سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

روایت‌های عاشورایی

چکیده :راهی دارالزهرا می شویم و باز خاطره های همه این سال ها از اولین روزها تا همین روز همین ساعت! انگار همه هیاهوی شهر مردگان در دارالزهرا طنین یافته بود آن شب ها که مردمان در به در دنبال یک پناهگاه می گشتند و خانه زهرا چه ایمن و آرام بخش است. و زهرا چه تسکین دهنده ارجمندی است برای دردهایی که دل های بسیار را ریش کرد در آن روزهای واقعه. روز عاشورا به صله رحم گذشت و خانه های شهیدان چقدر گرم است هنوز و آرام بخش. خانه هایی در همین نزدیکی!...


فخرالسادات محتشمی‌پور

ظهر تاسوعای حسینی را در کنار جمعی از خانواده های شهدای خرمشهر گذراندم و پس از آن همراه همسرجان به دیدن احسان مازندرانی رفتیم که بالاخره پس از ۱۸ روز اعتصاب غذا آزاد شده در بیمارستان بستری شده بود و بعد به خانه آمده بود. کلی وزن کم کرده این روزنامه نگار جوان که عاقبت معلوم نشد به کجا نفوذ کرده بود. قیافه اش که به نفوذی ها نمی آمد! همسرش هم کم رنج و عذاب نکشید در دوران حبس و دادگاه و صدور حکمی عجیب و اعتصاب غذا. یک بار در همان دوران جانکاه بی خبری ها او را بیرون زندان دیدم. ما ملاقات حضوری داشتیم و سپاه هم به او وعده ملاقات همسرش را در آن روز داده بود( که البته دروغی بیش نبود) یاد اولین ملاقات خودم با همسرجان افتادم که پس از چند ماه در آن اتاقک جنب دو الف انجام شد و من با دیدن همسرجان که به شدت نحیف و رنجور شده بود واقعا یکه خوردم و تا مدت ها تصویرش از جلوی چشمم دور نمی شد. سعی کردم انتقال تجربه کنم به دخترک، که خودش هم کم مانده بود قالب تهی کند، به یاد همان روزها که دوستانی که قبل از من موفق به اولین دیدار با عزیز دربندشان شده بودند مرا آماده می کردند که جا نخورم از دیدن یار ستم دیده دربندم. حالا عکس پروفایل او را که، سر بر سینه یارش گذاشته، می بینم روحم تازه می شود. خدا همه دلدادگان به جور رها شده از یکدیگر را شیرینی وصال بخشد.

برنامه بعدی دیدار با مادر “سهراب” شهید بود. “پروین فهیمی” آن زنی که دلاوری را در روزگار ما معنی کرد آن هم در زمانی که سایه سیاه ارعاب بر آسمان شهرمان ستاره ها را از سوسو انداخته بود. هم او که زینب وار بیرق “هیهات من الذله” را در اهتزاز نگاه داشت تا همین امروز تا همین ساعت! همسرجان گویی به زیارتگاه آمده آرام و با احترام به دیوارهای خانه سهراب نگاه می کرد و اشک در چشمانش حلقه زده بود. مادر سهراب تند تند تصویرها را شرح می داد و نوشته ها را که یادگار مردم خوبی بود که در این سال ها هرگز تنهایش نگذاشتند. می گفت آقای تاجزاده ۷ سال انتظار این روز را کشیدم که به خانه ام بیایید و همسرجان گفت که خانم بی پرده بگویم در زندان به شما و منش شما می بالیدم و برای زندان بان ها از شما مثل می زدم از مادری که خون شهیدش را فدیه آزادگی قرار می دهد و صلح و آرامش سرزمینش! مادر سهراب می گفت تنها آرزویم رهایی مهندس موسوی و خانم رهنورد و آقای کروبی از حصر است و آرامش برای وطنم. خانه سهرابم را برای آمدن دوباره میرمان به آن چراغان می کنم.

