پیامبری که دور نیست
چکیده :پس این بساط دین فروشی چیست که در همه جای تاریخ و جغرافیا پهن کردهاند، تا جایی که انسان میپرسد آیا ممکن است هرگز برچیده شود؟ آری ممکن است اگر مشتری نداشته باشد....
سیدعلیرضا بهشتی شیرازی:
بسم الله الرحمن الرحیم
فردوسی در شاهنامه رودابه را صاحب مویی بسیار بلند معرفی میکند. او گیسویش را از ایوان کاخ پائین میاندازد تا زال از آن بالا بیاید و به وصالش برسد.
آیا به راستی رودابه چنین زلفی داشت؟ اگر آری، قاعدتاً نظافتش دشوار بود، همچنین اداره آن در جابهجاییها. رشد آن گیسوان چقدر زمان برد و چندین سوال دیگر از این قبیل. اما اینها چیست که میپرسیم؟ کل ماجرا افسانهای است برای سرگرمی و حداکثر تقویت هویت ایرانی ، که هیچ قرار نیست جزئیات آن با عقل جور در بیاید. الا اینکه فردوسی چنین قضاوتی را قبول ندارد. او در ابتدای شاهنامه میگوید:
تو این (شاهنامه) را دروغ و فسانه مدان به رنگ فسون و بهانه مدان
از او هرچه اندر خورد با خرد دگر بر ره رمز و معنی برد
حتی اگر قصهای به عقل جور در نمیآید، بلکه مخصوصاً وقتی که به عقل جور در نمیآید، سرسری از کنارش نگذرید. کمی تامل کنید. دربارهاش بیشتر بیندیشید. شاید منظور همین موی ظاهری نیست، بلکه معنای بالاتری در کار است. مثلاً شاید میخواهد بگوید رودابه فکر بلندی داشت که آن را به کار بست و زال را به وصال خویش برساند؛ چقدر شیرین، چقدر زیبا، چقدر موجز.
اما چرا فردوسی یک راست همین کلمات را به کار نمیبرد؟ در عصر او احتمالاً کسانی بودند که اگر میخواستند چنین مطلبی را بگویند آن را صاف و پوست کنده کف دست مخاطب میگذاشتند، اما یادی از آنها نماند. آیا همین یک دلیل کافی نیست؟
تامل کردن در ابیاتی از شاهنامه که به عقل جور در نمیآیند پیشنهاد خوبی است، اگر در پس تمامی آنها به راستی معنایی بلندتر وجود داشته باشد – یعنی اگر به آنچه او در اول کتابش آورده است ایمان داشته باشیم. و الا چه بسیار نشانه در آسمانها و زمین که بر آن میگذرند و از آن رویگردانند، چون ایمان ندارند.
فردوسی انسان کمخردی نبود. او اگر میخواست میتوانست سهراب را به جای ده سالگی در نوزده سالگی به جنگ رستم بفرستد. در اینکه چنین نمیکند حتماً نشانهای هست، نشانهای از یک معنا که باید دنبالش بگردیم.
حکیم طوسی این شیوه را بارها به کار میگیرد و در آن به سنتی دیرینتر تکیه دارد. مثلاً در قصه آرش، که پیش از فردوسی شهرت داشت و حتی در اوستا آمده بود، قرار میشود ایرانیان پس از آنکه بخش بزرگی از قلمروشان را از دست دادند بهترین کمانگیرشان مامور پرتاب تیری کنند و اشغالگر تا محل فرود آن عقب بنشیند. آرش به بالای دماوند میرود و تیر را چنان میاندازد که در کمال حیرت آن سوی جیحون بر تنه درختی پیر مینشیند، و سپس خود که تمام نیرویش را در این کار ازدست داده است جان میسپارد.
برد موثر تیری که با قوت بازو انداخته شود حدود ۵۰ متر است. در بهترین حالت و با استفاده از کمانهای زنبوری که زهشان با اهرم کشیده میشود این برد به ۱۰۰ متر میرسد. ۱۰۰ متر کجا و ۲۰۰۰ کیلومتر کجا!؟ انداختن چنان تیری بیشتر شبیه به پرتاب موشکهای بالستیک امروزی است. آخر اغراق تا چه حد؟ حتی فردوسی در شاهنامه این داستان را نمیآورد و در اشاره کوتاهی به آن آرش را حداکثر فرسنگ تیر میخواند.
