه شود. در دهه نود میلادی، برخی باستان شناسان چارچوب بندی تاریخِ استاندارد در شوروی و آلمان نازی نه فقط در راستای یکسان سازی که نوعی کالایی سازی تاریخ هم تفسیر کردند. همان که احتمالا هنوز در بخشهایی از جهان امروز هم خریدار دارد.
در ایران، مصر، چین، ترکیه و برخی کشورهای شرق اروپا مانند جمهوری چک، هنوز تاریخ رسمی بر تاریخها اولویت دارد. در این ساختارها معمولاً ساختِ سیاسی تقدس انگاری می شود و هر نوع روایتِ دیگر نوعی انحراف و قابل پیگیری و سرکوب فرض می شود. این است که در این سرزمین ها مورخ یا پژوهشگرِ تاریخیای مورد پسند و اقبال حاکمیت قرار می گیرد که بی توجه به زمان مندی یا مکان مندی ساحتِ سیاسی را مبرا و بی اشتباه فرض کند و همه آشوب و آنومالی را به ملت منسوب بداند. اینگونه است که در این سرزمینها هنوز تاریخ اقوام، زنان، دگرباشان جنسی و اپوزسیونها تابو انگاشته می شوند. این همان است که گمانم توسط اقتدارگرایی«تاریخِ منحرف» نامیده می شود.
در ایران ما-حتی به مثابه پژوهشگر- هنوز نمی دانیم مجلس در چه فرایندی به توپ بسته شد، نه آن واقعه خوفناک ، نه قحطی ، نه قرارداد ۱۹۰۷ و نه جنگهای جهانی مورد بررسی و خوانش با روشهای جدید قرار نگرفته است. چیزهایی که ما می دانیم بیشتر محدود است به روایتهای تاریخی تا بررسی باستان شناختی یا تبیین تاریخی. ما علاقه نداشتیم وقتی سایر پژوهشگران در جهان در مورد جنگ جهانی اول بحث می کردند، صد سالگی این واقعه را بررسی کنیم، ما در مورد استعمار کم حرف می زنیم، ما دوره پسااستعماری (؟) را مورد مداقه قرار نمی دهیم، ما میل نداریم «تاریخِ تاریک»، برده داری، رنج،زندگی مردم عادی، کارگران و دیگرسازی را بازخوانی کنیم، ما خوانشهای دیگر، روایتهای نو، روایتهای خرد را به نفع تاریخِ برساختِ حاکمیت کنار زده ایم و آنچه در نهایت مانده –دست کم در دوران تاریخی- تبینهای مرتبط با ساختارهای سیاسی است.
این است که مردمانی که هیچ حرجی بر آنها نیست پلاکارد برمی دارند که «لیاخوف، کجایی؟!» بی اینکه بدانند چه در روز به توپ بستن مجلس روی داده است. بی اینکه بدانند در پس اقدام لیاخوف چه دهشتی روی داد. البته لازم به ذکر است که مردم در زندگی روزمره، با تاریخ وارونه رو به رو هستند مثل اینکه هر روز با نام همراهان لیاخوف در سرکوبِ مشروطه مانند شیخ فضل الله نوری به مثابه نام خیابانها و بزرگراهها سر و کار دارند. آنها نمی دانند چون ما پژوهشگران تاریخ یا سرکوب شده ایم یا به گفتمانِ تاریخِ رسمی پیوسته ایم، گفتمانی که از سرزمین ما چنان تصویر پر از ضعف و نقصانی ایجاد کرده که هر نوع نقد را نوعی حمله تعبیر می کند درست خلاف تصویر بازنمایی شده اش فرهنگ ایران را چنان خالی از حس ملی می داند که هر نوع «دیگری» را دشمن فرض می کند و چنان از تاریخ معاصر نگران و بیمناک است که به تاریخ دور پناه می برد و در تفسیر یکسان سازی شده و بسیار تقلیل یافته پنهان می شود.
