سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » زندگی این نوجوان کیفرخواستی است علیه همه ما...

زندگی این نوجوان کیفرخواستی است علیه همه ما

چکیده :آن موقع که خون پاشید، تازه فهمیدم چه کرده‌ام. برای همین فرار کردم و به تهران آمدم، چند ساعتی در میدان آزادی بودم؛ اما آخر سر به خاطر عذاب وجدان خودم را به کلانتری معرفی کردم. زندگی این نوجوان کیفرخواستی است علیه همه ما،از مسئولان فعلی تا ما روزنامه نگاران و اپوزسیون حامی...


مرجان لقایی

نوجوان زباله‌جمع کن صبح دیروز خودش را به خاطر قتل پدرش تسلیم پلیس کرد.اوگفت:من پسر بزرگ خانواده هستم و از وقتی یادم می‌‌آید، پدرم اعتیاد داشت. هشت سالم بود که مادرم به خاطر اعتیاد از پدرم جدا شد و ما پنج بچه ماندیم و یک پدر معتاد. بعد از طلاق مادرم ما مجبور بودیم برای تأمین هزینه شیشه پدر کار کنیم و در این مدت هم هرکدام از ما بلایی سرمان آمد. یک برادرم که فال‌فروشی می‌کرد، یک بار تصادف کرد و پایش شکست و دفعه بعد که ماشین به او زد، در بیمارستان مرد. خواهر دیگرم هم پایش در تصادف با ماشین شکست. اما هیچ‌کدام از این اتفاقات باعث تغییر رفتار پدرم نشد و او باز هم ما را برای تأمین پول مواد مخدرشبه هر کاری می‌فرستاد. مدتی بود که من کارم را عوض کرده بودم و دیگر به گدایی و فال‌فروشی نمی‌رفتم، ضایعات جمع ‌می‌کردم و یک نفر هم بود که ضایعات را با قیمت خوبی از من می‌خرید.

این‌جوری بود که وضع‌مان بهتر شده بود و دیگر نمی‌گذاشتم خواهر و برادرهای کوچک‌ترم به فال‌فروش و گدایی بروند. خرج مصرف شیشه پدرم را هم خودم می‌دادم؛ اما پدرم باز هم گاهی به وسایل خانه دست‌درازی می‌کرد و چیزهایی را می‌فروخت. پریشب که با او درگیر شدم و او را با چاقو زدم. خسته از سر کار به خانه رفتم و دیدم یخچال و تلویزیون نیست. از بچه‌ها پرسیدم، گفتند بابا برداشته. فهمیدم که باز هم برای تأمین هزینه شیشه‌اش وسایل خانه را فروخته است. وقتی پدرم به خانه آمد، با هم دعوایمان شد و او با چاقو به من حمله کرد. من هم چاقو را از او گرفتم و او را زمین زدم. بعد هم دست بچه‌ها را گرفتم و به پارک بردم. بعد به خانه یکی از اقوام رفتم و بچه‌ها را به او سپردم. به خانه برگشتم تا با پدرم صحبت کنم که دیدم چاقو زمین افتاده و او هم پای بساط شیشه نشسته است. آن موقع بود که عصبانی شدم. چاقو را برداشتم و به سرو و گردن او چند ضربه زدم. ‌

آن موقع که خون پاشید، تازه فهمیدم چه کرده‌ام. برای همین فرار کردم و به تهران آمدم، چند ساعتی در میدان آزادی بودم؛ اما آخر سر به خاطر عذاب وجدان خودم را به کلانتری معرفی کردم.
منبع: توییتر


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.