بس بود دوری ۳۳ ساله؛ حالا مادر هم کنار شاهداماد شهیدش در خاک آرام میگیرد
چکیده :انگار که ۳۳ سال منتظر مانده بود تا امروز، تا آمدن شیرمردش به خانه. حالا که پسر آمده او هم میتواند آرام بگیرد، میتواند بدون ترس از نشنیدن صدای زنگ یا قطع بودن تلفن بخوابد. حالا میتواند رادیو را از کمر باز کند، حالا میتواند سماور را خاموش کند، اسفندها را دود کند، پسرش در رخت دامادی آمده و حالا مادر میتواند با خیال راحت بخواد، برای همیشه. ...
کلمه – نرگس مستوفی:
در شناسنامه نوجوان بود که رفت، اما بر روی زمین، روی خاک میهنش مرد بود، یک مرد کامل. آن روزها همه میرفتند، جنگ بود، عراقیها میخواستند تهران را فتح کنند، آنهم چند روزه. اما مردان و زنان روییده از این خاک، جان برکف و دل در گرو ایمان، رفتند و جنگیدند. رفتند چون یک وجب از این خاک نباید میرفت، و نرفت.
نوجوان بود که رفت و عکسش برای همیشه در تاریخ ثبت شد. عکس او با تفنگی بزرگتر از خودش در میان گل و لای، با چشمانی مصمم، ارادهای پولادین، ایمانی مستحکم.
سه سال بعد از آن عکس، مفقود شد، پیدایش نکردند، مادر ماند و ۳۳ سال چشم انتظاری. مادر ماند و هر صدای زندگی که شاید خبری از حسنش باشد. انگار که فیلم شیار ۱۳۴ را از روی زندگی این مادر ساختهاند. نه این مادر که همهی مادران جنگ، همهی آنهایی که سالها چشم به راه فرزند ماندند. خانه را آب و جارو کرده نگه داشتند، سماور همیشه آماده بود، اسفند روی سینی و منتظر تا شاخ شمشادشان بیاید. همانها که آخر سر استخوانهای پسر را بغل کردند و پلاکش را بوسیدند و کفنش را بوییدند.
مادر حسن ۳۳ سال منتظر بود تا امروز. تا حسن بیاید. و حسن آمد. حسن بیش از این مادر را چشم به راه نگه نداشت. بس بود دوری ۳۳ ساله و امشب هر دو پیش هم هستند. مادر بالاخره حسن را دید و آرام گرفت، دنیا را رها کرد و رفت پیش پسرش. انگار مانده بود تا شاهپسرش بیاید و با هم به آغوش خاک بروند. همان خاکی که برای حفظش جان داده بودند.
انگار که ۳۳ سال منتظر مانده بود تا امروز، تا آمدن شیرمردش به خانه. حالا که پسر آمده او هم میتواند آرام بگیرد، میتواند بدون ترس از نشنیدن صدای زنگ یا قطع بودن تلفن بخوابد. حالا میتواند رادیو را از کمر باز کند، حالا میتواند سماور را خاموش کند، اسفندها را دود کند، پسرش در رخت دامادی آمده و حالا مادر میتواند با خیال راحت بخواد، برای همیشه.