مگر آنکه داستان نه درباره چرخ چاچی، بلکه پیشبینی آمدن کسی چون فردوسی باشد تا امید، که بذر هویت ایرانی است، نمیرد؛ کسی که مرز زبان فارسی را، بعد از آنکه ایران دچار هزیمت شد تا آن سوی ماوراء النهر گسترش میدهد.
همین که معنا از راه میرسد قصه دیگر اغراقآمیز نیست. بلکه حتی احساس میشود کوتاهی هم شده است. مثلاً میگوید تیر آرش به آن سوی جیحون رسید، اما چقدر آن سوتر؟ به شهادت سعدی در چند قرن بعد حداقل تا کاشغر.
تیری که آرش انداخت آیا میتواند به ماوراءالنهر زمان نیز برسد؟ آری ممکن است، بلکه این تیر در اصل به سمت چنین مقصدی پرتاب شد تا بعد از چند هزار سال مادران هنوز نام فرزندشان را آرش بگذارند، یعنی آن امید که اوستا میگفت شاید یکی هم تو باشی.
در فرهنگ ما بستهبندی این چنینی معارف و مطالب بسیار به چشم میخورد. از جمله آنهاست داستانها، بلکه افسانههای نقل شده در مورد شیخ بهایی. او زمانی که وزیر بود گهگاه لباس مبدل میپوشید و به میان مردم میرفت تا از حالشان خبر بگیرد. در یکی از این گشت و گذارها به پیرمردی پینهدوز بر خورد و از مراتب معرفت او شگفت زده شد. شیخ که علم کیمیا میدانست بر مشته پیرمرد دست کشید و آن را طلا کرد تا به زندگی فقیرانهاش سر و سامان بدهد. پینهدوز گفت شما را یاد ندادهاند که در مال مردم تصرف نکنی. بعد نگاهی انداخت و مشته زرین از نو آهن شد. سپس گفت بهاءالدین، نظرت را کیمیا کن.
داستان شیرینی است، اما چقدر حقیقت در آن وجود دارد؟ خیلی. هنوز مادران ما وقتی میخواهند فرزندانشان را دعا کنند میگویند دست به خاکستر میزنی طلا شود. و چون درست مینگریم میبینیم این دعا به راستی در مورد کسانی مستجاب میشود. و این فقط کرامت مادران ما نیست. فلان شرکت بزرگ بین المللی که چند میلیارد ضرر داده بود کسی مدیریتش را در دست می گیرد و این عملکرد را به چندین میلیارد سود میرساند. اگر این کیمیاگری نیست پس چیست؟ شیخ بهایی هنرش را به کار بست و زندگی پیرمرد را زیر و رو کرد. اما پینهدوز چنان نگاه بیتفاوتی انداخت که فرق مشته زرین و آهنی از بین رفت. بعد به بهاءالدین آموخت که کیمیای واقعی در نگاه است. روزی که همه انسانها بمیرند دیگر تفاوتی میان طلا و خاک باقی نخوهد ماند. زیرا توجه انسانهاست که زر را زرین میکند. همان توجه، همان نگاه، میتواند خاک را هم ارزشمند کند، یا طلا را از ارزش بیندازد.
نظر آنان که نکردند بر این مشتی خاک الحق انصاف توان داد که صاحبنظرند
البته معنا عمیقتر از اینها است، منتهی بهتر است غرق آن نشویم و از بحثمان دور نیفتیم.
آیا داریم میگوییم اصلاً چیزی به نام کیمیا وجود ندارد و همه اینها باید تاویل شود؟ ما علمی یقینی برای دادن پاسخ به این سوال نداریم. چه میدانیم – شاید هم کیمیا واقعاً وجود داشته باشد، اما یقیناً امری غیر عادی و استثنایی است. نشانهها در معنای ظاهریشان گاهی هستند و اکثراً نیستند. اما وقتی معنا بلند گرفته میشوند همیشه هستند.
این شیوه از رازگویی خصوصاً در متون مذهبی بسیار به کار میرود. در روایت هست که روزی جبرئیل بر نوح (ع) نازل شد و به او مقداری دانه داد تا آنها را بکارد و درختانی بلند شوند؛ هر وقت میوهشان رسید طوفان خواهد آمد و قوم را غرق خواهد کرد. درختان بار آوردند اما طوفانی نشد. جبرئیل دوباره آمد و گفت از درختان بذر بگیر و از نو بکار و چون میوه آنها رسید طوفان خواهد آمد، تا ده بار. بار یازدهم جبرئیل گفت آن درختان را ببر و از چوبشان کشتی بساز و زمانی که کار آن انجام گیرد طوفان واقع میشود. و این بار طوفان به راستی رسید.
