مراسمی بدون صاحب عزا
چکیده :هفت سال گذشت و اینبار مادرِ پیرِ بانوی سبزمان در بستر بیماری و اندوه دوری از فرزند و داماد، دنیا را به دنیاخواهان سپرد و رفت. مراسم بدون حضور صاحب اصلی عزا برگزار شد. لحظه لحظه های حضورش در مراسم ترحیم مادرم جلوی چشمانم بود و زمزمه میکردم برای تسلی من آمدی و اینک راهی نمیابم برای تسلای دلِ داغدارت، تو همیشه همراهمان بودی و ما محروم از همراه شدن با...
مریم شربتدار قدس
سه ماه قبل از حصر کامل بود که مادرم به رحمت خدا رفت. آن روزها خانم رهنورد با همه فشارها و محدودیتها همچنان پرشور و مسئولانه به خانوادههای زندانیان سیاسی و کشتهشدگان، سر زده و با محبتی بیدریغ، از آنان دلجویی میکرد.
هرگز فراموش نمیکنم وقتی را که همسرم در بند بود و او به اتفاق مهندس موسوی عزیز به منزلمان آمدند و روزی دیگر برای بازداشت دخترم فضای خانهمان را معطر به حضورشان کردند.
در آن روزها مادر را از دست دادم و آنگاه که در مجلس ترحیم با ورود ناگهانی ایشان مواجه شدم گویی دنیایی از آرامش برایم به ارمغان آورد؛ معنای مطلوبِ همراهی را با تمام وجودم حس کردم و مفهوم واقعی تسلیت را دریافتم. سه ماه بعد به حصری ناجوانمردانه گرفتار امدند.
سختیها سختتر شد و حصارها تنگتر و دیگر ندیدیمش.
هفت سال گذشت و اینبار مادرِ پیرِ بانوی سبزمان در بستر بیماری و اندوه دوری از فرزند و داماد، دنیا را به دنیاخواهان سپرد و رفت. مراسم بدون حضور صاحب اصلی عزا برگزار شد. لحظه لحظه های حضورش در مراسم ترحیم مادرم جلوی چشمانم بود و زمزمه میکردم برای تسلی من آمدی و اینک راهی نمیابم برای تسلای دلِ داغدارت، تو همیشه همراهمان بودی و ما محروم از همراه شدن با تو.
میشد از این فرصت برای جبران بخشی از ظلمهای رفته بر محصورین استفاده کرد و قفل حصار را شکست.
کاش بدانیم که رفتن، سرنوشت همه است و تا دیر نشده میتوان اصلاح کرد که روزهای رفته دیگر بازنخواهد گشت.