حالا باید می رفتیم به منزل مردی که جرمش دفاع حقوقی و قانونی از موکلان مظلوم خویش است: عبدالفتاح سلطانی تا همسرش را، که پا به پای ما و همه خانواده های زندانیان سیاسی بود و آمد و آمد و هرگز از نفس نیفتاد و ننشست، اندک تسلایی بدهیم در هجران همسر عزیزش و دعا کنیم برای رهایی او و گرما یافتن آشیانه مهرشان. خدا بر صبر این وفادار همسر بیفزاید که به واقع معلم است و درس ها می آموزد.

بیرون که آمدیم به همسرجان گفتم به هر یک از این خانه ها که وارد می شویم بسیار خاطره برایم زنده می شود از این ۷ سال ستم زده که سپری کردیم. خاطراتی تلخ، شیرین و تلخ – شیرین و گاه باور نمی کنم که همه آن روزهای سخت و جانکاه گذشت و ما هنوز هستیم!

وعده گاه بعدی مان خانه “مصطفی” است. او که نامش با عاشورا پیوند دارد. مادرش می گوید مصطفی عاشق حسین (ع) بود و هر محرم دلش عاشورایی می شد و به عزاداران حسینی می پیوست. عاشورای ۸۸ هم رفت ولی دیگر نیامد. و حالا ما مانده ایم و سنگ قبری که خشونت طلبان آن را هم بر گور شهیدمان تاب نمی آورند اما مردم مهربان شهریار تکه های سنگ را از گوشه گوشه مزار یافته و به هم چسبانده اند تا وقتی به زیارت عزیزمان می رویم کمتر غصه بخوریم. کاش تکه تکه های قلب شکسته مان را هم می شد بند بزنیم. می گوید آقای تاجزاده نبودید و ندیدید که چه ها کردند و پس از آن به جای دلجویی چه نمک ها بر زخممان پاشیدند. مادر مصطفی و خواهرش روضه می خوانند در شب عاشورا و من سخت می گریم. دندان ها را بر هم می فشارم که بی صدا باشد گریستنم. می گوید هر عاشورا حالمان خراب است حال همه مان که عزیزانمان را هدف گلوله های سهمگینشان قرار دادند یا زیر ماشین لهشان کردند. و چهره همسرجان سخت درهم فشرده و سرخ است تو گویی عاشورا را به چشم جان می بیند و آن خون ها را که عصر روز عاشورا از زمین شستند تا ننگشان را بشویند و هرگز شسته نشد. اینک این ناله های جانکاه مادر امیرارشد و مادر شبنم و خانواده های دیگر شهدای عاشورایی است که گوشم را پر کرده و سرم به دوار افتاده است. دلم می خواهد به خانه تک تکشان بروم و دستشان را ببوسم و بگویم خدا را خدا را کوتاهی های ما را ببخشید. کاش همه نشانی ها را داشتم.

راهی دارالزهرا می شویم و باز خاطره های همه این سال ها از اولین روزها تا همین روز همین ساعت! انگار همه هیاهوی شهر مردگان در دارالزهرا طنین یافته بود آن شب ها که مردمان در به در دنبال یک پناهگاه می گشتند و خانه زهرا چه ایمن و آرام بخش است. و زهرا چه تسکین دهنده ارجمندی است برای دردهایی که دل های بسیار را ریش کرد در آن روزهای واقعه.

روز عاشورا به صله رحم گذشت و خانه های شهیدان چقدر گرم است هنوز و آرام بخش. خانه هایی در همین نزدیکی!

این شام غریبان را نیز چون سال های پیش در منزل شهید سید علی موسوی سپری کردیم اما این بار همراه همسرجان. و چه خوب که صاحبان همه این خانه ها که سال هاست، به مناسبت، میهمانشان بوده ایم تصویر من و همسرجان را در یک قاب به یاد خواهند سپرد. و چه خوب است که در پاسخ احوالپرسی ها از همسرجان می گویم خدا را شکر خوب است به دعای شما خوبان و نمی گویم نمی دانم بی خبرم. نمی گویم همان طور که بود. نمی گویم هم چنان در بند انفرادی در بند ستم.

