کربلائیات؛ از صدقه سکوت و سکّه تا رانده شدن آدم از بهشت
چکیده : آزاده که باشی تردید نمىکنى در “نه” به کسی که از تو جز آزادگیات را نمیستانَد… اگر تردید کنی و به سرابِ ثباتِ روزگار، دل ببندى آزادیِ تنات را به قیمت بردگیِ جانت ارزانی مىکنند و «جُون» تردید نداشت! چه در جامهى بندگی ابوذر و چه در قامت آزادهاى همراهِ حسین!...
کربلائیات، عنوان سلسله یادداشتهای کوتاهی است که در آنها محمدجواد اکبرین پژوهشگر نواندیش مذهبی به روایت قیام امامحسین (ع) و واقعه عاشورا پرداخته است.
برگ اول: صدقهى سکوت و سکّه
پیمان دشواری نبود! سالها پیش حسنبنعلى، برادرِ بزرگتر، به سلطنت معاویهبنابىسفیان رضایت داده بود مشروط بر آنکه اُمویان حکومت را موروثی نکنند و هر حاکمى پس از خود، کار انتخاب والی را به مردم بسپارد. اما صلح مشروطِ حَسنى بر «خاندان سلطنت» سخت گران میآید.
همان روزها که خبر “ولایتِ” فرزند معاویه، به مدینه و مکه رسید ناصحان مىدانستند که «مثلِ حسین» با «مثلِ یزید» اگر سر جنگ ندارد سر بیعت نیز ندارد و نیز خوب مىدانستند که یزید به کمتر از بیعت و اطاعت راضی نمیشود؛ برای او معترض و جنگجو یکیست و هر دو فتنهگرند… ناچار بزرگان قوم، ابنعباس و ابنزُبیر، به نصیحت حسینبنعلى میروند اما ناکام برمیگردند.
هنوز تا اذان مغرب، اندکی مانده و عبداللهبنعمر، فرزند خلیفهى دوم مسلمانان به دیدار حسینبنعلى میآید… لابد او هم، چنان بزرگان قوم، نصیحتی دارد؛ این بار اما حسینبنعلى با او از تاریخ میگوید؛ قصهى مردمی را که به خوشامدِ حاکم جور، سر “یحییبنزکریا”ی پیامبر را پیشکش بردند و به پناهجویی از ظالم، هفتاد مظلوم را کشتند و بامداد، در بازارهای خود نشستند و به خرید و فروش پرداختند انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؛ خرّم و آرام که حاکم جائر، از آنان خشنود شده پناهشان میدهد…
حسین رو به عبدالله میکند و میگوید: خداوند آن جماعتِ پست را مدتی به حال خود وانهاد و عذابشان نکرد اما سرانجام هنگامهى انتقام الهی فرارسید…
همان ذیقعدهى سال ۵۹ هجری، اما در کوفه خبری دیگر است؛ هزاران “انسان خسته”، نامهاى را امضا مىکنند که “سلیمانبنصُرَد خزاعی” نوشته و خوانده است:
«از سلیمان و کوفیان به حسینبنعلى!
امّا بعد؛ حمد و سپاس آن خداوندی را سزاست که آن حاکم جبّار را از میان برداشت؛ ستمکاری که حکومت را به ظلم، تصرف کرد و اموالشان را غصب نمود بی آنکه مردم راضی باشند، خوبان معترض را به قتل رساند و ناپاکان و اشرار را باقی گذارد و مال خدا را سرمایهى دولت ظالمان و سرکشان قرار داد… روحش دور باد از رحمت خدا… و اینک ما را امام و پیشوایی جز تو نیست ، بیا به سوی ما که سلام ما بر تو و رحمت و برکات الهی بر پدر بزرگوار تو باد!»
روزگار زیادی نباید میگذشت تا آشکار شود که امضا کنندگان آن نامهى کوتاه و آن دعوتِ بلند، “خسته از ظلم” نبودند که “بیمار از ظلم” بودند! خود پرستان، نخست بندگان خدا را بردهى خود میخواهند و چنان به بندشان میکِشند که خسته و بیتاب، محتاج جرعهى آبی شوند؛ آنگاه بر آنان رحمت میآورند؛ به مرگِشان میکِشند تا تب را غنیمت شمارند و حاکم را ثنا گویند که چه مهربان است جانشان را نمیگیرد؛ همانند قربانیِ شکنجهاى که کم شدن زجر، او را عاشقِ شکنجهگرش میکند! جهان پلیدی است نه؟!
