فرشاد مومنی با بررسی دلائل سقوط حکومت محمد رضا پهلوی گفت: از سقوط شاه درس بگیرید
چکیده : در دوره ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ در مجموع در ایران ۱۲ بار نخست وزیر عوض شده و ۱۷ بار کابینه تشکیل شده و ۲۳ بار هم کابینهها ترمیم شده است. بنابراین وی این طور جمع بندی میکند که در این دوره اگر ما ترمیم کابینهها را در نظر نگیریم؛ میانگین عمر هر دولت؛ ۸ ماه بوده و اگر ترمیمهای کابینهها را در نظر بگیریم؛ میانگین عمر هر کابینه ۳٫۵ ماه بوده است. بنابراین این که دولت دکتر مصدق در این دوره چیزی نزدیک به ۱۰ برابر میانگین عمر هر کابینه توانسته دوام بیاورد نشان دهنده آن است که از نظر پایگاه مردمی پدیده ای منحصر به فرد در دوره زمانی خودش بوده...
به گزارش جماران، سخنان دکتر فرشاد مؤمنی اقتصاددان درباره خطاهای دوره پهلوی بیش از هر چیز توصیههایی برای پرهیز از تکرار خطاهای اقتصادی در ایران امروز است. او از دور باطل توسعه یافتگی، تکرار خطاهای اقتصادی دوره شاه در برخی از رویکردهای اقتصادی و نوعی «قفل شدگی به تاریخ» هم در تجربه دولت احمدی نژاد و هم در تجربه تعدیل ساختاری سخن میگوید. هم نابرابری و هم سیاستهای پیامد شوک نفتی را خطری برای ایران امروز نیز برمی شمارد و تأکید میکند؛ اگر این مناسبات همچنان استمرار داشته باشد؛ خطر سقوط برای ما هم وجود خواهد داشت.
عضو هیأت علمی دانشکده اقتصاد دانشگاه تربیت مدرس، با ارزیابی کتاب دکتر جهانگیر آموزگار، وزیر دارایی قبل از انقلاب در کابینه امینی آغاز میکند، و تلاش میکند تا از نقدهای آموزگار به عملکرد اقتصادی آن دوره، هشدارهایی برای پرهیز از خطاهای اقتصادی امروز برگیرد. او میگوید: آموزگار به درستی گفت که از منظر اقتصادی بعداز جنگ، کشور در کادر برنامه تعدیل ساختاری به همان مؤلفههایی برگشت که در دوره پهلوی جریان داشت. همچنانکه آموزگار نشان میدهد که خصلت نابرابر سازی برنامه تعدیل ساختاری به هیچ وجه کمتر از آنچه که در دوره پهلوی بوده است، نیست و میگوید اگر در دوره پهلوی منتقدان به خصلت مونتاژی و وابسته بودن صنایع اعتراض میکردند؛ در دوره تعدیل ساختاری نیز، گستره و عمق وابستگیها و مونتاژکاریها به طرز غیر متعارفی افزایش پیدا کرده است.
متن کامل سخنان دکتر فرشاد مؤمنی را در ادامه بخوانید:
در طیف آنها که طرفدار خیلی شدید خانواده سلطنتی پهلوی در ایران بوده اند و در حیطه اقتصاد هم کار کرده اند؛ شاید یکی از معتبرترین و محترم ترین و پرکارترین آنها جهانگیر آموزگار باشد. جهانگیر آموزگار تعصب افراطی خودش به سلطنت پهلوی را نسبت به هر کتاب دیگری بیشتر در کتابی که حدود ۲۰ سال پیش منتشر کرده با عنوان اقتصاد ایران در دوران جمهوری اسلامی؛ نشان داده است و حتی ادعای محوری او در این کتاب این است که اگر در ده ساله اول بعد از پیروزی انقلاب اسلامی اقتصاد ایران با وجود همه آن فشارها توانسته روی پای خودش بایستد؛ این محصول مواریثی است که از دوره پهلوی باقی مانده بوده است.
آنچه که او درباره ۱۰ ساله اول بعداز انقلاب میگوید؛ واقعا نسبتی با علم ندارد و بیشتر احساسات است. بحث بر سر این است که اگر آن میراث در شرایط صلح نتوانسته رژیم پهلوی را حفظ کند؛ چگونه در دوران جمهوری اسلامی و در شرایط جنگ توانسته ما را حفظ کند و مگر ماجرای توسعه وتوسعه نایافتگی، فقط به ماشین آلات و تجهیزات است؟ من پاسخ این بخش از اظهارات او را درباره دولت مهندس میرحسین موسوی درجای دیگری به تفصیل توضیح خواهم داد.
اما نکته مهم دیگری که او در این کتاب مطرح میکند؛ که البته قدری در آن از حیطه ادب و انصاف توأمان خارج میشود و بعضی وقتها به رهبران دوران جمهوری اسلامی پس از جنگ هتاکی هم میکند؛ میگوید به محض این که آن میراث مستهلک شده بود؛ از منظر اقتصادی اینها دوباره در کادر برنامه تعدیل ساختاری به همان مؤلفههایی برگشتند که در دوره پهلوی جریان داشت؛ که البته این بخش از سخن او درست است و ما به هتاکیهای او اعتراض داریم.
او میگوید به رژیم پهلوی از نظر سیاستهای نابرابری ساز اعتراضهایی وجود داشت که این حرف بسیار درستی است و او نشان میدهد که خصلت نابرابر سازی برنامه تعدیل ساختاری به هیچ وجه کمتر از آنچه که در دوره پهلوی بوده است، نیست. میگوید در دوره پهلوی منتقدان به خصلت مونتاژی و وابسته بودن صنایع اعتراض میکردند؛ در دوره تعدیل ساختاری گستره و عمق وابستگیها و مونتاژکاریها به طرز غیر متعارفی افزایش پیدا کرده است و از این قبیل.
اما مسأله بسیار مهمتر که متأسفانه تا حدود زیادی از اعتبار علمی تلاش ایشان کم میکند؛ این است که جهانگیر آموزگار حتی در پذیرفتن نقدهایی که بر جهت گیریهای دوره پهلوی وجود داشته است؛ از اسناد ارزیابی برنامه ۵ و اسناد تدوین برنامه ششم هم یادی نمیکند. و آنها را انکار میکند؛ در حالی که هم گزارشهای ارزیابی برنامه پنجم قبل از انقلاب و هم برنامه ششم قبل از انقلاب، همه در دوره پهلوی تدوین شده است و شما وقتی به خصوص در اسناد برنامه ششم را ملاحظه میکنید؛ میبینید که در سازمان برنامه آن زمان بیش از ۱۰۰ مورد خطای راهبردی در هدفگذاری و طراحی استراتژیها را در دوره پلهوی به رسمیت میشناسد؛ و جهانگیر آموزگار تمام اینها را هم انکار میکند.
اما با وجود همه تعصبی که او به عملکرد رژیم شاه نشان میدهد، نکته بسیار جالبی در گزارش جهانگیر آموزگار وجود دارد که ما میتوانیم آن را به عنوان یکی از منشأهای جدی سقوط رژیم پهلوی به رسمیت بشناسیم و از این زاویه به رهبران جمهوری اسلامی هم هشدار بدهیم که اگر این مناسبات همچنان استمرار داشته باشد؛ خطر سقوط برای ما هم وجود خواهد داشت.
گزارش بسیار جالبی را آموزگار میدهد؛ درباره این که بعداز این که بحرانهای کوچک و بزرگ در اثر خطاهای راهبردی سیاستی پس از شوک اول نفتی آثار خودش را آشکار کرد؛ در کادر عناصر اصلی برنامه ریزی کشور، یک راهبرد دو محوری برای تدوین برنامه ششم در نظر گرفته میشود. محور اول آن این است که به دستگاههای اجرایی بخشنامه میکنند؛ برای تدوین سند برنامه ششم؛ حداقل نیازهای ارزی را مبنا قرار دهند و به صراحت به آنها میگویند که دوره آن ریخت و پاشهای افراطی ۵۲ تا ۵۶ سپری شده است.
