آیا میرحسین موسوی واقعی است؟!
چکیده : این گرهخوردگیِ تجمع و نام میرحسین بیدلیل نیست. یک اعلامِ خودبخودی از نهادِ امید است که در دل مردم کاشته شده. پس فریاد مطالبهی رفع حصر و یادآوری نام او به هر بهانه، بیشتر از آن که شخص میرحسین را قصد کرده باشد؛ محافظت از نهاد امیدی است که بدون مراقبت و آگاهی سست خواهد شد...
سعید پرسا
امروز رئیسجمهور قانونی کشور دکتر حسن روحانیست. بخش عمدهی جنبش سبز به او رأی دادهاند. رهبران جنبش(میرحسین موسوی، مهدی کروبی و زهرا رهنورد) و سران اصلاحات (سید محمد خاتمی و احزاب اصلاحطلبان) هم به روحانی رأی دادهاند و هم از مردم دعوت کردهاند به او رأی بدهند. حالا، مسئول پاسخگویی به مطالبات قانونی و سیبل انتقادات اوست. دولت را چیده است و دوباره هم باید بچیند. سر و کار مردم با این رئیسجمهور انتخاب شده و این دولت است. اکنون در این شرایط واقعی و بده بستان طبیعی ملت و دولت، نقش میرحسین موسوی چیست؟ ملت چه نیازی به او دارد؟
میدانیم و دیدهایم که در میتینگهای انتخاباتی و کنفرانسهای مطبوعاتی و فضای مجازی، مطالبهی رفع حصر بارها و بارها تکرار شده است. این مطالبه، این فریاد، چه نیازی از مردم را مرتفع میکند؟ آیا شخص میرحسین موسوی گرهی مشخص از مردم را قرار است باز کند؟ اگر هم آن گره وجود داشته باشد و مردم به آن آگاه باشند و میرحسین هم قصد بازکردناش را داشت؛ آیا اصلاً جا و جایگاهی در هیچ کدام از ارکان(حکومتی، یا دولتی، یا حزبی، یا دانشگاهی، و یا مردم¬نهاد قانونی) برای او وجود خواهد داشت تا این اتفاق بیفتد و گره گشوده شود؟
دولتِ مستقر جواب واقعیاش، بنابر شرایط حاکم بر سیاست امروز ایران، به تعیین جایگاه میرحسین موسوی چیست؟ قطعاً جوابی در خور او نخواهد داشت؛ یعنی نمیتواند او را در دولت خود جا بدهد حتی در سطح مشاور. و البته طبیعیست. از نهادهای حکومتی هم هیچ انتظاری نمیرود. بازگشت میرحسین به دانشگاه هم بعید است رخ بدهد و استفادهی علنی احزاب از او، منجر به اتفاقات غیرقابل پیشبینی خواهد شد. و همینطور سازمانهای مردمنهاد قانونی، قسعلیهذا.
مقایسهی میرحسین موسوی با آیتالله منتظری در این مقوله پرت به نظر میآید زیرا مقابله ی حکومت با آقای منتظری بنابر کاری شخصی با تبعات عمومی نظری و ایجاد شکاف عقیدتی در مردم نسبت به حکومت مستقر بود. ولی مورد میرحسین موسوی، متهم به تلاش برای براندازی و یا دعوت به اردوکشی خیابانی و در صدر همه ی عناوین، متهم به فتنهی عملی در مقابل حکومت است. پس شرایط بعد از رفع حصر این دو با هم کاملاً از نظر حکومت فرق دارد. و اولین واهمه ی حکومت، در قدرت بسیج کردن مردم است که در میرحسین وجود دارد و در آیتالله منتظری وجود نداشت(به حسب شرایط و امکانات).
پس این مطالبهی رفع حصر به چه قصدی فریاد میشود؟
حکومت (در همهی ارکاناش) نمیتواند قبول مسئولیت کند بابت آیندهی میرحسین و شرایط بعد از رفع حصر او. چه این آینده، منجر به قتل او شود یا منجر به قدرت یافتن دوبارهی او برای بسیج کردن مردم. چه بسا یکی از دلایل عدم رفع حصر همین باشد؛ که حکومت حتی برای دادگاهی شدن هم او را از حصر خارج نمیکند.
پس تنها متقاضی رفع حصر، مردم هستند و چون این تقاضا به تکرار رسیده؛ جزوی از دغدغههای بخشی از حکومت(مجلس و دولت)مطرح میشود. مردم چرا این مطالبه را تکرار میکنند؟ آیا آنها ترتیبی از آینده در نظرشان دارند؟ آیا لزومی دارد که ترتیبی از آینده به ردیفی که در بالا گفته شد در نظر داشته باشند؟ یعنی تلقی آنها از بعدِ رفع حصر، قرار گرفتن میرحسین بر مسند ریاستجمهوری یا وزیر یا نماینده مجلس یا رییس فلان نهاد و یا از این دست مسئولیتهای حاکمیتی و دولتیست که حالا که دیگر حصری در کار نیست به کار بپردازد و پاسخگوی مطالبات در آن حوزه باشد؟ اگر هنوز در کسی این تلقی وجود داشته باشد یعنی با واقعیت کنار نیامده است. واقعیت اکنونی اجازهی این تلقیات را نمیدهد.
