سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » حکایت دردهای خیبر از دیروز تا امروز از زبان دختر شهید باکری...

حکایت دردهای خیبر از دیروز تا امروز از زبان دختر شهید باکری

چکیده :دارودسته احمدی نژاد که اون موقع نشسته بودن تو تبریز و ارومیه، داشتن زیرآب بابا و عموم رو تو جبهه می زدن. از اون موقع داشتن پرونده سازی می کردن. عموم وسط عملیات بوده، محصولی از تبریز عزلش می کنه برای شهید یاغچیان حکم فرماندهی می زنه. اما خود شهید یاغچیان قبول نمی کنه....


چند روزی بیشتر به عید نوروز نمانده بود اما جنگ نوروز نمی شناسد. در داخل شهر ها زنان فرش و پرده می شستند و در مرزها خیبری ها مجنون وار آماده رفتن به جزایر مجنون می شدند. اسفند ۱۳۶۲ خیبری ها میدان دار بودند با رمز یا رسول الله. عملیاتی که شهدای متعدد و بزرگی داشت، ۲۰ هزار نفر که در میان آنها نام حمید باکری و محمد ابراهیم همت می درخشد.

به گزارش کلمه، آسیه باکری، فرزند حمید باکری در توییتر خود می نویسد: بابا سه روز پس از آغازعملیات شهید شد.

اما در اوج جنگ و خون و شهادت هم کسانی بودند که به دنبال کینه های شخصی و فرصت طلبی بودند کسانی که بعد ها نیز نشان دادند که چیزی جز منافع شخصی و گروهی برایشان معنایی ندارد.

جملاتی که فرزند شهید حمید باکری نوشته پر درد است، دردی که هنوز در دل او و بسیاری از فرزندان دلسوزان کشور می جوشد و حضور دارد.

آسیه باکری در توییتر خود نوشته است:

عمو مهدی به نیروهاش گفته بود دعا کنید یا بعد از خیبر جنگ تموم بشه اگه نشد من دیگه تو این دنیا نباشم. بعد از شهادت بابا خیلی اذیت می شه، بخاطر اینکه بهش گفته بودن مطمئنی حمید شهید شده، پناهنده نشده عراق.

می تونم تصور کنم چه حالی شده، حمید رو می شناخت، می دونست چقدر خالصانه جنگیده، وقتی صادق محصولی پدرم رو از سپاه تسویه می کنه، بهش می گن تو سپاهی نیستی، نباید تو عملیات باشی. عمو مهدی به بابا می گه من بهت احتیاج دارم برو مشکلت و حل کن.

بابا ساعتها می رفته پشت در اتاق محصولی می نشسته تا بهش بگن مشکلش چیه؟ بهش می گن باید توبه کنی، باید تو تلویزیون توبه نامه بخونی، تو ضد ولایت فقیهی.

بابا بخاطر اینکه بتونه بجنگه می گه هرکاری بخواین می کنم. بعد هم که شهید شد، هیچ کس حاضر نشد تو مراسمش سخنرانی کنه. تو شهر پر کردند که حمید شهید نشده پناهنده شده عراق.

دارودسته احمدی نژاد که اون موقع نشسته بودن تو تبریز و ارومیه، داشتن زیرآب بابا و عموم رو تو جبهه می زدن. از اون موقع داشتن پرونده سازی می کردن. عموم وسط عملیات بوده، محصولی از تبریز عزلش می کنه برای شهید یاغچیان حکم فرماندهی می زنه. اما خود شهید یاغچیان قبول نمی کنه، انقدر این دو تا برادر رو اذیت کردند که حتی جنازه شونم به ارومیه برنگشت. بابام به مامانم گفته بود بیا جنگ تموم شد دیگه به ارومیه برنگردیم.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.