محسن هم شکنجه شد و در آخر در گذشت!
چکیده :محسن روح الامینی مثل همه بازداشتیها در آفتاب سوزان جهنم کهریزک شکنجه شد. محسن بخاطر اینکه کهریزک کمبود جا داشت هر شب سر پا می خوابید تا جا به دیگران هم برسد. یادم میاد یک روز بچهها از شدت درد شکنجه ها و کمبود جا میگفتند "بخدا ما همه بیگناه هستیم و هیچ کاری نکردیم و همه گی به اشتباه در اینجا هستیم"، در آن لحظه محسن خطاب به کسانی که احساس پشیمانی میکردند گفت "بچه ها بیشتر ما بخاطر هدفی که داریم اینجا هستیم و باید تا اخر راهی که انتخاب کردیم بایستیم، چرا انقدر زود خودتان را میبازید و زود تسلیم میشوید." این خاطره محسن همیشه در ذهن من و بیشتر بچههایی که در کهریزک بودند باقی...
مسعود علیزاده
محسن روح الامینی از جانباختگان کهریزک فرزند کسی بود که می توانست با عنوان کردن هویتش راحت از بازداشت آزاد شود ولی محسن هیچ وقت این مهم را عنوان نکرد تا نشان دهد بزرگی را، تا نشان دهد که اعتقاد داشتن به چیزی حد و مرز نمی شناسد.
محسن روح الامینی از همان اول در پلیس پیشگیری پیکرش زخمی و لباسهایش پاره پاره بود. ماموران در هنگام بازداشتش حسابی کتکش زده بودن. به دستور سعید مرتضوی روانه جهنم کهریزک شدیم. وقتی به کهریزک رسیدم باید تمام وسیله ها را به افسر نگهبان تحویل میدادیم .
محسن عینکی بود و وقتی بهش گفتند عینکش رو باید تحویل بدهد، محسن اولش اعتراض کرد که چشمانم خوب نمیبیند ولی افسر نگهبان به صحبت های محسن هیچ توجه ای نکرد و با او برخورد فیزیکی کرد.
بیچاره محسن بخاطر اینکه بیشتر کتک نخوره مجبور شد عینکش را تحویل بدهد. او در اون چند روزی که در کهریزک بود به سختی میتونست ببینه و همین امر او را آزار میداد.
محسن روح الامینی مثل همه بازداشتیها در آفتاب سوزان جهنم کهریزک شکنجه شد. محسن بخاطر اینکه کهریزک کمبود جا داشت هر شب سر پا می خوابید تا جا به دیگران هم برسد. یادم میاد یک روز بچهها از شدت درد شکنجه ها و کمبود جا میگفتند “بخدا ما همه بیگناه هستیم و هیچ کاری نکردیم و همه گی به اشتباه در اینجا هستیم”، در آن لحظه محسن خطاب به کسانی که احساس پشیمانی میکردند گفت “بچه ها بیشتر ما بخاطر هدفی که داریم اینجا هستیم و باید تا اخر راهی که انتخاب کردیم بایستیم، چرا انقدر زود خودتان را میبازید و زود تسلیم میشوید.” این خاطره محسن همیشه در ذهن من و بیشتر بچههایی که در کهریزک بودند باقی ماند.
شب سوم بود که من به شدت شکنجه شده بودم ، زخم هایم بخاطر آلودگی فضای بازداشتگاه به شدت عفونت کرده بود و تب خیلی شدیدی گرفته بودم، فردای آن روز تبم بیشتر شد و داشتم در خودم میسوختم و هوای داخل بازداشتگاه هم به شدت گرم شده بود. بخاطر اینکه حالم بهتر بشه بچه ها با لباسشون منو باد میزنند و محسن هم پیراهنش رو در آورد و با لباسش منو باد میزد، چند باری بهش گفتم دیگه کافیه ولی او توجه ای نمیکرد و همچنان منو باد میزد.
هرگز این لطف محسن را از یاد نخواهم برد و تا روزی که زنده ام از او به نیکی یاد خواهم کرد.