نظرتان درباره این روایت چیست؟
– روایت است دیگر. از کجا معلوم که درست باشد. مگر میشود جبرئیل وعده نادرست بدهد و یا امکان دارد خداوند ایمان مومنان را ضایع کند و آنها را سر کار بگذارد؟ الا آنکه شاید مومنان لازم بود معنا را بلندتر بگیرند. شاید میوه آن درختان خود کشتی بود، نه آن دانههای گس و ترشی که میچیدند و میچشیدند.
همین که معنا را بلند میگیری مشکل از میان بر میخیزد.
شاید بتوان در دیگر ادیان نیز چنین رویهای سراغ گرفت. مثلاً اعتقاد به سمساره را در نظر آورید. آدمی اسیر چرخهای از تولد و مرگ مجدد است. از این زندگی که بمیرد دوباره در قالبی نو متولد میشود، کما اینکه پیشتر در کالبدهایی دیگر زیسته است؛ شاید در جسم سنجاقکی، یا گرگی، یا گوزنی؛ و این گردونه ادامه مییابد تا آنکه سرانجام میشکند و روح در نیروانا به آزادی دست مییابد.
در زندان یکی از اتباع کره جنوبی همبند ما بود. یک روز دوستان خبر آوردند که او میخواهد خودکشی کند و به کسانی که برای منصرف کردنش میروند میگوید نگران نباشید، من از نو در بدنی دیگر به دنیا میآیم و در آن زندگی شادتر خواهم بود. چه ایمانی! اگر ما به خدای واحد چنین باوری داشتیم به کجا که نمیرسیدیم.
اما چه کسی زندگی پیشینش را به خاطر میآورد، یا شاهدی از آن در دست دارد؟ آیا به راستی حقیقتی در پس این آموزه هست که با بلندتر گرفتن معنا بشود بدان دست یافت؟
روزی را به یاد آورید که با کودک قنداقهپوشتان ملاقات کردید. آیا او شفیرهای نبود، و سپس پروانهای نشد؟ آنگاه پرنده آوازخوانی و طوطی شیرینسخنی، و بره بازیگوشی با موهای فرفری نرم که جستوخیز میکرد و به هر کجا پا میگذاشت با خود زندگی میآورد. و کتاب زیبایی که او بود همین طور فصل پشت فصل ورق میخورد و وجودش جامه پس از جامه عوض میکرد، تا اینک که طاووسی شکوهمند شده است. یا به خود بنگرید که همانند او این مسیر را آمدهاید، تا آن اسب عصاری که امروز میان خانه و دفتر طواف میکند. درست است – آن قنداقهای که به دستتان دادند به راستی شفیره نبود، اما صحبت از این نیست که آن چه بود. سخن از وجودی است که از کالبدی میمیرد و از نو در قالبی دیگر، در لباسی از آفرینش جدید، زنده میشود.
آیا این گونه رازگویی در قرآن نیز دیده میشود؟ به نظر میرسد آری. در سوره کهف میخوانیم موسی (ع) به کارآموزش گفت آن قدر در زمین خواهم گشت تا به محل گردهمایی دو دریا برسم، اگرچه مدتها بگذرد. اجمالاً با روند داستان آشنا هستیم، الا اینکه در مجمعالبحرین دو دریای ظاهری نمیبینیم. و الا موسی و کارآموزش هم میدیدند، یا برای بازگشت به آنجا کارآگاهانه جایپاهای خود را دنبال نمیکردند.
