درآمد

خوانندگان سلسله مقالات «جستارهایی در تاریخ هفتاد سال نخست اسلام» به یاد دارند که در سال گذشته نوشتار بلندی با عنوان «پیامبر و خلفای نخستین در حدیث دیگران» در «زیتون» انتشار یافت و اندکی بعد در کنار دیگر مقالات آن جستارها، در جلد دوم کتابی با همین عنوان، بازنشر شد. آن مقاله سپس بسط یافته و اکنون به صورت رساله ای مستقل درآمده و شاید جداگانه منتشر شود. فصلی از این رساله، گزارش یوحنا دمشقی است در باره نبی اسلام و اجزای مرتبط با قرآن و اسلام و احوال مسلمانان در قرن هفتم و هشتم میلادی. این فصل به انضمام تحقیق یکی از سردمداران گروه «اِناره» یعنی آقای هاینتس اولیگ در باره افکار یوحنا و نقد و بررسی اجمالی آن، در اینجا منتشر می شود.

این نوشتار در دو فصل تنظیم شده است:

الف. گزارش یوحنا دمشقی

یکی از اسناد مهم و قابل اعتنا در باره پیامبر اسلام و دین اسلام و پیروانش در نیمه اول قرن دوم هجری (قرن هشتم میلادی) اقوال و دیدگاههای یوحنا دمشقی مسیحی است که از وجود تاریخی محمدِ پیامبر و دینِ او و به ویژه کتاب قرآن به روشنی حکایت می کند و این در هرحال در تعارض کامل با دعاوی افرادی است که مدعی اند نه محمد واقعیت تاریخی دارد و نه دینی به نام اسلام در قرن هفتم و حتی هشتم میلادی متعین بوده و همه چیز از روزگار عباسیان و عمدتا در قلمرو تمدنی ایران آن روزگار آغاز شده است.[۱]

برای درک اهمیت آرای یوحنا در باب اسلام، لازم است در آغاز اندکی با شخص و شخصیت وی آشنا شویم.

شخصیت یوحنا دمشقی

یوحنا دمشقی، که شخصیت دینی و دیوانی مسیحی شناخته شده ای است، از خاندان نامدار و اثرگذار «منصوربن سرجون» در قرن اول و در عصر فرمانروایی اموی در شامات است. دمشق از شهرهای مهم و اثرگذار بیزانس (روم شرقی) در روزگار از پیش فتح آن به دست مسلمانان بوده است. این شهر به سال ۱۴ هجری (۶۳۵ میلادی) به دست مسلمانان و با فرماندهی خالدبن ولید گشوده شد و با شتاب نواحی دیگر آن مانند فلسطین و بعدتر بخش هایی از شمال آفریقا نیز گشوده شده و به قلمرو خلافت عربی – اسلامی پیوست.

منصور از مقامات مهم دینی و دیوانی آن روزگار بود که در آغاز با سپاه اسلام همکاری کرد و حتی گفته شده باب شرقی دمشق را به روی جنگاوران مسلمان گشود و در برابر با انعقاد صلحی بین او و خالدبن ولید برای مردمان دمشق امان گرفت و آزادی های مذهبی و حرمت کلیساها و معابد مسیحی نیز تضمین شد.

پس از مرگ خالد در سال ۱۸ هجری به فرمان خلیفه عمر امارت شامات به یزیدبن ابی سفیان وانهاده شد و پس از مرگ یزید امارت به فرزند دیگر ابوسفیان یعنی معاویه انتقال یافت. در روزگار امارت معاویه، منصور، که به دلیل همکاری­هایش با سپاه اسلام در گشودن شامات مورد احترام و توجه بود و نیز به دلیل دانش و صلاحیتش در امور دیوانی و مدیریتی، در دستگاه فرمانروایی معاویه جایگاهی بلند یافت و به امور مهمی چون خزانه­داری و رسیدگی به دفاتر مالی و نیز سپاهی برگزیده شد. پس از آن که معاویه در سال ۴۰ هجری به خلافت دست یافت، بر نقش و اعتبار منصور مسیحی افزوده شد. منصور در روزگار معایه درگذشت ولی فرزندش سرجون بن منصور کم و بیش همان مقام را احراز کرد.

سرجون (که نامدار نیای خود بود) در تمام امور مهم از مشاوران امین و معتمد معاویه بوده است. سرجون همین اعتبار و موقعیت را در زمان خلافت کوتاه یزید و بعد مروان و بعدتر در بخش اصلی خلافت عبدالملک بن مروان حفظ کرد. اینان سهم مهمی در امور دیوانی و کتابت و حتی تا حدودی سیاسی در روزگار امویان دمشق داشته اند. البته یکی از دلایل احراز چنین موقعیتی، آن بود که تا اواخر قرن نخست هجری، مسلمانان نواحی شامات به کتابت و دانش­هایی چون علم ارقام و تنظیم دفاتر و به طور کلی امور دیوانی چندان آشنایی نداشتند. در سال ۸۱ بود که عبدالملک برای نخستین بار سکه دینار ضرب کرد (در این باره در همان مقاله خلفای نخستین شرحی آمده است) و فرمان داد تمام دفاتر از خط یونانی، خطی که منصور و پسرش[۲] بدان تخصص داشتند، به عربی برگردانده شود و از آن پس خط عربی (که در این زمان به پختگی لازم رسیده بود) در دفاتر دیوانی جایگزین خط یونانی و نیز در شرق (عراق و ایران) جایگزین خط پارسی ایرانی بشود.

