و نور در تمامِ “تَرین”ها فرو رفته است/ انتظارات یک شاعر سبز از مهندس میرحسین موسوی
چکیده :من یک شاعرم و بنا به تعهد شاعریام با خشونت و بازتولید آن مخالفم. شما نیز یک هنرمندید و بر اساس شناخت نُه سالِ اخیرم از دیدگاههایتان بعید میدانم که راضی باشید که با گرفتنِ جان زندانیان، حتی مجرم و جنایتکار، به بازتولید خشونت در جامعه کمک شود. در عین اعتقاد به این اصل، بیانصافی است اگر اعتراف نکنیم که مخالفانی در سال ۱۳۶۷ اعدام شدند که اصولا حتی در عملیات مسلحانهی سازمانی که عضوش بودند نیز نقشی نداشتند چون در زمان رخ دادن آن حوادث، در حال گذراندن حکم حبسشان بودند. این حقیقتی که امروز دیگر همگان با توجه به اسناد و مدارکی که در این زمینه افشا شده است به آن واقف اند، نشان میدهد که آن خیل عظیمِ زندانیان تنها به جرم عقیدهشان اعدام شده...
سپیده جدیری
آقای مهندس میرحسین موسوی، سلام و درود بر شما،
اکنون که هشت سال از حصر شما میگذرد؛ همچنان با افتخار خود را یک شاعر سبز میدانم چرا که معتقدم که شما به دلیل کارنامهی درخشانتان در مدیریت بحرانِ دوران جنگ و همچنین به دلیل پایداری و مقاومتی که در نُه سالِ اخیر برای احیاء حقوق از دست رفتهی مردم از خود نشان دادهاید، در شرایط کنونی که تحریمهای اقتصادی و فساد اصحاب قدرت، دست به دست هم دادهاند تا عرصه را بر مردم و بهخصوص طبقهی فرودست تنگ و تنگتر کنند، اگر تنها امیدِ باقیمانده برای حل مشکلات این مردم نباشید، قطعا پررنگترین امیدِ باقیماندهاید.
آقای مهندس موسوی،
من در بیشتر سالهای نخستوزیری شما هنوز یک کودک دبستانی بودم، پس طبیعی است که از آن دوران خاطرات محوی در ذهنم باقی مانده باشد، اما یک چیز را خوب به یاد دارم؛ اینکه با تدبیر و تلاش شما و کابینهتان، کسی در آن دوران بدون نان نمیماند. در واقع، نان به فراوانی و با قیمتی بسیار ارزان یافت میشد و این را همه مدیون سوبسیدی بودیم که دولت شما به نان اختصاص داده بود. سهمیهبندی مواد غذایی عمده، شویندهها و اگر اشتباه نکنم، بنزین را نیز تا حدود زیادی به خاطر دارم؛ دست کم این را خوب به یاد دارم که به من که فرزند یک کارمند ساده و یک معلم بودم، سهمیهی کمتری به نسبت فرزند کسی که به طبقهی ثروتمندتری تعلق داشت و یا سهمیهی بیشتری به نسبت فرزند یک کارگر ساده، تعلق نمیگرفت. این را مدیون برنامهریزی و تلاشهای دولت شما برای ایجاد برابری طبقاتی بودیم و این تلاشها زمانی ستودنیتر میشود که به یاد بیاوریم که در دشوارترین دورانی که یک دولت میتواند تجربه کند، یعنی در دوران جنگ اتفاق میافتاد. نسل گذشته برایم از تلاشهای جهاد سازندگی میگوید؛ از آباد ساختنِ روستاهایی که در دوران پیش از انقلاب، حتی از برق برخوردار نبودند؛ از تلاشهای نهضت سوادآموزی در آن روستاها و شهرهای کوچک؛ از کمکرسانی به جبههای جنگ، و تمام اینها به همت جهاد سازندگی و به پشتیبانی دولت شما رخ داد.
