سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

عبور از اصلاحات

چکیده :فریدریش نیچه معتقد است برای بت پرست نبودن کافی نیست که تمام بت‌ها شکسته شوند بلکه باید خوی بت پرستی را ترک کرد. این گفتار در بهار اصلاحات می توانست چراغ راه آنانی باشد که سودای رهایی ملت ایران را در سر داشتند اما به دلایل متعدد نشد. آنها به جای ترک خوی بت پرستی، به فکر توجیه آن برآمدند. مردمی که در حماسه دوم خرداد سرخورده از اشتباه سونامی انقلاب، به نفی بت پرست رأی داده بودند چه میدانستند که کسانی را انتخاب کرده اند که فقط روش بت پرستی را عوض کرده اند. ...


فرهاد محبی

اصلاح طلبی و به تبع آن جریان بزرگ اصلاحات، نتیجه رستاخیز مردمی دوم خرداد بیست و دو سال پیش است. آنگاه که نسل جوان بیکار و مستأصل امروزی یا به دنیا نیامده بودند و یا مشغول نوشتن مشق کودکی بودند، پدران و مادران شان به امید آینده بهتر برای خود و فرزندان شان و به امید نزدیکی سحر به پا خواستند.اما دریغ که شام تاریک ایران و ایرانی بنای سحر شدن را نداشت.با این مقدمه نوشتار ذیل می کوشد تا شرح ما واقعی کوتاه از ظهور تا افول جریان یاد شده را یاد آوری کند و ذهن خواننده را برای گذار از این جریان در ابتدا مردمی، به چالش بکشد.

فریدریش نیچه معتقد است برای بت پرست نبودن کافی نیست که تمام بت‌ها شکسته شوند بلکه باید خوی بت پرستی را ترک کرد. این گفتار در بهار اصلاحات می توانست چراغ راه آنانی باشد که سودای رهایی ملت ایران را در سر داشتند اما به دلایل متعدد نشد. آنها به جای ترک خوی بت پرستی، به فکر توجیه آن برآمدند. مردمی که در حماسه دوم خرداد سرخورده از اشتباه سونامی انقلاب، به نفی بت پرست رأی داده بودند چه میدانستند که کسانی را انتخاب کرده اند که فقط روش بت پرستی را عوض کرده اند.

بتان جدید صحبت شان مردم سالاری دینی بود. واژه ای که با تمام توان ،دروغ و ریا را فریاد میزند. چراکه سالار و سلطان در حکومت های دینی مشخصند و سالاری مردم در این نوع حکومت ها طنز تلخی بیش نیست.

به هر ترتیب جریان اصلاحات با پشتوانه رأی بالای مردم به اوج رسید. مجمع روحانیون مبارز، مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم، مجمع نیروهای خط امام و برخی کهنه دزدان کارگزاران سازندگی و سایر احزاب اصلاحات ، فرصت را برای تاخت و تاز مغتنم شمردند و هشت سال بر گرده زخم خورده مردم بیچاره سوار شدند.رهبر این جریان که اتفاقی صاحب کاریزمای بسیار قوی بود نتوانست آنگونه که باید سکان کشتی طوفان رده سیاست خارجی آن روزهای ایران را به دست گیرد. او نتوانست از مهم ترین تریبون جهانی که به بهانه مجمع عمومی سالانه سازمان ملل در اختیارش گذاشته میشد چندان استفاده کند و تنها به پیشنهاد کلیشه ای گفتگوی تمدن ها بسنده کرد. پرچمدار اصلاحات زمانی از گفتگوی جهانی صحبت می کرد که بر سر در وزارت خارجه کشورش شعار «نه شرقی و نه غربی» خودنمایی می‌کرد و از آن مهم تر در داخل نیز روزنامه های مستقل فله ای توقیف و تعطیل شدند.
جدای از فرصت سوزی در سیاست خارجی، اوضاع در داخل هم چندان مطلوب نبود. بیانات دوپهلوی رهبری در مراسم تنفیذ رئیس جمهور منتخب، نشان از آن داشت که حاکمیت در کمند اجبار به تمکین از رای مردم گرفتارشده است و گرنه خبری از تغییر نیست. شخص رییس دولت اصلاحات، سریع تر از هر کسی متوجه این آلارم یا هشدار شد و چاره کار را در مظلوم نمایی دید.مظلومیت خودساخته و مصلحتی که خواسته های بحق مردم پشت دیوار آن ماندند. در مرحله بعد با زیرکی فعالیت در حوزه فرهنگ که به نوعی خط قرمز حاکمیت بود را در اولویت قرارداد. نخبه ها و اصحاب رسانه به این مهم مشغول شدند اما از طرف دیگر دزدان کهنه کار ، که در کارگاه سازندگی تجربه لازم را کسب کرده بودند آستین بالا زدند و درسایه رانت و رابطه کما فی سابق مشغول کار خود شدند.