یوحنا دمشقی فرزند سرجون است که پس از مرگ پدر جانشین او در دستگاه دیوانی عبدالملک شد و پس از او در دوران سه خلیفه اموی بعدی (ولیدبن عبدالملک، سلیمان­بن عبدالملک و عمربن عبدالعزیز) مقامی بلند در امور دیوانی داشت. پس از آن بود که یوحنا به کلی از دمشق و دستگاه اموی برید و به بیت­المقدس رفت و به عنوان یک مقام دینی و الهی دان در دیر قدیس سابا مقیم شد و تا پایان عمر در آنجا زیست. ظاهرا دلیل اصلی بریدن یوحنا از دستگاه خلافت آن بود که پس از عبدالله، سختگیری­هایی در مورد اهل ذمه (پیروان دینهای ابراهیمی) آغاز شد و در زمان عمربن عبدالعزیز گسترش یافت و به همین دلیل روابط مسلمانان با پیروان دین­های دیگر (از جمله مسیحیان) تیره شد و یوحنا نیز به شدت آزرده شده و از دمشق گسست و به مکان مذهبی و مقدس دیگر یعنی بیت­المقدس (مکانی که مورد احترام و حرمت سه دین ابراهیمی یهودیت مسیحیت و اسلام بود) رفت.

تاریخ زادن و مرگ یوحنا دقیقا دانسته نیست. اکثر تاریخ­نگاران زمان زایش یوحنا را بین سالهای ۶۷۴ تا ۶۷۶ و زمان مرگ او را بین سال­های ۷۴۹ تا ۷۵۴ دانسته­اند. بدین ترتیب وی حدود هفتاد سال زیسته است.   در هرحال آنچه در مبحث کنونی ما اهمیت دارد، این است که یوحنا درست در اواخر نیمه اول هجری در سرزمین اسلامی و در یک خانواده مسیحی و در عین حال درباری و بسته به دستگاه خلافت اموی – اسلامی زاده شده و بالیده و آنگاه خود دورانی را (حدود نیم قرن) در مرکز خلافت اسلامی و در متن و بطن اندیشه و فرهنگ اسلامی زیسته و از این رو بی تردید با متون و منابع دست اول اسلامی آشنایی درخوری داشته است و به همین دلیل اقوال وی در مبحث کنونی ما اهمیت به سزایی دارد.

برای درک اهمیت شخصیت و آرای یوحنای دمشقی لازم است بدانیم که او در نیمه دوم زندگی اش در بیت المقدس، هم از منظر الهیاتی دارای اعتبار مهمی بوده و آثارش نشان می دهد که در زبان یونانی (زبان مورد استفاده مسیحیت شرقی و اردتدوکسی کلیسای رومی) تخصص داشته و هم با دانش های یونانی مانند فلسفه و منطق و ریاضیات به خوبی آشنا بوده و از این رو دارای ذهنی و بیانی جدلی و منطقی و فلسفی بوده و هم از نظر دینی مقام بلندی داشته و از نفوذ و اعتبار کلام زیادی برخوردار بوده است. بعدها کلیسا او را در شمار قدیسین شناخت و بدین ترتیب اعتبار او را تا عالی­ترین مرتبت دینی کلیسایی برکشید.

یوحنا در مقام دینی خود مدافع سرسخت مسیحیت شرقی بود و از این منظر به نقد و رد دگراندیشان مسیحی و غیر مسیحی اهتمام داشته است و از جمله بیشترین خرده گیری­ها و تندترین نقدهایش معطوف به اسلام و آموزه های اسلامی بوده است. چنان که پیش از این گفته شد، محتمل است این نوع حملات تند و مستمرش بر ضد اسلام و آئین مسلمانی، بیشتر علت داشته و نه دلیل یعنی برآمده از تجربه تلخ سختگیری­های چند خلیفه اموی در اواخر قرن اول با مسیحیان بوده باشد؛ به گونه­ای که او ناگزیر جلای وطن کرده و به سرزمینی دیگر کوچ کرده است. با این حال انگیزه­های وی در این نقادی­ها در مبحث کنونی ما اهمیتی ندارد؛ آنچه مهم است اقوال وی در باب محمد و اسلام و قرآن است که به روشنی گواه است که محمد پیامبر و قرآن و دین اسلام در قلمرو عربی- مسیحی قرن هفتم میلادی وجود داشته است.

آثار و افکار یوحنا

یوحنا دارای تألیفات پرشماری است و در برخی از این آثار مستقلا و مستقیما به اسلام پرداخته است. برای مستند کردن دعاوی خود ناگزیر گزارشی از اقوال و آرای وی در این باب ارائه می­شود. او رساله­ای دارد با عنوان «مناقشه بین مسلم و مسیحی» که مترجمی ناشناس آن را به عربی برگردانده و در عنوانی مستقل به نام «الهرطقه المئه» (صدمین بدعت) در سلسله «منشورات­النور» در بیروت به چاپ رسیده است. این رساله مناظره ای فرضی است میان یوحنا با یک مسلمان و در آن کوشیده شده است تا به ایرادهایی که مسلمانان در آن زمان به مسیحیان می­گرفتند، پاسخ دهد. در این مناظره فرضی مطالبی پیرامون شرّّ، آزادی اراده انسان، کلمه الله، تجسّد، رنج­های مسیح و مقایسه عیسی با یوحنا معمّدان (یحیای تعمید دهنده) مطرح شده و به شیوه ای «ان قلتَ، قلتُ»، هر ایراد با پاسخ یوحنا کنار هم قرار گرفته است.

