سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » انسان و انسانیت، همه آیین ها در خدمت آن...

انسان و انسانیت، همه آیین ها در خدمت آن

چکیده :آی انسانها! حصاری تنگ به دور انسانیت نکشیم همه در آفرینش ز یک گوهریم. نه من بهایی شدم و نه ایشان شیعه. فقط یادی بود از طی شدن روزگاران، فراوانی بلوط زاران و پرسبزه بهاران و کوهساران. خنده ای بود بر لبان خشکیده پیرمرد و پیرزنی تنها در دیار غربت و گاهی اشکی بر دیدگان کم رمق شان و من هم غمگین، آه که گفته است که: ما انسانها دیواری غم افزای و ملال آور بین خودمان بکشیم و این کار را به ناصواب در راه و بنام خدای خویش بنامیم اش و آنرا نشانه مملوکیتی ارادتمندانه برای باری تعالی بدانیم اش....


کلمه – خسرو میرزایی

روزی بر حسب تصادف در یکی از شهرک های اطراف کرج در مغازه ای نشسته بودم پیرمردی وارد شد و از مغازه دار کالایی خواست متوجه شدم که هم زبانی و هم استانی ماست. هم او خوشحال از یافتن یک هم زبانی بود و هم من. متوجه شدم که از بهائی های است که در استان ما ساکن بوده اند و بعد از انقلاب خانه و کاشانه خود را ترک کرده اند. بسیار پذیرای این که سری به آن ها بزنم تا ساعتی از انزوای همیشگی شان کاسته شود.

بعدا روزی به دیدارش رفتم. در خانه ای محقر و قدیمی و کوچک و تک درخت موجود در خانه شان به آن زیبایی می بخشید. تک درختی که شاید برایشان یادآور بلوط زارهای زادگاه شان بود. این پیرزن و پیرمرد تنها و غریب از یافتن یک هم محلی و هم زبانی بسی خوشحال و خندان. فارسی را به کناری نهاده و با زبان ناب محلی با آنها به گفتگو نشستم و آنها هم شادمان ازین گفتگو بودند. زبان محلی در تار و پودشان آمیخته و نهفته بود. من این دیدار را یک کار نیک می پندارم. گفتگویی عادی که خاطره هایشان را زنده می کرد و بسی شادمانی.

آی انسانها! حصاری تنگ به دور انسانیت نکشیم همه در آفرینش ز یک گوهریم. نه من بهایی شدم و نه ایشان شیعه. فقط یادی بود از طی شدن روزگاران، فراوانی بلوط زاران و پرسبزه بهاران و کوهساران. خنده ای بود بر لبان خشکیده پیرمرد و پیرزنی تنها در دیار غربت و گاهی اشکی بر دیدگان کم رمق شان و من هم غمگین، آه که گفته است که: ما انسانها دیواری غم افزای و ملال آور بین خودمان بکشیم و این کار را به ناصواب در راه و بنام خدای خویش بنامیم اش و آنرا نشانه مملوکیتی ارادتمندانه برای باری تعالی بدانیم اش.

من با وجدانی آسوده و بی دغدغه از ارتکاب گناهی و عاقبت اندیشی برای محرومیت از آرامش در بغل حوری، در بهشت برین جایی، به دیدارشان رفتم. زیرا در لحظاتی به پای کهنسالانی نشستن و خنده بر لبان شان نشاندن را ارتکاب گناهی نیافتم و فکر نمی کنم همچو آدم گندمخوار از بهشت بیرون انداخته شوم.

تا نظر خوانندگان محترم چه باشد.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.