سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » ماجرای بعثت و برانگیخته شدن رسول الله(ص) به رسالت...

ماجرای بعثت و برانگیخته شدن رسول الله(ص) به رسالت

چکیده : گفت: «اقرء»؛ پیامبر گفت: چه بخوانم؟ گفت: بخوان به نام خدای تو، خدایی که آفریدگار است، خدایی که آدمیزاد را از خون بسته‌ای آفرید، بخوان و خدای تو بزرگ‌ترین موجودات است، خدایی که به انسان آن‌چه نمی‌دانسته است یاد داده است، خدایی که برای بشر قلم و وسیله‌ی نگارش را آفریده است، یا خدایی که قلم نگارش عالم خلقت را آفریده است. و خدایی که به بشر به کار بردن قلم را برای نگارش یاد داد ...


متنی که ملاحظه می کنید، از مجموعه درسگفتارهای تفسیری شهید آیت الله دکتر بهشتی که قرار است با عنوان «در مکتب قرآن» منتشر شود انتخاب شده است. این درسگفتار در سال ۱۳۴۸ در مرکز اسلامی هامبورگ (آلمان)ارائه شده است.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدُلله ربّ العالمین، و الصلاه و السلام علی جمیع انبیائه و رُسُله، و علی سیّدنا خاتم النبیّین، و علی الائمه الطاهرین من اهل بیته و خیرته من آله، و صَحْبِهِ، و السلام علینا و علی عباد الله الصالحین.

(وَ إِذا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَهً مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُمْ إِذا لَهُمْ مَکْرٌ فی‏ آیاتِنا قُلِ اللَّهُ أَسْرَعُ مَکْراً إِنَّ رُسُلَنا یَکْتُبُونَ ما تَمْکُرُونَ * هُوَ الَّذی یُسَیِّرُکُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ حَتَّى إِذا کُنْتُمْ فِی الْفُلْکِ وَ جَرَیْنَ بِهِمْ بِریحٍ طَیِّبَهٍ وَ فَرِحُوا بِها جاءَتْها ریحٌ عاصِفٌ وَ جاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ کُلِّ مَکانٍ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحیطَ بِهِمْ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ لَئِنْ أَنْجَیْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ الشَّاکِرینَ * فَلَمَّا أَنْجاهُمْ إِذا هُمْ یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّما بَغْیُکُمْ عَلى‏ أَنْفُسِکُمْ مَتاعَ الْحَیاهِ الدُّنْیا ثُمَّ إِلَیْنا مَرْجِعُکُمْ فَنُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ * إِنَّما مَثَلُ الْحَیاهِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ مِمَّا یَأْکُلُ النَّاسُ وَ الْأَنْعامُ حَتَّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها أَتاها أَمْرُنا لَیْلاً أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ * وَ اللَّهُ یَدْعُوا إِلى‏ دارِ السَّلامِ وَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ‏‏‏‏‏‏‏)[۱]

وقتی به مردم رحمت می‌چشانیم، پس از رنج و سختی که گریبانگیر آن‌ها شده، (پس از ناراحتی به آن‌ها راحتی می‌دهیم، آن وقت آرام نمی‌گیرند). شروع می‌کنند درباره‌ی آیات ما نقشه چیدن و در برابر آیات الهی نیرنگ بازی کردن، بگو نقشه‌های خدا از شما سریع‌تر اجرا می‌شود. فرستادگان ما نقشه چینی‌های شما را می‌نویسند. اوست که شما را در خشکی و دریا می‌گرداند، (این طرف و آن طرف می‌برد، گردش می‌دهد)، تا آن گاه که در کشتی قرار گرفتید. کشتی‌ها، سرنشینانشان را به دنباله‌ی بادهای موافق به سمت مقصد بردند و سرنشین‌ها به این حالت و وضع، دلخوش کردند، ناگهان تندبادی سخت فرا می‌رسد، (و موج‌های دریا را برمی‌انگیزد). از هر طرف موج‌های سهمگین به آن‌ها روی می‌آورد فکر می‌کنند راه چاره و خلاص ندارند، در این هنگام: به یاد خدا می‌افتند و غیر از خدا کسی را نمی‌خوانند، به خدا می‌گویند: اگر ما را از این ورطه خلاص کنی، ما از سپاسگزران خواهیم بود. امّا وقتی خدا آن‌ها را از این ورطه نجات داد، دوباره شروع می‌کنند در زمین به دنبال امور ناروا رفتن و به اتکای قوانین ظالمانه ستم کردن. ای مردم! ستم‌هایی که می‌کنید، به زیان خود شما تمام می‌شود، با این ستمگری‌ها بهره‌ای جز بهره‌ی این زندگانی کوتاه نخواهید داشت، بالاخره پیش ما باز می‌گردید و ما شما را به کارهایی که کرده بودید، خبر می‌دهیم. داستان این زندگی دنیا، داستان آب و بارانی است که از آسمان فرو می‌ریزیم. با این آب، دانه‌های خوراکی مردم یا خوراکی حیوانات درمی آمیزد و دانه سبز می‌شود، تا وقتی دانه‌ها سبز شد و زمین آراسته به سبزه شد و صاحبان این زارعت‌ها فکر کردند که دیگر ما همه چیز داریم فرمان ما شب یا روز فرا می‌رسد چنان آن را از بین می‌بریم مثل این‌که اصلاً دیروز چنین چیزی در آن‌جا نبوده است، این طور به تفصیل، آیات الهی را برای مردمی که می‌اندیشند، باز می‌گوییم. و خدا شما را به سوی خانه‌ی صلح و آرامش می‌خواند و هر کس را بخواهد، به راه راست هدایت می‌کند.

