سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » ‍”سیاست او، عین مردانگی‌اش بود…”...

‍”سیاست او، عین مردانگی‌اش بود…”

چکیده :او در بند و بسط چیزی فراتر بود: "اگر خوب باشیم خدا با ماست". او کسی نبود جز شهید هدی صابر. هم او که جان‌اش را در راه همین جوانمردی و لوطی‌گری از دست داد. لوطی‌گری که بینش داشت. هویت داشت. لوطی‌گری در حق وطن. در حق میهن. او بدین مرام، در حیات سیاسی جامعه ایران ردی یگانه از خود بجا گذاشت. ردی نادر. دردِ سیاستی که غم نانِ مردم در دل و روده‌اش و در روحِ کالبدش سیلان داشته...


افشین حکیمیان

این سبیل‌ بی‌خود و بی‌جهت آویخته نیست. این سبیل‌ تریپ نیست. ادا نیست. اطوار نیست. این سبیل هزار قصه دارد. هزاران معرفت، مردانگی، لوطی‌گری، انقیادِ به صرفِ انسان و انسانیت. تعهدِ به وطن، خاک و میهن؛ در بیخ و بن‌اش خوابیده است. همان که اینک نه قدرت حالی‌اش می‌شود و نه مخالفان.

او جان‌سخت بود. مرد بود. جوانمرد بود. ولی پُر از عاطفه بود. پُر از شور و حال انسانی. او را دغدغه، خودِ خودِ انسان بود.

او مردِ اخلاق بود. اخلاقی که به این راحتی‌ها دُم به تله‌ی مصلحت‌های جوروواجور نمی‌داد. در مرام و مسلک‌اش نمی‌گنجید که اخلاق را به این راحتی‌ها فدا کند. قربانی کند. که مثلا هدفی بس بزرگ و والاتر، در پس و پشت‌ها و در افق‌های دور و دراز خوابیده است.

او لوطی بود. او دردِ انسان را داشت. دردِ انسان دروازه غار را، انسانِ دروازه شوش را. دردِ انسانِ تک و تنهای پیچیده در کارتن را. دردِ کارگرِ ندار را. دردِ آن رفتگر پیر کِزکرده در زمستانِ شهر را.

عاطفه‌ انسانی او به جناح و باند و خط و خطوط سیاسی محدود نمی‌شد. انسانیتِ او در گروی عقاید سیاسی‌اش نبود. عقیده و ایمان‌اش در بندِ عُقده‌های فروخورده‌ سیاسی و غیرسیاسی‌اش نبود.

او دریادل بود. در دل او بازپرس‌اش جا می‌شد. در دلِ او دردِ بازجوی‌ خشنِ‌اش هم جا می‌شد. دردِ قرض و قوله‌ او را داشت. در دلِ او دردِ خانواده‌ شهیدِ بی‌پناه، ناله می‌کرد. در دلِ او درد و رنج و غم و غصه‌ سیستانی‌های کپرنشین، غوغا می‌کرد.

به در و دیوار دل‌اش می‌کوبید؛ نداری‌شان، فقرشان، فلاکتِ تمامِ زندگی‌شان او را آرام نمی‌گذاشت. در کُنج غمِ خود فرو رفتن کاروبار او نبود. او در چهاردیوارِ زندان هم که اسیر بود، غمِ انسان او را رنج می‌داد.

غمِ آن زندانیانی را داشت؛ که کسی غم‌اش نبود به حال و روزشان شاید. باید که با آنها می‌نشست. می‌نشست ورِ دل‌شان تا که التیام دردشان باشد در آن چهاردیواری انسان‌کُش.

او غمِ یخچال خالی از آذوقه‌ پدرِ دربند را داشت. غمِ فرزندی که پدرش در گوشه‌ زندان غمِ ایران را می‌خورد؛ را داشت. او باید راه می‌افتاد و هم آن یخچال را پر می‌کرد و هم دستی به سر و روی آن فرزند می‌کشید. انسانیتِ او تنها به غمِ سیاست سیراب نمی‌شد. او را دردی فراتر در روح و روان بود.

حتی بازجوی‌اش را احضار مى کرد و او را انذار مى داد. در انفرادی، روزه که می‌گرفت، افطارش را با نگهبان‌اش آغاز می‌کرد.

نفرت داشت از کارمندِ سیاسی بوروکراتِ تکنوکرات شدن. نفرت داشت از اپوزیسیونی که چه درون حاکمیت و چه بیرون حاکمیت اگر سهم‌الشراکتشان را بدهی، خفه‌خون می‌گیرند. از سکوت، مماشات، و سازشِ کسانی که خودشان را فعالِ سیاسی می‌نامیدند، بیزار بود.

زندان اگرچه بند بود و چاردیواری و محدودیت، ولی چون در مرز و بوم ایران بود؛ چندان غمی نداشت. می‌گفت: “زندان جزئى از ایران و ما عضوى از زندانیم.” و بدین مرام و مسلک با سختی‌ها و مرارت‌ها اُخت می‌شد. با آنها می‌ساخت.

او در بند و بسط چیزی فراتر بود: “اگر خوب باشیم خدا با ماست”. او کسی نبود جز شهید هدی صابر. هم او که جان‌اش را در راه همین جوانمردی و لوطی‌گری از دست داد. لوطی‌گری که بینش داشت. هویت داشت. لوطی‌گری در حق وطن. در حق میهن. او بدین مرام، در حیات سیاسی جامعه ایران ردی یگانه از خود بجا گذاشت. ردی نادر. دردِ سیاستی که غم نانِ مردم در دل و روده‌اش و در روحِ کالبدش سیلان داشته باشد.

و این ادا و اطوار نبود. این یک اصل بود. مرام و مسلک بود. اگر مدرس گفته بود: “دیانت ما عینِ سیاست ماست”. لوطی‌گری و مردانگی و صد البته مذهبِ‌ صابر نیز عیاق و عجین با سیاست‌ورزی و کنش‌گری‌اش بود. این‌ها دو حوزه سوا و جدا از هم نبودند.

هر آنچه از مذهب سیراب می‌شد، در حیات سیاسی جامعه خرج‌اش می‌کرد. هر آنچه از مأمن و ملجاء و محرابِ دین به اندرون جان و جهان‌اش می‌ریخت؛ آن را در هویت سیاسی و بود و باش سیاست‌ورزی‌اش جاری می‌کرد. او یگانه مردی بود.

🔹 جنسِ او اصلِ اصل بود و سبیل او بر هیچ چهره‌ای گویی تاکنون ننشسته است./راهبر(جوادروح)


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.