محور دوم راهبردی که برای برنامه ششم طراحی میکنند؛ این است که به شرکت نفت مأموریت داده میشود؛ خوشبینانه ترین برآورد از چشم انداز درآمد نفتی در دوره برنامه ششم را ارائه کنند.
پدیده پاردوکسیکالی که آموزگار از آن یاد میکند این است که میگوید؛ فضای نظام تصمیم گیری و تخصیص منابع، آنقدر فاسد و رانتی شده بود که با وجود این که به آنها دستور داده شده بود؛ حداقل نیازهای ارزی خود را اعلام کنند؛ وقتی که در سازمان برنامه مجموع تقاضاهای ارزی دستگاهها را محاسبه کردند؛ به رقم ۵۰۰ میلیارد دلار برای دوره سالهای برنامه ششم رسیدند که چیزی حدود ۳٫۵ برابر کل هزینههای ارزی بود که در دوره برنامه پنجم صورت گرفته بود.
نکته جالب تر این است که گزارش شرکت نفت که قرار بود خوشبینانه ترین برآوردها را از چشم انداز درآمد نفتی برای سالهای برنامه ششم ارائه کند؛ خوشبینانه ترین سناریو چشم اندازی حدود ۱۴۵ میلیارد دلار را به نمایش گذاشت.
از این زاویه میتوانید ببینید چگونه فضای رانتی، غیر شفاف و غیر مشارکت جویانه در نظام تصمیم گیری و تخصیص منابع باعث میشود که سناریوی حداقلهای نیاز ارزی بیش از ۳ برابر سناریوی خوشبینانه ترین چشم انداز درآمد نفتی باشد و این میتواند زنگ خطری برای دوران فعلی هم باشد.
درباره منشأها از زاویه تاریخی یک سند بسیار مهم دیگر وجود دارد که جهانگیر آموزگار آن را ندیده است که به نظر من میتواند برای ارزیابی منصفانه از آنچه که از دوران پهلوی به عنوان میراث برای جمهوری اسلامی باقی ماند؛ حتما باید دیده شود. دوستانی که در سن و سال من هستند؛ میدانند که روز ۴ آبان روز تولد محمدرضا شاه بود و کاری که ایشان هر سال انجام میداد؛ این بود که روز قبل از تولدش مصاحبه ای میکرد و به اصطلاح راهبردهایی را مطرح میکرد.
از این زاویه روزنامه کیهان سوم آبان ۱۳۵۵ یک سند تاریخ بسیار خارق العاده است که به ما کمک میکند؛ واقعیت آنچه که در دوره پهلوی بود و باعث شد آنها نتوانند دوام بیارند را به شکل خوبی نشان میدهد.
این مصاحبه واقعا از جنبههای گوناگون ارزش واکاوی دارد. فرم حرف زدن شاه و فرم تعیین اولویتها از هر نظر برای آنها که میخواهند ببیند شیوه حکمرانی استبدادی چگونه دور باطل توسعه نایافتگی را بازتولید میکند و مناسبات منحط استبدادی در ساخت سیاسی را به ساخت اقتصادی هم تسری میدهد؛ میتواند بسیار آموزنده باشد.
اما شاه بیت نکاتی که در آن مصاحبه وجود دارد؛ این است که خبرنگار از او میپرسد که بعضی از پیش بینیها از چشم انداز بازار نفت حکایت دارد که بعداز کاهش مختصر قیمتها در سال ۵۵ ممکن است در سال ۵۶ و ۵۷ قیمتها افزایش پیدا کند و خبرنگار از او میپرسد که برای چنین حالتی چه راهبردی دارد. پاسخ شاه این است:
می گوید اگر یک بار دیگر چنین فرصتی پیش آمد؛ این بار دیگر پولهای خود را آتش نخواهیم زد.
کسانی که دستی در ماجرای شیوههای حمکرانی در ساختهای توسعه نیافته دارند؛ میدانند که حتی وقتی کشور با فاجعههای عملکردی بزرگ روبروست؛ فرد شماره یک به روی خود نمیآورد و فقط روحیه میدهد و میگوید مشکلی نیست و ما میتوانیم این را حل و فصل کنیم. ببینید مناسبات فاسد و رانتی در آن زمان چه وضعیتی داشته که فرد شماره یک از آنچه که اتفاق افتاده با عنوان آتش پولها تعبیر میکند.
بنابراین برای دوره بعداز انقلاب هم اگر کسانی سعی کنند که این ایده را ترویج کنند که اگر ما ارز داشته باشیم؛ یا ریال داشته باشیم؛ دیگر مشکلی نداریم؛ در واقع دارند؛ بستر را برای فساد و ناکارآمدی و یا به تعبیر محمدرضا شاه برای آتش زدن داراییهای کشور محیا میکنند.
پس از شوک نفتی شاه جریان جنون آمیز واردات را برای افزایش رفاه به شیوه کوته نگرانه به جای تمرکز روی بنیه تولید در پیش گرفت. به گونه ای که از طریق تحریک مصرف میخواست رفاه را ایجاد کنند. واردات محوری اصل شد.
به دلیل این که هدف دستیابی به رانت بود؛ بخشهایی از واردات هم که کالاهای سرمایه ای بود؛ به خاطر فسادآلود بودن آن عملا به افزایش ظرفیتهای تولیدی منجر نشد؛ اما در جریان حمل و پیاده کردن این بخش از کالاها به ایران، به دلیل آماده نبودن زیرساختها ده جور هزینه جنبی دیگر از جمله هزینههای دموراژ بابت معطلی کشتیها در بندرها به هزینههای ما افزوده شد.
در واقع با افزایش دلارهای نفتی این امکان برای شاه پدیدار میشود که آن را تبدیل به ریال کند. چاپ پول به معنای افزایش تقاضای کالا و خدمات است در حالی که هیچ اتفاقی در سمت عرضه نیافتاده است.
وقتی کل درآمدهای اضافه شده را میخواهید خرج کنید. دلارهای نفتی نقش شوک تقاضا را بازی میکنند. به کشور اجازه میدهد بسیار فراتر از بنیه تولیدی مصرف کند. چون نمیتواند آن را از طریق تولیدات داخلی تأمین کند، فزونی تقاضا نسبت به عرضه باعث جهش قیمتها میشود که بخشی از آن توسط واردات جبران میشود؛ اما بخشی دیگر (کالاهای غیرقابل مبادله) مثل ساختمان که قابل وارد کردن نیست، امکان جبران نمییابد. بنابراین تنها بخشی از شوک مازاد تقاضا را با واردات پوشش میدهند و در بخشی که قابلیت واردات وجود ندارد؛ جهشهای تورمی ایجاد میشود.
در بیماری هلندی وقتی کشور درآمد ناگهانی به دست میآورد تراز تجاری مثبت میشود. مثبت شدن آن باعث میشود که ارزش خارجی پول ملی به صورت تصنعی بالابرود و قدرت خرید این پول در برابر ارزهای دیگر تقویت میشود و مشوق واردات میشود. چون واردات ارزان تمام میشوم.
از طرفی با چاپ پول در ایران تورم پدید آمد. نتیجه این شد؛ در حالی که در اقتصاد ایران برای اولین بار درآمد نفتی در سال ۱۳۴۸ از یک میلیارد دلار گذشت و ما با واردات کمتر از یک میلیارد دلار در کل دهه ۱۳۴۰ تورم یک رقمی داشتیم؛ اما از دهه ۱۳۵۰ با نزدیک به ۲۰ برابر شدن واردات تورم دو رقمی پیدا کرد. به گونه ای که میانگین تورم در دهه ۴۰ تنها حدود ۲٫۴ درصد بود و در سالهای ۵۵ و ۵۶ ار مرز ۲۰ درصد هم عبور کرد.