عوامل درونی، ریشه تمامی عقب‌ماندگی‌های فردی و اجتماعی
مجموعه‌ی این آیات، نوعی روانکاوی لطیف از آدمیزادهای معمولی است. اساس تعالیم اسلام درباره‌ی زندگی بشر این است. اسلام به ما آدم‌ها می‌گوید: ای انسان! در زندگی و برنامه‌ی زندگی ات یک جانبه حساب نکن؛ بلکه حساب زندگی ات همه جانبه باشد. اوّل خودت را بشناس ببین چه هستی، در چه شرایطی قرار داری، چه نیازمندی‌هایی داری، چه نیروهایی داری. سپس نیروها را با در نظر گرفتن شرایط موجود به سمت تأمین نیازمندی‌ها و خواسته‌های واقعی خودت به کار بینداز؛ این می‌شود زندگی سعادتمند. ولی متأسفانه برای ما انسان‌ها رفتن از این راه، با این‌که خیلی راه زیبا و خوب و مطبوعی به نظر می‌رسد، کار مشکلی است، تشخیص و شناختن آن، کار مشکلی است، بعد از شناختن، عمل کردنش کار مشکلی است.

عوامل زیادی هست که ما را از شناسایی صحیح این راه و سپس رفتن در این راه باز می‌دارد، این عوامل در عین حال که عوامل خارجی هستند، عواملی داخلی هستند. به این نکته خوب توجه کنید: هیچ عامل خارجی در ما نمی‌تواند خود به خود اثر کند. تا در خود ما، نقطه ضعفی وجود نداشته باشد! محال است عاملی خارجی بتواند در ما ایجاد ناراحتی کند. یا تا در ما نقطه‌ی قوتی وجود نداشته باشد، محال است عاملی خارجی بتواند برای ما سعادت بیاورد. میکرب‌ها، ویروس‌ها و عوامل دیگر بیماری که از خارج می‌خواهند وارد بدن شوند و انسان را بیمار کنند، چه وقت می‌توانند ما را بیمار کنند؟ اگر ما واقعاً مزاج سالم و پاک و ناآلوده داشته باشیم، در برابر بسیاری از میکروب‌ها و ویروس‌ها مصونیت داریم و آن‌ها نمی‌توانند در ما کارگر واقع شوند. پزشکان می‌گویند علت این‌که ساکنان ده‌های کوهستانی معمولاً عمرشان بیشتر است، شاداب‌تر هستند، صد سال یا نود سال با شادابی و سلامت عمر می‌کنند، یک علت بیشتر ندارد، به حکم زندگی در ده کوهستانی، غذاهای طبیعی بیشتر می‌خورند، غذاهای خیلی درهم آمیخته کمتر می‌خورند، هوای سالم دارند، هوای آلوده کمتر دارند. از طرف دیگر دائماً باید حرکت کنند و چاره‌ای جز بالا رفتن و پایین آمدن ندارند.

بنابراین تلاش زیاد، آب و هوای خوب و غذای سالم، آن‌ها را در برابر بیماری‌ها مصون نگه می‌دارد و عمرشان زیاد می‌شود. معروف است که در قسمتی از قفقاز، نزدیکی‌های ایران – که الآن در تصاحب روسیه است – مردان و زنان ۹۰ساله، ۱۰۰ساله، ۱۱۰ساله و ۱۲۰ساله دارد که خیلی شاداب هستند. مرد ۱۲۰ساله‌ای که بیش از یک جوان ۴۰ـ ۳۰ ساله‌ی شهرنشین کار می‌کند، می‌دود و حرکت می‌کند و این حالت هیچ علتی ندارد جز این‌که از داخل، در برابر عوامل بیماری، ضعف و مرگ مصونیت یافته است.

شما یک سنگ خیلی سخت را روی زمین بگذارید، مثلا یک تخته آهنِ یک متر مکعبی، سپس یک شیشه بُرنده روی آهن بیندازید، چه می‌شود؟ آهن عیب می‌کند یا شیشه؟ شیشه می‌شکند، در حالی که اگر همین شیشه برنده را روی پوست بدن شما انداختند، پوست بدن شما را زخم می‌کند و شیشه هم نمی‌شکند. چطور می‌شود که همان شیشه در آهن نه تنها اثری نمی‌کند؛ بلکه خودش می‌شکند و از بین می‌رود؛ اما پوست بدن شما را خراش می‌دهد و زخم می‌کند؟ چون در پوست بدن شما نوعی نقطه ضعف در برابر شیشه وجود دارد، ولی آهن در برابر شیشه مصونیت دارد، خرد نمی‌شود، حتی خراش هم برنمی‌دارد. این مسأله‌ای خیلی روشن است.