افزون برآن، یوحنا در بخشی از کتاب «ینبوع­المعرفه» (که از بهترین آثار اوست)، فصل ۱۰۱ را به دین اسلام اختصاص داده و آن را بدعت اسماعیلیان خوانده است. وی بخش عمده­ای از این فصل را به احکام نکاح و رفتارهای جنسی در اسلام اختصاص داده و از آیات سوره نساء و دیگر سوره­ها و  و آیات قرآن در این قسمت استفاه کرده و در آخر، به احکام ختنه و برخی مسائل مربوط به اطعمه و اشربه در اسلام پرداخته است.

نقدهای تند و تیز یوحنا عمدتا حول محور قرآن و با استناد به شماری از سوره­ها و آیه­های قرآنی است. وی بارها آیات قرآن و حتی نام های سوره­های آن را خنده دار، ناپسند و جاهلانه توصیف کرده و سجده مسلمانان در برابر کعبه و تقدیس حجر­الاسود را به سخره گرفته است. از جمله او نقل کرده که مسلمانان معتقدند پیامبر آن­ها قرآن را در خواب دریافت کرده است. وی سپس از باب خرده­گیری می­افزاید: این خواب باید به غایت طولانی بوده باشد که تمام قرآن در آن جای داشته شود و نتیجه گرفته که مطالب قرآن یافته­های خوابی طولانی است نه وحی الهی.

با این حال یوحنا هرگز اسلام را به عنوان یک دین مستقل به رسمیت نشناخته و نام اسلام را نیز برای این دین به کار نبرده، بلکه مسلمانان را اسماعیلیان یا هاجریان خوانده و آنان را پیشگام دجال معرفی کرده و دین اسلام را بدعت اسماعیلیان نام نهاده است. منظور از این نام، انتساب پیامبر اسلام و قبیله او به اسماعیل، فرزند ابراهیم و هاجر است و در واقع تحقیر پیروان این آئین را در نظر داشته است.

نام دیگری که یوحنا در باره پیروان اسلام به کار برده «ساراسییّن» است که پس از او در نوشته­های قرون وسطی هم بسیار به کار رفته است. منظور از این نام کسانی است که سارا همسر ابراهیم آنان را از ارث محروم کرد. یعنی هاجر و اسماعیل و نسل آنان که بر اساس کتاب مقدس (سفر پیدایش، ۲۱ – ۱۸) از میراث ابراهیم و از نزد او طرد شدند. این تعبیر، که گویا نخستین بار یوحنا دمشقی آن را به کار برد، به تدریج در ادبیات قرون وسطی به معنای وحشی شمرده می­شد و به­همین معنا به­مسلمانان و یا افراد عرب زبان اطلاق گردید. چنین مفهومی از کلمه عبری «پراآدام» به معنای مرد وحشی دریافت شده بود که در کتاب مقدس (سفر پیدایش ۱۶: ۱۲) در توصیف اسماعیل به کار رفته است و به صحرانشینی او اشاره دارد (سفر پیدایش ۲۱: ۲۰-۲۱).[۳]

یوحنا در یکی از آثار خود نوشته است: اسماعیلیان در آغاز بت پرست بودند، تا آن که رهبر آنان تحت تأثیر یک رهبر آریوسی[۴] ادعا کرد که کتابی از آسمان بر او نازل شده و در آن مطالبی در باره خدا و خلقت آمده است. وی در اینجا از اشاره به برخی تعالیم قرآن مانند یگانگی خدا، خلقت همه چیز به دست او، کلمه­الله و روح­الله بودن مسیح، انکار الوهیت مسیح و این که او فرزند مریم است، محمد را مبلّغی می­شمارد که دلیلی برای تصدیق نبوت خود ارائه نکرده است. به نظر برخی از پژوهشگران، یوحنا اولین کسی بود که در آن دفاع از آموزه­های مسیحی به اسلام و قرآن حمله کرد و آثار وی، از قدیمی­ترین اسناد مسیحی مربوط به اسلام است.

یوحنا تنها از طریق متون با اسلام آشنا نشد، بلکه سالها در میان جامعه مسلمانان زندگی کرده و اسلام را از طریق معاشرت با حاکمان سرزمین­های اسلامی، در زمانی نزدیک به زندگانی پیامبر اسلام شناخت. در هرحال دیدگاه­های وی در باره اسلام و قرآن مورد توجه قرار گرفت و تا قرنها سرمشق بسیاری از اسلام شناسان غربی شد.

البته وی در ارزیابی قرآن، هیچ اشاره ای به معادشناسی، انسان شناسی، گناه شناسی، نجات شناسی و پیغمبرشناسی قرآن نکرده است. همچنین با وجود این­که وی ار مریم شناسان بزرگ کلیسای شرق به شمار می رود و آثار و اشعار بسیاری در باره مریم مقدس داشت، هیچ اشاره به وصف حضرت مریم در قرآن نکرده است.

چنان که گفته آمد، یوحنا دمشقی دارای آثار پر شماری است. در منبع مورد استفاه من گفته شده آثار یونانی یوحنا دمشقی در جلد ۹۴ تا ۹۶ از مجموعه ۱۶۱ جلدی «پدران یونانی» همراه با ترجمه لاتین به چاپ رسیده و شماری از آنها نیز به عربی ترجمه شده است. برخی از این آثار را یونس شیخو در «المخطوطات­ العربیه النصرانیه»، ۲۱۷) نام برده است. شماری از این آثار مخطوط در کتابخانه های «المکتبه­المشرقیه» بیروت و کتابخانه ملی پاریس، حلب و کتابخانه واتیکان موجود اند.