در ایامی که تمام اصحاب فرهنگ و رسانه بسیج شده بودند تا کجی و کاستی های فرهنگی دهه قبل را اصلاح و جبران نمایند از سمتی دیگر دولت اصلاحات فاقد برنامه ای مدون برای اصلاح زیرساخت های بیمار اقتصاد بود. آنها ترجیح دادند که از اعتماد مردم برای خود کیسه بدوزند و با توجه به محدودیت فرصت، بار خود را ببندد. بازی خوب در نمایش مضحک مظلوم نمایی و بهانه محدودیت در آزادی عمل، جامعه مفلوک ایرانی را متقاعد کرد که چهار سال دیگر هم به این جریان مرموز فرصت دهند. در دوره دوم قاعده بازی را بهتر یاد گرفته بودند و بی توجه به مردم دنبال منفعت طلبی حداکثری بودند تا آنجا که سهم خواهی های داخلی، به سمت انشقاق و جدایی رفت. فرصت چهارساله دوم اما درحالی پایان پذیرفت که ضعف های مفرط و ناسازگاری درون جناحی باعث شد تا شانس پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری را نداشته باشند.

اصلاح طلبانی که در اثر سوء مدیریت محکوم به رفتن بودند و باید کرسی ریاست قوه مجریه را به دیگری میدادند در این زمینه نیز خوش شانس بودند. افتضاح ملی و جهانی جانشین آنها، این شانس را به جریان چپ گرا داده بود تا شانس بازگشت به صحنه را داشته باشند.مردم خسته از حماقت های احمدی نژاد و به قصد نجات کشور از جان به پا خواستند. اما بازهم سهم خواهی گروه اعتمادملی و عدم وحدت باعث شد تا حاکمیت باز هم نماینده اش را به مردم بقبولاند. فقط خدا میداند که مردم مظلوم ایران در این مقطع چه کشیدند. رهبران اصلاحات این بار نیز تمام رشادت و حق خواهی ملت ستم دیده را به حساب خود نوشتند و کاملا طلبکار منتظر فرصت نشستند. این رندان سیاست با زیرکی بر امواج جنبش مردمی سبز سوار شدند و سعی در حفظ مقبولیت تصنعی خود نزد مردم شدند. اما رهبران محصور جنبش سبز در کنار مردم ماندند و به عهد خود وفا نمودند.

باز هم شانس در خانه آنها را زد و محمود احمدی نژاد سرمست از قدرت، چنان گستاخ شده بود که تحملش برای خودشان هم ممکن نبود. او با ایجاد شکاف در لایه های قدرت، به لوک های خوش شانس اصلاحات این امکان را داده بود تا دوباره قد علم کنند

این بار اما حضور آنها در صحنه متفاوت بود. حاکمیت با درسی که از دوم خرداد گرفته بود به آنها اجازه ترک تازی نداد. ناچار دست به دامن دوستانی شدند که در سال های نه چندان دور در جبهه مقابل بودند. تدبیر عمومی بر این شد که دولت تدبیر و امید برسر کار آید. دولتی که با بی تدبیری امید مردم را به ناامیدی گرایید. از سوی دیگر بهانه لازم به حاکمیت جهت ناکارایی دولت های مردمی نیز داده شد. تا آنجا که صفحه های آخر خاطرات مردم از اصلاحات، و دولت های منسوب این جریان به ظاهر مردمی، سیاه و مرموز است. رازآلود از آن جهت که بزرگ ترین سؤال ها در ذهن آشفته مردم ایران نقش بست. سوالاتی نظیر اینکه:

– آیا اصلا اصلاحات در حکومت دینی شدنی بود یا از اساس دروغی بزرگ بود؟
– تفاوت رجل سیاسی اصلاح طلب با غیر اصلاح طلب چه بود؟
– بابت تمام هزینه های مادی و معنوی که به پای این جریان ریخته شد چه عوایدی نصیب مان شد؟
– آیا این جریان خود را پاسخگو می داند یا از مردم انتظار دارد که همچنان برای بقای آنها در قدرت بکوشند؟

اینها اما پرسش های بی پاسخی هستند که جریان نامشروع و به ظاهر مردمی اصلاحات را در سراشیبی سقوط قرار داده است.

پایان سخن اینکه اگر چه رهبران اصلاحات نتوانستند ناجی مردم ایران باشند اما جامعه ایرانی از این رهگذر درس بزرگی آموخت. درسی که می‌تواند چراغ راه شبهای تاری شوند که محکوم به سحر شدن هستند. این جامعه اگر چه دیر ولی آموخت که برای بت پرست نبودن تنها شکستن بت ها کافی نیست بلکه باید خوی بت پرستی را تغییر داد.

این درحالیست که به گواه تاریخ سرزمین ما ایران، همیشه مهد یکتا پرستی بود و هیچ گاه بت پرست نبوده ایم. اما بی لیاقتی شاهان ساسانی درسایه فریب پیران مغان، بت پرستان را بر ما غالب کرد. یادمان باشد تاریخ تکرار می شود و مردمانی که درس تاریخ خود را خوب نخوانده باشند هرگز از آن عبرت نخواهند گرفت.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.