در نبودِ پژوهشگران مستقلِ تاریخ، ساختارهای حاکمیتی این امکان را می یابند تا تبارِ خود را پاک کنند. پژوهشگر تاریخ اما می آموزد که هر پدیده ای در فرایند معنا دارد. هیچ ساختِ سیاسی ای از بی تاریخی برنیامده، بلکه بر گذشته ای تکیه دارد. تقدس زایی تاریخی تلاش می کند با کشتن، حذف، اخراج و سرکوب هر پژوهشگر تاریخ مستقل، تبارِ سیاست را ناگفته بگذارد. این است که مبحث مهم چرخه خشونت در ساختارهای سیاسی که خسرو شاکری طرح کرده به گوش بسیاری از پژوهشگران ناَآشناست یا برای مثال تذکرمحمدرضا فشاهی در مورد تمرکز و فساد در ساخت سیاسی-اقتصادی شنیده نشده یا از آن سو تکوین تدریجی پایه های سرمایه داری که یروند آبراهامیان تبیین می کند یا خوانش افسانه نجم آبادی از یکسان سازی بدنها در جایی میان کتابها گم می شود.
تقریبا همه این پژوهشگران و سایر پژوهشگران غیر وابسته به حاکمیت ایران که از اتفاق به «تاریخِ منحرف» خوانده شده توسط حاکمیت می پردازند بارها تذکر داده اند که ساختارهای سیاسی مدرن در ایران به دلیل تمرکز گرایی و میل به یکسان سازی و دیگرسازی از اعقابِ سنتی شان استعداد بیشتری برای تبدیل شدن به ماشین کشتار دارند.
امروز که در مقابل چشمان حیرت زده و بهت زده ما، دانه دانه جوانهای رعنایمان بر خاک می افتند و در خون می غلتند، آنها هم که مورخان و پژوهشگران مستقل تاریخ را به حاشیه راندند و صدایشان را خفه کردند به اندازه ساخت حاکمیت مسئولند. آنها که اجازه ندادند تا صدای پژوهشهایی که تلاش می کردند فریاد شوند و یادآوری کنند که ساختارهای حاکمیتی در ایران میل به خشونت دارند به گوش مردمان برسد به اندازه نیروهای سرکوب و حتی بیشتر مسئولند. آنها که پیوند دانشگاه و جامعه را بریدند و آدمهای دانشگاهی را به کنج عزلت کشاندند و تیراژهای کتابها را به دویست کاهش دادند که خود «تاریخ رسمی» را در مقابله همه تاریخهای متنوع مردمان بنویسند و تصویر رنگارنگ ایران را به تصویری تک رنگ و یکسان سازی شده تقلیل دهند به اندازه فشنگهایی که به سرها شلیک شده مسئولند. آنها که از مردمانِ خوزستان و بلوچستان و کردستان دیگری ساختند و تاریخ آنها را به نفع تاریخ ساختارهای حاکمیتی مصادره کردند، امروز در ناشنیده ماندن صداهایِ این مردمِ هموطن سهیمند. آنها اگر تاریخ را خوانده باشند لابد می دانند که تاریخ قاضی زبردستی است و مو را از ماست می کشد هر چند صبور و ساکت است…
***
آن رویداد سال نود و دو برای پژوهشگر جوانی مثل من نشانه ای بود از راهی که باید انتخاب می کردم. این بار آگاهانه و نه چون هژده سالگی ام از سر شور. باید انتخاب می کردم که می خواهم از کدامین سو باشم. اگر بخواهی تاریخ را نه آنگونه که ساخت سیاسی میل دارد که به شیوه مردمان روایت کنی باید آماده باشی که سینه ات آماج زخمها شود. در حاشیه امن تاریخ رسمی همگان محکوم و منحرف فرض می شوند به جز ساختار سیاسی- همان پروپاگاندایی که امروز از تریبونهای رسمی می شنویم. این همان تاریخی است که به گفته پرفسور آبراهامیان در مقاله استفاده و سواستفاده از تاریخ با ایجاد دوگانه خوب/بد، منحرف/ سالم راه را برای کشتار باز می کند. یادمان باشد این کشتار که امروز با آن مواجهیم قبلاً در برگ برگ تاریخ رسمی در فرایند توصیف و تقدیسِ رسوم شکنجه و سخت کشی و دیگری کشی توجیه شده است. تبار این خشونت در آن فرایند نهفته است. یادمان باشد که آن روزِ دیگر که آفتاب بربیاید ما نیازمند بازخوانیِ تاریخ رسمی و حکومت ساز هستیم…پیش از آنکه روایتِ تقدیس شده و دیگری سازِ نویی به وجود آید.