آنچه در این گزارش آمد برگرفته و در واقع گزیده­ای است از مقاله­ای بلند با عنوان «بررسی تاریخی زمینه­های اجتماعی و فکری یوحنا دمشقی»، به قلم محمدعلی میرصانعی، در نشریه «پژوهشنامه تاریخ تمدن اسلامی»، سال پنجاهم، شماره دوم، پاییز و زمستان سال ۱۳۹۶. گفتنی است که نویسنده از منابع معمول کهن و جدید اسلامی به عربی و نیز از برخی منابع فرنگی استفاده کرده است که علاقه­مندان می­توانند هم به منابع ایشان مراجعه کنند و هم به آثار منتشر شده و مخطوط یوحنا به زبانهای مختلف و موجود در کتابخانه­های مختلف جهان بنگرند. اما اینجانب به نوشته پژوهشگرانه نویسنده اعتماد کرده و تحلیل و جمع­بندی خود را بر این اساس استوار کرده ام.

اما بیفزایم که در جستجوی اینترنتی مقاله­ای یافتم با عنوان «یوحنا دمشقی» به قلم مسعود امیرخلیلی که در آن نیز ایشان متن مقاله­ای به زبان انگلیسی را خلاصه کرده و مطالب کم و بیش نزدیکی با مقاله بالا در آن آمده است. در این مقاله می­گوید یوحنا در مقام برشمردن بدعت­ها و اراتدادها صدمین را به بدعت­های اسماعیلیان اختصاص داده است. اما یوحنا بر این گمان است که نگرش اسماعیلیان به دین اشتباه بوده و یک نوع ارتداد به شمار می­آید. به نظر نویسنده، این خبر ارتداد در کتاب یوحنای دمشقی نشان می­دهد که اسماعیلی­ها پیرو نوعی از دین مسیحیت بودند، اما از نظر دمشقی از نوع اشتباه آن. دمشقی پس از آن توضیح وا ژه­ها اسماعیلی­ها و سارازن­ها (شرقیون)  [ظاهرا مراد همان دو واژه اسماعیلی­ها و سارازن­هاست – که دومی همان انتساب به سارا همسر ابراهیم است و گویا به اشتباه شرقیون ترجمه شده است-] به یک پیغمبر دروغین به نام محمد اشاره می کند و ادامه می دهد که آموزه­های محمد بدعتگذاری (ارتدادی) است.

وفق گزارش امیر خلیلی، یوحنا به چند سوره (سوره های ۲ و ۴ و ۵) اشاره می کند. اما دمشقی نه از قرآن نام می برد و نه از اسلام. همچنین دمشقی به کتاب «شتر خدا» که به محمد نسبت داده می شود اشاره می کند. اما این کتاب (سوره) در قرآن مشاهده نمی­شود. به نظر می­رسد که قرآن در زمان نوشتن نامه دمشقی در سال ۷۳۰ هنوز کامل نشده بود. برای دمشقی محمد و آموزه­های او اختلاف بین مرتدان مسیحی (پیغمبر دروغین محمد) و مسیحیان بود و نه یک دین جدید (اسلام).

تحلیلی از آموزه های یوحنا دمشقی

البته در این گزارش ها موضوعات قابل بحث و مناقشه ای وجود دارد که می­توان در باره آنها با جزئیات بیشتر تحقیق و داوری کرد اما  جمع بست این گزارش­ها یک امر را قطعی می­نماید و آن این­که، با توجه به این واقعیت غیر قابل انکار که یوحنای دمشقی عرب بوده و حدود پنجاه سال (دوسوم عمرش) را نه تنها در میان مسلمانان زیسته بلکه در مرکز خلافت عربی – اسلامی و در دربار اموی سمت مهمی داشه است، در زمان او (نیمه دوم قرن اول و نیمه اول قرن دوم هجری) هم پیغمبری (ولو آن که یوحنا به رسم مألوف یهودیان و مسیحیان آن روزگار) او را پیغمبر دروغین و دجّال دانسته مطرح بوده و هم گروهی خود را پیرو و مؤمن به او می دانسته­اند و عنوان رسمی اینان مسلمان بوده است. مجموعه اقوال و آرای یوحنا به روشنی گواه است که او به اسلامی و مسلمانانی اشاره مستقیم دارد که در آن روزگار وجود داشته و حداقل غالب مدعیاتش کاملا منطبق است با منابع اسلامی تولید شده در قرن دوم به بعد و موجود به ویژه استنادات وی به شماری از سوره­ها و آیات قرآن، خود گواه صادقی است بر صحت این مدعا. از آن­جا که قرآن متن اولیه و اصیل دین اسلام و سنت مسلمانی است، تصریحات یوحنای دمشقی به قرآن و آیات آن، از یک سو از وجود کتابی مقدس و وحیانی (یوحنا به وحیانی بودن آن در نزد مسلمانان تصریح می­کند) و هم واقعیت تاریخی آورنده آن به عنوان ابلاغ کننده وحی الهی را نشان می­دهد و هم در نهایت از دین اسلام و آئین مسلمانی پرده بر می­دارد.