آقای مهندس موسوی،
همین چند هفته پیش، تنها انتشار تصویری جدید از شما با آن لبخند که حکایت از ادامهی مقاومت داشت، شور و ولولهای به پا کرد. نه تنها سبزهایی که در سالهای اخیر بهدلیل ناامید شدن از اوضاع، سکوت پیشه کرده بودند، بلکه برخی دیگر از انسانهای منصف و عدالتخواه نیز به سخن آمدند. آقای فرج سرکوهی، نویسنده، منتقد و فعالِ سرشناس، متن زیر را در شبکههای اجتماعی نوشت:
«”میر”های ما در زندان پیر نشدند. فرصت پیر شدن در زندان را از آنان دریغ کردند. “میر”های ما را کشتند حتا پیرها را. میرهای ما “میر” نبودند. رفقا، دوستان، فرزندان، همسران، پدران و مادران ما بودند.
میرحسین موسوی از “نخست وزیر امام” و نماینده ائتلاف گرایشهائی در نظام برگذشت و به نماد مقاومت برکشید. مردمان معترض در خیابانها، در بزنگاهی تاریخی، موسوی را از محدودهی ائتلاف گرایشهائی در نظام به در بردند و از آنِ خود کردند. خیابان موسوی را بازتعریف کرد. گرهگاهی تاریخی دم ِخود را در موسوی دمید و او با تعریف مردمان و دمِ تاریخ همراه شد.
میر حسین موسوی در “حصر” نیست. واژه “حصر” تجاوز به زبان است، واژه “حصر” واقعیت را مخدوش و به حقیقت تجاوز میکند. میرحسین موسوی “زندانی” است.
میرحسین موسوی و همه زندانیان سیاسی،عقیدتی و دینی باید آزاد شوند.
خواست آزادی موسوی و همه زندانیان سیاسی، دینی و عقیدتی از مهم ترین خواست های مدنی است. دستیابی بدین خواست نه در فضای مجازی و رسانهای، که در حرکت فعال در صحنه واقعی، ممکن است (کارکرد اطلاع رسانی فضای مجازی و رسانهای به جای خود).»
فارغ از اینکه با کلیتِ دیدگاه ایشان موافق باشیم یا نه، نمیتوان انکار کرد که ایشان ضمنِ دیدنِ هر دو طرف ماجرا، جانب انصاف را نگه داشته است. من و دیگر سبزها این انصاف را تحسین کردیم، اما احساسِ من این بود که اگر قرار بر این باشد که انصاف را تنها یک طرفِ ماجرا به خرج دهد، این تحسینها نوعی رندی آشکار است.
آقای مهندس موسوی،
با توجه به شناختی که من و همنسلانم دست کم در نُه سالِ گذشته از عملکرد و شخصیت شما پیدا کردهایم، ایمان دارم که تمایل ندارید از شما بت ساخته شود. یار و همراه شجاع شما، دکتر رهنورد نیز در گفتوگو با آقای نیکآهنگ کوثر در سال ۱۳۸۹، در ستایش نقد و پرسشگری تصریح کرده بود که: «نقد یک نعمت و یک فرصت برای نقد شونده است.»
حال، ضمن در نظر گرفتنِ متن آقای سرکوهی، لازم میدانم این نکته را ذکر کنم که وقتی شما در آن سالِ سرنوشتساز خواستار بازگشت به “دوران طلایی امام” شدید و بسیاری بر شما خرده گرفتند، من احساس کردم که باید برداشتی جز آنچه منتقدان شما برداشت کردند از کلام شما داشته باشم؛ یعنی که بله، تلاشها و دستاوردهایی که متعلق به آن دوران بود و بالاتر به پارهای از آنها اشاره کردم، به واقع نیز درخشان و بیسابقه بود اما اگر بخواهم که منِ سبز نیز در مواجهه با انصافِ آقای سرکوهی منصف باشم باید بپرسم که آیا میتوان تمام رخدادهای آن دوره را به آن دستاوردها خلاصه کرد؟
آقای مهندس موسوی،
خود شما در خرداد ۱۳۸۹ در گفتوگو با وبسایت کلمه، شخصیت آقای خمینی را اینگونه توصیف کردید: «امام بزرگ بود. اما در عین حال خود را بزرگ نمیدید. از تعریف و تمجید و مدح بیزار بود.» با این حال، نظر شما این بود که چه ضرورتی دارد که وقتی دو تیغهی قیچی، یعنی متحجران داخلی و دشمنان بی نقاب خارجی، آن دوران را هدف قرار دادهاند، شما نیز زبان به نقد بگشایید. و تصریح کرده بودید که: «امروز دشمنان جنبش سبز دنبال طعمه و بهانه هستند تا پیوندی که همهی ما را به هم وصل میکند از بین ببرند.»