چند روز صدقهى سکوت و سکه، کافی بود تا آشکار شود که مردمان نه خسته که بیمارند… پس نه عجب اگر مسلمبنعقیل، خبر آمدن حسین را به کوفه مىرسانَد اما حکومت، به هلهلهکنندگان و میزبانانِ پرشمار حسین، سکهى سکوت، صدقه مىدهد و آنان را به یک قطره آرامش، امان میدهد و از هزاران قطره خون مىترساند… هلهلهها کمکمَک، پچ پچ میشوند و غوغای قَدقامتِالصلوهِ مسجدی که به قیام سفیر حسین قامت مىبندد به سلام نمىرسد و شبِ کوفه، برای خوابیدنِ بیمارانی که به قطرهاى دارو دلخوشاند همانقدر آرام مىشود که برای سرگردان و بىپناهى به نام مسلمبنعقیل، ناآرام…
و چنین است که ذیحجهى سال ۵۹ هجری به عید قربان نمیرسد که دعوتکنندگان حسین، سفیر او را به قربانی مىبرند…
برگ دوم: حنابندانِ هانى
اینجا مسجد کوفه است و این همان محراب که در رمضانِ سال ۴٠ هجرى، حنابندانِ “علىبنابىطالب” بود! همان مسجدی که امامش تا دریافت که “زیاد ابنابیه” جانشینِ فرماندار بصره، خزانهى بیتالمال را به خوشآمدِ احوال خویش خرج مىکند؛ نامهاى به او نوشت که: «به خداوند سوگند اگر از غنائم و بیتالمالِ مسلمین، چیزى کم یا زیاد به خیانت برداشته باشى، چنان بر تو سخت بگیرم که…» و اینک، در حوالى محرم سال ۶٠ هجرى “عبیدالله” فرزند همان “زیاد ابنابیه”، فرماندار کوفه شده؛ بر منبر همان مسجد نشسته و در همان محراب نماز مىگزارد…
ابنزیاد همه را، به ویژه اعیان و بزرگانِ قوم را، به شنیدن خطبهاش فراخوانده…
«أیّها الناس! من آمدهام تا شما را از مخالفت با سلطان، بیم دهم و مطیعان را به وعدهى احسانِ سلطان، امیدوار کنم…»
کمی آن سوتر از همین مسجد، خانهى “هانیِبنعُروه” بزرگی از اشراف و اعیان عرب است که جایش در میان حاضرانِ خطبهى ابنزیاد خالىست!
هانى کجاست که نه در دارُالإماره به محضر فرماندار جدید رسیده و نه در مسجد، مستمع خطبهى امیر بوده؟
خبر دادند که هانی بیمار است و از این روی به خدمت امیر نرسیده؛ اما دیری نپایید که آشکار شد هانی، از قضا، از اندک کسانی است که در کوفه، بیمار نبوده و نیست!
خبر آوردند که او سفیر حسین را پناه داده و بر عهد خود در میزبانی او استوار است.
نزد ابنزیادش آوردند و کار به سخنان خشمگینِ دو طرف کشید…
تا سخن از گردن و شمشیر رفت “مسلمبنعمرو” از معتمدان حکومت و از دوستان هانى، وساطت کرد و از حاکم کوفه خواست «او را به من واگذار تا با او سخن بگویم» .
ابنزیاد رضایت داد و آن دو به خلوت رفتند تا هانی بشنود: «تو را به خدا سوگند، خود را به کشتن نده و بلا در عشیرهى خویش نینداز… سفیر حسین را به ابنزیاد بسپار که کسی بر تو عیبی نخواهد گرفت زیرا او را به سلطان سپردهاى!»
تو گویی باور همین بود که «الحقُّ لِمَن غَلب» و اصل با “سلطه” و غلبه است و هر که سلطنتاش بیش، ولایتاش بیشتر! و چنین است که اگر مسلم را به سلطان بسپارند عیبی نیست…
هانی اما گفت که «من چنان خوار و عار نیستم که پناهنده و میهمان خود و فرستادهى فرزند رسول خدا را به دست چنین ظالمی بسپارم؛ تازه! اکنون بازوی من صحیح و سالم، و خویشاوندان من بسیارند اما به خدا که اگر بىیاور بمانم نیز فرستادهى حسین را به دست او نخواهم داد…» سخن به درازا کشید و صدا میانشان بلند شد تا به ابنزیاد رسید؛ او تا دریافت که خلوت و وساطت نیز افاقه نمىکند چنان خشمگین شد که تیغ برکشید و صورتِ هانی را خراشید و دستور داد او را به جرم تمرّد، مجازات کنند.
آوردهاند که چون هانی را به میدانى در همسایگى مسجد کوفه مىبردند تا او را گردن بزنند، هم بازار کوفه باز و تجارت جاری بود و هم مسجد رونق داشت و مردمان به جماعت و فُرادا نماز مىکردند…
حالا هانی با صورت حناییاش به مسجدی مىنگریست که سحرگاهی نه چندان دور، حنابندانِ مراد و امامش بود….
