سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » از سوسنگرد تا جام جم حمهوری اسلامی؛ به مناسبت اعتراف گیری تلویزیونی از مائده هژیری...

از سوسنگرد تا جام جم حمهوری اسلامی؛ به مناسبت اعتراف گیری تلویزیونی از مائده هژیری

چکیده : تو اشک نریز داوود، بگذار ما بنالیم، مایی که هیچ کاری از دست‌مان برنمی آید و در مقابل چشم‌های گشاد شده مان در جام جم جمهوری اسلامی به خواهرها و درخترهایمان تجاوز می‌کنند. داوود برادرم، بهترین گلزن دروازه کوچک، پسر بزرگ مشد حسن رفتگر، دانش آموز فراری از مدرسه، پودر شده در داخل قایق در شلمچه گریه نکن، دل خواهرزاده‌هایت خونین‌تر می‌شود....


میراصغر موسوی

گفته بودند سِنِت قانونی نیست و اسمت را ننوشته بودند.” تو هنوز کوچکی، یک سال و نیم مانده تا به سن قانونی برسی. برو تا ببینیم چی می شود”. محل را ترک نکردی و نشستی همانجا. حاجی، برادر جواد را صدا کرده بود و او ترا بلند کرده بود روی هوا و برده بود بیرون ساختمان. تو خیلی کوچک بودی کمتر از یک سوم برادر جواد به نظر می رسیدی. داد و بیداد کردی و بعد خواهش و تمنا و التماس. بعد برگشتی و رفتی.

دو تا از همکلاسی هایت سریِ قبل رفته بودند و برایت عکس نیز فرستاده بودند. روی پارچه سرخ رنگ پیشانی محمود نوشته بود” یا مهدی ادرکنی”. سر تفنگ را بالا گرفته بود محمود، شاید قصد داشت چشم خورشید را نشانه رود. گرما هلاک می کرد و خورشید می سوزاند. آنجا جنوب بود و تنها چیزی که بی دریغ بر همه نثار می شد، آتش بود. آتش خورشید، آتش توپخانه و داغ ترکش و سوزش گلوله.

مردم در شهرها اما، از چیز دیگر می سوختند. همه می سوختند، زنها شیون می کشیدند و چنگ بر گیسوانشان می زدند. مردها تف می کردند روی زمین و استفراغ… و لعنت بر شیطان می گفتند. مردمِ یک کشور در بهت بودند . ستادهای پذیرش نیرو پر بود از جوانان قد و نیم قد و بلند قد. همه سر به پایین داشتند، از شرم و خجالت نمی توانستند بر صورت هم نگاه کنند.

چنین عریان زیر آسمان و روی خاک تفتیده جنوب، در مقابل چشم های باز خدا بر یک ملت تجاوز کرده بودند. آن لکه های خون که از مجاری دختران باکره سوسنگرد بر روی خاک جاری شد، یادمان ندارد چرا در موزه جنگ؟

دختران سوسنگرد دریده شدند، زخمی و تکه پاره بودند. لب تشنه بودند، از بدن جر خورده شان خون می ریخت. می لریزند دخترکان سوسنگردی از ترس و جرئت نمی کردند دردشان را فریاد زنند.

تکه پاره شده، آش و لاش، خون آلوده و لرزان زنده به گورشان کردند. دشمن تا نهایت فتح کرده بود. خاک و سرزمین و دخترکان ما را. تو گفته بودی می روم تا از خواهرهایم دفاع کنم!

مسئول پذیرش نیروی ذخیره کمیته گفته بود: نگران نباش، غصه نخور غلط کند دشمن جلوتر از این بیاید. خواهرهای تو اینجا هستند، در تهران. دشمن متوقف شده تو…

تو بغضت شکست و خرد خرد شد، مانند دلت که خون بود و چشم هات که بی اختیار اشک می ریخت.

– حاج احمد آقا همه دخترها خواهر منند، به خون برادرت قسم می دم یک کاری کن اعزام شوم.

از سوی نیروی ذخیره کمیته اعزام شدی و رفتی. مادرت عکست را تماشا می کرد که روی پیشانی بندت نوشته بود” راه قدس از کربلا می گذرد.”

دوخواهرت چند شکم زاییدند، طی سالهایی که تو در جبهه بودی؟! بمباران بود و موشک، و خانه ها که ویران می شد. معراج شهدا در خیابان بهشت، پر بود از نعش جوانانی که برای دفاع از ناموس ملت و خاک وطن می جنگیدند. اما خواهرهای تو و خواهرهای دیگران بارها و بارها در بیمارستان هایی که زمان بمباران برق شان قطع می شد، بچه به دنیا آوردند. ها

خواهرهامان اینجا در امان بودند، دست دشمن از آنان دور بود. برادرها می جنگیدند تا خواهرها اسیر دست دشمن نشوند. چندسال جبهه بودی تو، که بچه هایش خواهرهایت راه افتادند و زبان باز کردند و همراه مادرهایشان در مراسم سوگ شهدا شرکت می کردند؟! سالها گذشته بود. روی پیشانی بند آخرین عکست نوشته: “جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان”

دشمن را پس زدید، شهرها را آزاد کردید، خاک را پس گرفتید. حاج احمد گفته بود ، غلط کند دشمن جلوتر بیاد. اینجا تهران است، امن و امان. خواهرهایت در امنیت هستند، داوود ریزه اشک نریز اینقدر!

اشک نریز داوود ریزه، پسرِ بزرگ مشد حسن رفتگر، خون نکن باز دل مادرت را. گریه نکن برادرم داوود!. شما جنگیدید، به کربلا و قدس نرسیدید هرچند، اما بر دشمن خارجی پیروز شد. اینهایی که می‌بینید از محور دیگر نفوذ کرده‌اند.

تو اشک نریز داوود، بگذار ما بنالیم، مایی که هیچ کاری از دست‌مان برنمی آید و در مقابل چشم‌های گشاد شده مان در جام جم جمهوری اسلامی به خواهرها و درخترهایمان تجاوز می‌کنند.

داوود برادرم، بهترین گلزن دروازه کوچک، پسر بزرگ مشد حسن رفتگر، دانش آموز فراری از مدرسه، پودر شده در داخل قایق در شلمچه گریه نکن، دل خواهرزاده‌هایت خونین‌تر می‌شود.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.