شیوه کوته نگرانه تکیه بر واردات برای مهار تورم، باعث سیاست درهای باز میشود و در این شرایط تولید کنندگان داخلی که قادر به رقابت نیستند، کارکنانشان بی کار میشوند. ترکیبی از تورم و رکود تحمیل میشود. به این ترتیب کشور به دام رکود تورمی کشیده شد. به گونه ای که بیماری تولید زیر ظرفیت ،بیماری همه بنگاههای تولیدی ما شد.
نکته دیگری که درباره منشأهای انقلاب اسلامی از جنبه اقتصادی و از منظر نابرابریهای ناموجه اجتماعی است.
من سعی کرده ام که برای دادن یک تصویر از مسائل معیشتی مردم؛ در آن دوره، مطلقا سراغ منتقدان انقلابی رژیم پهلوی نروم و حتی از اسناد رسمی منتشر شده در دوره بعداز انقلاب اسلامی هم به هیچ وجه استفاده نکردم. تمرکز خودم را روی گزارشهای مربوط به سرشماریها و گزارشهایی که سازمان برنامه و بانک مرکزی منتشر کرده اند گذاشته ام که در آثار کسانی که در آن دوره کار کرده اند منعکس شده اند.
فکر میکنم خیلی قابل اعتنا باشد و خیلی مهم است که ما نقاط قوت رژِم پهلوی را ببینیم و نقاط ضعفش را هم ببینیم. کما این که باید درباره دوره بعداز انقلاب هم چنین باشد. شخصا در معرض این اتهام قرار دارم که کارنامه جمهوری اسلامی را بیش از حد نقد میکنم.
و من همیشه توضیح میدهم که اگر خردی در سطح اراده کشور وجود داشته باشد؛ حتما میفهمند که چاپلوسها و دروغ گوها و تلمق گوها دوستهای واقعی دولت و ملت نیستند و آنهای که بر اساس معیارهای علمی، نقاط قوت و ضعف را مطرح میکنند؛ دوست واقعی هستند. امیدواریم که توضیحات ما مؤثر هم واقع شود.
برای این که میزان درستی تصویری را ارزیابی کنید که رسانههای سلطنت ایجاد میکند که گویی ایرانیها در آن ایام غرق در خوشی بودند و از فرط خوشی چنین کاری کرده اند و بعضی از چهرههای خاندان سلطنتی هم کاملا هماهنگ با آن میآیند واقعیتهای دستکاری شده ای را نمایش میدهند و با مخاطبان ایرانی خودشان که نسل جوان ما هستند صحبت میکنند؛ باید به متونی که عالمانه به روایت ریشههای اقتصادی انقلاب پرداخته اند مراجعه کرد.
از نظر معیشت، فرد هالیدی در کتاب دیکتاتوری و سرمایه داری در ایران استناد میکند به گزارشهای رسمی بانک مرکزی و مرکز آمار ایران و میگوید که فقط در تهران در فاصله سال ۱۳۳۹ تا ۱۳۵۲ یعنی قبل از شوک نفتی، اجاره خانه در تهران ۱۵ برابر شد.این در حالی است که بسیاری فکر میکنند کل ماجرای سقوط رژیم پهلوی مربوط به خطایهای پس از شوک نفتی میشود.
فرد هالیدی میگوید اجاره بهای ۱۵ برابر شده در ادامه در سال ۱۳۵۳ نسبت به ۱۳۵۲ دوباره ۲۰۰ درصد رشد کرد و در سال ۵۴ دوباره ۱۰۰ درصد رشد داشت. از این رو آمارهای فقر و نابرابریها در رژیم شاه درس آموز است.
موضوع جالبتری را درباره کیفیت معیشت مردم، با استناد به دادههای سرشماری سال ۴۵ و ۵۵ خانم نیکی کدی در کتاب ریشههای انقلاب ایران مطرح میکند که فکر میکنم برای آنها که میخواهند درباره آن دوره و چرایی سقوطش داوری کنند مفید باشد.
ایشان یادآوری میکنند که در فاصله سرشماری ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۵ نرم خانوار در ایران ۶ نفر بود. یعنی به طور متوسط خانوارها از یک پدر و یک مادر و ۴ فرزند تشکیل میشد و میگوید درصد خانوارهایی که فقط یک اتاق داشتند از ۳۶ درصد در سال ۱۳۴۵ به ۴۳درصد در سال ۱۳۵۵ افزایش پیدا کرده است. قشنگ این را در ذهن خودتان تصور و تصویر کنید تا ببینید آن خوشی که شبکههای سلطنت طلب مطرح میکنند و میگویند مردم از فرط خوشی این واکنش را نشان داده اند؛ بتوانید اینجا بهتر درک کنید. من فکر میکنم برای نسل کنونی ایران چنین چیزی قابل تصور نباشد که یک خانواده ۶ نفری در یک اتاق زندگی کند. باید
آبراهامیان در کتاب ایران بین دو انقلاب دوباره با استناد به دادههای همان دو سرشماری، میگوید که در سال ۱۳۵۵، ما ۴ مشخصه اجتماعی قابل اعتنا را میتوانیم از دادههای سرشماری استخراج کنیم.
اولین آنها جهش چشمگیر نرخ مرگ و میر کودکان است.
یعنی تصور شاه این بود که ما داریم به سمت دروازههای تمدن بزرگ حرکت میکنی؛ اما واقعیتهایی که در سرشماریها در ۵۵ نسبت به ۴۵ احساس میشود؛ نخستینش این است.
ویژگی دوم به روایت آبراهامیان این است که در بین کشورهای منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا که یکی از توسعه نیافته ترین مناطق آن زمان در دنیا محسوب میشد؛ ایران از نظر نسبت تختهای بیمارستانی به جمعیت؛ رتبه آخر را داشته است.
شما اسامی کشورهایی که در این منطقه هستند؛ یکبار جلوی چشمتان بیاورید و تصور کنید که ایران در ۱۳۵۵ این جایگاه را در حیطه سلامت داشته است.
محور سومی که آبراهامیان ذکر میکند؛ این است که در سال ۱۳۵۵ ، ۶۸ درصد بزرگسالان ایران به کلی بیسواد بوده اند.
نکته چهارم این است که از کل کودکان لازم التعلیم؛ که در سنین تحصیل هستند؛ کمتر از ۴۰ درصد آنها میتوانستند دوره ابتدایی را به پایان برسانند.
بنابراین با توجه به آنچه که درباره کیفیت زندگی گفته میشود؛ از طریق این شواهد میتوانید به خوبی متوجه شوید که آنچه که شبکههای تلویزیونی سلطنت طلب مطرح میکنند؛ به یقین برای بخش اندکی از جمعیت ایران وجود داشت؛ اما برای اکثریت قاطع جمعیت، مطلقا جز آه و حسرت چیزی از آن مشاهدهها حاصل نمیشد.
نکته بسیار جالب دیگری را جان فورا در کتاب مقاومت شکننده مطرح کرده است که به نظر من این هم قابل اعتناست.
فوران یکی از مطرح ترین ایران شناسان معاصر دنیا است. او میگوید تا سال ۱۳۵۲ که سال قرار گرفتن در آستانه شوک نفتی است؛ و هنوز شوک نفتی اتفاق نیافتاده است؛ تا این سال بیش از ۶۴ درصد کل جمعیت شهرنشین کشور دچار سوء تغذیه بوده اند. به این نسبت دقت کنید وبعد ببینید که میگوید این وضع در جامعه روستایی به مراتب بدتر بود و ۴۲ درصد جمعیت روستایی در سال ۱۳۵۲ وضعیت تغذیه بسیار بد داشتند. یعنی بسیار فراتر از سوء تغذیه ای که جامعه شهری دچار آن بود.
شما وقتی این مشخصههای رفاهی را برای آن وزن جمعیتی ملاحظه میکنید؛ خیلی بهتر و واقع بینانه تر میتوانید راجع به ماجرای اعتراض فراگیر مردم نسبت به رژیم پلهوی داوری کنید.