حال، سوال این است که آیا ضرورتهای زمان جنبش سبز همچنان به قوت خود باقی است یا اینکه امروز آن ضرورتها تغییر کرده است؟ من به شما اطمینان میدهم که تغییر کرده است. واقعیت این است که با شرایطی اسفبارتر از آن سالها برای ایران عزیزمان روبهروییم. تحلیلگران از قریبالوقوع بودنِ فروپاشیِ اقتصادی کامل ایران سخن به میان میآورند و برخی گروههای خارجنشین سعی دارند از وخامتِ اوضاع و مردمی که از هر نظر تحت فشارند، نهایت استفاده را برای پر کردن جیب خودشان و هیزم رساندن به آتش جنگِ محتملِ کشورهای آمریکا و اسرائیل با کشورمان ببرند. گروههایی نیز با آگاهی از استیصالِ مردم گرسنه و خسته از بی عدالتی، به دنبال بازگرداندن نظام سلطنتی به ایران اند؛ یعنی همان عواملی را که انگیزهی انقلاب مردم در سال ۵۷ شد، بهانهی یک فروپاشی دیگر – که انتظار دارند این بار با مداخلهی آمریکا اتفاق بیفتد – قرار دادهاند. از دید من، ضرورتی که باید در این شرایط درک شود، کمک به ایجاد اتحاد میان اپوزیسیونِ صادق و دلسوز و مردم ایران علیه بیعدالتی و فسادِ داخلی و سودجویی و مداخله از خارج است. افرادی مانند آقای سرکوهی که در عین اینکه زخمخوردهی حکومت ایران اند، بهخاطر اصولی که به آن پایبندند نه دل در گرو سیاستهای مداخلهگرانهی آمریکا دارند و نه در این آشفتهبازار به دنبال گرفتنِ ماهی از آبِ گلآلود و رسیدن به نوایی اند، کم نیستند. برای همراه کردن این گروه با آن اتحاد ملی که شاید تنها راهِ نجات از این وضعیت باشد، ابتدا باید با موضعگیری عدالتخواهانه، مرهمی بر زخمهای آنان نهاد. و این انتظاری است که من از شما، مهندس میرحسین موسوی، یعنی کسی که او را در نُه سال اخیر به عنوان الگوی عدالتخواهی میشناسم، دارم.
انتظار دارم که شما نیز بهمانند دکتر رهنورد دربارهی اعدام مخالفان سیاسی در دههی شصت و بهخصوص، آن چندین هزار زندانی عقیدتی-سیاسی که پیشتر محاکمه شده بودند و حکم اعدام برایشان صادر نشده بود، اما در سال ۱۳۶۷ بهطور دستهجمعی اعدام شدند، اعلام موضع کنید. آنها طبق اسناد منتشر شده در کتاب خاطرات و نوار صدای آقای منتظری، بنا به فتوا و دستور مستقیم آقای خمینی و توسط هیئت مرگی که تعیین شده بود، اعدام شدند. دکتر رهنورد در همان مصاحبهی سال ۱۳۸۹ خود با آقای کوثر، در پاسخ به این سوال که: «چرا سخن گفتن از وقایع دهه ۶۰ این قدر سخت است؟ قابل درک است که یک گروه با عملیات تروریستی خود فضا را مخدوش کرده بود، اما آیا میتوان اسرای یک گروه را به این راحتی در تابستان سال ۶۷ سر به نیست کرد؟ آیا میتوان پذیرفت که نخست وزیر از این ماجرا بیاطلاع بوده؟ آیا سکوت و حتی توجیه این اتفاق به معنی قبول داشتنش نیست؟» صریحا از آن اعدامها تحت عنوان “جنایت” و “لکههای سیاهی که به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد” یاد کرد و “انتقامجوییِ” اتفاق افتاده از سوی “طرف مقابل” را “خطایی بزرگ” دانست. متن کامل پاسخ ایشان بدین شرح است: «البته همانطور که شما اشاره کردید جنایات و عملیات تروریستی آن گروه کذایی بر کسی پوشیده نیست. اما انتقامجویی طرف مقابل هم خطای بزرگی بوده است و هیچ کجروی قابل قبول یا اغماض نیست. اما به طوری که بارها گفته شده از این جنایت نه آقای خامنهای و نه آقای موسوی هیچ یک اطلاعی نداشتهاند و در حوزه وظایف شان هم نبوده است .البته سکوت و توجیهی هم در کار نیست و آن اقدامات خارج از چارچوبهای حقوقی و ملاحظات اخلاقی بوده که بارها در نشستها و در پاسخ به سوال کنندگان درباره آن تقبیح شده است، آن اتفاق لکههای سیاهی است که به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد.»