آدم تا در خودش نقطه ضعفی نداشته باشد، عوامل فساد نمی‌توانند در او اثر کنند و تا در داخل خودش هم نقطه‌ی قوتی نداشته باشد، عوامل ترقّی نمی‌توانند در او اثر بگذارند. خرواری کتاب در پشت الاغی بار کنید، از آن‌ها بهره‌ای نمی‌گیرد. یک خروار کتاب که هیچ، مقدار زیادی خوراکی‌های لذیذ باب طبع انسان بر پشت الاغ بار کنید، یا روی آخور الاغ بگذارید، اصلاً لب هم نمی‌زند! هیچ چیزی نمی‌تواند به ما ترقّی و تکامل دهد مگر این‌که خودمان از داخل خودمان برای به کار بردن آن عامل ترقی آمادگی داشته باشیم. این اشتباهی است که مخصوصاً از نظر اجتماعی، ملت‌های عقب مانده دچار آن می‌شوند، چون در میان ملت‌های عقب مانده غالباً این نقطه ضعف وجود دارد، اشخاص و افراد عقب مانده هم همین طورند. من شخصاً افراد زیادی را دیده‌ام که عقب مانده هستند! وقتی پای سفره‌ی دلشان می‌نشینی که چرا عقب مانده هستی، تمام تقصیرها را به گردن عوامل خارجی می‌اندازد! مثل این‌که خودش هیچ تقصیری ندارد. شکی نیست و نمی‌خواهیم عوامل خارجی را تبرئه کنیم ولی می‌خواهیم بگوییم: در شرایط یکسان، انسانی ترقی می‌کند و انسانی دیگر از ترقی باز می‌ماند، معلوم می‌شود عوامل داخلی سهم خیلی زیادی دارند.

ملت‌های عقب مانده هم غالباً در انتظار این هستند که عوامل سعادت، ترقی و تکامل همه از خارج در اختیار آن‌ها گذاشته شود تا آن‌ها پیش بروند، تا ملتی این‌طور خواب زندگی را می‌بیند، تعبیرش این است که هم چنان در عقب ماندگی خواهد ماند، اما اگر واقعاً خوابش عوض شد و فهمید هر چه باید باشد باید از درونش باشد، موضوع فرق می‌کند.

لزوم طراحی برنامه همه‌جانبه برای زندگی فردی و اجتماعی
من در بحث‌های اجتماعی بارها این مطلب را عرض کرده‌ام که وقتی درباره‌ی عوامل عقب ماندگی ملت‌هایی که به جا مانده‌اند، تکاملی ندارند و دچار مشکلات اجتماعی هستند صحبت می‌کنیم، غالباً می‌بینیم گفته می‌شود: فشار سیاسی بلوک شرق و غرب! تضادهای سیاسی و… این‌ها مایه‌ی عقب ماندگی ما است، حرف‌های کاملا صحیحی هم هست، این‌ها مؤثر است، ولی تضادهای سیاسی درباره‌ی عده‌ی معینی از ملت‌ها این آثار شوم را دارد، درباره‌ی ملت‌های دیگر یا این آثار را ندارد و یا خیلی کمتر دارد، فرق مطلب چیست؟ به علاوه، واقعاً این تضادهای سیاسی را با گله و شکوه کردن می‌شود از بین برد؟ هرگز! بنابراین باید راهی بیندیشیم، باید با در نظر گرفتن تمام این شرایط نامساعد ببینیم چه باید بکنیم تا از این مخمصه خلاص شویم و تا وقتی به این فکر نیفتیم، همه‌ی تلاش هایمان به هدر می‌رود.

به هر حال، اسلام به انسان می‌گوید: ای انسان! برنامه زندگی ات را همه جانبه طرح کن. متأسفانه بسیاری از مردم برعکس این تعلیم اسلام، برنامه‌ی زندگی را همه جانبه مطرح نمی‌کنند. مقدار زیادی از آیات قرآن، برای تنبه دادن و هوشیار کردن بشر و توجه دادن به این نکته است. از جمله در این آیات می‌گوید: عده‌ی زیادی از مردم به محض این‌که نان و آب آن‌ها راه افتاد و زندگی‌شان سر و سامانی پیدا کرد، به کلی دچار غفلت می‌شوند. جوانی روزی ۳۰، ۴۰، ۵۰ مارک کار می‌کند و درآمد دارد، دو ماه که می‌گذرد، اگر ۵ روز بیکار شد واویلا است! برای نهار ظهرش گاهی درمی ماند! به او می‌گوییم: چرا درمانده ای؟ علت این درماندگی چیست؟ درآمد آن روزها را چه کرده ای؟ می‌گوید: نفهمیدم، آخر ماه تمامش مصرف شد! هیچ به فکر این نبودی که روزی ممکن است کار پیدا نشود یا بیمار شوی، یا مشکلی پیدا کنی؟ نه! آن روزها به این فکر نبودم!