فوران در ادامه میگوید برای این که بدانید توزیع عایدات نفت به چه طرز غیر متعارفی فاسد و نابرابر بوده است؛ کافی است توجه داشته باشید که حتی در سال ۱۳۵۶ هم ایران، در کل منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا بدترین نسبت پزشک به بیمار، بالاترین نرخ مرگ و میر اطفال و پایین ترین نسبت تختهای بیمارستانی به جمعیت را داشته است.
تکرار میکنم که کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا کشورهای بسیار عقب مانده آن دوره محسوب میشدند و این منطقه جزو عقب مانده ترین مناطق آن روز دنیا بود و میدانید که این میراث همچنان هم با ما همراه است.
محور دیگر منشأهای اقتصادی انقلاب که در مستندات ارزیابی برنامه ۵ هم وجود دارد و در گزارشهای برنامه ۶ هم وجود دارد و مربوط میشود به پردازش دادههای سرشماریها که کاملا گویای این ماجراست.
محور دیگر شیوه حکمرانی است. کتاب سقوط شاه، نوشته فریدون هویدا در این زمینه ۷ محور را در شیوه حکمرانی دوره پهلوی در سقوط این رژیم موثر میداند. به ترتیب ؛ استبداد مطلق العنان شخصی محمد رضا شاه همراه با اشتباهات فاحشی که آن شخص مرتکب شده بود. دوم فساد گسترده مالی. سوم سقوط اخلاقی . چهارم افراط در نظامی گری و تخصیص بخش بسیار بزرگی از درآمدهای ارزی کشور به خرید اسلحه. پنجم اختناق گسترده که با نظام تک حزبی حزب رستاخیز تکمیل شد. ششم دست کم گرفتن قدرت مذهب و هفتم زوال عملکرد اقتصادی.
از این روست که بعضی وقتها که کسانی با حسن نیت حسرت عملکرد اقتصادی قبل از انقلاب را میخورند و چیزهایی از این قبیل را به زبان میآورند؛ من دچار شگفتی میشوم برای این که میگوییم باید حداقل در حدی که گزارشهای پشتیبان برنامه ششم قبل از انقلاب اوضاع به غایت نابسامان اقتصادی را به رسمیت شناخته ما هم لااقل این میزان را بپذیریم.
نکته دیگری که به نظر من در منشأهای اقتصادی خیلی قابل اعتناست و بسیار ارزش واکاوی دارد؛ چون ما آن آسیب پذیریها را همچنان حفظ کرده ایم؛ مسأله بنیه تولیدی ضعیف است.
زنده یاد هدی صابر که یکی از پژوهشگرهای ممتاز تاریخ معاصر ایران بود؛ و به ویژه مطالعات بسیار ژرف و راهگشایی درباره تاریخ ۱۰۰ ساله ایران از منظر اقتصادی داشت؛ در آن موقعی که در تلویزیون کار میکرد؛ گزارشی تهیه کرد که مبنای تهیه برنامههایی باشد که نمیدانم تولید شده یا خیر؛ تحت عنوان صنعت ایران وابسته ارز خوار!
امیدوارم خانواده ایشان این گزارش را منتشر کنند چون واقعا یک کار پژوهشی بسیار ارزنده و قابل اعتنایی بود. هدی در آن پژوهش نشان داده بود که چگونه یک خطای راهبری در اداره بخش صنعت ایران در آن دوره اتفاق افتاده بود که متأسفانه الان هم همان خطا در حال تکرار است؛ و آن این بود که به اسم استراتژی جایگزینی واردات عملا استراتژی توسعه واردات در دستور کار قرار گرفته بود و در آنجا شرح مفصل و مستندی را از گسترده و عمق وابستگی صنعتی ایران آورده بود.
این تلاش را میتوان در کنار یک کار بسیار ارزنده ای قرار داد که استاد ارجمند جناب آقای بایزید مردوخی انجام دادند. اواسط دهه ۱۳۶۰ دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران، همایش خوبی تحت عنوان بررسی سازوکارهای برون رفت از دام تک محصولی نفت برگزار کرد. آقای مردوخی عزیز در آن همایش مقاله ای را ارائه داده بودند که گفته بودند اگر بخواهیم این اتفاق رخ دهد باید بنیه تولید صنعتی مدرنمان را بالاببریم و درباره آنچه که به عنوان میراث از دوره پهلوی باقی مانده بود، آماری را از اسناد برنامه ۵ و ۶ ذکر کرده بودند.
برای این که بدانید سطح بنیه صنعتی ایران در آستانه فروپاشی پهلوی چه بوده کافی است به این نکته توجه داشته باشید که کل درآمدهای حاصل از صادرات غیرنفتی دربهترین حالت فقط میتوانسته نیازهای ارزی سه روز بخش صنعت ایران را تأمین کند.
بنابراین این که ما بخشهای بزرگی از آن سهل انگاریها را هنوز هم داریم ادامه میدهیم و هنوز هم فکر میکنیم که از طریق خام فروشی و از طریق واردات مواد خام و کالاهای اولیه ای و اسطه ای میتوان گره تولید صنعتی کشور را باز کرد و متأسفانه کسانی به رشدهایی که از طریق خام فروشی و رانت جویی حاصل میشود دل میبندند و آمارهای شگفت انگیز ارائه میکنند نشان میدهد که این سازه ذهنی هنوز هم در ایران فعال است و ما باید درباره آن فکری کنیم.
محور دیگری که درباره منشأهای فروپاشی رژیم پهلوی خیلی مورد توجه قرار گرفته است مسأله نابرابری و بی عدالتی است.
این هم مسأله بسیار مهم دیگری است که ما اکنون همچنان شاهد تکرار اشتباهات فاحشی هستیم و سهل انگاریهایی که کل دستاوردهای ده ساله اول بعداز انقلاب در این زمینه را هم تهدید میکند.
من در این زمینه بدون این که وارد جزئیات شوم؛ با این که در جای خودش ارزش واکاویهای عمیق دارد؛ شما را به گزارشها بانک مرکزی و مرکز آمار دعوت میکنم.
این گزارشها روی این نکته اذعان دارند که در کل دوره سالهای ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۷ همواره ضریب جینی در ایران از ۵۰ صدم بالاتر بود. اهمیت این یافته این است که خیلیها فکر میکنند که اصل ماجرای نابرابریهای گسترده در ایران مربوط به دوره پس از شوک اول نفتی است. در حالی که واقعیت این است از سالهای خیلی قبل تر از آن این مناسبات نابرابر ساز وجود داشته است. استاد فقید دکتر حسین عظیمی رساله دکتری خودشان در دانشگاه آکسفورد در آن سالها روی همین مساله گذاشتنه بودند و بر اساس این که ضریب جینی بالاتر از ۵۰ صدم حکایت از شرایط انفجار اجتماعی دارد؛ ایشان در رساله شان پیش بینی کرده بودند که رژیم پهلوی نمیتواند داوم بیاورد و اگر به رساله ای ایشان دسترسی نداشتید فقط برای این که عظمت زحمت و ارزش کاری که حسین عظیمی داشته است را بدانید میتوانید به کتاب اقتصاد سیاسی ایران محمد علی کاتوزیان مراجعه کنید. کاتوزیان به صراحت میگوید تمام آنچه که در آن کتاب درباره توزیع درآمد و ثروت روایت میکند؛ حاصل رساله دکتری حسین عظیمی عزیز است که خداوند ایشان را رحمت کند.
زاویه بسیار جالب دیگری هم هست که متأسفانه حتی هم نسلیها ی من هم گاهی در اثر دیدن فیلمهای ماهواره ای به اشتباه میافتند و یادمان میرود که مناسبات چه بود. این است که آقای دکتر حسین پناهی که یکی از متخصصان ممتاز جامعه شناسی انقلاب در بین جامعه شناسان ما هستند؛ چند سال پیش کار پژوهشی بسیار ارزنده ای کردند که مناسبات مربوط به سازههای ذهنی ایرانیان در آستانه انقلاب را از کانال شعارهایی که مردم در تظاهرات میدادند؛ جست و جو کردند و نتیجه این پژوهش در ژورنال عملی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی هم منتشر شده است. ایشان نشان داده اند که بیش از ۹۰ درصد کل شعارهایی که مردم در دوران مبارزه میدادند؛ بر محور اعتراض به فقر، نابرابری و بی عدالتی بوده است.