شام غریبان است و چشمان فریبا همسر شهید سید علی هم چنان سرخ است. درست مانند روزهای اول پس از شهادت عزیزش. مانند اولین سالگرد و دومین و سومین و چهارمین و پنجمین و ششمین سالگرد. درست مثل همه روزهای بی یار و همسر و دلدار. می گوید چه خوب که امسال با آقای تاجزاده آمدید. چقدر خوشحالم برایتان و من سرم را زیر می اندازم مقابل زنی که هیچگاه انتظارش برای دیدن دوباره عزیزترینش به پایان نخواهد رسید و این آیه جلوی چشمانم رژه می رود: “بای ذنب قتلت”. و مادر شهید سید علی هم چنان صبور، هم چنان ایستاده، هم چنان آرام. می گوید به اندازه آزادی برادرم از آزادی آقای تاجزاده خوشحالم. و من دلم پر می کشد برای روز آزادی برادرش و بانوی سبز محصور. دلم پر می کشد برای عقلانیت که سرانجام حاکم شود در این دیار که حیف است به کینه و نفرت سیاه شود روزگارش. دخترهای رهنورد و میرحسین هم هستند در این شام غریبان و کنار هم هستند. درست مانند همه این سال ها که ددان برای جدا شدنشان از یکدیگر در دل قند آب می کردند و دل سیاهشان با این آرزوی تباه شده سیاه تر شد.

شام غریبان است اما غربت واژه حقیری است در برابر عظمت روح اسرا و محصورین روزگار ما که روز به روز بر عزتشان افزوده می شود. درست مانند عزت اسرای کربلا. امروز هر فریاد یا حسینی مردمان را به یاد میرحسین می اندازد که جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد. و حالا که پرده ها کنار رفته و خورشید حقیقت تابناک است و شب پرگان را جرئت خورشیدوری نیست، هنوز این زوج عاشق قلم مو را، در خلوتی به ناگزیر، به رنگ آغشته می کنند و بر پرده شگفتی ها می آفرینند سرشار از رمزهایی که عاقبت روزی گشوده خواهند شد.

و امروز سالگرد عروج پدر شهیدان شاه حسینی بود. در اولین صبح گاه پس از روز واقعه به بیت الشهدا شتافتیم تا یاد این مرد خدا را در جمع عزیزان و یارانش گرامی بداریم. نیکونام بود و نیکونام ماند عبدالوهاب شاه حسینی. خداوند همسر فداکارش مادر شهدای ارجمند این بیت را شفا دهد که در شفاخانه بستری است. و یگانه فرزند بازمانده اش افسانه خانم را سلامت دهد تا بیت الشهدا را گرم و پر فروغ نگاه دارد.

روزمان نیکو شروع شد در یازدهمین روز محرم و نیکو تمام شد با دیدار بانویی که به قول همسرجان حق بسیار به گردن همه ما دارد و چه دلاورانه با سختی های روزگار مبارزه کرده و می کند و هر روزش به خدمت می گذرد و به روشنگری و چه عالی یاد پدر را گرامی می دارد و راهش را می نمایاند و مرامش را ترویج می کند. بانو اعظم خانم طالقانی فرزند گرانمایه پدر طالقانی “روحانی تمام” (به تعبیر همسرجان) و با دیدار مادر صبور صابرِ شهید محسن تاجزاد که با شهادت فرزند دل بستگی اش به همسرجان بیشتر و بیشتر شده است.

دعای خیر همه این عزیزان بدرقه راه سخت ما در زمانه ای که خلوص و صداقت و راستی متاعی سخت نایافتنی است و سکه های قلب بازار زندگی را از رونق انداخته است و بوی خوش دوستی و صمیمیت می رود که فراموش شود درست مانند دیوارهای کاهگلی باران خورده دوران کودکی ما.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.