اتفاقاً همین چند روز پیش جوان ی آلمانی پیش من بود که دچار این حالت روحی بود. وضع او با محل کارش به هم خورده بود و کار نداشت. از او پرسیدم: مگر نمی‌توانی از بیمه‌های اجتماعی پول بگیری؟ گفت: نه، آن مؤسسه‌ای که من در آن‌جا کار می‌کردم، دچار مشکلاتی است که نمی‌تواند آن گواهینامه‌ای را که با آن می‌توانیم از بیمه‌های اجتماعی پول بگیریم، به ما بدهد. ما هستیم و یک پول [۲](Sozialversicherung) که آن هم مثل گدایی می‌ماند و من نمی‌خواهم به دنبال آن بروم. گفتم: حالا چه می‌کنی؟ گفت: دنبال کار می‌گردم. به او گفتم: کسی کاری سراغ داشت که شاید به درد تو بخورد. گفت: خوب است الاّ این‌که باید یکی دو ماه در آن‌جا کارآموزی کنم تا بتوانم آن کار را انجام دهم. گفتم: خوب دو ماه کارآموزی کن. گفت: نه، باید برای فردا و پس فردایم پول درآورم، دو ماه بدون حقوق نمی‌توانم زندگی کنم. در حالی که این جوان آلمانی در آن‌جایی که کار می‌کرد. درآمد شایسته‌ای داشت.

این نقیصه در زندگی غیرجوان‌ها هم هست، این‌که از جوان‌ها عرض کردم، چون گاهی در آن‌ها تجربه کمتر است والا در غیر جوان‌ها هم این نقیصه هست. امروز که درآمد دارد و سالم است، هیچ به فکر روزهایی که ممکن است درآمد نداشته باشد یا سالم نباشد نیست. بازرگانی است، وضع تجارت خوب است، زندگی‌ یا اداره‌ی کارش را توسعه می‌دهد، به‌اندازه‌ای توسعه می‌دهد که امروز را می‌بیند، بحران‌ها را نمی‌بیند، بحرانی پیش می‌آید، درمی ماند، چرا؟ چون به فکر این روز نبوده است.

این نمونه‌ها در زندگی عادی بشر خیلی فراوان است. از نظر تندرستی و صحّت بدن، در سال‌هایی که تندرست است گاهی کارهایی از طاقت خودش بیشتر انجام می‌دهد، به نیروها و اندام‌های بدنش بیش از اندازه فشار می‌آورد، ۵، ۶، ۱۰سال می‌گذرد، دچار خستگی، کوفتگی و بیماری‌های ریشه دار صعب العلاجی می‌شود که بقیه‌ی زندگی را باید با تخت خواب بگذراند! چقدر خوب است از این قبیل افراد داشته باشیم؟! کسانی هستند که در سال‌های جوانی، که مزاج سالم دارند، مثلا صبح تا شام می‌تواند ۵ ـ۴ کیلو مواد خوارکی بخورند، چه موقعی که خودشان هستند، چه موقعی که مهمان هستند، چه هنگامی که با رفقا سر پرخوری شرط می‌بندند. به هر حال در سنین جوانی اصلاً فکر نمی‌کنند معده، روده، دستگاه هاضمه و کبد آن‌ها، مقدار معینی ظرفیت کار دارد، سه – چهار سال را بدون قید و بند و به خیال خودشان خوش می‌گذرانند؛ امّا بعد از سه – چهار سال دچار بیماری‌هایی می‌شوند که واقعاً علاجش مشکل و گاهی لاعلاج است! کسانی در جنبه‌های جنسی این‌طور هستند، کسانی دیگر در کار و کوشش این‌گونه هستند. در مجموع کسانی که معتدل زندگی کنند و واقعاً نیروها و امکاناتشان را به‌طور صحیح تقسیم کنند، کم اند.

در این آیات مکرر به آدم این نکته گوشزد می‌شود که اگر امروز دیدی تمام شرایط جور است، مغرور نشو! زیرا حوادث ناگهانی در کمین است، تو باید همیشه طوری زندگی کنی که در برابر حوادث ناگهانی به زانو درنیایی. در این آیه مثال می‌زند: مردمی هستند وقتی سوار کشتی می‌شوند و بادهای موافق هم می‌آید، دریا هم آرام است و کشتی به سمت مقصد می‌رود، شنگول و سرگرم می‌شوند، ناگهان باد مخالفی میوزد، موج‌های سهمگینی در دریا پیدا می‌شود، کشتی می‌خواهد غرق شود، شروع می‌کنند خدا خدا کردن و توبه کردن! چه غلط و اشتباهی کردیم! امّا به محض این‌که دوباره دریا آرام گرفت، دوباره می‌روند سر خانه‌ی اوّل.

یک نکته: وقتی می‌گوییم خدا، هنوز هم فکر نارسای ما، مخصوصاً وقتی دعا را به آن ضمیمه می‌کنیم، از خدا تصویری رسم می‌کند که با خدای حقیقی و خدای اسلام جور درنمی آید. مثلا می‌گوییم: خدا دلش می‌خواهد ما فقط به خدا دعا کنیم، بدش می‌آید دست حاجت پیش غیر خدا ببریم! کسی که واقعاً این جور خدا را تصور کند، او را خیلی بد شناخته است. رضا و خوش آمدن خدا و بدآمدن خدا از باب تنگی قافیه است! کلمه‌ای نداریم بگوییم، چه بگوییم؟! اما اگر مطلب را این جور فهمیدیم، خیلی بد فهمیده‌ایم.