چرا میبینیم، اگر معنا را بالاتر بگیریم. محل اجتماع دو دریا نکند مکان ملاقات موسی و خضر است، و آن جایی است که در آن مرده جان میگیرد؛ نشانه آنجا این است. بر اساس متن قرآن در این مکان قطعاً ماهی مرده زنده شد و راهش را در آب پیش گرفت. اما آیا مرده اصلی این داستان ماهی است یا جان موسی است؟ به ابتدای داستان و اشتیاق او توجه کنید. چه انگیزهای میتواند عزم کسی را برای مدتهای طولانی – شاید سالها – راه رفتن جزم کند؟ بزرگترین انگیزهها. در مجمع البحرین آیا ماهی زنده میشود و او زنده نمیشود؟ زیادهروی نکنیم. آیا در محل اجتماع دو دریا موسی به خواستهای که وی را چنین برانگیخته است دست نمییابد؟ سادهتر از این – آیا او درخواستی میکند و خضر (ع) یک تف هم کف دستش نمیاندازد؟ خضر که ظاهراً در بخش اعظم مسیر ساکت است. موسی هم که حق سوال ندارد. پس کی خواسته او بر آورده میشود. شاید همان لحظه اول: اگر در جانت احساس بیتابی میکنی علتش بی خبری است.
اگر شما عصبانی شوید و قرآن را به زمین بکوبید یک کافر بدکیش هستید. ولی موسی از سر غضب این کار را، نه با کتاب چاپی، که با الواح مقدسی که از میقات آورده است میکند. خشم تا چه حد؟ اما چه کند، دلش میسوزد. خودتان را جای او بگذارید. فقط چهل روز امتش را تنها گذاشت. تازه تنها هم نگذاشت و هارون، که خود پیامبر الهی بود، در میانشان به سر میبرد. ولی بنیاسرائیل پس از مشاهده آن همه نشانه گوسالهپرست شدند. حالا فرص کنیم هارون رفته باشد. موسی هم که بالاخره باید روزی بمیرد. این امت چه بلایی بر سر میراث مقدس او خواهد آورد؟ نشانههای آن از بین میرود و این گنج هرگز به دست نسلهای آینده نمیرسد، مگر آنکه بندهای از بندگان پروردگار، که خداوند از سوی خود به او مهر داده و علم آموخته است آن نشانهها را از نو برافرازد تا فرزندان گنجشان را بیرون بیاورند. وقتی خداوند در مورد دفینههای مادی به جا مانده از صالحان این چنین اولیائش را به کار گل میگمارد، آیا گنج معنوی موسی را به تاراج زمان خواهد سپرد؟
ما نمیدانیم آیا موسی به راستی چنین نگرانیهایی از آینده داشت یا نه و صرفا احتمال میدهیم. اما در مورد خودمان چه؟ در شکلی پسینی ما به راستی از این ترس رنج میبریم. آیا آنچه به عنوان دین به دستمان رسید همان میراثی است که پیامبر (ص) باقی گذاشت؟ آیا جز قرآن میتوانیم به چیزی اعتماد کنیم؟ تازه آن هم دستخوش تفسیرهای تحمیلی است. هنگام ترجمه به راحتی ابرو باز میکنند و نظراتشان را بر آن میافزایند. آیا نشانههای دین از بین رفت و پیراهنی که از آن بوی یوسفمان میآمد قبای برادران شد؟ هیچ روایتی نداریم که دستخوش دستبرد نباشد. یعنی داریم. در یک تقسیمبندی کلی آنچه را که از پیامبر و امامان (ع) به دست ما رسید میتوانیم به کلماتی که عقل و پسند خودمان هم به آنها قد میدهد و غیر از آنها تقسیم کنیم. راست بگویید، دزدی نکنید، به عهدتان وفادار باشید، از زنا بپرهیزید، همجنسگرایی روش پسندیدهای نیست. بعد عقل و سلیقهمان دچار تحول میشود و مثل بتهایی که اعراب جاهلی از خرما میساختند، وقتی گرسنهمان شد خردهخرده از گوشه این آموزهها میکَنیم و به مصرف امیالمان میرسانیم. یعنی از سلک اول به سلک دوم ملحق میکنیم، سلکی که تتاول ایام هیچ اعتباری برایش باقی نگذاشته است.
آن وقت خدا کجاست؟ در همین نزدیکی.
موسی نگران نباش. حتی پس از گم شدن ده سبط بنیاسرائیل و نابودی نسخههای توارت، در آنچه سالها بعد از نو با تکیه بر حافظه کسان نوشته میشود آن قدر نورانیت هست که در اختلاف بنیقریظه و بنینضیر قرآن بگوید چگونه تو را به داوری میخوانند در حالی که تورات در نزدشان است.