خبر اعدام مسلم و هانی به “ولیّ امر مسلمین” در کاخ شام رسید و یزید ضمن ستایش از استواری ابنزیاد نوشت که حاکم کوفه مجازست هر مخالفی را حتی به «گمان مخالفت» مجازات کند (والحبسُ علی الظنون و الأوهام!)
بعدها “فَرَزدَق” شاعر نامدار شیعه بر حنای صورت هانی و قیامِ قامتِ مسلم چنین سرود:
«فَإِنْ کُنْتَ لا تَدْرینَ مَا الْمَوْتُ فَانْظُری
إِلی هانی فِی السُّوقِ وَابْنِ عَقیلِ
اگر خواستی بدانی مرگ چیست؟ در میانهى بازار کوفه به هانی و مسلم نگاه کن
إِلی بَطَلٍ قَدْ هَشَّمَ السَّیْفُ وَجْهَهُ
وَآخَرُ یُهْوی مِنْ طَمارٍ قَتیلِ
به پهلوانی که تیغ، صورتاش را خراشیده و به قامتی که از فراز بام به زیرش افکندهاند»
راستى! حنا، زینتِ سرخِ گیسوان و محاسنِ عرب بود و چه تفاوتى مىکرد سال چهلم هجرى باشد یا شصتُم آن! على باشد یا هانى! صورت پسران ابىطالب باشد یا گیسوى دخترانِ بنىهاشم! کوفه باشد یا شام!
…
حنابندان، آدابى داشت که جنس و تاریخ و شهر نمىشناخت…
برگ سوم: دار و دلدار
از دهم ماه رمضان سال ۵۹ هجری که نامهى هجدههزار تن از کوفیان به حسین رسید تا روزی که خبر شهادت مسلم و هانی را دریافت روزگار شگفتی بر او گذشته بود؛ هم صداى برادرش محمدبنحَنفیّه در گوش او مانده بود که مىگفت: تو خیانت و سُستپیمانیِ کوفیان را در حق پدر و برادرت مىشناسى…
هم صدای «زُهیربنقین» را که: جان، امانتیست که به وفای تو فدا مىکنیم…
و هم صدای رهگذری که مىگفت: کوفیان دل به تو سپردهاند و شمشیر به یزید!
صدا در صدا پیچید تا سرانجام نامهاى به «قیسبنمُسَهّر سعداوی» داد تا به میزبانان کوفی برساند و تصمیم آخر را بگیرد.
قیس را اما در دروازهى کوفه بازداشت کردند؛ او نیز نامهى حسین را در دهان گذاشت و از میان بُرد تا نامی از نامهای درون آن، به دست ابنزیاد نیفتد؛ وقتی خبر شهادت قیس به امام رسید دیگر برای تصمیم دیر شده و تقدیر فرا رسیده بود.
مهتابِ ذىالحَجّه به هلالِ محرم رسید و امام هم به عراق…
نماز را در « ذوحَسَم» خواند تا به مدینه بازگردد؛ اما آوردهاند که “حُرّبنیزیدِ ریاحی”، فرستادهى ابنزیاد، چاره از امام گرفت و نه راهِ مدینه بر او باز گذاشت و نه راه کوفه را… حسین چهره برافروخت که:
«مادرت به عزایت بنشیند! از ما چه میخواهی؟» حرّ پاسخ داد که:«غیر از تو، هر کس از تبار عرب بود و چنین میگفت، من نیز مادرش را به عزایش مىطلبیدم…» و افزود: «باید تو را نزد ابنزیاد ببرم و شنید: «نخواهم آمد». حُرّ سخن آخر را گفت: «دست از تو برنخواهم داشت؛ دستور جنگ ندارم اما مأمورم از تو جدا نشوم تا با من به کوفه بیایی… اکنون اما به راهی غیر از کوفه و مدینه برو تا در این باره نامهای به ابنزیاد بنویسم. شاید خدا راهی پیش آرد که سلامت دینِ من در آن باشد و دربارهى تو مرتکب گناهی نشوم»
حسین چاره ای نداشت؛ اصحاب را خواند که «روزگار دیگری شده و از گلستان زندگی، جز خار و شورهزار، بىآب و بىگیاه نمانده! وقتی حقیقت را حرمت نمىدارند و تباهی را مهار نمیکنند… »
حُرّ ریاحی، سایه به سایه، راه را بر کاروان بست تا به جایی رسیدند که امام ایستاد و پرسید: «مَا اسْمُ هذِهِ الارْضِ؟ فَقیلَ: کَرْبَلاءَ. فَقالَ: اللّهُمَّ إِنّی اعُوذُ بِکَ مِنَ الْکَرْبِ وَالْبَلاءِ». نام این زمین چیست ؟ گفتند: کربلا! و شنیدند: خداوندا! به تو پناه می برم از کَرب و بلاء… پیاده شوید؛ همین جا بار مىاندازیم… تنهاىمان را… و جانهاىمان را نیز…
اما و هزار اما که حرّ ریاحی راه را بر کسی بست که پیشتر دل بر او بسته بود! صدای رهگذر را یادت هست که مىگفت کوفیان دل را به تو سپرده اند و شمشیر را به یزید؟… فرصت روزگار، همیشه فراخ نیست! اگر دل و تیغ را یکدله نکنی گیرم حتى آواره میان این دو بمانی باز هم خوشبختی.