برای این که بفهمیم که چقدر این مسأله حیاتی است، من به یکی از جاودانههای میشل فوکو شما را ارجاع میدهم. البته این که میگویم جاودانه از باب اهمیت درکی است که او داشته است. فوکو نسبت به انقلاب ایران خیلی برخورد همدلانه داشت و کتاب ایرانیان چه سودایی در سر میپرورانند را در آستانه انقلاب و بعداز آمدن به تهران و شرکت در راهنپیماییها نوشت که در ایجاد حس همدلی نسبت به انقلاب اسلامی در سطح روشن فکران دنیا بسیار تأثیر داشته است.
بر اساس آن برخورد همدلانه به محض این که انقلاب ایران پیروز میشود؛ فوکو نامه تاریخی ای به زنده یاد مهندس مهندی بازرگان به عنوان اولین نخست وزیر انقلاب مینویسد که شاه بیت آن این عبارت تکان دهند ه است که:
عدالت و بی عدالتی نقطههای حساس هر انقلابی هستند؛ جایی که انقلابها به خاطر آن پدید میآیند و اغلب جایی است که راهشان را گم میکنند و از بین میروند.
یعنی فهم معوج از بی عدالتی یا ترویج بی اهمیتی این مسأله یا دادن گزارشهای دروغ در این زمینه به مقامات همگی در واقع نشستن بر سر شاخ و بن بریدن است.
شاید سخن گزافی نباشد که قدردانی واقعی از تلاشها و مجاهدتهای فکری و عملیکسانی که در این جنبش اجتماعی فراگیر انقلاب اسلامی بر علیه استبداد و استعمار نقش آفرینی کردند؛ این باشد که با منطق و معیارهای علمی، هم منشأهای این پدیده را توانیم خوب بشناسیم و هم درباره ریشههای یک قفل تاریخی که بررسیهای جدی تری داشته باشیم.آن قفل تاریخی توسعه نیافتگی است.
ایران جزو معدود کشورهایی است در دنیا که در قرن بیستم دو جنبش اجتماعی بسیار فراگیر برای برون رفت از توسعه نیافتگی را تجربه کرده است. یکبار در ربع اول قرن بیستم و با عنوان انقلاب مشروطیت که در زمان خودش جزو حرکتهای پیشگام و بسیار خارق العاده بود و یکبار در ربع پایانی قرن بیستم و در کادر انقلاب اسلامی این جنبش صورت گرفت و گستره و عمق نفوذ مردمی انقلاب اسلامی به مراتب از انقلاب مشروطیت و همین طور تلاش خارق العاده ای که در سالهای میانی قرن بیستم صورت گرفته بود یعنی جنبش ملی شدن صنعت نفت، بیشتر و جدی تر بود.
هر سه این کوششها یکی از ویژگیهای مشترکی که دارند؛ این است که در سالهای آغازین خود دستاوردهای بسیار بزرگ و بسیار مافوق انتظاری داشته اند و در برخی از آنها رکوردهایی ثبت شده است که از آن زمان تا امروز دیگر تکرار نشده است. اما مسأله اساسی این است که این جنبشهای فراگیر و این مجاهدتهای ارزشمند، نتوانسته اند هیچ کدام دستاوردهای خود را درونی و پایدار کنند.
بنابراین شاید یکی از مهمترین مسوولیتهایی که بر دوش جامعه فکری و نخبگان کشور سنگینی میکند؛ ارائه یک صورت بندی عالمانه از چرایی و چگونگی این نافرجام ماندن چنین کوششهای ارجمند و پیشگام برای عبور از توسعه نیافتگی است.
این هم یک نکته بسیار بزرگ و حیاتی است. در ادبیات توسعه گفته میشود که هیچ کشوری بستر اندیشه ای برون رفت از توسعه نیافتگی را نمیتواند فراهم کند الا این که ابتدا بتواند کانونهای اصلی بازتولید دورهای باطل توسعه نیافتگی را شناسایی کند و ترتیبات نهادی خود را به گونه ای سامان داهد که بتواند با این دورهای باطل برخورد فعال داشته باشد و بتواند آن هارا از بین ببرد و لفظ توسعه در واقع به معنای بیرون آمدن از این دورهای باطل است از جنبه مفهومی.
ویژگی مشترک دیگری که این سه کوشش فراگیر ایرانیان در قرن بیستم داشته است این است که هر سه آنها به طور همزمان برخورد فعال با استعمار و استبداد را به طور همزمان در دستور کار قرار داده اند.
کتاب بسیار ارزشمندی را از اقتصاد شناس بزرگ توسعه در قرن بیستم یعنی آلبرت هیرشمن خوشبختانه طی سالهای اخیر به فارسی ترجمه شده است؛ با عنوان پیش رفتن با جمع از جهات گوناگون تحلیلهای خارق العاده ای را به ما میدهد و میتواند از زاویه کمک به شناسایی دوره ای باطل از یک طرف و نشان دادن این که ایرانیها با هدفگذاری خود بر علیه استبداد و استعمار در واقع به گونه ای کانون اصلی گرفتاریهای خود را شناخته بودند میتواند بسیار ارزشمند باشد.
هیرشمن در این کتاب دور باطل اصلی بازتولید توسعه نیافتگی در کشورهای در حال توسعه را استبداد معرفی میکند و سازوکار بازتولید عقب ماندگی را از کانال استبداد این گونه تعریف میکند که استبداد مناسبات را به صورت به غایت نابرابری سامان میدهد؛ بنابراین دستیابی به قدرت ، ثروت و منزلت بر اساس تلاش برای کسب شایستگیهای بیشتر نیست بلکه بر اساس پیوند خوردن با مناسبات استبدادی میشود و چون این گونه میشود؛ میگوید استعدادهای ملی هرزمی رود. اتلاف منابع به طرز غیرمتعارفی افزایش مییابد و برآیند استبداد در دو قالب کلی جامعه را در بر میگیرد. این دوقالب یکی فقرگسترده و دیگری فساد گسترده است. توضیح میدهد که فقر و فساد گسترده مشروعیت نظام سیاسی را به پایین ترین درجه ممکن میرساند و بستر را برای فروپاشی نظام سیاسی مهیا میکند و چون در این کشورها تمرین کافی برای دمکراسی وجود ندارد؛ عملا با فروپاشی نظام سیاسی استبدادی در یک دوره نه چندان طولانی با شرایط آشوبناک، ناامن و غیرقابل پیش بینی جامعه مواجه میشود و بحرانهایی که این ناامنی و بی ثباتی ایجاد میکند؛ اذهان مردم را مستعد پذیرفتن بازگشت مناسبات استبدادی میکند. دوباره آن مناسبات استبدادی فقر و فساد را گسترش میدهد و همین طور این چرخه باطل استمرار پیدا میکند.
شبیه به این صورت بندی درباره دورهای باطل توسعه نیافتگی از کانال وابستگی هم از سوی طیف وسیعی از نظریه پردازان توسعه صورتبندی شده است و دقیقا نشان میدهد که عنصر گوهری در مسأله وابستگی هم عنصر نابرابری قدرت، ثروت و منزلت است و به این ترتیب استعمار هم دقیقا مانند استبداد مناسبات مبتنی بر فقر و فساد گسترده را بازتولید میکند و دوباره این چرخه تکرار میشود.
بنابراین میتوان با قاطعیت به اعتبار مهمترین یافتههای نظری در دانش توسعه گفت که هدف گیری هر سه کوشش جمعی ایرانیان برای توسعه در قرن بیستم در شناخت کانونهای اصلی بازتولید توسعه نیافتگی شناخت دقیقی بوده است.