قابل تأمل این که ریموند دکوین نامه­ای را می­آورد که لئون سوم (۷۱۷-۷۴۱) امپراتور بیزانس به عمربن  عبدالعزیز (خلافت ۹۹-۱۰۱ هجری) نوشته و در آن به دعوی وحیانی بودن قرآن تصریح شده است: «. . . شما با فریبکاری این فکر را گسترش داده­اید که خدا این کتاب را از آسمان نازل کرده است».[۵] تصریح یوحنا به تأثیرپذیری نبی اسلام از آریوس، مقام مسیحی، خود گواه آن است که مراد او محمد نبیِ اسلام است و بس. این که یوحنا از حجرالاسود و سجده مسلمانان بر آن یاد می­کند مهم و جالب است. زیرا این خود نشان می­دهد که کعبه در قرن اول و دوم وجود داشته و به عنوان یک مکان و مرکز دینی قابل احترام رسمیت داشته است.  افزون برآن­ها، بخش قابل توجهی از تعابیر و ادبیات یوحنا، با تعابیر و دیدگاه­های مسیحیان قرن اول و دوم هجری در باره محمد و اسلام منطبق است. مانند استفاده از تعابیری چون «اسماعیلیان» و «هاجریان». بیفزایم برخی از رویدادنگاران مسیحی مهم و معتبر همروزگار یوحنا نیز به وجود تاریخی محمد پیامبر گواهی داده اند که لازم است در جای خود بدانها اشاره شود.

اما در برابر این پرسش که چرا یوحنا از محمد و یا از اسلام به عنوان یک دین یاد نکرده است، چه می­توان گفت؟

در ارتباط با این پرسش، می­توان به دو نکته اشاره کرد. نخست این­که وفق اسناد دیگری (اسنادی که این قول را برجسته­تر و مقبول­تر می­نماید)، یوحنا به نام محمد به عنوان پیغمر عرب تصریح کرده است. به­ویژه نقل اولیگ (شخصی که اصرار دارد وجود تاریخی محمد به عنوان پیامبر در قرن اول را به کلی انکار کند) مهم است و قابل توجه. او می­نویسد: ««ولی پیش از سال ۷۵۰ میلادی یوحنا دمشقی در «کتاب ارتداد» (البته اگر این پاراگراف اصالت داشته باشد[۶])، ممد (Mamed) (محمت / محمد) را به عنوان نام خاص پیامبری که کتابی نوشته بیان کرده است».[۷] و در مقاله امیر خلیلی نیز تصریح شده که یوحنا از نام خاص محمد ولو به عنوان بدعتگذار در سلسله اسماعیلی­ها و هاجریان و پیغمر دروغین یاد کرده است.  نکته دوم این که، سلّمنا، اگر یوحنا به نام خاص محمد هم تصریح نکرده باشد، باز ایرادی و ابهامی در میان نیست و حداقل آن است که این امر چندان برای منکران وجود تاریخی محمد سودمند نخواهد بود.  با این حال، بنا را بر این می­گذاریم که دمشقی نه به نام محمد تصریح کرده و نه به عنوان «دین اسلام» و، با این فرض نه چندان موجه، شرحی در حول پرسش یاد شده می­آورم.

در پاسخ می­توان گفت چنین رویکردی کاملا منطقی و طبیعی می­نماید. زیرا در سنت دینی سه دین ابراهیمی یعنی یهودیت، مسیحیت و اسلام همین سنت رایج است. دلیل اصلی آن نیز آن است که پیروان این سه دین نمی­خواهند مدعیان نبوت و یا تأسیس دینی تازه و الهی و واقعی را قبول کنند و به رسمیت بشناسند. زیرا اگر فرضا یک یهودی (حداقل در آغاز) می­پذیرفت عیسی همان مسیح موعود است، دیگر انکار و مخالفت و عدم پذیرش وی و عدم تمکین به آموزه­ها و بعدتر سنت دینی وی بلاموضوع می­شد و در واقع یهودیان عملا می­بایست مسیحی می­شدند و حال آن­که می­دانیم چنین نشد (بگذریم که عیسی تا آخرین لحظه خود را یهودی می­دانست). همین طور اگر یک مسیحی در قرن هفتم میلادی در عربستان و یا هرجای دیگر دعوی نبوت محمد را قبول می­کرد، منطقا و عملا می­بایست به دعاوی و آموزه­هایش نیز تمکین می­کرد و از این رو عملا مسیحی ماندن بلاموضوع می­شد. در دوران معاصر همین ماجرا در انشعاب بهائیت از اسلام در دوران اخیر نیز رخ داده است.

هرچند مسلمانان به صراحت قرآن به پیامبران ابراهیمی (از آدم تا عیسی) ایمان دارند و از این رو به نص قرآن (سوره حج آیه ۱۷) یهودیت و عیسویت و نیز زرتشیت و صابئین را تحت عنوان «دین» به رسمیت می­شناسند (و این مهم در کلام اسلامی تحت عنوان «نبوت عامه» از آن یاد می­شود) ولی هیچ مسلمان راست کیشی قاعدتا حاضر نمی­شود از کیش بهایی با عنوان «دین بهایی» یاد کند (مگر آن­که محققی مسلمان صرفا از ادبیات جامعه شناختی نوین از عنوان دین استفاده کند). به­ویژه که باید توجه داشت عنوان «دین» در ادبیات اسلامی متأخر بار معنایی مثبت دارد که کم و بیش مساوق با حقانیت و بنیاد الهی و وحیانی داشتن آن است. البته در قرآن واژه دین گاه خنثی و بدون ارزش داوری – آیه ۶ سوره کافرون– به کار رفته ولی غالبا با بار معنایی مثبت به کار رفته است.