دکتر رهنورد همچنین به گفتهی آقای حامد فرمند، فعال حقوق کودکان، با انتشار متنی در روزنامهی اطلاعات مورخ ۲۷ مرداد سال ۱۳۵۹، ضمن اشاره به بیماری خاصِ آقای سعید متحدین (عضو سازمان مجاهدین خلق و دایی آقای فرمند)، بابت صدور حکم پانزده سال حبس برای او اعتراض کرده بود؛ اعتراضی که چنین دیدگاه درخشانی در آن به چشم میخورد: «افراد صرف نظر از ماهیت سیاسی و گروهی و حزبی خودشان، دارای “ارزشی وجودی” و “ماهیتی انسانی” هم هستند. که در درجهی اول میتوان آنها را با این ماهیت دید… اگر در برخورد با افراد ماهیت انسانی را از ماهیت گروهی و سیاسی آنها جدا کنیم، آنوقت میتوانیم برای هر یک از ابعاد وجودی انسان پروندهای بسازیم.» و در پاراگرافهای پایانی متن اعتراضی خود نوشته بود: «آیا میتوانیم بگوییم که قاضی جدید به جای محاکمهی سعید متحدین عصبی بیمار، سازمان مجاهدین را محاکمه کرده است؟ این غیرممکن است زیرا که او حتما پیرو امام است و از ایشان و از فقیه عالیقدر آیتالله منتظری شنیده است که حساب جوانان پاک و ساده که به سازمان گرایش دارند از کل سازمان جداست.»
سعید متحدین در سال ۱۳۶۰ وقتی در حال گذراندن حکم حبسش بود، اعدام شد؛ درست مانند آنچه برای چندین هزار زندانیِ مجاهد و تعداد چشمگیری زندانیِ مارکسیست در سال ۱۳۶۷ اتفاق افتاد. این اعدامها چنانکه بالاتر نیز اشاره کردم، بنا به دستور مستقیم آقای خمینی رخ میدهد اما دیگر تا سالیان، کسی از اطرافیان ایشان به جز آقای منتظری به این موضوع اعتراضی یا حتی انتقادی نمیکند که مگر این شما نبودید که میگفتید حساب جوانان پاک و سادهای که به سازمان گرایش دارند از کل سازمان جداست؟
آقای مهندس موسوی،
من یک شاعرم و بنا به تعهد شاعریام با خشونت و بازتولید آن مخالفم. شما نیز یک هنرمندید و بر اساس شناخت نُه سالِ اخیرم از دیدگاههایتان بعید میدانم که راضی باشید که با گرفتنِ جان زندانیان، حتی مجرم و جنایتکار، به بازتولید خشونت در جامعه کمک شود. در عین اعتقاد به این اصل، بیانصافی است اگر اعتراف نکنیم که مخالفانی در سال ۱۳۶۷ اعدام شدند که اصولا حتی در عملیات مسلحانهی سازمانی که عضوش بودند نیز نقشی نداشتند چون در زمان رخ دادن آن حوادث، در حال گذراندن حکم حبسشان بودند. این حقیقتی که امروز دیگر همگان با توجه به اسناد و مدارکی که در این زمینه افشا شده است به آن واقف اند، نشان میدهد که آن خیل عظیمِ زندانیان تنها به جرم عقیدهشان اعدام شده بودند.
