نامه دختران میرحسین به مراجع؛ فرصت بازبینی رسالت مرجعیت
چکیده :شاید بد نباشد مراجع شیعه در نسبتشان با حکومت تجدیدنظر کنند؛ رسالت مرجعیت مذهبی که از آغاز بر مناسبات ظالمانه شوریده است، و چهارده سده را به پاسداری از فقهی گذراندهاست که دستگاه فهم روایتهای ائمهی عادل بوده است، قطعاً نباید سکوت در برابر ستمی بدین روشنی باشد: کجاست مرجعی که به این وضعیت اعتراض کند، و حرمهای متبرک را برای بستنشینی برگزیند؟ کجاست یاریکنندهای که یاریگر ستمدیدگان باشد؟...
کلمه – یوسف رحمانی:
دختران میرحسین موسوی و زهرا رهنورد به مراجع دینی، اعم از شیعه و سنّی، نامه نوشتهاند؛ در واقع، از ایشان خواستهاند دادشان را از ستمگرانی بستانند، که نزدیک بههفت سال است پدر و مادرشان را، بدون وجود هیچگونه رأی قانونی، حتا بر اساس قوانین کیفری پرایراد جمهوریاسلامی، در منزلشان محبوس کردهاند، و از تمام حقوقی که یک زندانی میتواند از آنها برخوردار باشد، محروم ساختهاند.
این برای جامعهای که هشتسال پیش از این، در خیابانهای تهران فریاد میزد: «موسوی، موسوی، رأی مرا پس بگیر!»، و یکدل و یکصدا خواستار برهمخوردن مناسباتی ستمگرانه بود که مطابق آن، از جمله نهاد نظارت بر سلامت انتخابات (شورای نگهبان قانون اساسی)، خودْ یکی از طرفهای مناقشه از کار درآمدهبود، و نظامیان بدون هیچ پردهپوشیای بهسیاستورزی مشغول بودند، جای پرسش است: چرا نزدیکترین نزدیکان رهبران جنبش سبز، باید از ملت نومید شوند، و خطابشان نه بهایشان، که بهمراجع دینی باشد؟ این سکوت ملتی که زمانی چنین شجاعانه برای پیگیری حقوقش تلاش میکرد، از کجا ناشی میشود؟
البته کاری به دولتی که با بهرهگیری از نام رهبران جنبش سبز، هشتسال بر این مُلک ریاست خواهد کرد نداریم؛ این همان دولتیست که همهچیز و همهکس، از کارگران تا کودکان کار، از سپاه تا آقایان موسوی و کروبی و خاتمی و خانم رهنورد، حکم ابزار دولتمردی را برایش دارد: با کودکان کار عکس یادگاری میگیرد، ولی طرح گردآوریشان را هم پیاده میکند؛ از تصویر کارگر ستمدیده برای رأیجمعکردن استفاده میکند، ولی طرح استثماری «کارورزی» را نیز پیاده میکند؛ سپاه پاسداران را با انواع توصیفات نوازش میکند تا در قامت اپوزوسیون جلوه کند، ولی بعداً همین سپاه را معادل کل ملت قلمداد میکند.
موضوع این نوشتار، مخاطب این نامهی سراسر درد و رنج است: مراجع دینی و، در رأسشان، مراجع شیعه؛ همانها که در تاریخ فقه شیعه، البته تا پیش از رویکارآمدن نظام جمهوریاسلامی، غالباً مرجع مستقل دادخواهی و ملجأ و پناه مردم در برابر حاکمان زورگو بودند؛ همانها که پیشروترین طبقهی اجتماعی در جریان مهمترین انقلاب تاریخ معاصر خاورمیانه ـــ انقلاب مشروطه ـــ بودند، و هجرتشان سنگینترین فشاری بود که بهحکام پوسیدهی قاجاری وارد شد؛ همانها که در آستانهی انقلاب سال ۱۳۵۷، منادیان مترقیترین شعارها در منطقهای بودند که یکی از کشورهای مدعیاش تازه توانسته رانندگی زنان را، تازه نه بهطور کامل، آزاد کند. این مراجع اکنون چه میکنند، که در برابر سهمگینترین منکرها ـــ ستم حاکمان ـــ لب دوختهاند، و گوشی برای شنیدن دادخواهی ندارند؟
مراجعی که استقلال مالی و سیاسیشان از حکومت، بهاین علت ساده که در عصر غیبت حضرت حجت (روحی فداه) همهی حکومتها نامشروعاند، همواره ضامن بقا و عامل تمایزشان از تمام حاکمانی بود که بهنام دین بهمردم ستم روا میداشتند، با تشکیل حکومتی که داعیهی اسلامیبودن داشت، گوهر گرامیشان را از کف دادند، و دستشان بهتمام ستمهایی که بهنام دین میشد، آلوده شد؛ بههمین خاطر هم در برابر تمام انواع بدعتها از ناحیهی حکومت، تمام ستمهای بهنام حکومت اسلامی، و تمام بیخردیهایی که بهنام اسلام انجام میشود، سکوت پیشه کردند، و نیروی فکریشان را مصروف بحث دربارهی موضوعاتی کردند که تکلیفشان از صدها سال پیش از این روشن شدهبود: همه میدانیم انواع نجاست را چگونه از میان برداریم؛ همه میدانیم چطور باید نماز بخوانیم و روزه بگیریم؛ ولی کمترینمان میدانیم بزرگترین منکرها ستمگری حاکمان است و، در نتیجه، اصلیترین جهت نهی از منکر هم باید همین موضوع باشد.
شاید بد نباشد مراجع شیعه در نسبتشان با حکومت تجدیدنظر کنند؛ رسالت مرجعیت مذهبی که از آغاز بر مناسبات ظالمانه شوریده است، و چهارده سده را به پاسداری از فقهی گذراندهاست که دستگاه فهم روایتهای ائمهی عادل بوده است، قطعاً نباید سکوت در برابر ستمی بدین روشنی باشد: کجاست مرجعی که به این وضعیت اعتراض کند، و حرمهای متبرک را برای بستنشینی برگزیند؟ کجاست یاریکنندهای که یاریگر ستمدیدگان باشد؟