در این صورت ادبیات یوحنا دمشقی در باب نبی اسلام و دین اسلام قابل فهم خواهد بود. وی یک عالم الهی و یک متکلم مؤمن و جدلی مسیحی ارتودوکس بود و به عنوان یک تئولوژیست معتقد از یک سو بر آن بود که از حقانیت کیش خود دفاع معقول کند و از سوی دیگر تلاش می­کرد به هر قیمتی دگراندیشان به ویژه اسلام و مسلمانان را منکوب کند و پیامبرشان را دروغین و بدعتگذار و مرتد اعلام کرده و آموزه­هایشان را مشتی اباطیل و خردستیز معرفی نماید. استفاده از تعبیر «دجّال»، که تعبیر آشنایی در دین­های ابراهیمی است، در نقدنوشته های یوحنا برای محمد و مسلمانان کاملا طبیعی می­نماید. این که گفته شده ادبیات او ادبیات تحقیر و تخفیف در باره محمد و قرآن و اسلام بوده است، نیز کاملا عادی است و هر متکلم دینی مسیحی و یهودی و مسلمان (به ویژه در ادوار کهن که ردیه­ نویسی به انگیزه تخریب طرف مقابل باب و سکه رایج بود) چنین کرده و می­‌کند. از باب مثال بنگرید به ردیه­هایی که یهودیان و مسیحیان در قرون گذشته (حتی تا حدودی در دوران جدید) بر ضد اسلام نوشته­اند و نیز ردیه­هایی که مؤمنان به اسلام (عالمان و متکلمان حتی نامدار) در نقد و رد یهودیان و مسیحیان و به ویژه بر ضد بهاییان نوشته و منتشر کرده­اند (این آثار عموما در دسترس است)؛ ردیه­هایی که عموما مصداق بارز چنین رویکردی است. به عنوان نمونه بنگرید به عنوان یک کتاب در رد بهاییت با عنوان «امشی به حشرات بهایی» به قلم یک عالم دینی حوزه علمیه قم به نام سید محمدمهدی مرتضوی لنگرودی که در دهه چهل خورشیدی منتشر شده است (البته با پوزش از هم­میهنان بهایی). گزیده سخن آن است که یوحنا (جدای از این که آرای او چه اندازه امانت دارانه و منصفانه و عالمانه بوده یا نه)، در موقعیتی بوده که در نهایت نمی توانسته به نبوت محمد و وحیانی بودن قرآن و وجود دینی به نام دین اسلام اذعان و اقرار کند زیرا در این صورت نه تنها قادر نبوده ردیه بنویسد بلکه دیگر مسیحی بودن و ماندنش در دین عیسوی بلاموضوع می شده است.

سخن نهایی همان است که در آغاز این گفتار آمد و آن این است که جدای از هر نوع حرف و حدیثی در باب شخصیت و افکار و آرای یوحنای دمشقی در باب محمد و قرآن و اسلام، یک امر مسلم است و آن این که در زمان او (نیمه دوم قرن نخست و نیمه اول قرن دوم هجری) واقعیتی به نام نبی اسلام و کتابش به نام قرآن و دینی به نام اسلام و پیروانی به نام مسلمان وجود داشته و این آشکارا بافته های پژوهشگران اخیر آلمانی (گروه اِناره) را پنبه می کند.

ب. دیدگاه هاینتس اولیگ در باره یوحنا

در پایان بد نیست اشاره شود که دیدگاه تحلیلی هاینتس اولیگ در باب آرای یوحنا چندان موجه نمی­نماید. او می­نویسد: « . . . این موضوع به بهترین نحو در یکی از نوشته­های یوحنا دمشقی (مرگ پس از سال ۷۴۹ و پیش از ۷۵۴ میلادی) به نام الحاد (De haeresibus) خود را نشان می­دهد. فصل ۱۰۰ این کتاب که همزمان بررسی ۱۰۰مین نوع الحاد است به اسماعیلیان اختصاص یافته است. از نظر یوحنا دمشقی، این یک درک الحادی از مسیحیت است. مانند ۹۹ مورد برشمرده­ی پیشین. البته نسبت به اصالت این متن شک وجود دارد و این فصل در شکلی که به دست ما رسیده – دست­نوشته­ی اولیه مربوط به سده­ی ۱۱ است – قطعا دستکاری و بسط داده شده است. ولی هسته­ی این اظهارات می­تواند از یوحنا باشد که در آنجا درک قرآنی را در ردیف نحله­های مسیحی ولی الحادی طبقه­بندی کرده است. یوحنا، هم حاکمیت عرب و هم محیط زندگی عرب­ها را به خوبی می­شناخت. و حتا اگر کل نوشته­ی یوحنا دمشقی که با قطعیت نمی­توان آن را نفی کرد، توسط نویسندگان یا ویراستاران دیگر کم و بیش زیاد شده باشد، باز هم بدان معناست که حتی در زمان­های بعدی جریان اعتقادی عرب­ها به عنوان گونه­ای از مسیحیت نگریسته می­شد».[۸]

هرچند با توجه به شرح مبسوطی که در این باب آمد، به نظر نمی­رسد دیگر نیازی باشد تا در باره سستی و نادرستی چنین تحلیلی سخنی بگوییم؛ با این حال، جدای از تریدها و رویکرد تضعیفی گفته­های یوحنا به­وسیله اولیگ، در مدعیات او چند نکته قابل تأمل است.