از منظر میرحسین موسوی اگر شرایط را مطالعه کنیم؛ شرایط طبیعیتر و جواب، نزدیکتر است. نمودار حضور اجتماعی و سیاسی میرحسین در هشت سال اخیر این را نشان میدهد که او مدل آشنایی در رهبری یک جنبش نیست. جنبشی که او به رهبریاش معرفی میشود از طرف خودش پذیرفته نمیشود. او تا آخرین واکنشهایاش خودش را همراه کوچک جنبش مینامد نه رهبر. همراه کوچکی که وظیفهاش سنگینتر از دیگران است چون آغاز جنبش با اعتراض به نتیجهی انتخاباتی بوده که او کاندیدای مورد نظر مردم بوده است. او خودش را رهبر نمیداند زیرا حرکت اعتراضی مردم را برخاسته از نهاد خودش میداند نه دعوت کسی. این ادعا، بنابر شواهد، صادق است زیرا حضور مردم در خیابان، از همان ظهر شنبهی بعد از انتخابات شروع شد و مقابلهی حکومت با مردم هم از همان ساعات اولیهی مردم در خیابان. در روز اول نه سخنی از میرحسین موسوی بیرون آمد، نه حرفی از دیگر کاندیداهای معترض و یا سران اصلاحات. نتیجهی قطعی هم هنوز اعلام نشده بود. ولی مردم خودشان متوجه تغییر مشکوک نتایج شده و روبروی خیابان منتهی به وزارت کشور تجمع کرده بودند. که همان تجمع، به جاهای دیگر پایتخت رسید تا در نهایت برای سازماندهی و محافظت از اعتراض مردم و کمتر آسیبدیدن آنها به علت پراکندگی جمعیت، سران اصلاحات از مردم دعوت کرد در راهپیمایی سکوت ۲۵ خرداد شرکت کنند و به این طریق اعتراض خود را اعلام کنند.
طریق رهبری میرحسین، دقیقاً تابع همان پیشنهادیست که در بیانیهها به مردم میدهد: شبکهسازی. رهبری او رهبری شبکهایست. یعنی همعرض دیگر عناصر موجود در شبکه، ولی با پمپاژ بیشتر بنابر نقش رسانهای بیشتر. رهبر تودهای نیست که چیزی بگوید بنابر خواست خود و دیگران را تهییج کند به انجام آن خواست. رهبر شبکهای، تشخیصی را پررنگ میکند. این تشخیص میتواند ناشی از نظر عقلای قوم باشد یا برآیند نظر خود مردم در تریبونهای مختلف. بزرگترین عبارت تشخیص داده شده به گواه بیانات و بیانیههای میرحسین، کلیدواژهی «امید» بود که عمدهی فعالیت این رهبر بر پررنگ کردن این کلیدواژه گذشت و پمپاژ کردن نظراتی که این کلیدواژه را در نهاد مردم زنده نگهدارد.
امید، توصیهای نیست؛ باید ساخته شود. و ساخته نمیشود جز به تصوری از آینده؛ به آگاهی از نقصانی در اکنون و احتمال رفع آن در بعد. تشخیص میرحسین به گواه بیانات و بیانیهها، نقص «گروهی زیستن» بود که این نقضان جدّی به مدد تشکیل «شبکههای اجتماعی» قابل رفع است. از این جهت است که در بیانیههای دوران اعتراض و راهپیمایی، مردم را دعوت به شبکهسازی میکند. در بیانیهی جنبش، از بیشتر مهمانی رفتن میگوید. از تشکیل انجمنهای شعر و گروههای تئاتر میگوید. و البته پیشنیاز این شبکهسازی و امید به آینده را «آگاهی» میداند؛ آگاهی به نقصان و وضع اکنونی. از این جهت است که با اطمینان خاطر میگوید پیروزی این جنبش پیروزی مخالفین ما هم هست. این همان چهرهی ناآشنای یک رهبر است که مردم را تهییج نمیکند به خیابان ماندن(اگرچه در کنارشان میماند تا آخرین روز به عنوان همراه)، و دعوتی به تندتر کردن فاز خیابانی مبارزه نمیکند؛ و به عکس آنها را ارجاع میدهد به خودشان و امید را در رفع نقصانی در خودشان نهادینه میکند؛ نه امید به جایی بیرون از خود مثل حکومت یا عاملی نجاتبخش که به دستی گرهها را بگشاید.
حالا میرحسین موسوی یک شخص نیست؛ امیدیست که مردم را وامیدارد در کنار هم باشند. یادواره، ذکر و کلیدواژهایست که در کنار هم ماندن و کاری را به سرانجام رساندن را متبادر میکند. بسیج شدن مردم پای صندوق، بسیج مجازی برای داغ کردن یک مطالبه برای فشار به حکومت برای پاسخگویی، میزان اقبال مردم به ورزش گروهی، کار تیمی هنری، گروههای مجازی خانوادگی و دوستان و… در نهاد خود امیدی نهفته دارد که ارجاع به میرحسین موسوی میدهد. آیا لزوماً این ارجاع آگاهانه است؟ آیا لزوماً مردم این امید را به میرحسین برمیگردانند؟ میشود به راحتی گفت نه، ولی این پاسخ سادهانگارانه و عجولانه است. زیرا واکنش مردم حتی در محرومترین شهرهای ایران، در میتینگهای انتخاباتی نشان میدهد که آنها به آنی که در بستهای سیاسی و اجتماعی، در کنار هم قرار میگیرند؛ بلافاصله کلیدواژهی میرحسین موسوی در خاطرشان زنده میشود. این گرهخوردگیِ تجمع و نام میرحسین بیدلیل نیست. یک اعلامِ خودبخودی از نهادِ امید است که در دل مردم کاشته شده. پس فریاد مطالبهی رفع حصر و یادآوری نام او به هر بهانه، بیشتر از آن که شخص میرحسین را قصد کرده باشد؛ محافظت از نهاد امیدی است که بدون مراقبت و آگاهی سست خواهد شد.













