سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » فلسفه در شرق و غرب و نسبت آن با زندگی و دمکراسی...

فلسفه در شرق و غرب و نسبت آن با زندگی و دمکراسی

چکیده :غربی ها بعد از چندین قرن حکومت در قرون وسطا و پس از آن تابوهایی نظیر فلسفه در چارچوب تعالیم مدرسی و فلسفه به مثابه خادم الهیات پنداشتن را شکستند و بر پایه رشد علم، اقتصاد، انقلاب صنعتی، تکنولوژی، رنسانس و روشنگری وظایف فلسفه را از چارچوب تنگ و کلیشه ای از پیش تعیین شده فراتر بردند و در خدمت مردم و حقوق شان قرار دادند و علاوه بر تفسیر جهان به تغییر جهان هم اندیشیدند....


کلمه – خسرو میرزایی

شرقیان از فلسفه یونان استقبال کردند و بر آن شدند که اصول فلسفه یونان را بر عقاید رایج خویش انطباق دهند. اما کمتر از خود پرسیده ایم که چرا فیلسوفان شرقی اجازه نیافتند آن بخشی از اصول فلاسفه یونان درباره دمکراسی، نوع حکومت و نقش مردم در آن ها را تفسیر و گسترش دهند. اتفاقا همین بخش از فلسفه یونانی می توانست با زندگی عملی مردم سر و کار داشته و در سرنوشتشان اثر بسیار بگذارد .

برای استبداد شرق چنین چیزهایی پذیرفته نبود و قدرتمداران وحافظان وضع موجود اجازه هم ندادند و اگر هم اندیشمندانی پا را از حیطه مورد نظرشان بیرون می نهادند سرنوشتشان یا بالای دار بود و یا آوارگی و دربدری .

غربی ها بعد از چندین قرن حکومت در قرون وسطا و پس از آن تابوهایی نظیر فلسفه در چارچوب تعالیم مدرسی و فلسفه به مثابه خادم الهیات پنداشتن را شکستند و بر پایه رشد علم، اقتصاد، انقلاب صنعتی، تکنولوژی، رنسانس و روشنگری وظایف فلسفه را از چارچوب تنگ و کلیشه ای از پیش تعیین شده فراتر بردند و در خدمت مردم و حقوق شان قرار دادند و علاوه بر تفسیر جهان به تغییر جهان هم اندیشیدند. فیلسوفان ، ادیبان و اندیشمندان غربی در این خصوص نقش بی بدیلی ایفا نمودند. هم از نظر دمکراسی ، آزادی اندیشه و بیان و عقیده و هم از نظر بررسی ماهیت جهان مادی و طبیعت پیرامونی گامهای عظیمی برداشتند و با کمک ابزارهای علمی نظیر دوربین، تلسکوپ و تجهیزات علمی ثابت کردند آنطور که کلیساییان و ارسطو گفته بودند نیست. نظم طبیعی جهان طور دیگریست و زمین مرکز عالم نیست. اما هیچ کس ارسطو را برای نظراتش در مورد کرات آسمانی سرزنش نکرد. علم و تجهیزات جدید حقایق و واقعیات جدیدی را کشف کرد که با تجهیزات محدود زمان ارسطو امکان پذیر نبود.

تغییر زیربنای اقتصادی و آزادی اندیشه ها بسی خلاقیت ها و پیشرفت ها را باعث شد که امروز شاهد آنیم و دستاوردهای عالم بشری در اینجا هم نخواهد ایستاد و همچنان به پیش خواهد رفت. البته این بدان معنی نیست که ما شیفته سیستم های غربی و حکومتگران آن ها باشیم و بر اعمال استثمارگرانه آن ها صحه بگذاریم؛ بلکه منظور برشمردن دستاوردهای علمی – نظری نوع بشر است. این شرقیان بودند که آثار فلاسفه یونان را ترجمه کردند و مورد استفاده قرار دادند و تجربیات و میراث فلسفی خود را هم برآن افزودند و غرب هم از این تجربه و دستاوردها استفاده کرد. اما نکته محوری و تمدن ساز آن، این بود که بر اثر استبداد شرقی و هم چنین روحیات اوهام گرای و پندارباف، فلسفه در بین ما شرقیان محدود به تفسیر جهان شد (آن هم بیشتر جنبه ذهنی و معنوی، نور، ظلمت و انطباق فلسفه با عقاید رایج ) و بیشتر تفسیرهایی که منطبق و در خدمت عقاید مرسوم و رایج و طبق خواسته حاکمان باشد، ارائه داد و فلاسفه دچار بحثهای انتزاعی و نامانوس و نامربوط با زندگی عملی – واقعی مردم گردیدند. شاید اصطلاح” فلسفه بافی ” از همین امر رایج شده باشد.