گنجی که موسی و خضر نشانههایش را مرمت کردند اگر به جای زیر دیوار کنار آن گذاشته شده بود همان شب اول به تاراج می رفت. به همین ترتیب بود سرنوشت گوهری که در داستان آرش امانت نهاده شد – اگر اوستا آن را سربسته بیان نمیکرد در طول تاریخ بازیچه سیاست قرار میگرفت. اما کتاب باستانی پیامش را با ساحتی از جان مخاطبان در میان گذاشت که دست راهزنان به آن نمیرسید. درستش هم همین است. شما نیز اگر احتمال بدهید کودک خردسالتان قرآن را پاره میکند آن را بالای طاقچه میگذارید.
واسطههایی که باید پیام را به دست آیندگان میرساندند ایبسا نمیدانستند حامل چه چیزند تا آن را تحریف کنند. ای بسا باربر فهم عمیق به سوی کسی که فهمیدهتر از او بود. ای بسا باربر فهم عمیق که خود صاحب فهم عمیق نبود. حکایت کسانی که تورات بر آنان بار شد، سپس معنایش را حمل نکردند مانند الاغی بود که تعدادی کتاب بر پشت بکشد. آنها کجا به معانی راه داشتند تا آنها را تغییر دهند.
آری، بدکاران در کتاب دست بردند، اما در کتاب خودشان. کتاب آنان در پایینترین سطح است. شاهدش آنکه وقتی مثلی برایشان میآوری نازلترین معنا را برداشت میکنند. اول از همه یک نگاه میاندازند ببینند طعنه نخورده باشند. بعد منافعشان را وا میرسند. آنها مدام مراقبند که آنچه میشنوند مانعی پیش پای امیالشان قرار ندهد.
به برخورد محمود با شاهنامه توجه کنید. او به فکر فرو میرود و جوانب را میسنجد – و خاک بر سرش با این سنجیدنش: «نکند منظور از تورانی خود ما هستیم.» سپس روی در هم میکشد و دستپاچه دست به کار میشود. «نکند داستانهای رستم رعایا را به توهم بیندازد که قومی قوی پنجهاند، یا زمانی بودهاند؟» آن گاه پشت میکند و تکبر میورزد. پس میگوید «در سپاه من از این رستمها بسیارند». او چگونه ممکن است به یکی از صدها رمز و معنی که فردوسی وعدهشان را داده است دست یابد. شاهنامهای که او پیش رویش میبیند با آنچه شما امروز میخوانید از زمین تا آسمان فرق دارد، اگرچه نه به لحاظ کلمات.
نوبتش که برسد او با قرآن نیز همین معامله را خواهد کرد؛ آن را پر از دژخیم و دوزخ و اکراه و اجبار مییابد و از آن قتل و تاراج و فتح سومنات استنباط میکند.
گاو در بغداد آید ناگهان بگذرد او زین سران تا آن سران
از همه عیش و خوشیها و مزه او نبیند غیر قشر خربزه
نمیگویم در قرآن حرفی از دوزخ نیست. وطن زیبایمان را در نظر بگیرید. ما اینجا را یکی از میهماننوازترین کشورهای جهان میدانیم، حال آنکه اگر کسی به صورت اتفاقی از آسمان بر جایی از آن فرو بیفتد به احتمال بیش از نود و نه درصد از تشنگی یا گرسنگی یا سرما یا گرما یا گزند حیوانات یا …. جانش را از دست میدهد، یا رنج بسیار میبیند. آن دوزخی که او تجربه میکند کاملاً واقعی است، ولی مگر قضاوت ما غیرواقعی است. میان آنچه ما میشناسیم و او میبیند ایران تقریبا یک مشترک لفظی است.
اما کتاب نیکان در بلندترین بلندیهاست. مثلاً ملکه سبا وقتی میخواهد وارد بارگاه سلیمان (ع) شود آن را آبگیری میپندارد، لذا دامنش را بالا میگیرد تا خیس نشود. سلیمان میگوید این آب نیست، بلکه کف از آبگینه صیقلی است. بلقیس با این اشاره به چه چیز توجه پیدا میکند، از این اشاره کجا را میبیند که به یکباره تسلیم خداوند میشود؟ بلندترین بلندیها، چنان بلند که از نگاه به آن کلاهها میافتد.
آیا از دیدن آن صحنه نگاه او به مقامی رفیع منتقل شد، یا به پس پشت و بطنی از آن وضعیت نفوذ کرد؟ فرقی ندارد. چون این بلندی که از آن حرف میزنیم امری ظاهری نیست، بلکه خود به جایی بلند تعلق دارد- بلندی در بلندی.