یک ویژگی مشترک بسیار مهم دیگری هم هر سه این کوششها داشته اند . من در این نشست بیشترین تمرکزم را میخواهم روی این مورد آخر قرار دهم و آن این که هر سه این کوششها با وجود این که از بی سابقه ترین پشتیبانیهای مردمی در زمان خودشان قرار داشتند؛ اما در معرض تحریفها و دروغهای خیلی بزرگ هم قرار داشتند.
گویی اتحاد میان استبداد گران و استعمارگران به صورت سازمان یافته بر علیه این کوششهای فکری برای توسعه، از طریق دستکاری واقعیتها صورت میگیرد. و اگر به لحاظ ذهنی برخورد فعالی با این دستکاریها نشود؛ جامعه را دچار سرگردانی و بلاتکلیفی میکند و دوباره آن اتحاد و انسجامی که میتواند نیروی محرکه یک تلاش ثمربخش باشد را دستخوش تزلزل میکند.
من درباره مسأله بلاتکلیفی و نقش بسیار تعیین کننده ای که در بازتولید توسعه نیافتگی در ایران داشته صحبتهایی داشتم و برای خودم بسیار جالب بود که آلبرت هیرشمن هم در کتاب پیش رفتن با جمع بحث بلاتکلیفی را با عنوان حرکت پاندولی صورت بندی نظری کرده است و نشان میدهد که چگونه اختلالهایی که در شناخت واقعیت پدید میآید جامعه را دچار نا اطمینانی ذهنی میکند و این پریشانی ذهنی باعث میشود که در بسیار از موارد به جای این که ما درسهای سازنده ای از کوششهای قبلی بگیریم؛ نقاط قوت را نقاط ضعف و نقاط ضعف را نقاط قوت تصور کنیم.
به طور طبیعی وقتی ما میپذیریم که هر کوششی برای اصلاح و برون رفت از دور باطل توسعه نیافتگی در درجه اول وجه اندیشه ای دارد؛ در این صورت وقتی وجه اندیشه ای جامعه ای دچار فلج فکری شود؛ طبیعتا دیگر نمیتواند از این دور باطل بیرون بیاید.
اول بار که من از این فلج فکری بر محور دستکاری آگاهانه واقعیتهای تجربه شده حساس شدم، تحت تأثیر کار بسیار درخشان یکی از پژوهشگران ممتاز تاریخ معاصر ایران یعنی جناب آقای دکتر اکبر ثبوت قرار داشتم.
در بین پژوهشگران معاصر که روی انقلاب مشروطیت کار کردند شاید از جنبه فکری آقای ثبوت جزو منحصر به فردها هستند و کار درخشان و ممتاز ایشان در معرفی آراء و اندیشههای آخوند ملامحمد کاظم خراسانی که یکی از استوانههای تاریخ مرجعیت در جهان تشیع به شمار میآید جزو کارهای منحصر به فرد است.
آقای ثبوت در ویژه نامه صدمین سال انقلاب مشروطیت که در سال ۱۳۸۵ در روزنامه شرق منتشر شد یکی از رموز شکست انقلاب مشروطیت را همین فلج فکری ذکر میکند و نشان میدهد که بزرگترین نقاط قوت انقلاب مشروطیت از طریق کوششهایی که واقعیتها را دستکاری میکردند؛ به گونه ای در ذهن مردم جلوه شد که نقاط قوت نقاط ضعف در نظر گرفته شد.
ایشان چند مورد از دروغهای بزرگ را مطرح میکنند و شواهد خارق العاده ای را مطرح میکنند که برملا کننده آن دروغها ست و در انتها این گونه استنتاج میکنند که این دروغ پردازیها درباره تلاشهای ایرانیان در قرن بیستم که از انقلاب مشروطیت شروع شد؛ میخواهد در حافظه تاریخی ایرانیان این سم خطرناک را وارد کند که گویی ایرانیها صلاحیت برخورداری از یک جامعه توسعه یافته را ندارند و هر کوششی که در این زمینه میکنند مایه پشیمانی آنها میشود.
تردیدی نیست که جنشهای فراگیر اجتماعی چه از ناحیه حامیان و چه از ناحیه رهبرانش در معرض خطاهایی قرار میگیرند. کما این که نقاط قوتی هم دارند؛ اما یکبار ما با ضوابط و معیارهای علمی تلاش میکنیم که دقیقا نقاط قوت را شناسایی میکنیم که بتوانیم روی آنها تأکید بیشتر داشته باشیم و نقاط ضعف را شناسایی میکنیم که بتوانیم جلوی تداوم آنها را بگیریم؛ اما یک موقع است که به تعبیری که فوکو مطرح کرده است به جای حقیقت، مارا با رژیمهای دستکاری شده حقیقت روبرو میکنند و ما را دچار سرگردانی فکری میکنند.
بعداز مقاله آقای ثبوت من دیدم که عینا این کار در مورد نهضت ملی شدن نفت هم صورت گرفته است. مثلا یکی از سخنان خیلی حیرت انگیزی که درباره ملی شدن نفت مطرح میکنند این بحث است که میگویند اگر مثلا نهضت ملی شدن نفت از یک پشتوانه مردمی جدی برخوردار بود؛ چرا نتوانست بیش از ۳۰ ماه دوام بیاورد.
یک پاسخ استاندارد که همه مطرح میکنند این است که برای این که پشتوانه مردمی و قوت جنبش ملی شدن نفت را خوب درک کنیم؛ کافی است به این واقعیت توجه کنیم که انگلیسیها و آمریکاییها که در دوره پس از جنگ کاملا رودروی همدیگر قرار گرفته بودند و شما میدانید که بعد از جنگ جهانی دوم یکی از تحولهای بزرگی که اتفاق افتاده بود این بود که نظم انگلیسی حاکم بر جهان جای خودش را به نظم آمریکایی حاکم بر جهان میداد و بنابراین آنها تعارض منافع داشتند. در عظمت جنبش ملی شدن نفت همین بحث که آنها بعداز چند بار تلاش انفرادی که برای به شکست کشاندن جنبش ملی شدن نفت ناکام ماند؛ مجبور شدند با همدیگر متحد شوند و اگر شما دقت کرده باشید؛ این اتفاق عینا در ماجرای انقلاب مشروطیت هم تکرار شده است.
در ۱۹۰۶ که روسها و انگلیسیها در اروپا به شدت تعارض منافع داشتند به واسطه اهمیت ژئواستراتژیک خارق العاده ای ایران، بلافاصله قرارداد مشهور ۱۹۰۷ را بسته بودند که اختلافات و مسائل ما در جاهای دیگر محفوظ اما در مورد ایران ما باید با هم هماهنگ عمل کنیم.
یکی از پاسخهای استانداردی که به مخالفان و منتقدان جنبش ملی نفت داده میشد، آن بود که اگر این پشتوانه مستحکم مردمی وجود نداشت؛ نیازی به چنین اتحادی بین آنها وجود نداشت.
استدلال دیگری هم هست که به نظر من بسیار قابل اعتناست و به شکلی غیر مستقیم در کتاب بحران دمکراسی در ایران نوشته فخرالدین عظیمی آمده است.
این کتاب که رساله دکتری ایشان در دانشگاه آکسفورد است؛ یکی از کارهای بسیار ارزنده در این حیطه محسوب میشود. فخرالدین عظیمی بی آنکه مستقیما به این پرسش پرداخته باشد؛ پاسخی که به ما میدهد این است که شما میانگین عمر هر کابینه را در دوره سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ نگاه کنید؛ تا با فهم آن بستر تاریخی درک واقع بینانه تری از طول عمر دولت دکتر مصدق داشته باشید.