خوب دقت کنید! از یک طرف می‌گوییم خدا، مخصوصاً خدایی که ما در اسلام می‌پرستیم، خدایی صددرصد بی‌نیاز است، از هر چه فکر کنیم، حتی از عبادت ما هم بی‌نیاز است. خوب خدای بی‌نیاز، خدایی که حتی از عبادت و نماز من هم بی‌نیاز باشد، پس از نماز نخواندن ما بدش می‌آید. لابد معنای مخصوصی دارد. برای خودش بدش نمی‌آید، اگر بدش می‌آید، برای من بدش می‌آید یعنی این نماز نخواندن دامن گیر من می‌شود، معلوم می‌شود نماز خواندن، روزه گرفتن، راست گفتن، درست عمل کردن، مشروب نخوردن، غیبت نکردن، دروغ نگفتن، تهمت نزدن، فتنه انگیزی نکردن و… همه کارهایی است که سود و ضررش متوجه خود ما می‌شود. پس خدا خوشش می‌آید، معنای خاصی دارد، هر جا خدا خوشش می‌آید؛ یعنی ما سودی می‌بریم و هر جا خدا بدش می‌آید، ما زیانی می‌کشیم وگرنه اگر ما فکر کنیم خدا خودش خوشش و بدش می‌آید، مثل فلان مرد بزرگ که خوشش می‌آید و بدش می‌آید، این یک انحراف است، مبادا این‌طور فکر کنیم، هیچ این جور نیست.

در این آیات که این جور مثل می‌زند، انحراف واقعی را می‌گوید، می‌فرماید: مردم بت پرست در شرایط عادی زندگی – حالا این بت چوب باشد و یا انسان، کسانی که دارای مقامات مصنوعی یا واقعی اجتماعی بلند هستند – و کسانی که در برابر غیر خدا خم می‌شوند و عبادت می‌کنند و چشم امید به این‌ها دوخته‌اند، راهشان کج است، چون ذرّه‌ای در سرنوشت انسان اثر ندارند. کسی که در سرنوشت ما اثر دارد خداست، باید به راه خدا بروند. یعنی چه باید به راه خدا بروند؟ یعنی مثلا به جای این که، بگویند: یا یهوث (نام یکی از بت ها)، بگویند: یا الله، مطلب تمام می‌شود؟ نه این جور نیست، واقعاً به راه خدا بروند، یعنی راه خدا راه دیگری است. اگر ما قرآن را از اوّل تا آخر بررسی کنیم، می‌فهمیم که راه خدا این است که خدا برای سعادتمند زندگی کردن ما انسان‌ها، امکانات بی‌نهایتی در اختیار ما گذارده است. این امکانات، برای تأمین سعادت این دنیا و آن دنیای ما کافی است، به شرط این‌که این امکانات را در مجرای صحیح به کار اندازیم. هر کس امکانات الهی را در مجرای صحیح به کار انداخت، خود به خود یا الله گفته است، خود به خود به راه خدا رفته است، و هر کس امکانات و نیروهای خداداد را در مجرای درست به کار نینداخت، خود به خود غیر خدا را پرستیده و از راه خدا منحرف شده است، این است تعلیم اسلام در این باره.

گاهی اوقات بشر پیشرفته‌ی در علم و صنعت امروز دچار غرور می‌شود. بشر امروز بر خیلی از مشکلات زندگی‌اش مسلط شده است، این تسلط در بشر، ایجاد غرور نسبی کرده است، مثل همان‌هایی که قرآن مثال می‌زند، می‌گوید: بارانی می‌آید و دانه‌هایی سبز می‌شود و محصول و کشت زاری به وجود می‌آید، همه چیز رو به راه است، بشر دچار غرور می‌شود، حتی بشر امروز هم دچار غرور می‌شود.

دقت کنید! کدام هفته یا ماهی است که اخبار رادیو یا تلویزیون، خبر حوادث سهمگینی که گاهی یک شهر، دو شهر، قسمتی از شهر را دچار حریق یا صاعقه یا آتش سوزی یا سیل‌های سهمگین یا زلزله کرده باشد منتشر نشود؟! بشر باید برنامه‌ی زندگی را طوری تنظیم کند، هر قدر هم در علم و صنعت جلو رفته باشد که این حوادث را هم در حساب زندگی‌اش لحاظ کرده باشد. قرآن وقتی می‌خواهد ما را به این حوادث سهمگین متوجه کند، معمولاً دو هدف وجود دارد: یکی این‌که به انسان می‌گوید: ای انسان، بدان زندگانی چند روزه‌ی دنیا، هدف نهایی هستی تو نیست. تو پس از آن‌که مُردی، هستی ات ادامه دارد، پس باید به فکر سعادت جاوید خودت باشی. خیلی از آیات که ما را به این حوادث رهنمون می‌کند، هدفش این است. مقداری از این آیات هم هدفش این است که ای بشر! در این دوره‌ی زندگی دنیا راهی برو که اگر با مرگ ناگهانی روبه رو شدی، مرگی که ناشی از این حوادث است، دچار پشیمانی نباشی.