اما همیشه بخت با تو یار نیست! گاه تیغِ سرگردانت، دلدار را بر سر دار مىبَرَد و نوبت به دلت نمىرسد!
حرّ ریاحی که به تهدید، مىگفت «دست از تو بر نخواهم داشت»، دست از او برنداشت اما جای حاکم و محکوم عوض شده بود! حرّ، تیغاش را به دلش سپرد و کربلایی شد.
اذان صبح روز سوم محرم، کاروان حسینبنعلى، نخستین نمازش را در کربلا خواند و در دوردستها، غبار سمّ ستورانی پیدا بود که به فرماندهی “عمر سعد” به کربلا نزدیک مىشدند…
برگ چهارم: رازِ آئین و رمزِ آئینه
آوردهاند که “نافع بن هلال جملی” وقتى در رکاب حسین مىجنگید رَجَز مىخواند که:
«إن تُنکِرونی فأنا ابنُ الجمَلی
دینی علىٰ دینِ حسینِ بن علی
اگر مرا نمىشناسید من فرزند قبیلهى جَمَلام و دینام دینِ حسینبنعلىست!»
“وَهَببنعبدالله کلبی” نیز که تازهمسلمان بود و پیشتر با مادر و همسرش به حسین پیوسته بود چون به میدان رفت به پیروى از حسین فخر مىفروخت و مىخواند: «امیری حسینٌ و نِعمَ الأمیرُ…»
“نافع” تازهمسلمان نبود؛ از زمان علىبنابىطالب او را به وفا و ایمانش مىشناختند؛ “وهب” اما پیشتر مسیحى بود… آن هر دو در میدان، یک سخن گفتند: دینِ ما دینِ حسین است!
لشگر عمر سعد اما همواره در رجزهاشان اسلام را به رخ کاروانى مىکشیدند که “نامسلمان”اش مىخواندند.
دین، کتاب و آیه نیست؛ “انسان” است که در آئینهى راستى و درستىاش مىتوان خود را یافت و ایمان آورد… اسلام اگر بیعت با ولایتِ جور است نامسلمانى بهتر، و نماز اگر اقتدا به امامىست که انسان را حرمت نمىنهد و عزیزش نمىدارد کفر خوشتر! پس نه عجب اگر لشگر عمر سعد، حسینیان را کافر مىخوانند و آنها را به سرکشى علیه اسلام متهم مىکنند.
نافع و وهَب وقتى به حسین رسیدند دیگر نه مسلمان بودند و نه مسیحى! هر دو فاش گفتند که راز آئین و رمز نمازشان، آئینهى حسینبنعلىست…
آوردهاند که سرهاى کربلائیان را در پایان معرکه بر نیزهها افراشتند اما تنها سر “وهب” بود که در میانهى معرکه به کارى دیگر مىآمد! مادرش “امّ وهب” را شنیده بودند که دور پسرش مىگشت و از او مىخواست پسر فاطمه را تنها نگذارد. حالا باید به “امّ وهب” نشان مىدادند که دور بنىفاطمه گشتن، چه تاوانى دارد…
سوارى، اسب را هى کرد و تاخت به سوى خیمهها و اندکى بعد سر “وهب” بود که در هوا مىرقصید تا در نزدیکى خیمهى اهل بیت فرو افتد و جانِ “امّ وهب” را بسوزاند…
امّا و هزار امّا، مادر را دیدند که سر فرزند را برداشته و بلندقامتتر از نخلهایى که از نینوا تا شلمچه را خرما مىداد به میانهى میدان رفته و سر را در معرکه رها کرده و خطاب به سوار خوانده است: «ما از جام کرامت و عزت نوشیدهایم و هدیهاى را که به حسین پیشکش کردیم پس نمىگیریم…».
برگ پنجم: عجز تیغ و إعجاز کلمه
حسینبنعلى خطبهها خواند تا جنگ آغاز نشود و عمر سعد خوش نداشت که خطابهى او به درازا بکشد؛ ابنزیاد او را عتاب داده بود که «من تو را به مغازلهى نصیحت با حسین نفرستادهام! آنکه براى نبرد مىرود با زبان تیغ سخن مىگوید؛ زنهار که کلمات حسین، یارانت را سست کند».