ایشان تصریح میکند که در دوره ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ در مجموع در ایران ۱۲ بار نخست وزیر عوض شده و ۱۷ بار کابینه تشکیل شده و ۲۳ بار هم کابینهها ترمیم شده است. بنابراین وی این طور جمع بندی میکند که در این دوره اگر ما ترمیم کابینهها را در نظر نگیریم؛ میانگین عمر هر دولت؛ ۸ ماه بوده و اگر ترمیمهای کابینهها را در نظر بگیریم؛ میانگین عمر هر کابینه ۳٫۵ ماه بوده است. بنابراین این که دولت دکتر مصدق در این دوره چیزی نزدیک به ۱۰ برابر میانگین عمر هر کابینه توانسته دوام بیاورد نشان دهنده آن است که از نظر پایگاه مردمی پدیده ای منحصر به فرد در دوره زمانی خودش بوده است.
اما آن فلج فکری که برای ایرانیها پدیدار شده که البته همه آن هم مربوط به طرفداران استعمار نیست و طرفداران استبداد هم در ایجاد آن همکاری دارند؛ باعث شده است که هنوز جامعه ما صورت بندی دقیقی از ماجرای مشروطه و مشروعه ندارد و ما در یک بلاتکلیفی فکری قرار داریم؛ کما این که در دوره دکتر مصدق هم ماجرای مصدق ــ کاشانی همچنان ادامه دارد و کسانی سعی میکنند که با هر دو وجه این گزینهها برخوردهای مطلق انگارانه داشته باشند؛ و طبیعی است که در چنین نوع برخوردهایی ما به یک اجماع بین الاذهانی که ما را از نظر معرفتی ارتقا دهد؛ نمیتوانیم به سادگی دست پیدا کنیم.
آنچه که به نظر من در سالگرد انقلاب اسلامی ارزش واکاوی جدی دارد؛ این است که این کوشش برای ایجاد فلج فکری و دستکاری کردن واقعیت، که باعث میشود؛ ما نتوانیم با ضوابط علمی نقاط قوت و ضعف خودمان را شناسایی کنیم به طرزی بسیار گسترده تر از آنچه که در انقلاب مشروطیت و جبنش ملی شدن نفت وجود داشته است؛ قابل مشاهده است.
از این زاویه یکی از نکات به نظر بسیار قابل اعتنا این است که شما وقتی فقط کوششهای فکری که برای ثبت و صورتبندی و تبیین این تجربه شده است را مقایسه میکنید؛ میبینید که کوششهای نابرابر در صورت بندی این مسأله به طرز حیرت انگیزی به چشم میخورد.
دوست دانشمند و بسیار عزیز من جناب آقای دکتر محسن آرمین در سالهای اولیه دهه ۱۳۷۰ کتاب شناسی ای درباره انقلاب اسلامی تدوین کرده اند که در آن نشان داده شده است که یک عدم تقارن حیرت انگیز در کارهای تألیفی برای ارائه تصویر انقلاب اسلامی بین ایرانیها و خارجیها وجود دارد. به این معنا که کوششهایی که خارجیها در این زمینه کرده اند؛ چیزی حدود ۱۳۰ برابر کوششهایی است که ایرانیها داشته اند. در واقع آن پدیدههایی که ادوارد سعید با عنوان شرق شناسی مطرح کرده که چگونه جهان سومیها تحت تأثیر و تحت اراده آن شناختی از خودشان قرار میگیرند که دیگری برای آنها روایت کرده است؛ چگونه در مورد انقلاب اسلامی تحقق مییابد؛ به گونه ای که شاید چند ده سال دیگر، پژوهشگری که واقعا صادقانه در جست و جوی حقیقت است؛ با این پدیده مواجه میشود که تعداد روایتهای غیرایرانی از این پدیده به طرز غیرمتعارفی از ایرانیها بیشتر است و اگر غیرایرانیها حسن نیت هم داشته باشند؛ که بخش بزرگی از آنها حتما هم دارد؛ اما واقعیت این است که تماس آنها تماس از راه دور بوده و بسیاری از جزئیاتی که دست اندرکاران این ماجرا در جریان آن هستند را نمیدانند و این طبیعتا در تفسیرهای آن موثر است.
مطالعه آقای دکتر آرمین نشان داده بود که یک عدم تقارن بسیار تکان دهنده تر وجود دارد؛ بین طیف مخالفان انقلاب اسلامی که درباره آن مطلب نوشته اند و موافقان آن. یعنی مارکسیستها و سلطنت طلبها و فراماسونها چند ده برابر انقلابیونی که خودشان در این ماجرا نقش ایفا میکردند و مؤثر بوده اند؛ درباره انقلاب اسلامی روایتهایی ارائه کرده اند. بنابراین آن خلأ معرفتی که ادوارد سعید میگوید موجب فلج فکری در شناخت واقعیت میشود از این زاویه هم موضوعیت دارد.
بر اساس این دوگروه عدم تقارنها درباره منشأهای انقلاب اسلامی، آنها روایتهایی را مطرح میکنند که واقعا فقط با یک برخورد فعال انتقادی عالمانه میتوان تشخیص داد که کجاها منصفانه داوری کرده اند و کجاها از دایره انصاف خارج شده اند.
آخرین نکته ای که در این زمینه میخواهم برای شما مطرح کنم، استنادهایی است که بسیاری به کنفرانس گودآلوپ میکنند و بر این اساس استدلال میکنند که در واقع کنار رفتن رژیم پهلوی بیش از آن که تصمیم مردم ایران باشد؛ تصمیم خارجی هاست. کاش زمان میداشتیم میتوانستیم بیشتر دراین باره سخن بگوییم. من در رساله کارشناسی ارشدم که موضوعش استقلال اقتصادی بود؛ در این زمینه به تفصیل کار کردم. اما فقط به این بسنده میکنم که ماجرا گوآدالوپ تن دادن به اراده مردم ایران بود، نه تعیین تکلیف برای آن ها. آنها چرتکه انداختند و دیدند که ادامه حمایت افراطی از محمدرضا شاه میتواند برای آنها بسیار پرهزینه باشد؛ و گرنه تا زمانی که آنها به این نتیجه نرسیده بودند؛ تمام حمایتهایی که از یک حکومت دست نشانده میشود تصور کرد را برای باقیماندن محمدرضا شاه انجام دادند.
شما میببینید که در همان دورانهای اوج گیری انقلاب رهبران آمریکا، شوروی و حتی نخست وزیر چین در زمان حیات مائوتسه تونگ به حمایت از شاه پرداختند. نخست وزیر چین فردای پس از کشتار ۱۷ شهریور آمد و از محمدرضا شاه حمایت کرد.
این قرائت واژگونه از کنفرانس گوآدالوپ بی انصافی بزرگ درباره یک تجربه تاریخی است. نکته جالب تر که به گمان من خیلی مهم است که راجع به آن فکر کنیم این است که به محض این که انقلاب اسلامی پیروز شده است. شورای روابط خارجی آمریکا مبلغ بسیار بزرگی را به پژوهشهایی اختصاص داده است؛تا توضیح دهند که در الگوی مناسبات میان آمریکا و رژیم پهلوی چه اشتباهاتی وجود داشته است که باعث شده بلوک غرب یک منطقه ژئواستراتژیک ممتاز را از دست بدهد. من خیلی دلم میخواستم درباره برخی از کتابهایی که در چارچوب این پروژه تهیه شده است؛ بحث کنم. اما میخواهم بگویم چقدر باعث تأسف است که خود آن ها، اصل این که نمیخواستند این اتفاق بیافتد و غافلگیر شده اند را پذیرفته اند و به روش علمی مجموعه ای از برجسته ترین ایران شناسان سراسر دنیا را برای پژوهش درباره چرایی رخداد آن بکارگرفته اند و این پژوهشگران انصافا پاسخهایی بسیار خارق العاده و عمیق را در این باره ارائه داده اند. اما، وقتی خود آنها قبول دارند که غافل گیر شدند، عده ای برای این که با جمهوری اسلامی یا با مردم ایران مشکل دارند؛ حاضرند که برچسب وابسته بودن را به پیشانی خود بزنند و لی تلاشهای مردم را کم مقدار جلوه دهند.