این تعیین تکلیف نوع تفسیر ، طبق کلیشه های مجاز کجا ، و برداشت فلسفی سقراط کجا که خواهان تامل انتقادی و بازتعریفی از همه پدیده ها بود؟ سقراط اعتقاد داشت که همه پدیده ها، نظرات و آداب و اعتقادات موجود را باید به دیده شک منطقی نگریست و از نو تعریف و تجزیه و تحلیل کرد . سفارش اول سقراط به شاگردانش این بود که معانی پدیده ها را بازتعریف کنید و به این بسنده نکنید که تاکنون به آن ها چگونه پرداخته شده یا تعریف شده اند. میان ماه سقراط تا ماه شرقیان زمین تا آسمان تفاوت بود. اگر از محدودیت فکری و رسالت فلاسفه شرق صحبت می شود مقصر اصلی هم اندیشمندان شرقی نیست بلکه این استبداد حکومتی و تک بعدی نگری شرقی است که حیطه را بر آن ها تنگ می کرد و اجازه نواندیشی و ابداع و ابتکار را از آن ها گرفت. عده ای که به این امر گردن ننهادند، بر بالای چوبه دار آویخته شدند و عده ای قتل عام و دربدر گردیدند . برخورد سفاکانه و قتل عام مزدکیان و مانوی ها در زمان ساسانیان جایی و ماوایی برای تفکر فلسفی و آزاداندیشی باقی نگذاشت. گرچه در زمان خلافت عباسیان در جهان اسلام علم و فلسفه گسترش یافت ولی در مجموع خلفای اموی و عباسی بسی اندیشمندان را همچون حلاج، ابن مقفع، سهروردی و …. به قتل رساندند. چنان تقدسی مبالغه آمیز و دروغین برای خلفای عباسی ایجاد شده بود که وقتی آخرین خلیفه عباسی را کشتند سعدی شیرازی، این دانای زمان چنان ناراحت شده بود که می گفت از آسمان خون خواهد بارید. ولی بعد از قتل خلیفه عباسی همه چیز به خیر گذشت و خون بارش و زلزله و بلایای دیگر نازل نشد. این نظر سعدی عاقل و دنیا دیده ما بود وای به حال عوام و مردم عادی ما .

ناصر خسرو قبادیانی جایی ذکر کرده: که به شهری وارد شدم دیدم کسبه ، مغازه ها را ترک کرده بسوی محلی می شتابند. کسبه هر یک با تکه ای گوشت برگشتند. قضیه را پرسیدم ؛ گفتند که یک ” رافضی ” را کشته اند و قطعه قطعه اش کرده اند . هر کدام از ما هم تیکه ای از گوشت آن را آوردیم (اجر و ثواب شان قبول!). ناصر خسرو که خود هم به جرم رافضی تحت تعقیب بود هر چه زودتر آن دیار را ترک کرد تا قطعه قطعه نشود .

حکیم عمر خیام هم که علاوه بر علمش اشعار فلسفی گرانبهایی دارد، همانند سقراط تعاریف و نظرات مرسوم را نمی پذیرد و به احتمال قریب به یقین چاره را در لاادری گری ( علت و چیستی را نمی دانم ) دید چون زمانه را دریافته بود که با دیگر اندیشمندان چه ها کرده اند، بعضی ها از حسد عمر خیام در تعلیم نظراتش و پرورش شاگردان ذکر کرده اند. عمر خیام تا همین مرحله هم بسی تکفیر و لعن شنیده ولی به روزگارش اگر مثل سقراط، افلاطون و ارسطو کلاس و آکادمی دایر مینمود و شاگردانی را دور خود جمع می کرد، به دلیل همین تضییقات اکثر اندیشمندان ما یا به شعر روی می آوردند و افکار خود را در چارچوب شعر بیان می کردند و یا هم به عرفان و تصوف و انزوای فکری و دوری از گیر و دار روی می آوردند تا شاید از گزند حوادث جانی سالم بدر برند. به این مصائب، مشکلات دیگری هم از قبیل تهاجم بیگانگان، قتل عام و نبود زیرساخت های اقتصادی مناسب را باید اضافه کنیم. در غرب فئودال ها از نظر اقتصادی مستقل و دارای امنیت بودند ولی در شرق چنین امنیت ملک و دارایی وجود نداشت و شاه یا حاکم هر وقت میل می کرد تیول و اموال دیگران را غصب و مصادره می کرد. اما فکر نکنیم که غربیان به آسانی مراحل فوق الذکر را طی کردند؛ بسی قربانی دادند و به آتش قرون وسطایی افکنده شدند اما در نهایت در پرتو عواملی از قبیل رشد زیرساخت های اقتصادی، انقلاب های صنعتی و کشفیات جدید، رنسانس و گسترش نظرات و آرا و علوم در پرتو صنعت چاپ گوتنبرگ و…. به چنان درجه ای از رشد رسیدند که توانستند این راه خونین را طی کنند و سدها و موانع را براندازند، این را هم یادآوری کنیم که در خود غرب هم روند رشد اندیشه و علم و صنعت یکنواخت نبود. کشورهایی نظیر اسپانیا و پرتغال بر اثر مقاومت نیروهای استبدادی – ارتجاعی بسی دیرتر این تحولات را پذیرفتند و از قافله عقب ماندند.

ناگفته نماند که شرق از کشورها و آیین هایی نظیر کنفوسیوس، شینتو، بودا، هندو و فرهنگ های مختلفی تشکیل شده که هر کدام از آن ها نظیر چین و ژاپن و هند و …. ویژگی های خود را دارند و مراحل مختلفی را طی کرده اند.

خلاصه کلام اینکه در شرق فلسفه با زندگی و دمکراسی پیوند نیافت و یکی از دلایل اصلی آن حاکمیت استبداد بود که همچنان هم ادامه دارد اما در غرب این پیوند بمرور ایجاد شد و امروز در نقطه اوج خود قرار دارد و همچنان هم در حرکتی رو به جلو به پیش می رود. چه زمانی و چگونه شرق می تواند این فاصله را کم کند یا آنرا از میان بردارد؟


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.