مثالی بزنم. خیلی آدم‌ها نقطه مقابل آن دسته‌ای هستند که اوّل عرض کردم. ابتدا عرض کردم خیلی‌ها پولی را که یک روز و یک هفته درمی آورند، آخر همان روز یا آخر همان هفته تمام، و نیست و نابود می‌کنند و برای روز مبادا هیچ چیزی ندارند؛ امّا عده‌ای نقطه مقابل این‌ها هستند، شاید همه دیده باشید، من خودم دیده‌ام کسانی که از اوّل زندگی به حدّ افراط، از آن طرف منحرف شده‌اند، هر چه درآمد دارد، پس انداز می‌کند، هر چه می‌گویی آقا خودت هم استفاده کن، می‌گوید: نه، برای روز مبادا! این روز مبادا همین‌طور ادامه دارد تا وقتی می‌میرد، در حالی که از دست رنج خودش ذرّه‌ای استفاده نکرده است! عده‌ای هم از این طرف کج می‌روند. پس بشر خوب است چطور زندگی کند که اگر الآن مرد، پشیمان نباشد؟ معتدل، در راه اعتدال و در راه راست. مقداری از این آیات این مطلب را می‌گوید، می‌فرماید: ای انسان، برنامه‌ی زندگی را طوری تنظیم کن که در برابر این حوادث ناگهانی بار خودت را از نظر زندگی و بهره برداری این دنیا و از نظر زندگی و بهره برداری آن دنیا، هر دو بسته باشی، این می‌شود بشر سعادتمند و اگر ما مسلمانان، به ویژه که با تعالیم قرآن کم و بیش انس داریم، بتوانیم این تعلیم قرآن را صحیح به کار ببندیم، از سعادتمندترین ملت‌ها خواهیم بود. ولی با کمال تأسف غالب افراد ما و به خصوص ملت‌ها و حکومت‌های ما درست نقطه مقابل این راه را می‌روند و به همین جهت هم راهی که می‌روند به کعبه نیست، بلکه به ترکتسان است، این بحث را در این‌جا تمام می‌کنم.

ماجرای بعثت و برانگیخته شدن رسول الله(ص) به رسالت
روز گذشته، مصادف با  ۲۷ رجب بود و هفته آینده روز سه شنبه، مصادف با تولد امام حسین ۷  است. من هر دو عید را به خانم‌ها و آقایان تبریک می‌گویم. ۲۷ رجب تقریباً بین همه‌ی مسلمانان عید است، اما فرقه‌های مختلف مسلمانان ۲۷رجب را به مناسبت‌های مختلف عید می‌دانند. بسیاری از شیعه به مناسبت عید مبعث عید می‌گیرند و به همین جهت بین ما ۲۷رجب به نام عید مبعث شناخته شده است. برادران سنی ما، عموماً، به عنوان عید معراج و اسراء، عید می‌گیرند و ۲۷ ماه رمضان را به عنوان عید مبعث و شب قدر تلقی می‌کنند. آن‌چه از آیات قرآن استفاده می‌شود، عید مبعث باید در ماه رمضان باشد، چون آیات قرآن می‌گوید: ما قرآن را در ماه رمضان فرستادیم، که باید در شب قدر هم باشد، (إِنَّـآ أَنزَلْنَـهُ فِی لَیْلَهِ الْقَدْرِ)[۳]، (إِنَّـآ أَنزَلْنَـهُ فِی لَیْلَه مُّبَـرَکَه)[۴]، (شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنزِلَ فِیهِ الْقُرْءَانُ)[۵]، بنابراین آیات، عید مبعث باید در ماه رمضان باشد، یا شب ۲۷ یا شب‌های دیگر آن.