این رفعت نظر او یک امر استثنایی نیست، بلکه هر کس بنا باشد بر راه هدایت بماند ناچار از چنین نگاه نافذی است. سلیمان (ع) پیش از این صحنه میگوید تختش را بر وی ناشناس کنید. قصد او از این کار تفریح یا تمسخر نیست – اتتخذنا هزوا؟ قال اعوذ بالله ان اکون من الجاهلین – بلکه میخواهد ببیند آیا راهنمایی کردن او فایدهای دارد یا او از کسانی است که بر هدایت باقی نمیمانند.
***
دفینهها هر قدر که با دقت و در جای دور، یا بلند، یا عمیق ودیعه گذاشته شوند باز برای یافتناند نه برای نیافتن. لذا همان گونه که پنهان کردنشان از دسترس راهزنان عاقلانه است، حکمت اقتضا میکند درها برای صاحبان واقعی گشوده بمانند.
از مسیری که تا اینجا آمدهایم شاید بشود نکاتی در این مورد به دست آورد.
اول- وقتی در گوشهای از کتاب چیزی به امانت گذاشته شده باشد معمولاً خود متن به طریقی از آن خبر میدهد. در کتاب الهی گاهی گویی چیزی شبیه به تابلوی ورود به شهرها نصب شده است: در این(جا) نشانهای است برای گروهی که تفکر میکنند. آیا جز اندیشمندان دیگری هم به آن رمز راه خواهد یافت؟ برای پاسخ به این سوال باید تفکر کنیم. آن گاه چون مینگریم میبینیم در فلسفه فلان کس سوالی مطرح میشود که ما به آن حتی فکر هم نکرده بودیم. و قرآن در آنجا جواب را داده است. یا میفرماید در این(جا) نشانهای است برای مومنان. پیشتر در مورد شاهنامه توضیح دادیم که رازهای آن چگونه فقط بر کسانی که به خرد و حکمت فردوسی ایمان داشته باشند آشکار خواهد شد. یا میفرماید در این(جا) نشانههایی است برای چهرهشناسان، یا نشانهای برای کسی که از عذاب آخرت بترسد، یا برای کسی که گوش بسپارد، یا کسی که یادآور شود، یا تعقل کند، یا بداند، یا برای هر بنده منیب.
دوم – وقتی تاویل درست از راه میرسد نشانهها جنبه اغراقآمیزشان را از دست میدهند و امر خارقالعاده صورت عادی پیدا میکند. این طور نیست که مجاز باشیم هر معنای بلندی را به هر داستان رمزی نسبت دهیم. برای این کار قطعاً ضوابطی هست، و الا سنگ روی سنگ نمیماند. و احتمالاً یکی از آن ضوابط همین اغراقزدایی است.
سوم- این قواعد مخصوص یک فرهنگ نیست، بلکه در ادیان مختلف میتوان از آنها سراغ گرفت، ادیانی که به اندازه تناسبشان با دین فطرت از حقیقت برخوردارند. به عبارت دیگر تمامی وجود یک کتاب است که رازهایش با این قواعد بیان میشود. وقتی برگهای این دفتر را ورق میزنی میبینی «گاهی قصهها از واقعیت حقیقیترند، و گاهی واقعیت از افسانه عجیبتر است.» چرا؟ چون در پس این علامات گنج به سر میبرد. ما اسم اینها را معجزه میگذاریم، حال آنکه قرآن از آنها با عنوان نشانه یاد میکند. این طور نیست که قرآن حرفی از معجزه نزده باشد. مثلا مگس یک معجزه است. کسانی که جز خدا میخوانید حتی اگر دست به دست هم دهند نمیتوانند مگسی بیافرینند. و اگر مگس چیزی از آنها برباید قادر نیستند آن را پس بگیرند. هم خواهان ضعیف است و هم خواسته. به همین ترتیب است طلوع خورشید از مشرق. اگر معجزه نیست، اگر از آوردن مشابهش عاجز نیستید، آن را از مغرب بیرون بیاورید.