این که اکنون خطاهای جدی کردیم و بخش قابل اعتنایی از انتظاراتی که از انقلاب میرفته است؛ محقق نکرده ایم؛ یک بحث است، اما این که رژیم پهلوی تا آنجا که میشد توسط قدرتهای بزرگ حمایت و پشتیبانی شد و زمانی که دیدند دیگر آن حمایت و پشتیبانی اثرگذار نیست، کنار کشیدند را به عنوان وابسته بودن این حرکت بزرگ مردم جلوه دهیم چیز دیگری است.
باید امیدوار بود که با بسط گفت و گوهای کارشناسی در این زمینه این واقعیتها بر ملا شود. نکته بسیار مهم دیگر این است که عین این مسأله یعنی تلاش برای دستکاری واقعیت در دوره پس از انقلاب هم وجود داشته است که من ده مورد در این زمینه یادداشت کرده بود که درباره کارنامه دوران پس از انقلاب هم خلاف گوییهای غیر عادی صورت گرفته است. به گونه ای که دقیقا واقعیت را واژگونه نشان میدهند .
در مقام جمع بندی میخواهم آن نکته محوری را مورد تأکید قرار بدهم. ما در زمینه فهم این که چرا این جنبشهای اجتماعی فراگیر و اصلاحی و توسعه خواه با وجود این که دستاوردهای مقطعی بسیار خارق العاده ای داشتند؛ نتوانستند این دستاوردها را پایدارسازی کنند؛ هنوز با خلأ معرفتی جدی روبرو هستیم و برای این که این خلأ معرفتی پر شود؛ اتفاقا یکی از موانع بزرگ واقعیتهای دستکاری شده است.
واقعیتی وجود دارد و آن اینکه شرایط ما خیلی تغییر کرده نسبت به آن زمان و بیشمار تغییراتی که در حوزه بین المللی اتفاق افتاده است. یکی از تغییرات بزرگ این است که تا حدود زیادی جامعه ایران از حالت همه یا هیچ خارج شده است. یعنی جمع بندی جامعه ما خیلی نزدیک به میلوان جیلاس است. جیلاس واقعا یک پدیده مطالعه کردنی است. او در ماجرای نهضت آزادیبخش در یوگسلاوی در واقع تئوریسین انقلاب بود و بعداز انقلاب هم قائم مقام تیتو شد. تقریبا در کل دوره پس از جنگ جهانی دوم در اردوگاه مارکسیستی تئوریسینی با کیفیت جیلاس تقریبا نادر است و او وقتی که قائم مقام مارشال تیتو شد؛ طبیعتا در مناسبات حکومتی قرار گرفت و بعد رفت و آمدهای خیلی زیادی به شوروی داشت که قطب اردوگاه سوسیالیستی در آن زمان داشت؛ به خاطر روح پاک و حساس و احاطه تئوریکی که داشت؛ شروع به برخورد انتقادی نسبت به مشاهداتش کرد. نتیجه این شدکه ابتدا از قائم مقام رهبری عزل شد و بعد کم کم زندان افتاد و بعد نفی بلد شد و تا پایان حکومت یوگوسلاوی سابق بیرون از آنجا بود.
جیلاس را در ایران با کتاب طبقه جدید میشناسند که انتشارات دانشگاه تهران منتشر کرد و آقای دکتر رضا مترجم آن است. کتاب بسیار خارق العاده ای و گزارش درباره این است که بین آنچه که در اردوگاه سوسیالیستی گفته میشود؛ با آنچه که عمل میشود تفاوت زیادی وجود دارد. وقتی که گورپاچف در شوروی سابق بر سرکار آمد یکی از ژورنالهای خیلی معتبر مسائل استراتژیک ابتکاری به خرج داد و آمد با سه نفر از روشنفکران ناراضی اردوگاه سوسیالیستی مصاحبه کرد و این سه مصاحبه در قالب یک کتاب به زبان فارسی هم منتشر شد. این سه نفر یکی میلوان جیلاس بود، لیودبنیان بود از چین و آندره ساخارف (Andrei Sakharov) از شوروی. سوال مشترک از آنها این بود که ماهیت این اقداماتی که تحت عنوان پروستریکا گورباچف انجام میدهد؛ چیست. این که من میگویم جزو کم نظیر هاست وقتی مصاحبه آن را با ساخارف مقایسه میکنید مثل انشاء یک سوم ابتدایی با یک رساله دکتری است. آن کتاب به عنوان سه دیدگاه توسط انتشارات آگاه همان موقع چاپ شد. به نظر من نکته فوق العاده ای است. اما نکته کلیدی این است که جیلاس بعداز این که تحیلیلهای بسیار خارق العاده ای ارائه میدهد. در آخر میگوید من میخواهم نکته ای را با روشنفکران جهان سومی مطرح کنم. نکته ای که مطرح میکند این است که شما به تمام تجربههای انقلابهای پس از قرن بیستم نگاه کنید. محرومیت جامعه در زمینه آن شعارهای اصلی ای که انقلاب به اتفاقشان رخ داد؛ در دوره پس از انقلاب نسبت به قبل از انقلاب بدون استثناء بیشتر شده است. در ادامه میگوید: پیامم به آنها این است که از این تجربه درس بگیرید؛ چند بار دیگر میخواهید این را تکرار کنید؟
در جامعه شناسی توسعه ما اصطلاحی داریم با عنوان جامعههای همه یا هیچ. و میگویند این جامعهها وقتی که ناملایمی میبینند تحمل میکنند؛ به نقطه انفجار که رسیدند هیچ مسأله منطقی ای برنمی تابند. جیلاس این را نقد میکند و میگوید این مشاهده را جدی بگیرید. اما بعدا برای این که به آن الگوی تبیین دیالکتیکی خودش هم وفادار بماند؛ با وجود این توصیه میگوید: اما میدانم که حتی اگر شما هم به این جمع بندی برسید که به جای براندازی به سمت اصلاح بروید؛ بعضی از رژیمهای خودکامه هستند که این قدر بی منطقی و فشار را ادامه میدهند؛ که جز براندازی راهی برای شما باقی نمیگذارند. بنابراین در عین حال با همان الگوی تبیین دیالکتیکی خودش میگوید که بالاخره همه دوست دارند؛ تا آنجا که امکان دارد؛ ماجرا بیش از حد بیخ دار نشود و من همیشه این را میگویم که اگر بشار اسد که تا الان بیش از ده بار عفو عمومی داده است و حاضر شده است که تا ۵۰ درصد قدرت خودش را هم واگذار کند؛ اگر به جای آن بیش از ده بار نیم بار در زمان مناسب این کار را میکرد و به جای آن ۵۰ درصد ، هم ۵ درصد از قدرتش را تفویض میکرد؛ آن جامعه با چنین هزینه غیرمتعارفی روبرو نمیشد و واقعا خیلی مهم است که ما هم از آنچه که در جامعه خودمان میگذرد و هم از آنچه که در اطرافمان میگذرد؛ بتوانیم درس بگیریم.
اما ما مطالعاتی در دانشکده مان کرده بودیم و سوالمان این بود که آن عنصر ضربه زننده به توسعه ایران در اقتصاد نفتی چیست؟ برداشت خودمان این بوده که پاسخ خودمان را پیدا کردیم و آن این است که ضربه اصلی را از طریق حساسیت زدایی نسبت به اشتغال مولد اقتصاد نفتی به توسعه ایران میزند که جا دارد یکبار درباره اش بحث کنیم. اما یکی از مشاهدههای ما در آن تحقیق این بود که از کل خطاهای سیاستی در اولین شوک نفتی که ۱۳۵۲ تا ۵۶ بوده است؛ بیش از ۸۵ درصدش در آخرین شوک نفتی یعنی ۱۳۸۴ تا ۱۳۹۰ در دولت احمدی نژاد عینا تکرار شده است و این را ما میگوییم قفل شدگی به تاریخ یا وابستگی به مسیر طی شده و باید تلاش کنیم که بتوانیم از این قفل تاریخی جامعه را در درجه اول از نظر معرفتی و در درجه دوم از نظر عملی بیرون بیاوریم.