البته روایات برادران سنی هم درباره شب قدر مختلف است. مورخان اسلامی هم تا جایی که به خاطر دارم از متون تاریخی دست اوّل، این‌طور ذکر کرده‌اند که پیامبر در ماه رمضانی که به کوه حرا می‌رفت و در آنجا بود که اولین وحی بر او نازل شد. حالا چه شده که عده‌ی زیادی از شیعه ۲۷ رجب را به عنوان عید مبعث جشن می‌گیرند، مسأله‌ی تاریخی قابل تجزیه و تحلیلی است که خود من هم هنوز ریشه‌های تاریخی آن را نتوانسته‌ام پیدا کنم. البته هنوز فرصتی پیدا نکرده‌ام در این راه تحقیق کنم، ولی به هر حال آن‌چه مهم است، اصل مطلب است یعنی این‌که روز بعثت پیامبر اسلام برای همه‌ی مسلمانان روز عید و جشن و شادی است. مورخانی که عرض کردم بعثت را در ماه رمضان نقل می‌کنند، می‌نویسند: پیامبر چند سالی بود، هر سال تقریباً یک ماه از مکه بیرون می‌رفت و تنها در گوشه‌ی آرام زندگی می‌کرد. معمولاً گاهی خدیجه، غذای پیامبر را می‌برد یا می‌فرستاد، چون می‌رفت نزدیک شهر، مکه، حالا هم شهر بزرگی نیست، آن موقع که خیلی کوچک‌تر بوده، شهری کوهستانی هم هست، جاهای خلوت خیلی زیادی هم دارد. گاهی هم پیامبر برای گرفتن غذا یا برای تغییر لباس یا شستشو به شهر و منزل می‌آمد و دوباره برمی‌گشت. در درون پیامبر، در چند سال اخیر قبل از بعثت، یعنی سال‌های بین سی تا چهل سالگی حالت روحی خاصی وجود داشت، مثل این‌که در انتظار چیزی بود، تا این‌که در سال چهلم زندگانی پیامبر، در کوهی که امروز به نام «جبل النّور» نامیده می‌شود و تقریباً حدود ۵ – ۶ کیلومتر تا کعبه و مسجدالحرام فاصله دارد، پیامبر در غاری از این کوه، به نبوت رسید. البته وقتی غار گفته می‌شود، شاید شنوندگان غالباً خیال کنند مثل یکی از این غارهایی است که جهانگردان و سیّاحان با چراغ‌هایی وارد آن می‌شوند، نه، غار حرا یک چهار طاقی مانند است، جایی است که فقط سایه می‌اندازد و اگر باران بیاید، آدم خیس نمی‌شود، به همین اندازه، درست به‌اندازه‌ای است که یک نفر در آن بخوابد و به زحمت یک نفر می‌تواند در آن بایستد. من از آنجا یک عکس گرفته‌ام که اسلاید آن را نشان خواهم داد.

در این‌جای خیلی کوچک، پیامبر بساطی پهن کرده بود، شاید گلیمی انداخته بود، شاید گلیم هم نینداخته بود، در همین روزها، اوقات خود را با تفکر و تدبّر و عبادت سپری می‌کرد و می‌گذراند. در یکی از این ایام، صدایی به گوش پیامبر رسید: ای محمد(ص) تو پیامبر خدا هستی! پیامبر فکر کرد که شاید این صدا خیال بوده و واقعیت نداشته است، لذا اوّل حالت خاصی به او دست داد؛ اما بعد فکر کرد خیال بوده، گفت: از این خیال‌ها خیلی برای آدم پیش می‌آید، دوباره مشغول برنامه‌ی معمولی خودش شد. پس از فاصله ای، باز صدایی آمد: «یا محمد(ص) انت رسول ربّک» یا «انت رسول الله»؛ «ای محمد(ص)! تو پیامبر خدا هستی»، بار دوم که این صدا آمد، پیامبر را تکان داد، ولی از آن‌جا که مردانی از قبیل پیامبر، کسانی نیستند که زود مطلبی برایشان روشن شود، این بار هم پیامبر گفت: شاید باز هم خیال کرده‌ام. در وجود پیامبر حالت خاصی بود؛ و پیامبر حساب کرد این صدای دوم، عین صدای اوّل است، فرقی نکرده، باز هم بی‌اعتنایی کرد تا دفعه‌ی سوم که این صدا با آهنگی شدیدتر، مثل این‌که نزدیک تر و بیخ گوش پیامبر می‌گوید: «یا محمد(ص) انک انت رسول الله»؛ (ای محمد(ص) تو پیامبر خدا هستی). این بار پیامبر از شدت صدا وحشت کرد. سپس دید صدا عین دفعه‌های قبل است. در همان حالت عجیبی که پیامبر داشت، این صدا به او گفت: «اقرء»؛ (بخوان)، پیامبر گفت: (البته نقل‌ها مختلف است، آن تاریخ‌هایی که من دیده‌ام دارد که پیامبر گفت:) چه بخوانم؟ بعضی مورخان نقل کرده‌اند که پیامبر فرمود: من نمی‌توانم بخوانم، ولی به هر حال گفت: (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ * خَلَقَ الاِْنسَانَ مِنْ عَلَق * اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الاَْکْرَمُ * الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الاِْنسَـنَ مَا لَمْ یَعْلَمْ)[۶]؛ بخوان به نام خدای تو، خدایی که آفریدگار است، (فقط خدای تو آفریدگار جهان است)، خدایی که آدمیزاد را از خون بسته‌ای آفرید، بخوان و خدای تو بزرگ‌ترین موجودات است، خدایی که به انسان آن‌چه نمی‌دانسته است یاد داده است، خدایی که برای بشر قلم و وسیله‌ی نگارش را آفریده است، یا خدایی که قلم نگارش عالم خلقت را آفریده است. و خدایی که به بشر به کار بردن قلم را برای نگارش یاد داد.