روز چهارم به دستور سرهنگ کمیجانی (رئیس بازداشتگاه کهریزک ) میخواستند موهای ما رو با ماشین های دستی قدیمی و خراب بزنند. خیلی از بچه ها به این موضوع اعتراض کردند و یکی پسر جوانی هم التماس مامورین را میکرد و میگفت چند روز دیگه عروسی من است تو رو خدا موهای منو از ته نزنید ولی مامورین هیچ توجهای نمیکردند و قصد داشتند موهای همه را از ته برنند.
محسن روح الامینی موهای خیلی بلند زیبایی داشت، وقتی می خواستند موهای محسن را ببزند گفت “شما موهای مرا میتوانید در اینجا به زور بزنید و ظاهر مرا عوض کنید ولی عقیده مرا هرگز نمیتوانید بزنید عوض کنید.
روز آخر بود داشتیم از جهنم کهریزک به زندان اوین منتقل می شدیم محسن بخاطر عفونت شدیدی که در کمرش داشت در داخل حیاط بازداشتگاه دراز کشیده بود و حالش خیلی بد شده بود. استوار گنج بخش ( افسر نگهبان و مامور بدرقه به اوین ) با کمر بند شروع کرد به پشت محسن زدن که بلند شو فیلم بازی نکن نامرد حدود چند ضربه ای به پیکیر بی جان محسن زد، ضربه ها به قدری شدید بود که او مجبور شد با آن پیکر بی جان از زمین بلند بشه.
بخاطر فوت مظلومانه امیر جوادی فر حدود یک ساعتی در جلوی بهشت زهرا ایستادیم، ماشینی که محسن در داخلش بود یک ون بود که زودتر از ما رسیده بود به زندان اوین. محسن یک ساعتی در آفتاب سوزان تیر ماه در جلوی درب زندان با پبکری بی جان خوابیده بود و حال خوبی نداشت. وقتی به جلوی درب زندان اوین رسیدیم “محسن” را دیدم در آسفالت داغ خوابیده بود و بیهوش روی زمین دراز کشیده بود ، از اینکه کاری از دستمون بر نمی آمد خیلی شرمگین بودیم، وقتی وارد زندان شدیم دیگر از محسن خبری نداشتیم .
چند روزی از ورودمان به اوین گذشت، متوجه شدیدم محسن بخاطر ضرب شتم شدید و عفونت های شدیدی که داشت جانش را در بیمارستان از دست داده است …
محسن روح الامینی می توانست بگوید فرزند چه کسی است و در همان پلیس پیشگیری آزاد میشد … ولی “محسن”سکوت کرد و ظلم را نپذیرفت و تسلیم ظلم نشد … شاید اگر من و خیلی ها به جای “محسن” بودیم در همان پلیس پیشگیری اقدام میکردیم و به توسط پدرمان که اقای “روح الامینی” آزاد میشدم …
محسن جانش رو فدای ایران کرد و این کار محسن رو هرگز فراموش نخواهم کرد حتی در کهریزک هم به هیچ کسی نگفت فرزند چه کسی است.
شکستن سنگ مزار مرحوم محسن روح الامینی توسط بسیجی ها و انصار خزب الله در سال ۸۹
سنگ مزارش را می شکنند بی آنکه بدانند “محسن روح الامینی ” در دل مردم جا دارد و با این شکستنها ی ظاهری قلبها بیشتر به تپش می افتند و یادها بیشتر از پیش زنده می ماند . در خیالشان سنگ مزار وجود طرف است بی آنکه بدانند وجود محسن یادش است.بی اختیار به یاد این شعر می افتم که گیرم که میزنید گیرم که می کشید با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟؟؟
گیرم که سنگ مزارش را می شکنید با یاد و خاطرش چه می کنید؟؟؟ با این شکستنها یاد و خاطرش برای ما محترم تر می شود پس بزنید و بشکنید باشد که عقده هایتان نسبت به یاد و خاطر محسن فروکش کند.