ابن زیاد از اعجاز کلمات حسین بىخبر نبود و نمىخواست معجزهى او سواران را عاجز کند و جانِ خفتهشان بیدار شود…
کلمه اما اگر نتوانست سوارانِ بنىأمیّه را رام کند توانست آرامِ بانوى بنىهاشم باشد! روزها مىگذشت و قامتِ خیمهها رو به کمانى مىگذاشت؛ جان زینبِ کُبرىٰ بىتابتر مىشد و تنها کلمههاى برادر مىتوانست در طوفانِ بىقرارىاش «سفینهُ النجاه» باشد: «صبورى کن زینبام!…»
نه! کلمه نبود انگار! همان خرما بود که از فرازِ جُلجُتا تا فرودِ نینوا بر درون مریم، شهد مىدمید تا مسیحِ شکیب را به بدرقهى صلیب بفرستد…
اینجا کبریاى جور را جز با کیمیاى کلمه نمىتوان تاب آورد که «کلمهُ الله هیَ العُلیا» و چنین شد که یزید نیز شُکوهِ کلمه را تاب نیاورد و تمام کینهاش را یکباره آن روز آشکار کرد که سرها و نیزهها را به کاخ شام آوردند؛
غزل مىخواند و با ضرباهنگِ قافیهها، لبهاى «رأس فتنه » را به کام چوب خِیزَران مىرساند:
«لیتَ أشیاخی بِبَدرٍ شَهدوا
جزعَ الخَزرَجِ من وقعِ الأسَلْ
کاش بزرگترهاى [شکست خوردهى] من در جنگ بدر مىدیدند
فغانِ طائفهى خَزْرَج (یاران پیامبر در بدر) از هجوم ما را
فأهلّوا واستَهلّوا فرحاً
ثمّ قالوا یا یزیدُ لاتَشَلْ
آنگاه سراسر شادى و سرور مىشدند و
مىگفتند یزید! دست مریزاد…»
این غزل را غریبهاى از کفار نمىخواند؛ این ترانهى همان خلیفهاى بود که کوفیان، امیرِ مؤمنانش خواندند و در سکّههاى سیاهش، بخت سپیدِ خود را جستجو کردند و به طلبِ آرامش از هراس او، آرام از اهل بیتِ پیامبر ربودند و اینک “خلیفه الله” و ولىّ امر مسلمین را مىدیدند که هنوز مشعل اذانِ پیامبر بر منارهها روشن است که او خاموشىِ لبهاى فرزندش را جشن مىگیرد.
یزید گمان مىکرد که حاصل لبهاى دوخته، کلمههاى سوخته است امّا و هزار امّا که کلمه، امانتِ هستىست، راز حیات است و به درازاى عمر خدا، دل از آدمى مىبَرَد!
لبهاى حسین اگر رنگ نداشت که به ضربههاى خِیزَران ببازد، یزید اما رنگ از رخسار باخت وقتى صداى زنى را شنید که به اعتراض، خطبه آغاز کرد تا قصه دوباره آغاز شود:
«لَئِنْ جَرَّتْ عَلَیّ الدَّواهی مُخاطَبَتَکَ، إنّی لأسْتَصْغِرُ قَدْرَکَ…
[حیف که] رنگها و نیرنگها مرا به گفتکو با تو کشانده!
وگرنه تو را پستتر از آن مىدانم که با تو سخن بگویم…»
حاکمِ شام، نخلى را سر بریده بود که نمىدانست خرمایش را مریمِ نینوا نوشیده و گهوارهى مسیحاش را به فُرات سپرده تا بمانَد و هزاره در هزاره، آرام از فرعون و دل از ساحران ببرد.
برگ ششم: بار دیگر پیامبر!
در میان یاران حسینبنعلى و لشگر عمر سعد، بودند موسپیدانى که پیامبر را نیک به یاد داشتند…
وقتى روز واقعه به پایان خود نزدیک مىشد و از دلتنگىِ حسین براى یاران وفادارش مىشد فهمید که دیگر جز بنىهاشم کسی برای او نمانده، ناگهان قامتى قیام کرد که در شمایلِ او گفتهاند:
«أشبَهُ الناسِ خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسولالله… »
نگاهش، رفتارش، صدایش… انگار بار دیگر پیامبر برخاست و بر جاهلیتِ عرب چهره برافروخت!