آقای مهندس موسوی،
دست کم نُه سال اخیر به نسل من اجازه داد که روح عدالتطلب و آزادیخواه شما را بهتر بشناسد. بنابراین، دو حدس برای من در مورد سکوتِ شما در مواجهه با مسئلهی اعدام مخالفان در سالهای شصت و بهطور ویژه، سال ۱۳۶۷ که نخستوزیر کشورم بودید، باقی میماند:
حدس نخستِ من این است که شنیدهها درست است و بهدلیل تقسیم مشخص و جداگانهی وظایف میان سه قوه در آن دوران، شما در زمان وقوع آن اعدامها از آن بیاطلاع بودید، که در این صورت، از دید من، نوک پیکانِ نقد بیش از هر کسی متوجه آقای خمینی خواهد بود که با بی اطلاع گذاشتنِ شما به عنوان یکی از بالاترین مقامات مسئول مملکت، زمینه را برای اینکه شما در آیندهای قابل پیشبینی بابتِ موضوعی که نه در آن نقشی داشتهاید، نه از آن اطلاع داشتهاید بازخواست پس دهید، فراهم آورده است.
حدسِ دوم میتواند این باشد که شما بهطریقی از آن موضوع اطلاع حاصل کرده باشید اما بهخاطر تفاوت جایگاهی که از نظر قدرت میان شما و آقای خمینی وجود داشته است، برای اعتراض به آن جریان، گوش شنوایی تصور نکرده باشید. که در این صورت نیز باز بیش از هر کسی، شخص آقای خمینی باید مورد انتقاد قرار بگیرد که چرا چنان فضایی را ایجاد کرده بود که مقامات مسئول مملکت اجازهی هیچگونه اعتراضی به تصمیمات ایشان نداشته باشند. آنچه در نتیجهی اعتراض آقای منتظری به آن تصمیم رخ داد، خود بر این نکته صحه میگذارد.
آقای مهندس موسوی،
من بنا به بیانات همیشگی خودتان از میزانِ علاقهی شما به آقای خمینی اطلاع دارم و میدانم که با توجه به این حجم از علاقه، چقدر انتقاد از ایشان میتواند برای شما دشوار باشد. اما از میزانِ علاقهی شخص خودم به شما نیز اطلاع دارم (که با کمالِ افتخار، مانند بسیاری دیگر از همپیمانانِ سبزم بهای آن را نیز پرداختهام و باز هم خواهم پرداخت) و میبینید که با وجودِ این حجم از علاقه، از آنجا که ضرورت را برای اتحاد ملی احساس کردهام و راه نجات کشور را در آن دیدهام و همچنین از آنجا که معتقدم بدون تلاش برای برقراری عدالت، نه من و نه هیچیک از سبزها و دیگر فعالان نمیتوانیم مدعی عدالتخواهی باشیم، به خود اجازه دادهام که با وجودیکه در این مقطع زمانی شما هنوز در حصر به سر میبرید، دهان به نقد شما بابت اعلام نکردنِ موضعتان در این مورد خاص بگشایم.
و البته من به این امر نیز واقفم که سرانِ آن سازمانِ خاص با وجود عملکرد غیرموجه و جنایات خودشان، چه سوءاستفادهها که از این سکوت شما نکردهاند تا انواع و اقسامِ انگها را به شخصِ شما و در سالهای اخیر به سبزها بچسبانند و عدهای از سر ناآگاهی و عدهای دیگر نیز از سر منفعتطلبی با آنها همراه شوند.
لازم میدانم نامهی خود را با ذکر این نکته به پایان ببرم که من درک میکنم که احتمالا شما بهخاطر شرایطتان در حصر، امکان پاسخگویی نداشته باشید، اما بابت نگرانیهایی که امروز از این سوی آبها در مورد حفظ وطنم احساس میکنم، وظیفهی خود دانستم که این انتظارات را با شما مطرح کنم.
با احترام فراوان و آرزوی رفع حصر، که مانند همیشه:
بِایستی و بگویی
بِایستی و بِایستی
بِایستی و قلبت دانه دانه بریزد
مثلِ اناری وحشی
روی چتر-بسته شدن
از زمین
تا زمان.
شاعر تبعیدیِ سبز،
سپیده جدیری













