سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

شناسنامه‌ی من کجاست؟

چکیده :ما هیچ غیر خود را بر نمی تافتیم! خارج از دین را خارجی می خوانند و خوارج بر همین سبیل شهرت یافتند. (تاجایی که حسین (ع) را نیز یزید خارجی خواند و...) هویت ما بیش از اینکه ایجابی باشد سلبی بود! اکثر اش لا الله بود و اقل اش، الا الله! پس یک خارجی داشتیم که خارج بود! (آنطرف آب) چندخارجی هم بود که ورژنِ داخل بودند و حیرت آور اینکه روز به روز بیشتر می شدند! از منتظری تا خاتمی، از ملی مذهبی ها تا اصلاحات، از مردم همراه با رای ۲۱ میلیونی شان تا توده ی ساکت که در انتخابات شرکت نمی کردند، از تمام هیئات و دسته جات و مساجدی که گوش به فرمان نماینده ی ولی فقیه نبودند. و همه ی مدیران و مسئولین دولتی که با خط امام جمعه ی شهر نمی خواندند، همگی "دیگری"...


یاسر عرب

و اینچنین بود که با رشد در همان سنت ضد گفتگو همواره مرز هویتی خود را با “دیگران” پر رنگ تر می کردیم. اما مشخصات مندرج در شناسنامه ی منِ بچه حزب اللهی دهه‌ی هفتاد چه بود؟ قبل از شناسنامه باید در باره ی جنس آن سخن گفت و جنس در اینجا نوع کاغذ نیست! جنس این شناسنامه حسرتِ مقدسِ دیروز بود… ما عقب مانده بودیم! از جنگ و شرکت در دفاع مقدس، عقب مانده بودیم از فرایند انقلاب، آرزوی شکنجه شدن توسط ساواک دیگر محال بود و تخیل مبارزه با شاه رویایی بیهوده. ما از همه ی مبارزات تاریخ جا مانده بودیم در صورتی که نسل قبل از ما چنین داغدار نبود! او توانسته بود با حضور در انقلاب و مبارزه با صدام داغ نبودن در کربلا را تسلی دهد و ما همین حداقل را هم از دست داده بودیم! دوران ثبات بود و دشمنی دندانگیر تر از خاتمی و ۲ خردادی ها برای مرز سازی و سنگر زنی یافت نمی شد!

ما از میان نقش های متفاوت شطرنج تاریخی “سرباز” بودن را انتخاب کرده بودیم و آنان که طینت پاک تری داشتند حتی چشم طمع به رخ و اسب و فیل و قلعه و وزیر هم نمی دوختند! چه، آَش را با جای اش می دهند! هر که افتخار مرز بندی می خواهد جلوتر از ولی شمشیر می زند و شرفِ خطر اش را به جان می خرد! نبودن، اصل اساسی بودنِ ما معرفی می شد. همچنان که نخواستن بزرگترین خواسته ی ما! این زیست جهانی دینی-آیینی-عرفانی-ایدئولوژیک و تاریخی بود که ما را قبل از بچه ی پدر و مادر بودن سرباز ولایت تعریف می کرد. همچنان که فرزند نوح نیز در چشم خدا “از اهل او” نبود!

این اتمسفر خریدنِ نانِ یومیه ی خانه را برای ما سخت ولی سرمای گشت مسلحانه ی شبها را به خواب راحت در رخت خوابِ گرم زمستان ارجح می نمود! در ازدواج ها و آشنایی ها ملاکِ خلقیات فرد، دهم بود و ولایت پذیری اش اول! در دید و بازدیدها نیز همین خط موجب قطع یا صله ی رحم می شد!

ما هیچ غیر خود را بر نمی تافتیم! خارج از دین را خارجی می خوانند و خوارج بر همین سبیل شهرت یافتند. (تاجایی که حسین (ع) را نیز یزید خارجی خواند و…) هویت ما بیش از اینکه ایجابی باشد سلبی بود! اکثر اش لا الله بود و اقل اش، الا الله! پس یک خارجی داشتیم که خارج بود! (آنطرف آب) چندخارجی هم بود که ورژنِ داخل بودند و حیرت آور اینکه روز به روز بیشتر می شدند! از منتظری تا خاتمی، از ملی مذهبی ها تا اصلاحات، از مردم همراه با رای ۲۱ میلیونی شان تا توده ی ساکت که در انتخابات شرکت نمی کردند، از تمام هیئات و دسته جات و مساجدی که گوش به فرمان نماینده ی ولی فقیه نبودند. و همه ی مدیران و مسئولین دولتی که با خط امام جمعه ی شهر نمی خواندند، همگی “دیگری” بودند!

وظیفه؟ توجیه المسائل! بزرگترین وظیفه ی ما توجیه همه‌ی کاستی ها و ناکارآمدی ها بود. اگر کسی به نبود احزاب سیاسی و چند صدایی در جامعه اعتراض داشت ما شعار، حزب فقط حزب الله سر می دادیم. و اگر از کاستی ها می رنجید ما نوپا بودنِ انقلاب را دستاویز قرار می دادیم. این ها جزو اصول اولیه ی شناسنامه ای بود که روی اش مهر خدایی داشت! و صادره از ازل بود… ما یقین داشتیم که این سجلد هزاران سال قبل از تولدمان، به دست پیامبران نوشته و توسط ائمه مهر شده! پس ما در جنس از آن بالا بودیم. از شاخه ای جدا، گلِ خلقت مان اساسا چیز دیگری بود، و با این اوصاف کجا کفاف دهد این باده ها به مستی ما؟

حالا این حجم از هویت تک بعدی، قرار بود “مسئولیت پذیر” باشد. چه مسئولیتی جز مسئولیت سرباز بودن؟ قرار بود “متعهد” باشد! چه تعهدی جز به مولای ساختار؟ ما صورت اجمالی اطاعت بودیم اما اشکالاتی هم در این بین وجود داشت! یکی اینکه تفسیر این اطاعت ها نه به بیانِ ولی، بلکه در زبانِ نمایندگان او بود! (اوامری که نوعا با بیانات رهبری تناقض داشت اما به ما گفته می شد مصلحت نیست رهبری این اوامر را علنی کند!) و دیگر اینکه ما داشتیم نسبت مان را با “امر واقع” ازدست می دادیم. زندگی روزمره و ترسها و دردهای مردم عادی (که قبلا نوشته ام در چشم ما چه میزان حقیر بودند!) بی معنا شده بود. این اشکالات در چشم برخی نویزهای بی اهمیت این پرده ی بزرگ بود و در چشم بعضی دیگر محل درنگ و تامل و توقف! طوفانی لازم بود!


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.