آوردهاند که «علىّ أکبر» چون به معرکه مىرفت چنین رجز مىخواند:
«أنا علىّبنُ حسینِبنِعلىّ
نحن و بیتُالله اَولىٰ بالنّبىّ
من علىام! فرزند حسینِبنِعلى
ما و اهل بیتِ خداوند، به پیامبر نزدیکتریم»
عجبا که کار زمانه چُنان وارونه شده بود که اُمویان خود را مَحرمِ کتاب و مکتب پیامبر مىخواندند اما علىّبنالحسین مىبایست از نسبت خود با پیامبر دفاع کند! نه انگار که تنها نیم قرن از مرگ رسولالله گذشته بود…
قرنها بعد جمالبنفریحانالحارثى، وقتى خواست براى أمویان آبرودارى کند نوشت که «حسینبنعلى در واقعهى کربلا به جاى اطاعت از امیر مسلمانان، با برداشت شخصى از قرآن و عدم توجه به روایات وارده از پدربزرگش در مقابل حکومت اسلامى ایستاد و باعث فتنه شد و البته چون قصد معصیت خدا را نداشت و اشتباه کرد خدایش بیامرزد!»
علىّ اکبر، آخرین و شبیهترین تصویرِ به جاى مانده از پیامبرى بود که حالا دیگر نیازى به یادش نبود! ناماش نان و قدرت مىآورد و همین أمویان را بس!
غبارها چشمها را بست؛ خاکِ سُمّ ستوران که فرونشست چشمها به قدّ کمان مردى گشوده شد که جوانانِ بنىهاشم را صدا مىزد و براى جمعآورى پارههاى تصویر «پیامبر» کمک مىخواست…
گمان نمىکنم هلهلهى لشگر عمر سعد بر شهادتِ پسر، پدر را آنهمه آزرده باشد که ناتوانىاش در اجابتِ فرزند؛ وقتى که لبهاى ترکخوردهى او را مىدید و نمىتوانست بر آتشِ عطش او قطرهى آبى برساند… و چرا شادمان نباشد که فرزندش را به میهمانىِ «شراب طهور» مىبرند در جهانى که آب، در تسخیر بىآبرویانِ زمین نیست…
آوردهاند که چون «طاهر»، پسر محمدِ مصطفى در بیمارى درگذشت، او بر مرگش اشک مىریخت و مىخواند:
«العینُ تذرُف و إنّ الدّمعَ یغلِب و القلبُ یحزُن و لانعصی الله…
چشم مىگرید و اشک مىبارد و دل، غمگین است؛ ما امّا با شکایت و بىشکیبى، در پیشگاه خداوند درشتى نمىکنیم…»
حالا نوبت حسین است که شکسته و پریشان برخیزد و غربتِ عید قرباناش را جشنِ «قُربت» بگیرد…
صدای هلهلهى سوارانِ عرب، در حَنینِ فرشتگان گم شد وقتى «پیامبر» بار دیگر عروج مىکرد… پدر، پیاده سوى خیمهها نزدیک مىشد در حالى که مردى سواره از خیمهها دور… مردى که مشکهاى خشک را از آبرو پر کرده بود تا با آب بازگردد…
برگ هفتم: و اما تردید…
آفتاب ظهر بود که وارث آدم، شمشیر صیقل مىداد و شعر مىخواند: «یا دهرُ افّ لک مِن خلیلٍ…» و در ناپایدارىِ روزگار، دلش را به خدا مىسپرد…
تردید که نباشد آدمى، آزادگی و کرامتاش را به “روزگارِ ناپایدار” نمىفروشد؛ دیگر چه فرقی مىکند «قاسمبنِالحسن» جوانِ طائفهى بنیهاشم باشد یا «حبیبِبنمظاهر»، پیرمرد طائفهى کِندی، یا «جونبنحوَى» بَردهى بىطائفه…
«جُون»، بَردهى سیاهچردهى ابوذر بود که با او تا ربذه رفته بود و در تبعید کنارش بود؛ ابوذر اما آزادش کرد و اینک، محرم سال شصتم هجری، آزاد و مختار، به حسین پیوسته بود!
آزاده که باشی تردید نمىکنى در “نه” به کسی که از تو جز آزادگیات را نمیستانَد… اگر تردید کنی و به سرابِ ثباتِ روزگار، دل ببندى آزادیِ تنات را به قیمت بردگیِ جانت ارزانی مىکنند و «جُون» تردید نداشت! چه در جامهى بندگی ابوذر و چه در قامت آزادهاى همراهِ حسین!
تردید که نباشد چه فرقی مىکند از پیکر تو چه بماند؟ بر تابوت زرّین عربی تشییعات کنند یا بر نیزههاى بلند، شهر به شهر، رسوایی عاشقانهات را جار بزنند…
تردید که نباشد دشمنِ تو هم در مبارزه تردید نخواهد کرد؛ که دشمنیِ خودکامگان و جبّاران هم لیاقت مىخواهد و جز سزاوارِ آزادگان نیست.