چهارم- نشانهها وقتی در معنای ظاهریشان به یاد آورده میشوند گاهی هستند و غالباً نیستند. در تاریخ چندین هزار ساله بشر فقط مسیح (ع) بود که در گهواره سخن گفت. اما همین که از این آیه متوجه معنای بلندتر میشویم میبینیم هیچ کودک نوزادی نیست که سخن نگوید. او میگرید، یعنی یک نفر به دادم برسد، چنان بلیغ که همه منظورش را میفهمیم و مشکلش را چاره میکنیم. او به راستی یک نفر و نه دو نفر را میخواند، و به این خاطر است که همه هستی برای رسیدن به دادش بسیج میشود. اگر دو نفر را صدا کرده بود درخواست او نیز به مانند دعاهای ما اجابت نمیشد.
مثال دیگر درخت طور سیناست:
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی میخواند دوش درس مقامات معنوی
یعنی بیا که آتش موسی نمود گل تا از درخت نکته توحید بشنوی
همین که معنا را بالا میگیری تفاوت نکتههایی که موسی از درخت میشنید و آواز هزار، یا آتش موسی و گلهایی که بر بوته میروید از میان میرود.
میتوان تمامی نشانهها را به همین ترتیب برشمرد. خون شدن نیل؛ شکافته شدن دریا به اشاره موسی؛ تیره شدن آسمان در میانه روز جز بر بالای سر بنیاسرائیل:
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
به همین ترتیب پیامبر، آن نشانه بزرگ هدایت، تنها مدتی محدود در گوشهای دورافتاده از زمین زیست، و از آن مدت فقط بیست و سه سال تبلیغ کرد؛ در مقایسه با تاریخ بشر تنها چند دقیقه. گناه ما چه بود که او را در نیافتیم؟ نه ما مظلوم افتادیم و نه هستی ستم کرد. در نزدیکترین نزدیکیهای او قریبترین بستگانش ابولهب شد و دیگری از راه دور، بیآنکه فرصت ملاقات بیابد، اویس قرن. بُعد زمان نیز چونان بعد مکان.
طالب لعل گهر نیست و گر نه خورشید همچنان در عمل معدن و کان است که بود
زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند سالها رفت و بدان سیرت و سان است که بود
پنجم- خدا نمرده است و نمیمیرد تا دین و کتابش را به غارت ببرند.
- پس این بساط دین فروشی چیست که در همه جای تاریخ و جغرافیا پهن کردهاند، تا جایی که انسان میپرسد آیا ممکن است هرگز برچیده شود؟ آری ممکن است اگر مشتری نداشته باشد.
البته راحتتر خواهد بود که دیگران مقصر باشند. دینفروش گناهکار شمرده شود نه مشتریان دین قابلفروش؛ دینی که در آن تصویر نفس ما بیفتد، دینی که اخیرترین سلایقمان را منعکس کند، دینی بدون بنبست که هر کجا رو در روی امیال و منافعمان قرار گرفت مثل یک بچه سر به زیر کنار بکشد، در عین حال دینی که اگر فرمود اکراهی در من نیست بگوییم این طور که نمیشود (این طوری که دخترمان شل بستن روسریاش را توجیه میکند)، در حالی که مشکل اصلی حجاب خود ماست: اگر میلی به دین نداشته باشیم و آن را مزاحم زندگیمان بینیم، اگر از آن نخواهیم که از ما در مقابل اشتباهات فکری و عملیمان پاسداری کند، اصراری نیست، دین در حجاب میرود- یا دقیقتر ما از دین در حجاب میرویم. دینی میشود که دیگر از ما حفاظت نمیکند، بلکه ما از آن حفاظت میکنیم، چون ما از آن بزرگتریم.
….. والا دلهای فروتنان سرگشته او و راههای مشتاقان به سویش گشاده است، و نشانههای قاصدان کویش آشکار و قلوب عارفانش هیبتزده است، و صدای کسی که او را میخواند به درگاهش میرسد و درهای اجابت به رویش باز میشود. دعای رازگویان را مستجاب میکند و توبه باز گشتکنندگان را میپذیرد و اشکی را که از خوفش میچکد مورد رحمت قرار میدهد….
خدایا، ما مسیرهای رسیدن به تو را فراخ مییابیم و چشمههای امیدواری به تو را لبریز میبینیم، و یاری جستن از زیادهبخشیات را برای کسانی که در آرزویت هستند حلال میشمریم، و تو نسبت به امیدواران در جایگاه پاسخگویی و نسبت به گرفتاران در بزنگاه فریادرسی هستی، و راه کسی که به سویت میآید نزدیک است، و تو از آفریدگانت پنهان نمیشوی، بلکه کردارشان آنها را از تو در میپوشاند.