یکم. نخست این که همین نویسنده در جایی دیگر در همان کتاب، تصریح کرده است که یوحنا «محمد [را] به عنوان نام خاص پیامبری که کتابی نوشته بیان کرده است» (متن کامل آن اندکی پیش از این نقل شد)، و این بدان معناست که محمد نامی مدعی پیامبری بوده و کتاب هم داشته نه این­که او رهبر یک فرقه مسیحی بوده است. همین یک جمله تمام مدعیات جناب اولیگ را بر باد داده و منتفی می­کند. گویا وی متوجه این تناقض­گویی نبوده است. نیز همو در جایی دیگر اذعان می­کند که «یک فرمولبندی مشابه («محمدِ عرب») نیز در یکی از وقایع­نگاری­هایی که به توماس پرسبیتر منسوب است، دیده می­شود (نیمه­ی اول سده­ی هفتم».[۹] هرچند وی در ادامه با این جمله که «البته این بخش از نوشته بعدا به متن اصلی اضافه شده و تعیین دقیق تاریخ آن ممکن نیست (شاید پیش از پایان سده­ی ۸ میلادی باشد)»، راهی برای بی­اعتبار کردن این سند مهم گشوده است. می­توان پرسید: دلیل موجه افزایش این متن چیست؟ گفتن ندارد که هر نوع گمانه­زنی منطقا می­بایست موجه و مستند به قراین و شواهد معتبر باشد. وانگهی، انتظار آن است تا زمانی که تاریخ دقیق افزایش احتمالی مشخص نشده باشد، محقق سکوت کند و اگر به متن اعتماد نمی­کند، حداقل لاادری بماند.

دوم. نکته دیگر این است که این دعوی یوحنا که مدعی پیامبری مسلمانان دلیلی برای اثبات نبوتش اراده نداده، خود به تنهایی گواه آن است که او هم محمد را می­شناخته (به عنوان یک شخص و شخصیت و نه به عنوان صفتی برای مسیح) و هم اذعان کرده که محمد مدعی پیامبری بوده است. این نیز به کلی با گزارش اولیگ از گفته­های یوحنا (و به طور کلی با ادعای اصلی اناره­ای­ها) در تعارض است.

سوم. مطلب سوم آن است که یوحنا به صراحت از عقیده به وحی نزد مسلمانان و به ویژه عقیده وحیانی بودن کتابشان یعنی قرآن یاد کرده و این آشکارا با این دعوی که یوحنا «درک قرآنی را در ردیف نحله­های مسیحی ولی الحادی طبقه­بندی کرده است» در تعارض است. هم­چنین گفته یوحنا با دیدگاه لوگزنبرگ مبنی بر قرآن به عنوان خوانش و قرائتی مسیحی – سریانی از یک فرقه مسیحی معارض و ناسازگار است.

چهارم. مطلب آخرین آن است که، گفته­های هرچند انتقادی یوحنا حول محمد و قرآن و شمار قابل توجهی از آیات و آموزه­های اسلامی، عینا و یا با اندک تفاوتی در قرآن کنونی (قرآن مورد اعتقاد و احترام عموم مسلمانان در طول چهارده قرن) هماهنگ است و چنین پدیده­ای آشکارا خوانش مسیحی قرآن و به ویژه دعوی تحول آموزه­های مسیحی به­دینی مستقل در قرن دوم و سوم را منتفی می­کند و حداقل توجیه نظریه مختار اولیگ و دیگر اناره­ای­ها را بسی دشوار می­کند. مثلا یوحنا به سنت حج و کعبه و به طور خاص به سجده بر حجرالاسود اشاره می­کند؛ چنین سخنی را چگونه می­توان فهمید؟ ظاهرا در یک حصر منطقی می­توان گفت: یا او چنین سخنی نگفته و یا گفته ولی به گزاف گفته و مسلمانان چیزی عملی انجام نمی­داده­اند و یا سخنش درست است و منطبق با واقع. با توجه به درستی اغلب گزارش­های یوحنا از اسلام و قرآن و مسلمانان روزگار خود، دلیلی ندارد که این دعوی او را انکار کنیم. بدین ترتیب، لاجرم باید پذیرفت که حداقل در نیمه دوم قرن نخست هجری، دینی به نام اسلام وجود داشته و قرآن وحیانی نیز برای پیروان اسلام مطرح بوده و سنت حج نیز برقرار بوده و این مجموعه به هیچ وجه با ادعای خوانش مسیحی قرآن و انکار وجود دین مستقلی به نام «دین اسلام» در همان دوران سازگار نبوده و نیست.

واپسین کلام آن است که، به رغم ابهاماتی که به ویژه حول سیره­هایِ غالبا آمیخته با انواع افسانه­ها و خرافه­های موجود اسلامی در باره نبی اسلام وجود دارد و جای انکار ندارد، اما این دعوی اولیگ نیز به کلی بی­وجه است که: «ولی همه­ی این نوشته‌­ها، همان طور که در همه­ی ادیان معمول بوده، آغاز این دین را حول پیامبر [محمد] به یک مبدأ زمانی اسطوره­ای در شبه جزیره­ی عربستان به عقب می­کشانند».[۱۰] واقعیت این است که مدعای اصلی یعنی وجود تاریخی شخصی به نام محمد و مدعی نبوت و وجود دینی به نام اسلام در قرن هفتم میلادی، نه افسانه است و نه اسطوره بلکه بنا بر گزارش­های همین منکران، قابل اثبات و مدلل است.