آوردهاند که چون آب را بر کاروان حسین بستند بىتابىِ پسرکاش، تاب از همه ربود. پدر او را در آغوش گرفت و در مقابل لشگر عمر سعد ایستاد… از آنها خواست اگر باور ندارند که تشنگیِ طفل، حقیقت است نه بهانه، او را با خود ببرند و سیراب کنند و برگردانند. کاروانِ حسین مىپنداشت که پسرکِ اهل بیت پیامبر، حتی در منطقِ دشمن هم گناهی ندارد؛ پس بر او رحمت مىآورند و سیرابش مىکنند.
هنوز چشمهاى پدر، منتظر پاسخ بود که خونی گرم از انگشتان سرد او جاری شد؛ پارهاى از راویان گفتهاند که حسین نگذاشت قطره ای از خون پسرک بر زمین بریزد و پارهاى دیگر بر درستیِ این روایت تردید دارند؛ من اما مىپندارم حسینبنعلى، در این درندهخویی، از حُرمتِ زمین هم شرم داشت…
نوشتهاند که تیر «حَرمله بن کاهل اسدی» سه شاخه داشت و نای نازکِ پسرک را نشانه رفت… تو گویی در هر شاخهاش تدبیری بود.
شاخهى نخست، دل پدر را نشانه رفته بود که بشکند و توان ایستادن از او بستاند.
شاخهى دوم، شاید چشم کاروان را نشانه رفته بود تا بداند و دریابد که در منطق “ولایت أموی”، انتساب به “حسین” تاوان دارد… بزرگ و کوچک هم ندارد و هر که با اوست سزاوار عذاب و عِقاب شاخهى سوم اما جانِ مادر را نشانه رفته بود… این تنها جایی بود که کاروان، امامش را نه مُردّد که مستأصل مىدید! حسین برای “نه” به حاکمِ جائر و تاوانِ آن، سربلندتر از آن بود که شرمندهى کسی است.
باشد؛ اما “نه” به حاکم جائر، آسانتر از خبر دادن به مادرِ منتظر نیست؟!
برگ هشتم: قمار قمَر
“عمرو العاص” مشاور بزرگ حکومت أموى مىگفت که از پیامبر شنیده «حاکم اگر درست عمل کند دو ثواب مىبَرَد و اگر خطا کند یک ثواب»!
“معاویهبنابىسفیان” نیز وقتى شنید که به ولایتعهدىِ یزید پس از او اعتراض مىکنند پاسخ داده بود که «إنَّ أمرَ یزید قضاءٌ مِنَ القضاءِ و لیس للعبادِ الخیرهُ مِنْ أمرهم… حکومت یزید، سرنوشت مقدّر الهی است و بندگان را اختیاری نیست جز آن که مشیّت او را بپذیرند».
حالا مُفتیانِ کوفى بر هر نقل از این اُمویّات، یا سکه مىستاندند یا منتظر ثواب الهى مىماندند…
آوردهاند که شِمر، کاروان امام را مىدید که نماز مىخوانند! ندا داد: «نخوانید! که نماز فتنهگران بر ولىّ امر، مقبول درگاه خداوند نیست…»
“زُهَیر بنقین” فریاد زد: «حالا دیگر نمازِ تو که بر خونِ خوبان، خانه مىسازى قبول است و نماز فرزند پیامبر نامقبول؟»
…
من اما مىپندارم شمر راست مىگفت!
مگر نه اینکه جاهلیت عرب، بت را سجده مىکرد و به سنگ، تقرب مىجست؟
خدایی که جان و ایمان و آبروى مخلوقش را چنان حقیر و ارزان بخواهد و حجتِ ظلم ظالمان و بهانهى مکرِ مکّاران باشد که خداى حسین نیست؛ هست؟
پس نه عجب اگر حسینیان، خداى دیگرى را بپرستند و عبادتشان بر قبلهى قابلِ شمر، مقبول نیفتد!
مُفتیانِ فتنه اما راهى براى نجات نیز گذاشتند و گفتند آنانکه نسَب به قبائلِ مورد احترامِ ولىّ أمر مىبرند اگر از رأس فتنه دورى کنند در اماناند.
سوارى آمد تا نزدیک سپاه حسین و پیغامى آورد؛ مىگفت عباسبنعلى، از مادر، نَسَب به شورشیانِ بنىهاشم نمىبرد که هیچ! از تبارِ “صَعصَعهى کلابیه” است که در بزرگى و اعتبار از مفاخرِ عرب است و مورد احترامِ ولىّ أمر مسلمین! عباس را اماناش مىدهیم که اگر جدا شود از حسین، خونش محترم و قتلش حرام است.