پیامبر وقتی این آیات را شنید و وقتی دنباله‌ی آن، سه نوبت این مطلب را شنید، مطالبی که برایش تازگی داشت، دچار حالتی عجیب شد، سرتاپای پیامبر را لرزه گرفته بود. یک حالت کاملاً تازه. دیگر نتوانست بماند، به منزل آمد و به خدیجه گفت: قبایی، رواندازی روی من بینداز، گرم شوم و آرام بگیرم. گفت چه شده محمد؟ فرمود: امروز در آن‌جا چنین آهنگی شنیدم. خدیجه به او بشارت داد. با این حال، پیامبر برای این‌که ذرّه‌ای تردید در درجه‌ی اوّل در خودش باقی نمانده باشد، باز هم مطلب را صددرصد قطعی تلقی نکرد. خدیجه به پیامبر پیشنهاد کرد: من پسر عمویی به نام ورقه بن نوفل دارم بیا پیش او برویم، او به تاریخ پیامبران آشنا است، ببیند حادثه‌ای که برای تو پیش آمده، شبیه به حوادثی است که در تاریخ پیامبران آمده یا نه؟ در قبول این پیشنهاد از طرف پیامبر چندین نکته بود، ولی یک نکته‌اش که خوب در تاریخ به چشم می‌خورد این است: پیامبر می‌خواست قبل از هر کس، خودش به این رسالتش ایمان داشته باشد و لذا در قرآن بارها گفته می‌شود: (ءَامَنَ الرَّسُولُ بِمَآ أُنزِلَ إِلَیْهِ مِن رَّبِّهِ)[۷]، از ایمان پیامبر در خود قرآن بارها یاد شده است. چرا؟ برای این‌که اوّل باید خود پیامبر به رسالتش ایمان قاطع خلل ناپذیر بیاورد تا بتواند نهضت اسلام را شروع کند.

پیامبر این پیشنهاد را قبول کرد و هر دو نزد ورقه بن نوفل، پسر عموی خدیجه رفتند. او بسیار به پاکی معروف بود، در آن موقع تقریباً کیش نصرانی داشت و به کتاب‌های عهد جدید و قدیم و تاریخ یهود و نصارا آشنایی داشت، در محیط عربستان، اطلاعات زیادی داشت. محمد(ص) داستان را نقل کرده، ورقه بن نوفل از پیامبر سه – چهار سؤال مطرح کرد و پیامبر به آن‌ها جواب داد. سپس گفت: یا محمد(ص) قسم یاد می‌کنم آن کسی که این آهنگ را در کوه حرا به گوش تو رسانده، جز آن ناموس اکبر و آن فرشته‌ی بزرگ خدا که بر موسی و عیسی و پیامبران دیگر از جانب خدا می‌آمده نیست. مطمئن باش پیامبر خدا هستی.

بعد – بنابر نقل مورخان – ورقه گفت: آرزو می‌کنم بمانم تو را در راه نشر این دعوتی که از جانب خدا برعهده گرفته ای، کمک کنم. ولی طولی نکشید که ورقه مرد.

بعثت پیامبر اکرم برحسب آن‌چه در تواریخ گوناگون اسلام و تفاسیر آمده، بدین ترتیب برگزار شد. آن‌چه مسلم است و هیچ جای تردید در آن نیست این است که بعثت پیامبر یکی از حوادث بزرگ تاریخ بشریت است. یک مسلمان آن را یک جنبش الهی می‌شناسد و یک غیر مسلمان آن را یک جنبش بسیار عالی. کمتر مورّخ محققی است که درباره‌ی پیامبر و نهضت اسلام جمله‌هایی حاکی از عظمت نهضت اسلام ننوشته باشد. من در بحث‌های روز شنبه، قطعه‌ی کوتاهی از دایره المعارف بریتانیا از نوشته‌ی یک نفر از کشیشان بزرگ کلیسا در چند قرن پیش درباره‌ی نهضت اسلام را نقل کردم که هر چند آن کشیش در آن نوشته کمی نیش می‌زند؛ اما با همه‌ی نیش او، تمجید و تصویری از نهضت اسلام ارائه می‌کند که شایان توجه است. خلاصه این‌که در آن نوشته‌ی کوتاه از نهضت اسلام به عنوان جنبش و انقلاب بزرگی که دین و سیاست و تمدن و فرهنگ جهان را عوض کرد، نام می‌برد. نهضتی که اوضاع دینی و سیاسی و مدنی و فرهنگی جهان را عوض کرده است. البته از این تعبیرها درباره‌ی پیامبر زیاد است. بنا بر این است که یک مسلمان آن را به عنوان یک جنبش الهی و یک غیر مسلمان منصف آن را به عنوان یک جنبش عالی انسانی می‌شناسد و روز مبعث باید برای همگان، جشنی بزرگ و فرخنده باشد.

از خدای متعال آرزو می‌کنیم ما که خودی هستیم بیش از بیگانگان، قدر نعمت پیامبر و اسلام را بشناسیم.

[۱]. سوره ى یونس، آیات ۲۱ ـ ۲۵.
[۲]. بیمه اجتماعی. [به آلمانی]
[۳]. سوره ى قدر، آیه ى ۱.
[۴]. سوره ى دخان، آیه ى ۳.
[۵]. سوره ى بقره، آیه ى ۱۸۵.
[۶]. سوره ى علق، آیات ۱ ـ ۵.
[۷]. سوره ى بقره، آیه ى ۲۸۵.

منبع: بنیاد نشر آثار و اندیشه‌های شهید آیت‌الله دکتر بهشتی


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.