منابع و پانوشت‌ها

[۱] . در مورد این دعاوی بنگرید به: آغاز اسلام از اوگاریت به سامره، اثر فُلکر پُپ؛ آغاز ستایش علی و شکل گیری جهان بینی عباسیان، اثر ریموند دکوین و از بغداد به مرو – بازخوانی تاریخ اسلام از آخر به آغاز – ، اثر کارل هاینتس اولیگ (و ترجمه هر سه به همت آقای ب . بی نیاز (داریوش) و انتشار هر سه اثر در کلن آلمان.

[۲] . ظاهرا «منصور» یک عنوان بوده که بر یک سلسله دینی و دیوانی در قرن نخست هجری در سوریه اطلاق می­شده است. فلکر پپ در کتاب «آغاز اسلام، ص ۱۶۲-۱۶۳)، البته در چهارچوب دیدگاه اناره­ای خود (دیدگاهی که تمام تحولات فکری و اجتماعی قرن هفتم میلادی در جهان عرب و اسلام را به تحولات مسیحی و تمدنی ایران ربط می­دهد و بر آن اساس به نتایجی می­رسد که حداقل بخش­هایی از آن­ها به کلی بی وجه است) نام و یا عنوان «منصور» را به عنوان یک صفت با خوانشی از مسیحیت عرب – ساسانی مرتبط می­داند. به زعم پپ، صفت منصور با مفهوم مهدی و مهدویت نوع مسیحی آن نیز پیوند دارد. «استفاده از نام منصور به عنوان یک صفت مقدس مسیحی، نشانگر ادامه­ی پنداشت­های مکاشفه­ای است که عبدالملک تا سال ۷۷ عرب­ها (۶۹۹ میلادی) در اورشلیم نمایندگی می­کرد. نیم سده­ی بعد، صفت مقدس منصور وارد زنجیره­ای نام­های موعودگرایانه ای شد که حاکمان بعدی خود را بدان می­آراستند». هرچند دانسته نیست که چنین استنباطی به کدام سند و منبع قطعی مستند است ولی، با توجه به مسیحی بودن این افراد، بعید نمی­نماید که چنین پیوندی وجود داشته باشد. نیز روشن نیست که نام و یا صفت منصور در شعار مسلمانان قرن نخست در قالب «یامنصور، اَمِت» در جنگ­ها ارتباط دارد یا نه.

[۳] . اولیگ در کتاب «از بغداد به مرو» (ص ۲۸) در این باب می نویسد: «در اغلب نوشته­های مسیحیان، عرب­ها با مفهومی که از عهد باستان به­جا مانده بود، نامیده می­شدند: یعنی ساراسین­ها یا شرقیون. ولی بیشتر، عرب­ها با نام­هایی مشخص می­شدند که از سده­ی چهارم میلادی در تبارشناسی انجیلی رایج بود (طبق سفر پیدایش، باب ۱۶) یعنی «پسران هاجر» (هاجریان) یا «پسران اسماعیل» (اسماعیلیان».  در ویکیپدیای فارسی نیز چنین آمده است: «سارازن و یا ساراسین (به انگلیسی Saracen) نامی بود که اروپاییان در سده‌های میانه برای مسلمانان عرب و پس از آن برای اشاره به همه مسلمان‌ها به کار می‌بردند . . . البته این واژه در زبان‌های اروپایی دارای معنی منفی بود». قابل تأمل این که در باره تایخچه مفاهیمی چون ساراسین  در سه منبع ذکر شده تفاوت مهمی دیده نمی شود.

[۴]. ظاهرا مراد یوحنا آریانیسم است که در ویکی پدیای فارسی در باره آن چنین آمده است: «آریانیسم (به فرانسوی  Arianisme) یک مکتب فکری دینی است که توسط آریوس (۲۵۰-۳۳۶ میلادی) کشیشی از اسکندریه مصر، به وجود آمد. این اعتقاد بیشترین تمرکزش روی تثلیث بود. این مکتب بر این تفکر بود که فرزند (عیسی) در واقع مخلوق پدر (خدا)ست و دارای مقام الوهیت نیست. آریانیسم با وجود طرفدارانی که در اولین شورای نیقیه داشت در سال ۳۳۵ همان شورا عقیده ای کفرآمیز شناخته نشد. چندی بعد آریوس درگذشت. او بعد از مرگ بار دیگر توسط شورای قسطنطنیه نیز تکفیر شد. دو امپراتور روم کنستانتین دوم و والنر آریان بودند».

[۵] . دکوین، آغاز ستایش علی و شکل گیری جهان بینی عباسیان، ترجمه ب. بی نیاز، ص ۴۸.

[۶] . البته دانسته نیست که چرا نویسنده در اصالت آن تردید کرده است. از قضا (چنان­که در متن آمده است) قراین حالیه و مقالیه اصالت آن را نشان می­دهد.

[۷] . اولیگ، از بغداد به مرو، ص ۴۳.

[۸] . اولیگ، از بغداد به مرو، ص ۲۹.

[۹] . اولیگ، ص ۴۴.

[۱۰] . اولیگ، از بغداد به مرو، ص ۳۰.

گفتنی است که اولیگ در همان کتاب فصل «اسطوره­ی آغاز اسلام» به چگونگی و چرایی خلق چنین اسطوره­ای در شبه جزیره و در مکه و مدینه پرداخته است. به زعم او خلق اسطوره­ی اسلام و محمد ملهم از اسطوره­ی مسیح و آغاز مسیحیت است. قابل تأمل این که نویسنده هیچ منبع نقلی و یا استدلال عقلی موجهی برای مدلل کردن مدعیاتش ارائه نکرده و از این رو (به زعم من) جز خیالبافی عنوانی ندارد.

منبع: زیتون