عباس حالا دیگر “اماننامه” داشت و هنگامهى قمارِ قمر فرا رسیده بود…
روزها گذشت و خبر شهادت کربلاییان به مدینه رسید!
«فاطمه بنتِ حزام الکلابیه» معروف به امُّالبَنین اما، پیش از حال پسراناش از جانِ حسین پرسید؛
وقتى حقیقت را شنید گفت: مگر عباس نبود که دستِ حرامیان به حرم حسین رسید؟
گفتند که أمویان در کربلا امانش دادند؛ اما عباس را شنیدند که به حاملِ أماننامه مىگفت:
«لعَنَکَ اللهُ و لَعَنَ أمانَک! أ تُؤمِّننا وابنُ رسولِاللهِ لا أمانَ له؟!
رحمت خدا از تو و امانِ تو دور باد که امنیت را پیشکشِ من مىکنى و امان از فرزند پیامبر مىستانى؟»
آنگاه امُّالبَنین را گفتند که نفسهاى قمر بنىهاشم، غبار غم از چهرهى حسینبنعلى مىبُرد و تا زنده بود أحدى جرأت نکرد به خِیامِ حرم نزدیک شود…
نوشتهاند مادر تا این قصه را شنید بر مروّت و معرفت و محبت فرزندش آرام شد و به اشک اجازه داد تا انیساش شود…
از آن روز هزارهاى گذشت و هنوز، هر بازماندهاى که قصهى قمارِ قمر مىشنود زیر لب مىخوانَد:
یا کاشِفَ الکَربِ عنْ وَجْهِ الحسین
إکشف کَربَنا حقَ أخیکَ الحسین…
برگ آخر: و آدم از بهشت رانده شد…
صدای مردى از خاک تا افلاک مىرفت که
«اللهم احکُم بیننا و بین قومِنا بالحق فإنٰهم غرّونا و خدَعونا و خذَلونا و غدَروا بنا…
میان ما و قومِ ما، تو داورى کن خدایا که فریبمان دادند و دروغ گفتند و خوارِمان خواستند و…»
قوم ما؟!
آرى قوم ما! و مردی از پا مىافتاد و مىدید سپاه قومِ پیامبرش را که بر خیمههاى عزیزترینهاى او هجوم مىبرند و پیروزی خود را در شکستنِ حرمتِشان مىجویند و بر گریهى کودکانشان مىخندند … نهیب مىزندشان که «اگر دین ندارید…» که نه دین دارند این قوم و نه آزادهاند…
…
«و نادىٰ یا مسلمَ ابن عقیل و یا هانیَ ابن عروه و یا حبیبَ ابنَ مظاهر و یا زُهَیر…
مالی أنادیکم فلاتجیبون و أدعوکم فلا تسمعون أنیام أنتم؟ أرجوکم تنتبهون!»
آآآآی مسلم… هانی… حبیب… زهیر…
صدایتان مىزنم جوابم را نمىدهید! مىخوانمتان و نمىشنوید! خوابید؟ مىشود بیدار شوید؟!
یک یکِ آنان را که «کیست مرا یاری کندِ» او را به جان شنیدند صدا مىزد و زیر این آسمان کبود، باوفاتر و خوبتر از آنان مگر بود؟! بارها از او شنیده بودند که «والله مارأیتُ اصحاباً ابَرّ و اوفیٰ مِن اصحابی»
…
آدم که از بهشت رانده شد به او کلماتی آموختند تا توبهى او شود و باز هم مَحرمِ حرم خداوند بماند (و تلقّى آدمُ من ربّه کلمات فتابَ علیه)
آن روز اما یک روز نبود! یک تاریخ بود که از طلوع تا غروبِ خورشیدِ روز واقعه، تکرار مىشد
آدم بود که این بار نه با سیب که با سیم و زر و تزویر و تردید، هبوط مىکرد.
نوح بود که در صحرا، «سفینهُ النجاه» برآورده بود
ابراهیم بود که بتهاى مقدس را به عشوهى کلمه و رعشهى شمشیر مىشکست
موسى بود که از نیل به فرات رسیده بود تا بر فرعون بشورد
عیسى بود که صلیباش را با خود از جُلجتا تا کربلا آورده بود
محمد بود که قرآنش را در میان امتاش مىدید که هر برگاش را به یغما مىبردند
و حوّایى ایستاده بر تلّ زینبیّه مىپرسید:
«ای مُصحفِ ورق ورق! اى روحِ پیکرم
آیا تویى برادرم؟ نیست باورم…»
اگر روز واقعه به غروب برسد و آدم را از بهشت برانند، این بار کدام کلمههاست که او را به حرم بازگرداند و از غربت رهایى بخشد؟













